یک. می خواهم تغییراتی که از وقتی اینجا آمده ام در زندگی ام بروز کرده را لیست کنم، من یک آدم ظالم در رابطه با جسمم بوده ام، هنوز هم هستم، می خواهم یک اقرار بزرگ بکنم درباره اینکه من کسی بودم که در تمام طول زندگی ام و طی شبانه روز آب نمی نوشیدم، نهایتِ استسقایم را در اوج تموزها با جرعه ای آب ارضا می کردم، فقط وقتی آب می نوشیدم که داشتم می مردم، آب در منوی زندگیم جایی نداشت، یعنی هیچوقت قبل از اینکه بیایم اینجا آب نمی نوشیدم، همراه داشتن بطری آب معدنی بنظرم کاری لوس و مسخره بود، سالهایی که دانشگاه می رفتم و از صبح تا شب کلاس داشتم آبی همراهم نبود، فقط چای می نوشیدم، شاید نسکافه ای، ولی از وقتی اینجا آمده ام و یکی دو بار بد رقم گرما زده شدم فهمیدم دلیلش از سقوطِ آبِ بدن است و برای جلوگیری از گرمازدگی باید باید حتی اگر تشنه نیستم و یا نمی خواهم، آب بنوشم، حالا بعد از چند ماه ناباورانه تشنه می شوم و آب می نوشم، هر وقتِ ظهر، ابتدای شب، حتی صبح زود!
دوم اینکه علاوه بر آب، من هرگز وقتی مثلا" می رفتم بیرون یا کلاس یا بازار یا هر جای دیگر، چیزی در کیف همراهم نداشتم برای خوردن، هیچوقت، از صبح تا شب هم اگر بیرون می بودم دریغ از یک بیسکوئیت که در کیفم باشد، اگر خیلی بهم فشار می آمد شاید می رفتم یک چیپس می گرفتم و می خوردم، عادت نداشتم بین روز و در بیرون چیزی بخورم، حالا هر روز صبح یک عدد سیب و یک عدد موز، بعلت راحت خورده شدنشان در کیفم می گذارم و برنامه خوردنشان هم بریک تایمِ دوم و گاهی اگر داشته باشیم سوم است، اولین بریک باید کافی بنوشم با بیسکوئیت! همه اینها علاوه بر خوردن صبحانه است که البته این قلم را همه عمرم رعایت کرده ام!
سیب را قبل از این بعنوان میوه نمی شناختم و خوشم نمی آمد سابقه اش هم برمیگردد به دوران کودکی ام که نمی دانم چرا دندان هایم آنقدر حساس بودند و مخصوصا" با سیب های خیلی ترش و سفت مور مور می شدند، کلا" بدم آمده بود ازش و تنها وقتی بسراغش می رفتم که هیچ گزینه دیگری روی میز نبود برای خوردن!
موز را هم از وقتی شنیدم خاصیت ضد افسردگی دارد می خورم، هم اینکه بی آزار است و راحت می خوری اش!
یعنی الآن همکلاسی هایم می دانند زنگ دوم من یک موز از کیفم در می آورم و می خورم!
خودم هم خنده ام می گیرد گاهی، اما اینها تغییرات بسیار بزرگی اند که بعلت محیط و شرایط روی من اعمال شده اند و راضی هستم ازشان.
دو. در شبکه "ای بی سی 24استرالیا" یک خانمی بنام کریستینا هست که گوینده اوضاع جوی و آب و هوای کشور است، از روزی که آمده ام می بینمش، در واقع من تمام گوینده های خبر این شبکه را خوب نگاه می کنم و با زوایای صورت، موها و چشم هایشان آشنا هستم، اینرا گفتم که بگویم با اینکه کریستینا همیشه ایستاده و تمام قد جلو دوربین بود و اوضاع جوی را گزارش می داد، و هر روز می دیدمش، یکباره متوجه شدم که باردار است، بعدش هر چه فکر کردم نفهمیدم چرا قبلا" نفهمیده بودم، نتیجه گرفتم که شاید تا روز واقعه لباس های گشاد می پوشیده و یا نیمرخ به دوربین نایستاده بوده، چه می دانم شاید یک شبه بچه اش بزرگ شده.
از آن روز ببعد هر روز شکمش را اندازه می گیرم که وای ببین بزرگتر شده، گاهی به شوخی به همسر می گویم بیا ببین بچه اش لگد زد!!!
