ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از خانه تا شرکت!

یادداشت مربوط به تابستان 1386 می شود، زمانی که هنوز تجربیاتم از زندگی در کابل ناتکمیل و ناپخته و خودم خسته و ناامید و بی کس بودم( که البته الآن هم خسته و نا امید هستم فقط بی کس نیستم)، به خودم حق داده بودم در حد نوشتن برای خودم ابراز احساساتی کرده باشم، حالا که وبلاگ دارم اینجا هم می گذارم، ولی این روزها در خیلی ابعاد خیلی چیزها فرق کرده است با آن روزها، شاید هم نکرده است و من فکر می کنم کرده است، بگذریم، نوشته را می گذارم تا ثبتش کرده باشم، همین!

خیلی وقت است هر روز که از خانه خارج شده و به سرک (خیابان ) می برآیم (می روم) با خود م تا زمانی که به شرکت می رسم حرف می زنم. البته این تکراری ترین جزء زندگی من است که با خود حرف بزنم و حرف بزنم. اصلا" تنها زمانی  با خودم حرف نمی زنم که به خود آمده باشم و از اینهمه پر حرفی خودم خسته شده باشم. انگار فَکِ روحم درد می گیرد که از حرف زدن می مانم. می گفتم، همینطور که حرف می زنم در ذهنم تمام آنچه هر روز می بینم و برایم آزاردهنده است را تکرار می کنم. می دانی؟ من این تصمیم را خودم برای خودم و به تنهایی گرفته ام. تا در حدی که می توانم آزار ببینم از پیرامونم. حتی اگر تصمیم بر آزار دیدن نمی گرفتم نیز آزار می دیدم. گذر از میان مردمانی که هم زبان و هم مذهب و هم شکل و شمایل تو هستند و تمام آنها یک عنوان واحد را بر کشور شان گذارده اند ،اما دنیا دنیا با تو و خلق و خو و آداب و رفتار و ارزش ها و ایده تو  تفاوت دارند خیلی دردناک است. حتی ساده ترین رفتار های تو برای آنها معنا نشده و غریب است. زبان تو، لباس تو، حرکات تو، طرز نگاه تو و حتی سبک راه رفتن تو با آنها متفاوت است......................

مثل هر روز لب سرک ایستاد می شوم تا با یک ملی بس(اتوبوس) یا تونس به کوته سنگی بروم. روز اول هفته است و من لباسهایم را دیشب قبل از رفتن برق حسابی اتو کشیده ام و از صبح که بیدار شده ام آرزو  کرده ام که آغاز کننده هفته خوبی بوده باشم و از خدا خواسته بوده ام که لااقل روز نخست را ناراحت نشوم از هیچ چیزی. با خودم عهد کرده بودم به همکاران لبخند بزنم و با همه آنها سلام کنم. اما...............همینکه پایم را از منزل به خیابان گذاشتم درست همان لحظه یک موتر(اتو مبیل) از کنار م گذشت و خاک های بسیار نرم خیابا ن را به هوا خیزاند و من خیلی تلاش کردم به این مو ضوع بی توجه باشم اما لباس تیره ای به تن داشتم و خاک و غبار خیابان در لباس تیره بدتر از روشن نما دارد. گذشتم به سرک اصلی رسیدم. قبل از این که موتر مناسب را بیابم بایستی مانند یک انسانی که کر و کور و لال است رفتار کنم، مبادا کسی احساس کند من چشم و گوش و زبان دارم، مبادا آنها بدانند من نیز می توانم از خودم شخصیت داشته باشم، باید لال بود و گنگ و نابینا، من امتحان کرده ام. می دانید اگر دراین شهری که من دارم و صفش را می کنم دانا و بینا و شنوا و اصلا" خودت به عنوان یک انسان  از نوع مونثش باشی ضرر می کنی. در آنصورت باید هر روز و هر لحظه و هر دم در حال جنگیدن باشی. با کسانی که به تو بی احترامی می کنند، مثل یک عدد بت ایستاده می شوم و موتر ملی بس با گرد و خاک فراوان مقابلم می ایستد، خاله بالا شو، آه آنها به من می گویند خاله! خوب اشکالی ندارد. دختر خاله باشم بهتر است؟ نه من نه می خواهم خاله آن مرد باشم نه دختر خاله اش. خودم را به میله می چسبانم. موتر از فرط شلوغی در حال استفراغ است. از سر و کول آن مسافر می بارد. در افکار خودم غرق هستم که می گوید: مَرَه نَو بالا شدگی ها کرایه تانه. تیز هله تیز، و در این میانه همینطور که کرایه ام را به دستش می دهم با خودم می گویم چرا این مردم اینقدر که به سوراخ کردن چندین و چندباره گوشهایشان توجه می کنند به نظافت تن و بدن خود تو جه نمی کنند. اینها که زن می باشند این حال و روز را به سرم آورده اند خدا به داد آدم برسد اگر مجبور باشد با مردهای اینها در یک قدمی بایستد. چیزی به کوته سنگی نمانده است همینکه ایستاد می کند همه عجله دارند. همه می خواهند زودتر از باقی پیاده شوند و اگر به خود نجنبم زیر لگد ها گم می شوم. از ملی بس پیاده می شوم.

