از ماه فبریه امسال، بلیط و اقامت هشت شب مان را به اقتصادی ترین وجه ممکن از یک اژانس هوایی در ملبورن به قیمت سه هزار و چهارصددلار استرالیا تهیه کرده بودیم.
بلیط مان ساعت یازده و نیم روز چهارشنبه بود و ما ساعت شش صبح بیدار شدیم، نزدیک ساعت هفت راهی فرودگاه بودیم، برای صبحانه خودم و همسر تخم مرغ آب پز کرده بودم که توی راه خوردیم ولی از همان نیم ساعت دورتر از خانه استرس خاموش نکردن گاز من را دربرگرفت، این نوع از استرس همه موارد سفر برایم پیش می آید و گاهی مجبور می شویم از قسمتی از راه برگردیم مثلا" چک کنیم در بسته است یا پریز اتو از برق کشیده شده.
اینبار ولی همسر گفت عزیزم خاموش کردی مگر ممکن است ظرف را از روی گاز برداشته و تخم مرغ ها را در آورده و پوست کنده باشی و شعله را خاموش نکرده باشی، تازه لحظه آخری که چراغ آشپزخانه را خاموش می کنیم اگر گاز روشن مانده بود نورش دیده میشد( چون هنوز هوا تاریک بود که راه افتادیم) و من بی خیال شدم.
به موقع رسیدیم فرودگاه و چکینگ شروع شد و مسئول چک کردن بلیط و چمدان ها گفت اگر بخواهید می توانید بارهایتان را به بار بزنید.
ما بخاطر اقتصادی سفر کردن ارزان ترین بلیط را گرفته بودیم که بار باید با خودمان می رفت داخل کابین بنابراین چمدان ها باید کوچک و به اندازه هفت کیلو می بود، هر کدام مان یک چمدان کوچک داشتیم و همسر و من نفری یک کوله و ساک دستی هم! به شدت از این پیشنهاد سخاوتمندانه استقبال کرده و بارها را دادیم رفت.
برای پرواز شش ساعته مان خوراکی و حتی غذا آماده کرده بودم و خوردیم، بچه ها بشدت خوشحال و هیجان زده بودند.
یکماه قبل از سفر در هر فرصتی که پیش می آمد همراه با بچه ها برخی از پست ها و استوری های استرالیایی ها از بالی اندونزی را می دیدیم تا برای مان آمادگی لازم را ایجاد کند و اطلاعات کافی داشته باشیم.
مثلا" شنیده بودیم که آب لوله کشی بالی غیر قابل نوشیدن است و بعلت نوع خاص باکتری ای که دارد بسیاری از توریست ها را روانه بیمارستان می کند.
توی پست ها یکی گفته بود مصرف نوشیدنی یاکولت( که اتفاقا" بعلت خاصیت هضم کنندگی بالایی که دارد از موارد مصرفی خانواده ما مخصوصا" من و دخترم هست) دو هفته قبل از سفر به بالی باعث آمادگی روده ها به آن نوع باکتری می شود و چنانچه در حین سفر آن باکتری وارد دستگاه گوارش شود تاثیر نخواهد داشت.
و یا از داروهای ضد حشره گزیدگی مخصوص خود بالی، سوپرمارکت ها و صرافی های معتبر، برخی مراکز توریستی و برخی رستوران هایش اسکرین شات گرفته بودم تا در وقتش استفاده کنم.
این تقریبا" اولین باری بود که تمام مدتی که توی هواپیما بودیم روز بود و می توانستی تمام مدت از آن بالا به اقیانوس پهناور بی انتها زل بزنی و با خودت حرف های درونی بزنی.
شگفتا!