سه. دارم جایگاهم را می فهمم، باید هنوز بگذرد و من بیشتر بفهمم، اینکه کجایم، زمان می برد تا بفهمم آنچه بوده ام و کرده ام و با خود آورده ام گاهی هیچ است، باید شرایط جدیدم را زندگی کنم، آنچه بوده ام و کرده ام مهم نیست، باید تازه بشوم، و البته این خیلی سخت است، و برای این فهمیدن از هر فرصتی استفاده می کنم، هر کسی را بشود دید می بینم، با هر کسی بشود صحبت کرد صحبت می کنم، در هر برنامه ای بتوانم خودم را بگنجانم می روم، و حاضر نیستم حتی یک دقیقه از کلاس هایم را از دست بدهم، این برایم مثل روز روشن است که شرکت در کلاس های زبان چقدر در درک این جامعه و روان تر شدن زبانم کمک کرده و می کند، کاراییِ هر یکساعتی که اینجا می گذرانم برابری می کند با ساعتها کورس و کلاسی که در افغانستان گذرانده بودم. شاید گاهی شرکت در محفلی یا نشستی با اکراه بوده است اما رفته ام و چیزی یاد گرفته و برگشته ام، شاید ساعتی از استراحتم را گرفته باشد و مجبور شده بوده ام پیاده مسیری را بپیمایم ولی دوست داشته ام بروم، این اتفاق بیشتر هم از مجرای برنامه های رضاکارانه استرالیایی هاست تا افغان ها، و در مجالس افغانها اکثر اوقات سنگین و خسته می شوم، از سطح سواد و درجه فرهنگی که با خود حمل می کنند ولی همان هم درسی ست برای من، باید جامعه ام را اینجا هم بشناسم، هر چند کمی سخت است که خودت را مجبور کنی مجله ای را بخوانی که با ادعای سابقه دار بودنش هیچ چیزی برایت و برای جامعه ندارد جز چند نوشته فیس بوک طور و یکی دو تا بد و بیراه کاملا" بیسواد و مغرضانه به مسائل سیاسی و گاها" مذهبی، یعنی چیزی که در افغانستان اصلا" قابلیت چاپ ندارد و بعلت گران بودن مصارف و نداشتن دونر ملت به حدی از اجتهاد و عرفان(!!!) رسیده اند که بدانند هر مزخرفی قابلیت خواندن ندارد، اما اینجا....
مجبورم بخوانم تا بفهمم کجاییم، کجاییم را می گویم چون بخواهم و نخواهم من جزء این بقول اینها کمیونی تی ام و این موضوع اینجا خیلی پررنگ است که متصل به کدام جامعه هستی و برای جامعه ات چه کرده ای، میزبان های ما می دانند با آسیب پذیرترین و کم سوادترین اقشار مهاجرین روبرو هستند و همزمان با کارهایی که خودشان در اهلی کردن ما می کنند به سرشاخه های این کمیونی تی ها هم تکیه دارند و آنها را حلقه اتصال بهتر خود با جامعه مهاجر می دانند، آنها خوب می دانند با چه کسانی طرفند مگر خلافش ثابت شود اما ما اکثر اوقات برعکس هستیم، هر کدام ادعای یک دنیا دانش و فضل را داریم مگر خلافش ثابت شود،( غرور افغانی و داستان های تمدن هزار ساله و ازین افسانه ها)! همین امروز داشتم با همکلاسی درباره اینکه بدترین و بی ارزش ترین و مزخرف ترین و شرمسارکننده ترین پاسپورت دنیا را دارا هستیم بحث می کردم و او هرگز حاضر نبود اینرا بپذیرد و از غرور و افغانیَّت بسیار سرخ شده بود و من خیلی بهش غبطه خوردم که اینقدر خوشحال است و انگار نه انگار چقدر منفور و بی آداب و بدبخت و زشت و عقب مانده هستیم در دنیا!
پ ن: صرفا" اینجا بد می گویم تا کمی راحت شوم، در عمل بیشتر سعیم بر گذشت است و تلاش بیشتر، و سخت باورمندم اگر به عنوان یک انسان فقط حتی خودم را بشناسم و بفهمم چه باید بکنم موفق بوده ام و حتی اگر بتوانم برای یک نفر، یک همشاگردی، یک همکار، ایده ای نو داشته باشم کافیست! ولی مهم اینست که گاهی یادم می رود، مثل سالهای اول بامیان، ولی آنها با جان و دل این نگرانی و تلاش ما را می بلعیدند برای تغییر اما اینها، خدا را بنده نیستند با سی تی زن شیپ استرالیایی شان!
دانشگاه موناش ملبورن یک تحقیقی روی دست گرفته با موضوع "میزان افسردگی پس از زایمان در مهاجرین و پناهندگان در استرالیا"، رسیده بود به بخش افغان ها، برای انجام این تحقیق پرسشنامه هایی طرح کرده اند، و پرسشنامه ها را به زبان جامعه آماری شان ترجمه کرده اند، برای تکمیل کردن پرسشنامه ای که برای افغان ها طراحی شده بود از عده ای از بانوان افغان دعوت کرده بودند تا طی یک نشست ترجمه را دیده و نظر بدهیم، بانوان حدود ده نفر بودند، ایرانی گک، کابلی، کویتگی و اصیل وطنی، ترجمه ها را به دست ما دادند، مسئولِ داستان یک دختر هندی زیبا بود، گفتم انگلیسی اش را هم به ما بده تا بهتر تطبیق کنیم، تأکید داشت که، نه، ترجمه درست است یعنی لااقل اینطور انتظار داشت، ادامه داد که هدف ما تطبیق این ترجمه با تک تک شماهاست، می خواهیم بفهمیم این یک صفحه ترجمه برای شما ده نفراز نظر نوشتاری و گویش مفهوم است یا نه.