اینبار وارد مر حله دیگری از سیاحت در شهر می شوم. هر روز باید یک مسیر ی را تا محل مو تر های شهر پیاده بروم. هر چند مسیر کوتاهی است اما همین مسیر برایم مثل گذر از تونل مرگ  است. باید از بین مردمانی که هر روز به تو تنه می زنند و خسته نمی شوند گذر کرد. هر چند دیگر در جاخالی دادن خبره شده ام و اینرا هم میدانم که باید همیشه من کنار بکشم چرا که کسانی که از روبروی من می آیند طبیعتا" کنار نمی کشد. اوایل برایم جالب بود اما بعد از تکرار دوباره و سه باره و صد باره این مو ضوع فهمیدم که راه رفتن  چون اصول دارد و این بنده های خدا از روز نخست که بدنیا آمده اند این اصول را فرانگرفته اند این یک امر کاملا" طبیعی است که ندانند و قتی دو نفر روبرو ی هم قرار می گیرند چطور بهتر می نماید و یا حق با کی است و غیر اینها..........هر روز از یک محل مخصوص که می گذرم یک صدای مخصوص می شنوم. این صدا هر روز با گذر من از آن محل پدیدار می شود و به تبعش صدای خنده می آید. آه...........خدای من. نزدیک بود زیر موتر شوم. اینها هیچکدامشان به کلاس رانندگی نرفته اند. هیچیک از امتحان های سخت نگذشته اند. اینجا هر کس بتواند با فروش گاو و گوسفندهایش صاحب موتر بشود مو تر وان(درایور:راننده) به حساب می آید. با دو الی سه بار در سرک ها ویراژ دادن و چند بار بر خورد به دیوار و جداول کنار خیابان، راننده تمام عیار می شوند. زمانی که از خیابان می گذری بیش از اینکه به راننده بودن آنها اعتماد کنی بایستی کلاه خود را بچسبی و مراقب باشی. هیچ و قت حق با تو نیست. همیشه این راننده ها و عابرین دیگر هستند که برحقند. تو باید صبور باشی تا همه آنها هر طور مایلند از خیابان عبور کنند، اگر جایی برای تو باقی ماند آنوقت حق حرکت با توست.

