ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
از آن پنج شنبه هاست، از آنهایی که دل می رود ز دستم، و روی پا بند نیستم، البته روی پا بندم به ظاهر.
دوست دارم زندگی را، هر چند تلخ در بعضی ابعادش، از آن روزهایی که درست این دقایق پایانی کاری اش سال میگذرد در دقیقه، صبح از خانه نمورِ کَپَک زده گفتم، الآن دلم میرود برای آن کَپَک های معصوم!
دوست دارم زندگی را، و همزمان، آرزو می کنم کسانی که دوستشان دارم نیز، دوست بدارند زندگی را، با همه سختی هایش، با همه دوری هایش، با همه تنهایی هایی که دارند، که تنها دردم در زندگی تنهایی ها و دوری ها و نا رضایتی ها و غصه های آنهاست.
خیلی چیزها نداریم، خیلی کس ها را نداریم، خیلی غم ها داریم و خیلی هراس ها در زندگی هایمان هست، که باید، نباشد، که باید از بین بردشان.
کاش می توانستم کاری کنم، غیر از گفتن ها و دلداری دادن ها، غیر از گوش شنوا شدن، غیر از مرهم راز شدن.
کاش روزی رسد که ما هیچ غمی نداشته باشم، نمی دانم! شاید آن روز هرگز نرسد، و ما همیشه دربند غم باشیم......
خنده دار است که نوشته با شادی آغاز و به اینجا ختم شود، اما من عادت دارم، به، "در اوج شادی، غم گین بودن!"
مدیریت محترم
وبلاگ شما در " لینکستان وبلاگهای افغانستانی " ثبت شده است
با قرار دادن نام این لینکستان در قسمت پیوندهای وبلاگتان و معرفی وبلاگها و وبسایتهای مفید افغانستانی به این لینکستان توسط ایمیل و ارسال نظر ، هموطنان عزیز را بیشتر با نویسندگان افغانستانی در دنیای مجازی آشنا کنید
منتظر شما هستیم
با تشکر مهدی خادمی
زیبا مینویسی. خانه ات سبز باشد همیشه اما نه از کپک! سرت سلامت ساغر جان خیلی از حرفهایت را که میخوانم میبینم در من فریاد میزنند.
تشکر بانوی خوبی ها!
انشالله