حالا ترجمه به چه زبانی است؟ گفت زبان هزارگی، جل الخالق، شما یک نهاد معتبر دانشگاهی هستید، زبانی بنام هزارگی نداریم، منظورتان زبان دری است؟ پاسخ نه بود، حاضرین بجای دخترک شروع کردند به توجیه کردنِ من، این زبان هزارگی است، مگر شما نمی دانید زبان هزارگی داریم؟ ببینید ما در زبان هزارگی کلی لغت و اصطلاح داریم که در دری نیست، زبان فارسی که اصلا" حرفش را نزن، آن را که هرگز نمی فهمیم، خلاصه کنم، برایشان دو لهجه امریکایی و انگلیسی از یک زبان مفهوم بود اما اینرا در زبان دری نمی پذیرفتند، و تا حد یکی بودن دری و فارسی توافق داشتند(خیلی ممنون و متشکر) اما هزارگی هرگز، و هزارگی می رود که یک زبان بین المللی باشد، به همت هزاره های راسیست کویته!
بعد در یک جمع باسوادتر این مسأله را مطرح کردم، گفتند: ببینید جامعه استرالیا سالهاست دارد مهاجرین هزاره که بیشترین شان از کویته پاکستان می آیند را ساپورت و حمایت می کند، این جامعه طی سالها به اینجا پناهنده شده اند، دولت و تا حد بالایی ملت استرالیا از این قوم در افغانستان و میزان رنجی که کشیده اند باخبرند، می دانند که این قوم در افغانستان اقلیتند و به این خاطر مورد ظلم های تاریخی واقع شده اند، این بر این دولت هویداست، و خب، این جامعه وقتی به اینجا آمده اند و برای انجام کارهای اداری شان نیاز به مترجم داشته اند، مترجمانی از بین خودشان پا به عرصه گذاشته اند، و برای این گروه ترجمه یک مترجم کابلی با لهجه دری و صد البته فارسی مفهوم نبوده و نیست، و خب اکثر اینها سوادشان را از ایران و افغانستان فرا نگرفته اند، و اکثرشان به اردو و نهایتا" انگلیسی بلدیت و اشراف دارند و نه به زبان دری یا فارسی، بنابراین ترجمه هایشان که در طول دهه ها در تمام استرالیا برای خود همین جامعه پسندیده بوده و هست، مقبول افتاده، و جامعه استرالیا حالا هزارگی را هم به نام یک زبان برسمیت می شناسد، یعنی رسما" آنچه در ذهن ادارات استرالیا جا افتاده این است که، زبان های(!!!) فارسی،دری و هزارگی در الفبا باهم یکی اند ولی تفاوت های بسیاری در لهجه و تعابیر و اصطلاحات دارند و این تفاوت های ساختاری بقدری است که هر کدام را یک زبان مجزا کرده است، یعنی دقیقا" با این تفسیر ما زبان استرالیایی، بریتانیایی، امریکایی و کانادایی داریم!
رگ های گردنم برآمده بود، مخصوصا" وقتی دخترک سعی داشت من را از این جهل مرکبم خارج و به چرخه ی عاقلان رهنمون کند، رگ های او هم برآمده بود و با احساسات شدیدی از بین المللی بودن زبان هزارگی می گفت، دلیلش هم همین موجود بودن مترجم های هزارگی در تمام ادارات اینجا بود،(دقیقا" دنیای کوچکش از کویته به استرالیا تغییر کرده بود، آنجا تمام دنیا کویته بوده است و اینجا تمام دنیا استرالیاست، باز هم شکر لااقل دنیا کمی بزرگتر شده است.) یعنی وقتی اینها به رسمیت مان شناخته اند تو برو کشکت را بساب وطن فروش نادان!
ترجمه هم اینطوری بود، " مو از شمو خاهیش دری کی در موریدی ازی قد ازمو همکاری نموده تا بلده شمو راهی حل ره نشو بیدی.."
مثلا" اگر بخواهیم همین را به زبان(!) مشهدی بگوییم:" مو ازِتا مِخِم که در ای مورد با ما همکاری کُنِن تا بِرَتا راه حل رَ نشون بِدِم."
یعنی یک جامعه یا آنقدر تنبل و بی سواد است که الفبای زبانش را در حد الفبا بلد است و نمی تواند زبان اداری اش را از روی کاغذ بخواند و بفهمد یا آنقدر احمق است که فکر می کند می تواند با الفبایش به هر شکلی خواست رفتار کند و هر طوری خواست بنویسد ولو برای عام فهم شدن زبان.