اینبار نوبت مینی بوس است. از کو ته سنگی تا دهمزنگ را با مینی بوس می روم. این مرحله چند حالت دارد؛ یا موتر پر است و می خواهد حرکت کند و تو باید سوار مو تر بعدی بشوی، یا هنوز پر نیست اما صندلی خالی ندارد تا سوار شوی و یانیمه خالی است که می توانی سوار بر آن شوی. که البته همیشه این حالت نرمال مهیا نیست و مجبور می شوم دقایقی در آن سرک کثیف به انتظار بایستم. کراچی (گاری) های بولانی پزی و چیپس پزی ردیف ایستاده اند و مردانی هستند که هیچ و قت از سرخ کردن  چیپس خسته نمی شوند و کسانی هم هستند که هیچو قت از خوردن بولانی و چیپس سیر نمی شوند. همیشه چندین نفر دور تادور این گاری ها را گرفته و مشغول خوردن با ولع تمام هستند و عجبا که بوی تعفنی که از کمی آنطرفتر ایشان به هوا خاسته است آزارشان نمی دهد و یا آنقدر با رو حیه و جسم آنها خوگر شده است که هرگز به نظر شان نمی آید. همینطور که طبق هر روز در جایم می نشینم به دنبال راه فراری  از نگاه های بدوی افراد می گردم. بله نگاه های ایشان هماره بدوی است. حتی نمی شود گفت نگاه هیز که اگر اینگونه بود می شد با نثار تفی بر زمین نفرتت را استفراغ کنی. اما نه این نگاه که همیشه از بین انبوه ریش و پشم، گاهی از روزنه چشمانی نو جوان و گاهی با چشمان از حدقه درآمده و و حشی جوانی بر من خیره است و نیش می زند اینها را نمی شود با هیچ واژه ای جز بدویت معنا کرد. نمی دانم کی می شود که اینها به دیدن چیزهای خیلی طبیعی و عادی عادت کنند. گاهی اوقات با خودم می گویم حق با اینهاست، اگر حرف من را نمی فهمند و اگر اینگونه من برای آنها غریبم و اگر تا این حد با آنها بیگانه می باشم آنها هم حق دارند. من اگر با دنیایی دیگر و اندیشه و اساس دیگری می آیم از اینروست که جنگ را ندیده ام، آتش را ندیده ام، اگر فقر بوده، آرامش داشته ام. و اگر نتوانسته ام در بالای شهر زندگی کنم لا اقل نان داشته ام و هر لحظه بیم انفجار همراهم نبوده است. اینها را می گویم و کمی آرام می شوم و در خودم احساس نرمی می کنم نسبت به همه این عجایب. درهمین حال و احوال بسر می برم که .....................آه! نه این ملت لایق همان رنج ها هستند که از سر گذرانده اند. اینها آدم بشو نیستند. چه می توان کرد؟ اینجاست که به شدت به خواندن فرهاد دریا ایمان می آورم که: ای زن! ای مظلوم تاریخ! ای تمام شب مسافر!........و دلم می خواهد از این درد زار زار بگریم. آه! زن بودن بزرگ ترین درد من است. و این درد با افغان بودن می شود درد مضاعف. نه مضاعف نه بل بسیار بیش از مضاعف. میدانید! شما اگر مرد هستید نمی توانید بدانید و نخواهید توانست بفهمید چه دردهای عظمایی بر روح و روان یک زن از نوع افغا ن آن حاکم است. و مراد از زن اینجا تمام زنان افغان است. چه آن زن کو چی با دستان چروکیده و سیاه وچه آن زن با فلان مقام و چوکی و ریاست. زن بودن هر چه باشی اینجا بزرگترین گناه تو است که به دوش می کشی. تو مجبوری با ساز مردان جامعه ات برقصی. تو برای بهترین آنها اینجا تنها یک زن هستی. آه! شب شعری بود و شعرایی. یکی رفت بالا و از زن بودنش اینگونه نالید که: هنوز برای تو شاعره ام نه شاعر. زکی! سیری چند؟ من اینجا مجبورم یا خفه خون بگیرم و دم بر نیارم یا حنجره و حلق و اعصابم را خراب کنم و فریاد بزنم که من نیز آدم هستم. من اسم دارم، من انسان هستم. و تو به هیچ دلیل بر من برتری نداری. آه! خدای من اینها را به که بگویم؟ با کی هستم؟ دارم به چه کسانی می گویم من آدم هستم و ارزش انسانی دارم و بالاتر از شما هستم؟؟؟؟ اینها را به چه کسانی دارم می گویم؟ مگر خود همانها که من باید خودم را برایشان تو جیه کنم چقدر آدمند؟ وای! یعنی من که برای خودم خیلی ارزش قائل بودم و هستم مجبورم برای زیستن و آرامش خود، خودم را برای کسانی که حتی نمی دانند ارزش را با کدام" ر" می نویسند توجیه کنم؟؟؟  در این افکار غرق می شوم، خودم را زنده به گور می کنم، باز سر از خاک بر می آورم و زنده می شوم. خاک ها را که تکان می دهم رسیده ایم به دهمزنگ.

