می گویند در صورت مشاهده عوامل مشکوک در سرک و بین راه و داخل فروشگاه و محل کار و مکتب و دانشگاه، سریعا" به مقامات امنیتی اعلام نمایید که مثلا" یک مورد مشکوک در فلان منطقه مشاهده شد، گذشته از اینکه معلوم نیست به چند تا از این تماس ها مبنی بر اعلان خطر جامه عمل می پوشانند و چقدر پیگیری می کنند، من مانده ام چه چیزی مشکوک است، وقتی همه متحدالشکل و مثل همند، وقتی همه یک مدل لباس می پوشند و یک مدل لنگی می اندازند، و وقتی آدم روز به روز به این مهم معتقدتر می شود که تعداد طالبان نکتایی پوش هم رو به فزونی ست، و وقتی خود جناب رئیس جمهور هنوز موضعش معلوم نیست، و هنوز امیدوار است برادرانش به خانه برگردند و به حرف بزرگترهایشان گوش دهند، که حتی اگر چموش ترین انسان ها می بودند که این حرفها توی گوششان می رفت اینهمه مدت، و ناز و نوازش کافی بود تا به آدمیت برگردند، و وقتی نیروهای امنیتی خود ارگ ریاست جمهوری گول کارت هویت های جعلی مهاجمین مسلح را می خورند و آنها تا دروازه ارگ ریاست جمهوری می رسند و تازه آنوقت است که شناسایی می شوند و در دم موتر حامل مواد منفجره شان را منفجر و جنگ را آغاز می کنند، منِ کارمند ساده سر به زیر از همه جا بیخبر از کجا باید بفهمم دوست کیست و دشمن در چه جامه ایست؟
بیش از آنچه فکر می کردم اینجا را اندوه آلود کرده ام، با اینکه در پست دردها، نوشته بودم بهم گیر ندهید و راست نیایید بپرسید چه ام شده است و چرا حالم خراب است و این حرفها، تماس هایی از اقصی نقاط دنیا داشتم مبنی بر اینکه، نبینیم این روز و حال را و تو را چه شده است ای بلبل شیرین سخن و الخ!
راستش خودم هم نمی خواستم اینطور بشود، اصلا" تصورم لااقل در زمان گشایش اینجا این بود که یک فضای باطراوت خواهم داشت و از عشق خواهم گفت، حالا لادرلایش هم تکه هایی از اندوه می پراکنیم، برای دور نماندن از قافله غمگینان عالم، اما نشد، انگار چیز دیگری برای ارائه ندارم، آدم نوشتن تحلیل سیاسی از شرایط موجود دور و برم هم نیستم، که بیایم بنویسم افتتاح دفتر سیاسی طالبان در قطر چه تأثیراتی بر خروج نیروهای خارجی از افغانستان دارد، و آیا به معنای به رسمیت شناخته شدنش توسط افغانستان و امریکاست؟ و آیا اصلا" افغانستان فعلی با ریاست جمهوری آقای کرزی را امریکا به چیزش هم می گیرد؟ و آیا اینکه امروز پرچم طالبان در دفترشان به اهتزاز در می آید و بعد جان کری وزیر خارجه امریکا می گوید: "نگران نباشید من با داداش برادرهای طالب صحبت می کنم پرچم را بیاورند پایین، شما نگران نباشید"،معنای خاصی با این مضمون که دستشان در یک کاسه است و حرف همدیگر را می فهمند و... ندارد؟، انگار نه انگار ده دوازده سال است آمده اند اینجا برای اینکه اینها را رام کنند و زیر سلطه قانون اساسی بیاورند، و مطیع دولت افغانستان کنند، انگار نه انگار ده دوازده سال است هر روز داد این میزنند که دارند ریشه تروریسم را در خاک افغانستان می خشکانند، تازه رسیده اند اول راه گفتگو، و این یعنی تسلیم، یعنی بعد ده دوازده سال زدن و خوردن فهمیدیم همین شماها بیایید روی کار برای همه مان بهتر است، و هر کسی هم بعد کرزی بیاید اوضاع از اینی که هست بهتر نمی شود و دولت بی کفایت است و خواهد بود و هر کسی هم بیاید شما –طالبان- با حمایت ما-امریکا و غرب-موجود خواهید بود و چه جایی بهتر از افغانستان بی در و پیکر تا خانه ای باشد برای تبارز انواع و اقسام بیماری های مهلک روانی و انتحار، ملت هم بیچاره تر و بی کس تر از آنی هستند که بتوانند صدایشان را به جایی برسانند و یا خود را از این مخمصه نجات دهند.....