یعنی آدم فکر نمی کند بعضی ها چقدر درجه شعورشان پایین است، هر چند این پدیده معلولِ علت های بیشمار تاریخی و جغرافیایی است، و آدم ها طبق محیط اولیه شان شکل می گیرند و نهادینه می شوند و تغییرشان سنگین و گاهی غیر ممکن است!
از آنروز به بعد تصمیم گرفتم بروم مترجم بشوم، ولی مترجم شدم هم احتمالا" هیچ ارباب رجوعی از این دریای هموطنانم نخواهم داشت چرا که زبانم را نخواهند فهمید، آخر احتمالا" من به زبان فارسی ترجمه می کنم.
بعد از یکهفته به همسر این ایمیل را فرستادم، بعدش رفتم خوابیدم، می دانستم همان دقیقه ی ارسال می خواند و زنگ خواهد زد، زنگ زد، گیج و هیجانزده بود و فقط بعد سلام گفت: ایمیل را گرفتم، بعدا" زنگ می زنم!
و من به خوابم ادامه دادم!
سلام!
تمام نوشتار بولت شده اند،یعنی از سین سلامم تا ظ خدا حافظم مهمند در این نامه، پس پیشنهاد می کنم بجای دنبال لغت خاص یا بله گشتن تمامش را به دقت بخوانید!
این نامه مثل امتحان اوپن بوک است، هر جایش را جدا بخوانی به پاسخ نمی رسی!
طبق توافقی که بین ما حادث شده بود، بایستی راجع به اضلاع چارچوب از پیش تعیین شده مان بحث و تبادل نظر صورت می گرفت. ما ابتدا به ذکر مهم ترین مسائل موجود و یا قابل طرح در زمینه های مختلفی که در آن اضلاع می گنجید صفحاتی نگاشتیم، نوشته های همدیگر را به دقت خواندیم و نکته برداری کردیم و سپس طی سه جلسه مکالمه تلفنی مفصلی که داشتیم به بحث و روشنی اندازی در مورد مسائل قابل بحث و سوال بر انگیزمان و همچنین روی نقاط اشتراک و افتراق هایمان پرداختیم.
و تمام این بحث ها در محیطی عاری از مسائل جانبی دیگر و در فضایی منطقی انجام گرفت. نهایت امر در حالیکه از نظر بنده و شما دیگر جای بحثی باقی نبود و موردی بی پاسخ نمانده بود، از شما مهلتی دوباره برای ارزیابی ها و دقت نظر بیشتر و جمع بندی کلی از حرف هایی که زدیم و مطالبی که نوشتیم، خواستم تا طی این روزها نظر و نتیجه نهایی خودم را طی نامه ای تحلیلی به شما بدهم.
از بهار 1383 تا بهار 1389 ، که ما و شما همدیگر را دورادور می شناسیم و از هم خبر داریم 6 سال تمام می گذرد، و اگر آنطور که گفتید، در حب و خواستن قلبی تان همیشگی و ثابت بوده اید، (با تمام آن بحث ها و تفاسیری که بنده در کابل از رفتار سهل و آسان گیر شما داشتم، که چطور می شود انسانی ، بهتر بگویم مردی، کسی را بخواهد، بر گزیند و برای دستیابی بهش کاری نکند ؟ در آن سال های به آن با شکوهی و جوانی که کافیست عاشق باشی تا دنیا را داشته باشی، کافیست به کسی دل بسته باشی و سخت ترین شب ها را دوست بداری تا با رسیدنش و در خود رفتنت به محبوبت بیندیشی، فارغ از قیل و قال مدرسه و همدرس هایت،.......)با همه این تفاسیرِمن و حقیقت داشتنش، امروز روز دیگریست. من فکر می کنم هیچ و قتی مثل حالا و هیچ روزهایی به جز این روزها نمی توانست من را به این اندیشه وادارد تا درمورد شما غور کنم. آدمی بنده زمان است، در دست زمان، و با گذر زمان از خامی به پختگی، از کجی به راستی، از نادانی به شعور و از تهی بودن به دارایی می رسد، و خیلی کارها باید بشود، خیلی راهها باید رفته شود، خیلی شیشه ها باید شکسته شود، آینه ها زنگار بگیرند تا آدم بفهمد چقدراست و کجای کار است و چه باید بکند و چه می خواهد؟
نه اینکه چون من تا بحال نخواسته ام یا نتوانسته ام راجع به درخواست شما بیندیشم، از خامی من و چون شما فقط خواسته بودید و منتظر شده بودید از پختگی شماست! نه! بلکه مراد از خامی و ناپختگی هم درنحوه خواستن شما بوده است و هم در عدم غور بنده، وادعای پختگی نیز، هم در نحوه بیان مجدد شما هویدا بود و هم نحوه دید من به زندگی!
آنطور که گفتم برای من قبل از هر معیار پیدا و پنهان سرنوشت ساز دیگری که بایسته و شایسته است که وجود داشته باشد، علاقه ی ریشه ای و پیریست که دوست دارم در طرف مقابلم رشد کرده باشد. بقول آن شاعر که تعبیرِ "دیر دوست داشتن"، را در ابراز این کهنگیِ حب بیان می دارد، "دوست دارم دیر دوست داشته شده باشم!!!"