از موتر پیاده می شوم. در مسیری که من می پیمایم چندین رستورانت به گفته اینها هوتل مو جود است که از همان دم صبح در حال پخت و پز و خوردن و خوراندن کباب هستند. بوی کباب حالم را بهم می زند و دماغم را با روسری ام می گیرم و رد می شوم. اما همیشه درست در همین مسیر است که گوشم از شنیدن آهنگ های مزخرف هندی تهی می شود و جایش را به نوای احمد ظاهر می دهد. هنوز بر لب من جای بوسه های تو هست. هر چند این هم آنچه می خواهم نبود. چرا که یک ارزیابی و برداشت بی مایه دیگر را از مقام زن به بازار عرضه کرده است. بدبختا من که رسیدن جامعه ام حتی به این درجه برایم یک پله محسوب می شود. اینجا از عشق و احساس و احتمالا" بنای نهادی مقدس و شیرین بنام خانواده تنها منتهی می شود به همان لب و لوچه سرخ و اندام و بوی زنانه و بس. اینجا اگر تازه کمی فقط کمی به تو ارزش بگذارند تنها ارزشت را در تن تو می دانند و بس.

می گذرم. از کنار سرک دارالامان پیاده می روم. اینرا خود بر خود نه برای تفریح بلکه برای پر شدن تمام و جودم از خاک و باد و نگاه و بو و صدا و پرخاش و تنه و طن، بر خود تحمیل کرده ام. خواسته ام خود را تنبیه کرده باشم. نه تنبیه هم درست نیست، من خواسته ام تا جایی که جا دارد در این مملکت غرق شوم. با خود تصمیم گرفته ام تا جایی که می توانم در این و حشتگاه می روم و می آیم تا ببینم چقدر توان دارم؟ من لاف و طن دو ستی و وطن پرستی را سال نخستی که به و طن آمده بودم خیلی بیش از کسانی که همراهم بودند می زدم. این هم گو شه ای از خاکم، آنچه روز نخست به اندازه شماره تذکره ام هوایش را در سینه فرو داده و گفته بودم زنده باد و طن و زنده باد من که و طن دار شده  و خود را به ثبت رسانده ام. تازه آنمو قع معنای شعر زیبا و گو یای فروغ را در تمام ذراتم حس کرده بودم. غافل از اینکه این احساس ها مدادی اند و روزی یا پاک می شوند یا با نشستن غبار زمان بر آن محو می شوند. می گذرم. هر بایسکل(دو چرخه) سواری که از کنار سرک می گذرد حتما" یکبار بر می گردد به عقب و برای بار دوم من را نگاه می کند. من را که با شتاب بسیار از کنار طول خیابان تند و محکم و جدی عبور می کنم. بعضی و قت ها یا بهتر است بگویم بیشتر و قت ها همینکه بر می گردند چیزی می گویند. خانم خو شگله و جیگر و قندول و قند و چاکلیت بهترین حرف هایی است که آنها بلدند. اینها حرفهای خوب و نوازش گونه آنهاست که چون مرد هستند بی توجه به شکل و شمایل و کار و منصب و سواد و ارزش انسانیی که دارندحق دارند به تو که زن هستی با هر تیپ و قیافه و سواد و خانواده و ارزش انسانیی که داری، بگویند.این حق مسلم آنهاست که هر چه دلشان خواست به زبان بیاورند و بخواهند هرچقدر دلشان خواست نگاهت کنند. یادم نمی رود یک روز یکی شان گفت: سیلش خو مفت اس! بله سیل مفت است. و اینها با سیل هم سیل می بردشان. آه که اینها چقدر چندش ناکند. تنم مور مور می شود از اینهمه بی حرمتی که بر من روا می شود. آن دختری که در این جامعه متو لد شده است و رشد کرده است و خو شبخت هم بوده که به مکتب رفته است و در سرک یک خیابان خاکی عبور می کند تا به مکتب برود و اینها را می شنود هم شاید ناراحت شود اما این نیشتری که با هر کلمه ایکه می شنوم بر جان من فرو می رود درد سنگینی است. او اینها را خوب میداند و باور دارد و شاید فکر کند این زندگی است که دارد و این طبیعت مردان است و حتما" حق آنها هم هست. شاید او نمی داند کجای دنیا و اقع است و اگر می داند در پی بیرون رفت از تحقیر نیست. او حتما" با کسی که یک عمر با عزت و احترام با او بعنوان یک انسان درجه اول و نه پس مانده رفتار کره اند فرق دارد. حتما" فرق دارد. اینجا کابل است.  پایتخت یک کشور. و در سرک اصلی اش در مرکز شهر گله های گوسفند را می بینی که در حال چریدن هستند. و گاهی اوقات باعث ایجاد ترافیک می شوند. تازه این که خوب است یکروز در کوته سنگی یک گروه شتر دیدم و شتربانی که آنها را از خیابان عبور میداد. صحنه بسیار تماشایی بود برای من که شتر را تنها در باغ و حش دیده بودم.