ساعت ها با سرعت هواپیما بر فراز یک آبیِ بی انتها، عجب ابهتی دارد، چه دنیایی آن پایین در جریان است، و به این فکر می کردم که در طول سالیان بسیار، راه غیرقانونیِ مهاجرت به استرالیا همین اقیانوس پهناور بوده، صدها انسان سوار بر قایق هایی با ظرفیت بسیار کم برای روزها و شب ها شناکردن بر آبهای آزاد تا برسند به استرالیا، در این بین بسیاری اوقات با وخامت آب و هوا و طوفان یا حتی دریا گرفتگی و مسائل جانبی دیگر بین راه از دنیا می رفته اند...
رسیدیم فرودگاه بالی در کوتا، بیرونِ فرودگاه ده ها راهنمای توریست و مسئول هتل و یا تورلیدر شخصی با پلاکاردهایی که نام مسافران را رویش نوشته بودند در آن هوای گرم و دم کرده منتظر بودند، خیلی طول کشید تا از بین آنهمه آدم یک شکل و یک رنگ بتوانیم فرد مربوطه را از دفتر سیاحتی مربوط خودمان پیدا کنیم، و بعد سوار ماشینش شده و به محل اقامت مان برده شدیم.
نفر مسئول بقدری کاربلد بود که همان دم ورود به اندازه دویست دلارمان را تبدیل کرد و دو میلیون و خورده ای روپیه مان را شمارد و داد دستمان.
شام را مهمان رزورت سنتر محل اقامت مان بودیم، آنجا سه رستوران داشت که ما می توانستیم صبحانه رایگان مان را هر روز به انتخاب در یکی شان بخوریم و شام را با پرداخت هزینه و یک شب رایگان بود که ما هم همان شب نخست را انتخاب کردیم که بعد فهمیدیم بدترین انتخاب است چون بخاطر خستگی و تبدیل هوا اصلا نفهمیدیم چه خوردیم و بهتر می بود اگر حتی چیزی نمی خوردیم چون کلاً هم هیچ میلی به خوردن نمانده بود.
همان جا چون آب نداشتیم از خود رستوران دو بطری کوچک آب به قیمت ده دلار خریدیم و فهمیدیم چقدر قیمت داخل رزورت با سوپرمارکت تفاوت دارد.
راستی بمحض رسیدن به رزورت سنتر چون هنوز نگران روشن ماندن گاز خانه ام بودم، به دوستم پیام دادم که برود سر بزند،( کلید خانه را بهش داده بودم برای وقت اضطرار) و او هم رفته و عکس از گاز خاموش برایم فرستاده بود!( چنین پر پیچ و خمی شده ام من)!
فردای آن روز با اینکه فکر می کردیم حسابی می خوابیم ولی ساعت هفت به وقت بالی بیدار و خوشحال بودیم، چون از استرالیا به شمال آمده بودیم ، انگار به اندازه دو ساعت از آینده به گذشته رفته بودیم، و آن ساعتِ بالی برای بدن ما ساعت نه بود!
اولین صبحانه را در اولین رستوران انتخابی خود خوردیم و واقعاً به دلمان نشست، عالی و پر و پیمان مناسب تمام سلیقه ها!
میوه های خاص استوایی باز نشده آماده تست کردن بودند و انواع غذاهای گرم و سرد و نوشیدنی.
نیروی کار در بالی بشدت زیاد و ارزان است و طرز برخورد و ادب شان هم بی نظیر، با خلوص و طرز عالی برخورد با توریست ها، داخل آن مرکز تفریحی سیاحتی ما شاید براحتی بتوان گفت نود درصد مسافران استرالیایی بودند بطوری که فکر نمی کردی خارج استرالیا هستی و لهجه ها و لباس ها دقیقا برند خودی بودند!
روز اول هیچ برنامه ای برای بیرون رفتن نگذاشته بودیم تا کمی جا بیفتیم و خستگی در کنیم بنابراین به تمام سوراخ های خود مرکز رهایشی سر زدیم و اطلاعات گرفتیم.
هر شب برنامه های سرگرم کننده در قسمت های مختلف خود آنجا بود، مثلاً شب اول در رستوران فلان آتیش بازی، شب دوم داخل محوطه استخر مسابقه، شب سوم در مرکز نگهداری اطفال کتابخوانی و نقاشی و....