نمی دانم شاید نباید اینها را الآن بنویسم، اما از بخت و اقبال توست یا احوال فعلی این زن خردادی که بر کیبورد فشار می آورد؟! این انگشتان من نیست! ریشه ای بودن و دیر دوست داشته شدن از آنرو با اهمیت است که تجربه مردم دنیا ثابت کرده است که آنها که زود جوش و زود باور و آتش فشانی و نا بهنگام عاشق می شوند به همان ترتیب، خیلی زود از تب و تاب و عشق و نیاز می افتند و آنها که خیلی زود و مفت بدست می آورند زود و رایگان بر باد می دهند.
من در تمام نامه ها و مکالمات کوتاه و یا طولانی مدتی که باهم داشتیم، اگر بهره ای از آدم شناسی داشته باشم، و اگر باورم راست بگوید، دانستم که شما با همه عدم ابراز هایتان، در همان ابراز های اندک و تلاش کوتاهتان، لااقل استوار و ثابت قدم بوده اید، و می توانید من را درک کنید و پتانسیل تفاهم با من را دارید. از این جهت می گویم پتانسیل که معتقدم هیچ دو آدمی نمی توانند بدون هیچ تلاش و خواست قبلی به تفاهم برسند و برای ایجاد تفاهم باید دارای خصایص مشابهی باشند تا در مسیر تکامل و تفاهم همدیگر بتوانند بی آسیب و گزند بمانند.
من، با امید و تو کل به خدایم که چون تو، مطمئنم دوستم دارد، و مراقبم است، با تکیه برایمان قلبی خودم و با اعتماد به حب ریشه ای شما، به درخواست شما پاسخ مثبت می دهم. و می دانم از این پس تنها باید توکل کرد و تدبیر ها را بکار بست تا به آنچه می خواهم دست یابم، و از خدا برای خودم آن ایمان و اطمینان قلبی را می خواهم تا برای یک زندگی آرام و عاشقانه به یاری ام بیاید. غیر از آن از خدا می خواهم شما نیز همان مردی باشید و بشوید که در شعرهایی که دوست دارم می گویند.
امیدوارم در انتخابت ، عاقل، در زندگی ات ، عاشق و در تمام عمر از خرداد 1389 سپاسگزار باشی!
خدا حافظ و نگهدارت
ساغر، خرداد 1389
پ ن: یک صفحه دیگر هم نوشته بودم در ادامه مبنی بر اینکه حالا چه کارهایی باید بکنیم، و سایر امور را با چه ترتیبی به انجام برسانیم، اموری مثل اخذ ویزا و مرخصی و تدبیر یک سفر و اطلاع به خانواده شان و عزم سفر ایشان به مشهد همزمان با همسر و مراسم خواستگاری و بقیه مراتب، تأکید بسیار هم داشتم بر اینکه قرار نیست خانواده ها فکر کنند در یک موقعیت از پیش انجام یافته روبرو هستند، قرار شد اینگونه بینگاریم که همه چیز دارد روی سنت انجام می گیرد، برای دلخوشی خانواده ها، و این خود حدیث مفصل دارد، و این تقریبا" دو ماه طول کشید و ما در هجده مرداد ماه رسما" ازدواج کردیم.
باربی کیو تو نایت رستورانتِ پل سرخ کابل میعادگاه مان بود، ناهار مهمان دوستی بودم که الآن در آلمان زندگی می کند و دوقلو های پسرش سه ساله اند، همه شان می خواستند با من بیایند سر قرار، پشت درختی زیر میزی جایی قایم شوند و نگذارند ما راحت باشیم، شوخی می کردند، ولی واقعا" همه شان بعد ناهار با یک تاکسی دربست با من آمدند و سعی داشتند همسر را ببینند ولی ایشان از پشت پنجره پیدایشان نبود!
شاید یک و نیم ساعتی صحبت کردیم آنجا، اول ایشان صحبت کرد و یک تاریخچه ای از آنچه برایش رخ نموده و همراهی اش کرده بود تا بدان روز را برایم شرح داد، اینکه اولِ آشنایی بامن چقدر خام بوده که بسرعت پیشنهاد ازدواج داده و چرا فکر می کرده باید سریع السیر این درخواست را بدهد، اینکه حتی بعد از آن و وقتی داشته می رفته تازه ماستری بخواند هم زمانش نبوده و گرچه فقط گفته بود "من می روم تا تحصیلاتم را در جهت آینده ای بهتر برای خانواده آینده ام تکمیل کنم و به تو فکر می کنم"، و اینکه بار سوم نباید از دوست سفیر عشق می ساخته و باید خودش می آمده به تهران به دیدنم و آنجا خواسته اش را مطرح می کرده.