چیزی به پایان راه نمانده است از بس زیر این آفتاب تابان تند قدم برداشته ام عرق از سر و رویم جاریست. این یک مرحله از یک روز کاری ام بود که گذشت و من باید خدا را شاکر باشم که نه به من مو تر زده است و نه عملیات انتحاری ملی بس را به هوا برده است و نه کسی اختطافم کرده است. چیزی نمانده که به محل کارم برسم. نگهبانمان هیچ و قت به من سلام نمی کند شاید این به دلیل این باشد که من همیشه قبل از اینکه او زبان باز کند گفته ام سلام اما این دلیل نمی شود، او فکر می کند نباید به من سلام کند شاید گناه داشته باشد شاید هم سلام نمی کند چون بزرگتر است و یا شاید هم فکر می کند من جواب سلام او را نخواهم داد؟ به هر دلیل او هرگز به من سلام نمیکند و با این وجود من هر روز به او سلام می کنم و وارد دفتر می شوم. اینجا کمی متفاوت است. از سلام کردن ها و سلام نکردن ها ی همکاران می توان دانست که چه کسی چقدر است. از نحوه نگاه کردن و طرز در خواست هایشان و بیان و تیک هایی که به کلامشان می دهند می شود دانست چه هستند و چگونه من را می بینند؟ اینجا کمی متفاوت است البته فقط کمی. بعضی ها از آنطرف افتاده اندو بعضی ها از اینطرف و بعضی هم و سطش مانده اند. نه رومی اند نه زنگی. کامپیوتر را رو شن می کنم. اینویزیبل بالا می آیم تا آفلاین ها را بخوانم. طبق معمول چندین نفر درخواست داده اند تا در اد لیستم شامل باشند و من از یک دم همه آنها را رد می کنم. اینهم معضل دیگری از نوع مدرنش. گفتم که اینجا هیچ چیز و هیچ کس سر جای خود نیست. اینها ابزاری اند برای همان تنه زدن و همان نگاه و همان حرفها و تحقیرات. فقط نوعش تغییر پیدا کرده به تلفن و اینترنت و آنتن ماهواره. با خودم فکر می کنم اینجا هم باید خود سانسوری کرد. اینجا هم تا حدودی نیمه لال و کر برایم بهتر است. سلام کردن به همه لازم نیست. سلام کنی احساس دامادی بهشان دست می دهد، خَرَم را کجا بند کنم؟ بله! این قصه سر دراز دارد.....

 

 

بی عنوان!


تنم مور مور می شود، نفس در سینه حبس، نفرت و انزجار از چشمان و صورت و گوش و حتی دهان و بینی ام می بارد، وقتی این پَست ترین موجودی که تابحال دیده ام مقابل دوربین می گوید: ببخشید، دیگر تکرار نمی شود، قول می دهم دیگر شهوتم را روی طفل دو ساله فرو نکنم، تا پاره پاره نشود و امعاء و احشاءش بیرون نریزد بعد ببرم بگذارم لابلای کاه های طویله خانه شان، مرا ببخشید............

عطرِ تو...