روز دوم پس از صرف صبحانه در همان رستوران اول( چون ترسیده بودم بقیه بد باشند و از اینجا مانده و از آنجا رانده شویم) رفتیم پارک آبی بالی، اسمش واتر بوم بود و با رزورت سنتر ما پنج دقیقه فاصله پیاده روی داشت. از خود هتل لباس شنا پوشیدیم و راه افتادیم بسمت پارک، بچه ها بشدت اشتیاق داشتند و واقعا" هم عجیب عالی بود، ما در ملبورن دو استخر آبی خیلی بزرگ را تجربه کرده ایم اما این چیز دیگری بود، وسایل بسیار متنوع و خفنی داشت، طبق معمول اینطور جاها من و همسر بنوبت با پسرم می رفتیم به چرخیدن و استفاده از وسایل آبی و آن یکی با دختر در محل استقرار خردسالان بودیم گرچه دختر خانم هم الان شش سالش هست و خیلی از وسایل را می توانست استفاده کند اما یک خصلت مزخرفی دارد که در پارک های آبی هیچوقت دوست ندارد بجز یک استخر ساده برای شنا جای دیگری برود، کلا" جان دوست است و از هیجان خوشش نمی آید.
برعکس پسرم سقوط آزاد را شاید هشت بار رفت و یا آن یکی هایی که شبیه سقوط آزاد بودند و بشدت پرتاب می شدی پایین.
من خودم رفتم داخل قفس سقوط آزاد ولی در آخرین لحظات پشیمان شدم چون خیلی ترسناک بود ولی وای خدای من وقتی زیر پایم خالی شد و افتادم بقدری پرسرعت بود که حتی نتوانستم جیغ بزنم و رسیدم پایین آنموقع حالا جیغ نزن کی بزن و خیلی جالب بود.
ناهار هم در همان جا خوردیم و چقدر جذاب بود فست فودش.
کلاً هم هر گوشه ای از پارک شخصی به خدمت و راهنمایی آماده بود، همه جا پاکیزه و تمیز، و حتی آن افراد کنار تک تک سرسره هایی که چندان هم خطرناک نبودند برای بچه ها ایستاده بودند برای مراقبت.
بیبی سیترهای همراه هم به وفور یافت می شد، از یکی شان پرسیدم گفت من ساعتی ده دلار چارج می کنم برای نگهداری فرزندان توریست ها هرکجا که باشد، و مسلط به بیان انگلیسی، ولی ما خودمان بجز بیبی سیترهای داخل رزورت هرگز به گزینه های بیرون فکر هم نکردیم.
خلاصه که تا ساعت پنج که می بست خودمان را هلاک کردیم و پسر خان حاضر نبود از آنجا دل بکند و بالای داخلی ران هایش قرمز و دردناک شده بود نمی دانم بر اثر چه بود، شاید همان با سرعت پرتاب شدن های مکرر، ولی باز هم دلش نمی آمد بیرون برویم.
روز دوم رفتیم به دیدار اوبود، اوبود منطقه اصلی تفریحی بالی هست که شامل مزارع تپه ای برنج، تاب های بزرگ یکنفره و خانوادگی، جنگل میمون ها، چندین معبد بزرگ و معروف، دروازه بهشت، کارخانه های نقره سازی و بازارهای جذاب توریستی بالی هست.
ما برای آن روز یک ماشین با راننده و مترجم بوک کرده بودیم از همان آژانس هوایی که بلیط مان را خریدیم و در بالی به استقبال مان آمد و دلارمان را چینج کرد، مترجم زن خیلی مهربان و باشخصیت بودو ما در تمام مسیرها با او از دیده ها و برداشت های خود راجع به بالی می گفتیم و از او راجع به چیزهایی که می دیدیم می پرسیدیم.