از زندگی شخصی اش گفت، از اینکه همیشه این خودش بوده که دست خودش را گرفته، و از دوره دبیرستان که بخاطر تحصیل باید از مادرش دور می بوده و دوره سخت دانشگاهش که تمام چهار سال را شبانه کار کرده تا بتواند مخارج تحصیلش را بپردازد، از اینکه آرزو دارد یک زندگی آرام و متینِ رو به ترقی داشته باشد، از اینکه بعد از گذشت سالها باز هم اولین کسی که بهش فکر می کند من هستم.
بعد من حرف زدم، گفتم از وقتی شما را دیده و می شناسم تا الآن زمان زیادی می گذرد اما این شناخت من از شما چیزی جز در حد یک همکارِ خموش و خونسرد نیست، شاید این اطلاعات زیادتر می بود اگر آن اتفاق در تو نمی افتاد ولی به هر حال در حد همه همکارانِ ساده دیگر هستی برایم و نمی شناسمت، تا بتوانم روی صحبتت فکر کنم، تو هم من را نمی شناسی، تو جز دو سه فصل همکار بودن و پشت میز دیدنِ من بعنوان یک کارمند و چند رفتار اجتماعیِ در لفافه چیز دیگری از من نمی دانی، که البته اینجای حرفم گفت:"خیلی می دانم، اندازه ای می دانم که هر مردی درباره زنی که دوست دارد باید بداند، تو من را زیر نظر نداشتی و نمی خواستی، من که می خواستم، من از خیلی چیزها باخبرم، و خیلی می شناسمت!"
آن روز گذشت و ما قرار گذاشتیم همدیگر را بهتر بشناسیم، فردای آنروز قرار بود ایشان برای یک جلسه کاری به سوییس بروند،(خیلی باکلاس)، و من هم بر می گشتم به ایران، تصمیم بر آن شد که صبر کنیم ایشان از سفر برگردد کابل من هم تا آنزمان در تهران مستقر شده باشم و برویم روی یک سری صحبت های دقیق و روی برنامه برای شناخت بیشتر از هم.
قبلش یک تفاهمنامه امضاء کردیم، آن هم این بود که فقط و فقط روی اجندای از قبل مشخص شده وارد گفتگو بشویم، گفتگو هم در ابتدای امر تلفنی نبود، اول قرار شد چارچوب را تنظیم کنیم، روی آن یکی دو بار تلفنی صحبت کردیم، چهار مبحث مهم و اساسی در نظر گرفتیم،(اخلاقیات و اعتقادات، انتظارات از همسر آینده، روابط و دوستان، برنامه آینده)، و تصمیم بر این شد هر دوی مان طی یک نوشته نسبتا" جامع تمام آنچه در این چهار مقوله بنظرمان مهم می آیند را بنویسیم، بعد از آن در یک روز و یک ساعت معین هر دوی ما نامه ها را برای هم ایمیل کنیم، دلیل یک ساعت و یک زمان معین هم این بود که با خواندن نامه های همدیگر وارد عمل نشده باشیم، مرحله بعد از بدقت خواندنِ نامه ها، ریز شدن در نکات اشتراک و افتراق مان بود، اینکه تا چه اندازه درباره مسائل مثل هم فکر می کنیم و یا می توانیم از شیوه خود عبور کرده به دیگری نزدیک باشیم، هر دوی ما بعد از پرینت گرفتن نامه ها نکات برجسته و مهم را هایلایت کردیم، و بعد تماس های تلفنی شروع شد، همه این داستان ها روی نظم و برنامه ریزی انجام میشد، تماس های تلفنی مان زمانی رخ می داد که هر دوی ما روبروی لب تاب و یا نوشته خود پشت میز نشسته بودیم و قلم در دستان مان بود، خوشبختانه من در شرایط عالی ای قرار داشتم، اتاقم را که با یک دختر اعجوبه روزگار یکی بود جدا کرده بودم و بخاطر شرایط خاصی که داشتم و پایان نامه داشتن و بورسیه بودن و این مسائل و وجود نداشتن اتاق های دیگر یک اتاق تک نفره در طبقه آخر بهم داده بودند، خیلی راحت می توانستم با صدای بلند حرف بزنم، توی کل سوئیت مان بغیر از من و یکی دیگر کسی نبود!
تعداد ساعات و دقایقی که باهم صحبت کردیم را در سالنامه همان سال نوشته ام، و شرحی بر صحبت ها، و همچنین کاغذهایی که زیر دستم بود و خط می زدم و یا از خلال صحبت های همسر نکته ای را یادداشت می کردم را نیز، ساعت ها را دقیق یادم نیست ولی فکر می کنم حدود هفت ساعت با وقفه و طی یکماه سر جمع حرف زدیم، و این هفت ساعت تمامش درباره مسائل مهمی بود که به ذهنمان رسیده بود و در نامه بهش یادآروی کرده بودیم و همچنین مسائلی که از بین حرف ها می برآمد!