انگار هزار سال است نیستی، و خانه بی تو یک جوری است، دستپختم مزه نمی دهد، لااقل برای خودم، و صبح های شنبه میان خواب و بیداری بوی ادکلن تو را حس نمی کنم، بوی ادکلن شنبه هایت وقتی بعد از زدنش آرام می بوسیدی ام بی آنکه بیدارم کنی، و بویت بجا می ماند، و بلافاصله بیدار میشدم، شاید دقیقه ای بعد از اینکه رفته بودی، سرشار از حس لطیف بوسیده شدن و به ادامه خواب شنبه ام می پرداختم..............

روز رخصتی آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟!


روز آخر رخصتی هفته را می گذراندم، صبح زود به جبر عادت بیدار شده و دستی به سر و روی خانه کشیدم، خلوت دلخواسته ای پدید آمده بود، و می خواستم با خیال راحت با خودم باشم، شاید با خودم حرف بزنم، شعر بخوانم، چای بنوشم، که دیدم در می زدند، در را که باز کردم، حاجیه خانم صاحبخانه با حرارت گفت:" خوب گیرت انداختم، امروز صد در صد مطمئن بودم خانه هستی، ساعت 9:30 بیا خانه مان دعا! " از آنجا که وقت داشتم و آداب رابطه صاحبخانه- مستأجری هم حکم میکرد، و بی علاقه هم نبودم گفتم، باشد حتما"، ولی گویا باور نکرده بود و بار دوم با تأکید بیشتری گفت حتما" بیایی که ناراحت می شوم، و من هم باز مجبور شدم برایش توضیح بدهم که هر باری که شما برای مراسم های مذهبی من را دعوت کرده اید من خانه نبوده ام، 5 شنبه ها من سر کار هستم علیرغم تصور شما و شنبه ها رخصتم، اینرا در گوش خود فرو کنید بابا!