دیدید نمی توانم؟ دیدید از هر چه بخواهم بگویم ختم می شود به منفی ها؟! هی داد بیداد......
چقدر خوب است، وقتی خیلی کلافه و عصبی باهاش حرف بزنی، حرف که نه، سرش داد بزنی و آنچه را می خواهی نه با آرامش و آدم وار، که با توپ و تشر بر سرش فریاد کنی، در جواب اما، قربان صدقه بشنوی و اینکه الهی بمیرم برایت که امروز صبح برق قطع بوده و آب قطع بوده و تو نتوانستی اول صبح به آن توالت حیاتی و بعدش فین کردنت برسی، و الهی بمیره باعث و بانی قطعی برق که هانی من با دماغ پر فین رفته دفتر و عصبانی شده!، چه خواهی داشت برای گفتن، کلا" غم عالم از روی سینه ات رخت بر می بندد برای لحظاتی، که کسی هست توی این دنیا که حتی غصه عَن و فین نکرده ات را هم بخورد !
وقتی برسد که حتی نتوانی گریه کنی، اشکت نیاید، حبس شود درون چشم های خسته تو رفته ات، چقدر لاغر شده ای، چقدر خسته ای، اندازه تمام خستگی های تمام عمرت خسته ای، نمی دانستی آن وقت ها، نمیتوانستی حتی حدس بزنی این روزها را، نه که گله و شکایتی بخواهم بکنم، که می دانم همیشه چیز بدتری هم وجود دارد، آن اول ها نمی دانستم اینرا، و جلز و ولز می کردم، حالا می فهمم، که هیچ چیز قرار نیست به نفع ما تمام شود، و همین است که هست، و همین خواهد بود که هست، و لابد باید آبدیده و آبدیده تر شوی، برای فرداهای دیگر، برای بغض های بزرگتر، برای سوالهای بی جواب دیگر، بهم گفت: هیچکس در زندگیش بی مشکل نیست، مثلا" همین میم را نگاه کن، ببین چه مشکلاتی دارد در زندگی، ولی به روی خودش نمی آورد، بهش گفتم: مشکل میم یک برادر معتاد است و یک دختر طلاق، که همسر دومش مثل گل ازش نگهداری میکند، پای خودش است آینده اش، عُرضه کند نگذارد بچه اش مریض شود یا همسر سابقش آرامشش را بر هم بزند، دیگر چیست غیر از این؟، برعکس من دور و برم هر چه نگاه می کنم می بینم همه در یک روال عادی و مجرای طبیعی زندگی می کنند و مشکلات عادی و طبیعی دارند، بچه ای مریض می شود و مادری پیر می شود و حتی می میرد، خواهری ترک تحصیل می کند و یا حتی برادری تصادف می کند، و در کنار صد تا پیشرفت و شادمانی، شاید یک ضعف و نگرانی یا استرس و ناخرسندی داشته باشند، ما اما.......................................
حکایت هایی که در زمره، از بهر دفع غم به کسی گر بری پناه***هم غم بجای ماند و هم آبرو رود، است!، حکایت هایی که هر کدامش به تنهایی کافیست برای در هم شکستن و پاره کردن همین آدم های دور و بری که ازشان حرف زدم، همینطور زیر این چرخ نامراد گردون داریم لِه می شویم، پختگی را که چه عرض کنم له و لورده و ته گرفته و سوخته ایم، بویمان همه جا را گرفته است، یکی بیاید زیر این اجاق لامذهب را خاموش کند لطفا".
پی نوشت: عزیزانی که من را می شناسند و می خوانند پاپیچ نشوند، نپرسند، که نخواهم گفت، فقط بدانید ساغر، خیلی تکه پاره است، خیلی بیش از آنچه بخواهید تصورش را بکنید، مشکل هم مربوط به انتحارگران و شرایط کشور نیست، که این عمومی تر از انست که بخواهم بابتش به تنهایی مویه کنم، مربوط به همسر عزیزتر از جان هم نیست، که او بی آزارترین و مرهم ترین موجود زندگیم بوده است، فقط همین!