آن وسط هم گاهی سعی کردیم چیزهای دیگر را هم چک کنیم، ندای درونی مان و رفتارهای اخیرمان و اینکه آیا چیزی در حال شکل گیری است و اصلا" می تواند شکل گیرد و یا اصلا" این خوب است که " عاقلانه ازدواج کنی و عاشقانه زندگی؟" و اصلا" می شود؟ و اگر نشد چه؟ آیا ما بدنبال عاشق شدن هستیم و یا زندگی کردن و درک شدن؟ آیا ما عشق را به رسمیت می شناسیم؟ و مگر نه اینکه عشق هم هر چه باشد با وصال پودر می شود و تو می مانی و یک دنیا سوال؟ و آیا عاشق شدن خوب است یا معشوق بودن؟ و آیا تا بحال اگر معشوق بوده ای چیزی عایدت شده از معشوق بودن؟ مگر نه اینکه اگر تو که زن هستی عاشق هم بشوی باید انتظار معشوقت را بکشی برای رسیدن بهش، و اگر عاشق باشی و نتوانی تلاش بکنی به چه ارزد؟؟؟
صحبت های پشت تلفن هرگز در باب عاشقی و ناز کشیدن و ناز کردن و اراجیفی از این دست نبودند، به هر کسی می گویم باورش نمی شود، ولی این من بودم که مدیریت این داستان را بعهده گرفته بودم، و من حتی گاهی خودم هم خودم را نمی شناسم در سختگیری و افسار بسته بودن خودم در دستِ روح خودم، به همان اندازه که می توانم افسار بگسلم از روح دربندم، می توانم محکم ببندمش جوری که نتواند جم بخورد، نمی دانم چطور در آن برهه از زندگی ام آنقدر قوی شده بودم، من کسی بودم که از جیک و پوکم دنیا را باخبر می کردم، نیمه اول زندگی ام مانند سیستم حاکم خانه مان دروازه های دلم بروی همه باز بود، برای اکثر کسانی که فکر می کردم دوستم است درددل می کردم، معمولا" رازی در دل خانواده ما پنهان نمی ماند، اما در آن بهار عجیب متحول شده بودم، پاسخ پیام ها و ایمیل های دوستان در جواب اینکه "چی شد؟" هیچ بود، به همسر هم سپرده بودم با هیچکس درباب صحبت هایمان چیزی نگوید تا خودمان بدون دخالت دیگران به نتیجه برسیم.
و به نتیجه رسیدیم.
بعد از اینکه فکر کردیم دیگر هیچ نقطه کور و علامت سوالی از بدنه اصلی شخصیت هایمان نداریم، و این با توجه به این پیش فرض بسنده شده بود که، " هیچ دو انسانی نمی توانند کل خودشان را بریزند توی چند تماس تلفنی، نامه یا از این دست، و هیچ مقدار زمان نامحدودی برای شناخت هم نمی تواند تضمین کننده تمام مسائل باشد، خیلی از مسائل اصلا" ارزش گفته شدن ندارند، چیزهایی مثل اینکه چه رنگی را دوست داری و چه غذایی و از این حرفها برای توی فیلم هاست، و خیلی از حرفهای دیگر برای دلبری است و هیچ دو نامزد یا آپشنی با بیشتر صحبت کردن آنهم بی برنامه و از روی هوا نمی توانند بیشتر همدیگر را بشناسند، و کلا" می روند توی فاز دلبری و ناز کردن و خریدن."
نتیجه این بود که خب صحبت ها تمام، و من یک هفته به خودم و خودش فرصت تعمق بیشتر دادم، گفتم من یک هفته وقت می خواهم که جواب بدهم، جواب را هم برایت ایمیل می کنم، بله یا خیر را روز جمعه هفته آینده ساعت دوازده ظهر خواهی گرفت!