کمی دیرتر از 9:30 به خانه شان رفتم، سفره صلوات انداخته بودند، و زنان نسبتا" مسنی دورش نشسته و صحبت می کردند، یک دسته تسبیح برداشتم، دانه ریز بود، سبز، صداها اکثرا" حول دلیل سفره ختم صلوات و دعای امروز بود، خود صاحبخانه رفته بود دنبال دستگاه صوتی و میکروفون و این چیزها، " موگه باچه شی بخیر رسیده، خودا رَ شکر"، " اَره خووار، از مو کی نشود، ده روز دَ دریا مَند باز پس رفت دَ جای اول کی بود، انالی بَسَه جم جمگ دَرَه کی دَ دریا بوره"، صدای بلندتری به گوشم رسید، خانمی بود که گویا بعنوان روضه خوان و گرداننده مجلس آورده بودندش، رو به جمع نامشخصی کرده گفت: از ما خو آر دو باچه دَ سوییدن استه، ولی چی فایده که باد از 4 سال تا هنوز قبولی خودَ نگرفته!، صدایی از گوشه اتاق گفت: برای شادی امام بیمار(!) که امروز ولادتش است بلند صلوات، و شاید با این کارش ملت را به ذکر گفتن و نه گپ زدن تشویق کرد، حالا همین را نگو بلا بگو، به ترتیب هر کسی احساس می کرد چیزی در چنته دارد برای ابراز می گفت، برای خشنودی آقا امام زمان بلند صلوات، برای خشنودی بی بی دو عالم فاطمه زهرا، صدیقه کبری، راضیه مرضیه،..... بلند صلوات، و انگار یک زمین رقابتی درست شده بود تا بانوان داشته های مذهبی شان را ارائه بدهند، من داشتم به نتیجه انتخابات ایران فکر می کردم، و ناراحت بودم از اینکه اینترنت یک جی بی در موبایلم زورش نمیکشد تا فیس بوکم را چک کنم، صداها تمامی نداشت، اینبار صدای صحبت های زنانه با شعارهایی که برای صلوات می گفتند عجین شده بود، و خشنودی ها به شهدای کویته و عاشورای کابل هم رسیده بود، یعنی از آن بالا شروع کرده بودند و بعد که ائمه را خلاص کردند به شهدای کشوری پرداختند، " موگه دَ کیس خو بیرارهای خوردترگ خو رَ اَم شامیل کَده"، " خو عجب کَدَه خی، اینَه هوشیاری!"، حاج خانم صاحبخانه داخل شد با یک ساک بزرگ که حاوی دستگاه آمپلی فایر بود، بعد از یک سر با همه دست داده و ظاهرا" به حکم عادت موقع دعا و روضه خوانی بود، با خودم گفتم خوب شد شروع شد الآن به احتمال زیاد یک دعای توسلی می خوانند و خلاص، اما نه، قضیه قویتر از این حرفها بود، تازه صاحب مجلس علاوه بر خانم روضه خوانی که در محفل بود یکی دیگر را هم با خودش آورده بود، نادعلی، زیادت عاشورا، دعای توسل، دعای فرج و سلامتی امام زمان و سلام ها را خواندند، و جالب اینجا بود که در بین تمام اینها روضه هم خواندند، و با ختم هر روضه من به گمان اینکه تمام شد می رفتم برای خداحافظی که حاج خانم چادرم را می کشید که بنشین خلاص نشده هنوز، و باز سر خانه اول می رفتیم، دیگر روز رخصتم را بی خیال شده بودم، همان گوشه خودم تکیه دادم به پشتی و چشم هایم را بستم، و به آنچه در اطرافم می گذشت فکر می کردم، به این فکر کردم که اینها کیستند؟" السلام علیک یا ابالحسن، یا امام الرحمة" ، و برای چه اینجایند، " ایها الباقر یابن رسول الله"، و دانش و فهم شان از مذهب چقدر است؟ " ای عزیز درگه حق کن عنایتی تو ما را"،  بعد رابطه آنهایی که در صفحات فیس بوک بر طبل بی دینی می کوبند و ریشه تمام مشکلات شان را از تصویب نشدن قانون رفع خشونت علیه زنان گرفته تا تبعیضات قومی و سنتی روا شده و تقسیم قدرت در دولت و غیره را به دین و مخصوصا" مذهب شان" تشیع" ربط می دهند، با اینها چیست؟، " یا سادتی و موالیّ انّی توجهت بکم..."، آیا غیر از این است که این مادران صلوات گو و دعا خوان ، مادران همان هایند، و آن ها که سخت کار می کنند و ذره ذره جمع کرده به دریا می زنند برای اینکه بتوانند آزادی از قید و بندهای دینی را به تمام معنا تجربه کنند، و خیلی وقت ها در اولین فرصت زیر تمام این آیات و احادیث مادر و پدرانشان بزنند، فرزندان اینهایند؟، " همه غریبیم، همه مریض داریم، آیییییییی این توسلات دستگیرمان بشود روز حساب کتاب، و وقت سوال جواب لال نشی بگو یا علی"، در بین دعاهایی هم که می خواندند میکروفون را به همدیگر تعارف می کردند و خودشان در این فاصله نفسی تازه می کردند و برو به روضه بعدی.

 نه اینکه واقعا" تمام راههای من برای خارج شدن از آن مکان بسته باشد، نه، می توانستم بروم، و نه اینکه اینها را نوشتم که بگویم من اصلا" حالم بهم خورد و رفتم آنجا کار اشتباهی کردم و از این حرفها، نه، البته که شخص خودم یک شخص مذهبی نماز خوان روزه بگیر دعا خوانی هستم، ولی نه در حد نشستن زیر منبر زنان چاق حاجیه روضه خوان توی برچی کابل، و شاید حتی زیر منبر نشین این مداحان خیلی باذوق ایرانی هم نیستم، کلا" روضه موضه توی گوشم نمی رود، بلکه رفته بودم و نشستم تا ببینم چه می گذرد بین اینها و چه میکنند، و کی ها هستند؟، و مخصوصا" می خواستم بروم در بین این زنان تا بتوانم مادران و خواهرانِ این قشر بسیار فعال ضد دینی شدیداللحنی که در صفحات اجتماعی، بر طبل بی دینی می کوبند چگونه اند، و به نتیجه هم رسیدم، نتیجه هم این بود که فاصله بسیار شدیدی بین قشر کهنسال و جوان این ملت ایجاد شده است، فاصله ای که فقط با بعضی ملاحظات مثل رعایت احترام بزرگتر و ریش سفید و این حرفها پر شده و وگرنه موجودیِ ذهن و ضمیر جوانان و بزرگسالانشان مثل یک فلش دو سر هر لحظه از هم دور و دورتر میشود، و این جوی است که این روزهای کابل را فرا گرفته است.