قیمت کرایه ماشین و دستمزد مترجم که تور لیدر هم بود برای یک روز کامل هشتاد دلار بود که پرداخت کرده بودیم، آب بمقدار لازم داخل ماشین گذاشته بودند و ماشین هم تمیز بود. و تمام ماشین هایی که ما در بالی سوار شدیم کولر دار بودند.
جنگل میمون ها مکانی هست که گونه خاصی از میمون ها سکونت دارند و در طول سالهای زیاد دولت روی آن قسمت از بالی سرمایه گذاشته و با حفظ طبیعت بکرش، بعضی آثار هنری مثل مجسمه های مختلف از خدایان شان و تمثال های مذهبی و فرهنگی شان را به طبیعت افزوده، و در تهیه غذا و مراقبت از سلامتی و امنیت میمون ها بودجه گذاشته.
اینطوری هست که از داخل جنگل و در مسیرهای مشخص عبور می کنی و میمون ها دارند زندگی شان را می کنند، بعضی اجتماعی ترند و ممکن است بپرند روی شانه ات و بعضی وحشی ترند و ممکن است چنگ بزنند یا وسایلی مثل عینک و جواهرات را بدزدند.
در هنگام ورود مترجم بهمان گفت هرگز به چشم های میمون ها خیره نشوید تا اتفاق بدی نیفتد.
خدایی خیلی بامزه و ناز بودند مخصوصا" میمون های مادر و نوزادهای چسبیده به سینه شان!
برای مزارع گندم و قسمت عکاسی اش ما یک حد وسط را انتخاب کردیم، نفری چهل دلار دادیم و وارد محوطه عکاسی شدیم، در قسمت های مختلف تاب ها و مکان های مشخصی برای عکاسی طراحی کرده بودند، برای من و دختر لباس کرایه موجود بود و من رنگ قرمز را انتحاب کردم، لباسی با دامن بسیار دنباله دار بلند سرخ که وقتی سوار تاب تک نفره می شدیم دو نفر از دو طرف مسئول به هوا پرتاب کردنش بودند تا در عکس رویایی تر شود، عکس ها را هم عکاس خودشان با گوشی مان می گرفت.
هوا کلا" شرجی و گرم بود ولی با همه آن سختی اش برنامه بشدت هیجان انگیز و دوست داشتنی بود و بچه های قند و نبات و همسر باحوصله ام پا به پای من از این تپه به آن تپه می شدند.
واقعا" سفر رویایی ای بود و من تجربه های خیلی جدید و منحصربفردی داشتم من جمله پوشیدن آن لباس که نسبتا" باز و رها بود برای اولین بار بدون هیچ قیدی، رها و آزاد...
بقول همسر چه عکس هایی هم گرفتیم!
داخل خود رزورت سنتر هم یک پک عکاسی گذاشته بودند و عکاس نیم ساعت عکاسی رایگان انجام داد با یک عدد عکس رایگان چاپی، اما چه کسی می تواند پس از دیدن عکس های ادیت شده سفارش چاپ و یا درخواست گرفتن کپی شان را نکند.
بیست عکس چاپ کردیم به دویست دلار و کیفور شدیم با عکس های آتلیه ای مان!
در کل سفر فرصت جداگانه ای برای خرید نگذاشته بودیم چون هوا بشدت شرجی و آلوده بود اما در زمان های مختلف بین روزمان جا دادیم.
هم خودم و هم همسر به آرایشگاه رفتیم و موهایمان را مرتب کردیم ، همسرم بعد از حدود ده سال که مداما" موهایش را می تراشید یکماه قبل سفر به درخواست بچه ها(!) گذاشته بود دربیاید و رفتیم آرایشگاه تا مرتبش کند.
از مدتها قبل از سفر چند طرح تتو دیده و پسندیده بودم، یکی از بزرگترین جاذبه های دیگر توریست های استرالیایی در بالی همین تتوی حرفه ای و ارزان است، از دوستم آدرس مکان شان را گرفته بودم و به سه تا از بهترین ها سر زدم و طرح هایم را دادم و آخر سر به یکی شان اعتماد کرده و سه تا تتو گرفتم، یکی اسم بچه هایم روی بازوی چپ بشکل زاویه قائمه طوری که آخر اسامی شان که " ان" است به هم ختم شود و در هم ادغام، یکی جمله انگلیسی" پروتکت یور پیس" روی پشت مچ پای راستم و یک قلب کوچولو روی رد سوختگی دست چپم!