وقتی در بهار 1389 برای تحقیق میدانی برای پایان نامه ام به کابل رفتم از آخرین دیدار ما سالها گذشته بود، علاوه بر انجام کارهای پایان نامه دیدارها تازه شد با دوستان و همکاران سالهای قبل در افغانستان، اسکانم در منزل مشترک دو دوست واقع شده بود و دوستان رنج پذیرایی از ما را بعهده داشتند، دوستان دیگر از دور و نزدیک دعوتمان کردند به خانه هایشان و یا رستوران های پل سرخ و شهر نو، می دانستم همسر هم در کابل است و در اداره مستقلی کار می کند، اما رویم نمی شد بخواهم ببینمش و یا بهش ایمیل بزنم که من اینجایم، گرچه طبق آخرین گپ و گفت های دوستانه مان متذکر شده بودم که برای کارهایم سفری به کابل خواهم داشت و او گفته بود پس حتما" وقتی برای با هم بودن هم بگذارید، اما من چون آخرین در خواست ایشان را "نه ی محکمی"گفته بودم و از آن ماجرا تنها چند ماهی گذشته بود نخواستم این کار را بکنم، اما جدای از این جریان دوست داشتم ببینمش، یک جور فضولی آمده بود به سراغم، دوست سفیر گفته بود نمی دانی چه تغییرات فاحشی در ایشان پدید آمده، همین و دیگر هیچ، برای من تغییر فاحش معنایی نداشت وقتی در رویه و سبکش هیچ تغییری نیامده باشد، نمی دانستم همان اندازه که من دیگر آن دختر سرخوش و بی باک گذشته نبودم و هر حرفی را هر جایی نمی زدم و یا دیگر مثل سابق در جمع نمی خندیدم، او هم شاید حالا تغییراتی در سبک تعاملاتش روی داده است، نمی دانستم همانطور که من حالا یک مانتوی بلند اندامی زنانه طوری پوشیده ام با یک جفت کفش مشکی پاشنه بلند او هم شاید لباس های پسرانه اش را دور ریخته باشد، نمی توانستم جز با همان تیپ چهار پنج سال پیش، با لباسهای اسپرت که معمولا" بخاطر لاغری اش در تنش زار می زدند و با موهایی تایتانیک طورِ بور که کاملا" جک وار از وسط باز شده به دو طرف تصورش کنم، اصلا" نمی دانستم او هم اندازه من تغییر کرده است، و یا می تواند بکند، تمام روابط ما محدود بود به چند تا حال و احوال و ایمیل!
دوستِ میزبان داشت یکی یکی دوستان دیگر را برای یک مهمانی به مناسبتِ حضورداشتِ من دعوت می کرد، و برای این کار نظر من را هم می پرسید، منتظر شدم خودش از همسر هم حرفی بزند، نزد، گفتم فلانی چه؟ و دوست شاید تعجب کرد، که من در تعجبش گفتم خوب است که ایشان را هم دعوت کنی، به هر حال او هم جزء دار و دسته ما بود و جدای از مسأله شخصیِ من که گذشته است او هنوز یک دوست است برای ما، تلفنش را نداشت و سپرد به یکی دیگر از دوستان که بهش خبر بدهند.
همه چیز در روز مهمانی به خوبی پیش می رفت، دوستان پس و پیش می آمدند و اوقات خوشی بود، من کمی هیجان داشتم اما خیلی راحت می توانستم کنترلش کنم، اما وقتی او آمد این کنترل از دستم خارج شد، تو گویی در دلم غوغایی بپا شد و من را محاکمه می کردند، هزار ساغر به صدا در آمده بود و داشت تمام رفتار گذشته ام را ملامت می کرد، اصلا" لازم نبود تا کسی دقت کند و تغییر رفتار من را بفهمد، همچنان که ایشان با دیدن من در آنجا شوکه شد، فکر می کردم آن رفیق که بهمراهی ایشان آمده بود خبر آمدن مرا بهش داده باشد، حتی روزهای قبل از آن که خودش مهمانم کرده بود می توانست به دوستش بگوید که فلانی، فلانی اینجاست، اگر کاری داری باهاش، خلاصه آنجا فهمیدم که همسر سورپرایز شده بوده از حضور من، و این برای اولین بار در عمرم بود که خشم او را می دیدم، (تا آنموقع حتی یکبار ندیده بودم ایشان خشمگین شده باشد و بر اثر خشم سر و رویش سرخ شود)، وقتی درست بعد از سلام و احوالپرسی انتقاد تندی مبنی بر اینکه" مگر قرار نبود از آمدن تان من را باخبر کنید، و خوب شد خانم فلانی من را هم لایق این گردهمایی دانستند و الا شاید شما را نمی دیدم تا به قیامت." (همسر همیشه من را در جمع شما خطاب می کرد و می کند.)
خشمش را دوست داشتم، لازم نبود که به خودم رجوع کنم که دوستش دارم یا نه، این مرد، در جامه های سپید افغانی که برق می زند، در یک کت تکِ مشکی رویش با این استایل جدید مردانه صورتش، با موهایی که کاملا" بالغ و متفاوت از قبل اصلاح شده است، با طرز نشستنِ موقرانه اش، با شمرده صحبت کردنش به لهجه دری و نه مثل سابق ایرانی گک و کمی هزارگی، وقتی علاوه میشد با یک حُبِّ مدامِ چند ساله، معجونی از احساسات مختلف را برایم به ارمغان می آورد.
من و او تنها کسانی بودیم که خیلی کم غذا خوردیم، و بعد غذا من سردرد را بهانه کردم و رفتم در اتاق دیگر کمی دراز کشیدم.
بعد از صرف ناهار تصمیم گرفته شده بود که به دیدن یکی دیگر از دوستان که در یک محله دیگر بودند برویم، و رفتیم، و اولین باری بود که بار نگاهش را خوب حس می کردم، سنگین بود.
بعد از آنجا رفتیم دارالامان و با خرابه ی قصر عکس گرفتیم، بعد هم خداحافظی، و قبل از آن همسر از من خواست تا بیرون ببینمش، شاید برای آخرین بار!