پ ن: بعد از ختم کلیه دعاهای موجود در کتابهای ادعیه موجود، موقع ناهار شد که باز هم خانم صاحبخانه اجازه نداد ناخورده بروم، به فکرم رسید و رفتم به خدمه گفتم زحمت بکشند زودتر غذا را بیاورند تا این حاجیه خانم ها یک نماز جماعت هم سر ما نخوانده اند و قائله ختم شود، بعد به محض بیان این جملات توسط من دیدم که حاجیه خانم صاحبخانه سراسیمه رفته نزد خانم های روضه خوان و ازشان تقاضا می کند اگر میشود وقت نماز است و نماز را به جماعت برگزار کنند!!!، که خدا رحم کرد و خانم ها گفتند خانم ها امام جماعت شده نمی توانند!!!!!

بازین چه شورش است؟

این چندمین انفجار مهیبی است که اینجا می شنوم، پشت میز کارت نشسته ای که یکباره صدای بلند انفجار و پشت سرش آژیر های خطر ادارات دور و نزدیک گوشت را پر می کند، تن و بدنت سست می شود و یارای حرکت نداری، خیلی ها می گویند عادی شده است این انفجار ها، ولی وقتی زن باشی، و از همسرت دور باشی، و دلت مدام به در و دیوار سینه ات بزند که کم کم دارم باور می کنم که چقدر دورم از همدم دو سال و ده ماهه ام، و خیلی دلتنگ باشی، و تازه داری یک فصل جدیدی را در زندگیت تجربه می کنی، دیگر شاید خیلی سخت و نامأنوس باشد کلمه" عادت"، و دلت که به تار جیلیگک(عنکبوت) بند باشد، و بند پاره شود، سریع خبر تازه را بشنوی تا بفهمی کجای شهر بود که اینقدر نزدیک لرزاند تو را، و اخبار هم همیشه در ابتدای اعلاناتشان تخمین های غلط بزنند و آمار اشتباه بدهند، و آخر سر بفهمی و همزمان تصاویر خونین و تکه پاره شده هموطنان را نشانت بدهند و بگویند درست در دقایق رخصتی کارمندان دادگاه عالی در فلان جای شهر، موتر مملو از مواد منفجره ترکیده و دهها کارمند دولت و ملکی ها را به خاک و خون کشیده است، و دلت صد تکه شود از اینهمه خونی که می بینی، از آن پیرزنی که پلیس زیر بغلش را گرفته، و چادرش خون آلود است، یا آن دختر جوان کیف به دست هراسان، می لرزی، حالت بد است، شاید رنگت هم پریده، می خواهی همینجا بزنی زیر گریه، ولی همکاران خارجی ات هستند و جمع شده اند مقابل تی وی در بخش شما، و از خود اصوات تعجب مربوط به ملیت خود را ساطع می کنند، می خواهی بلند شوی و بروی در میتینگ روم تا شاید این بغض لعنتی را بریزی بیرون، و کمی از لرزش بدنت کم شود، یارای حرکت نیست، مدام فکر می کنی که الآن است که یک خمپاره ( راکت) از پنجره پشت سرت بخورد توی مغزت، و باز کابوس همیشگی، افتادن سرم روی میز، و باز یادآوری پاره شدن روح و جان نزدیکان از نداشتنت، آنهم به این شکل فجیع.............

از اینجا بیزارم، می ترسم، و به شدت نا امیدم، و هرگز دوست ندارم بمیرم، لااقل در این برهه از زندگیم، و لااقل به شکلی که آن 17 نفر مقابل دادگاه عالی کشته شدند. روحشان شاد؟ خدا بیامرزد؟ صبر جمیل به بازماندگانشان؟ جنت ها نصیب شان؟ چه ؟ چه بگویم؟ فقط دلم می خواهد روزی رئیس جمهور را ببینم و بلند بگویم: خاک بر سرت با این برادرانت...........