همه اش باهم صد و بیست دلار!
هم خودم و هم همسر نفری دو ساعت ماساژ تایلندی گرفتیم که داخل خود رزورت سنتر بود و چه چیز جالبی بود که تابحال تجربه نکرده بودم آن هم به چه قیمت خوبی( هشتاد دلار نفری)!
خلاصه که برای هشت شبانه روز از زندگی ماشینی تکراری مان پرت شدیم به کلی آرامش و خلسه!
هر روز هم بچه ها حتما" داخل استخر خود رزورت می شدند حداقل برای ساعتی!
بیشتر صبحانه ها را در همان رستوران اولی خوردیم، دوتای دیگر را یکبار امتحان کردیم و نپسندیدیم، برای شام تمام روزها بالاتفاق در بیرون از رزورت چیزی خوردیم، مک دونالد و کی اف سی اش را تجربه کردیم و یکی دو رستوران دیگر را، جالب بود که این دو قلم رستوران زنجیره ای دنیا در بالی همراه ساندویچ و چیپس هایش برنج هم داشتند!!!
مردمان بالی بی نهایت ساده و مهربان از هر قوم و مذهبی با صلح و صفا در کنار همدیگر زندگی می کردند، بخش زیادی هندو، مسلمان، بودایی و مسیحی همه در کنار هم، هر صد متر یک معبد کوچک هندو موجود بود و کاسبان محل هر روز برای خدای خود نذر می کردند و در ظرف های حصیری کوچک آب و نان و عود و شمعی می گذاشتند!
با اینکه آزادی پوشش در کشورشان هست ولی من خیلی کم دیدم که حتی جوان ها لباس های باز و مدرن پوشیده باشند برعکس توریست ها که بدلیل شرجی بودن و گرما نفری یک برگ چسبانده بودند به قسمت های جنسی و در رفت و آمد بودند.
یکروز هم رفتیم باغ وحش بالی، خیلی از حیوانات را از نزدیک و برخی را از بیرون قفس دیدیم، در بخش یک جفت شیر، یک خانواده داشتند به کمک مسئول آن بخش به شیر غذا می دادند و واقعا" وحشتناک و دلچسب بود، با فاصله فقط یک نرده فلزی ضخیم از شیر جدا بودیم( نرده ها مثل حفاظ نعوذ بالله مقبره ائمه محکم و شبکه شبکه بود) و مسئولش گوشت را به سر یک سیخ محکم فلزی متصل می کرد و از ارتفاع مشخصی میداد دست آن شخص و شیر برای بدست آوردنش می پرید و غرش می کرد!
قیمت ها نسبت به استرالیا خیلی پایین بود گرچه ما خرید چندانی نکردیم، ولی با اینکه هرگز بنده هیچ برند و طرح و لوگویی نیستیم باز در دام خرید یکی دو عدد کیفِ فیک برند هم گرفتار آمدیم و خریدیم، اینجا هم هرکجا دستمان گرفتیم راست و حسینی گفتیم از بالی فیک خریدیم!
بالی است و بازار فیک هایش که آن هم درجه بندی دارد، فیکِ نزدیک به اصل و فیک دور و فیکِ خیلی تابلو!
روز پنج شنبه هم بازگشتیم به کشور عزیز پهناورمان و چقدر خوب است که ماشین را داخل خود پارکینگ هواپیما پارک کرده باشی، انگار همین که وارد ماشین می شوی، رسیده ای خانه!
خانه هم که رسیدیم، چون تمیز و نونوار بود یک حالی بهمان دست داد بی نظیر!
امیدوارم تکرار کنیم از این سفرها که بی حد نیاز داریم.