یک. نمی دانم گفتم یا نگفتم، درست دو روز قبل از اینجا آمدنم دندانم توی دهانم خورد شد، بخشی از یک دندانم ریخت، و با اصرار توانستم در درمانگاه نزدیک خانه مان خارج از نوبت پر کنم، بعد اینجا حدود دو ماه پیش همان دندان دوباره باز شد، نمی دانم شاید بغلی اش باشد ولی من همه اش فکر می کنم خودش است، و سهل انگاری دکتری که فهمید خیلی عجله دارم و به گفته خودم به تهران می روم!!!، مقصد بار دوم نیازمند دکتر دندان شدیم، و با چه سادگی ای وقت دکتر دندان گرفتیم در یکی از کلینیک های تخصصی دندان در اینجا و علیرغم اینکه همسر نیک می دانست کلینیک های خصوصی اینجا خدا دلار ازت پول می گیرند، رفتیم و بعد ویزیت گفت همین حالا یا بعد از آوردن عکس دندانت می خواهی اقدام کنی، در هر دو صورت می توانم برایت پر کنم اگر نخواهی عصب کشی کنی، خیلی خودم را سفت گرفتم و پرسیدم اگر الآن بخواهم وارد عمل بشوم چه مبلغی باید بپردازم، گفت: هزار و پانصد دلار، برق از کله ام پرید و با حفظ حالت نورمال و خونسرد بهش گفتم پس من با عکس خدمت می رسم که کار دوباره انجام ندهم و اگر نیاز به عصب کشی داشت یکبارگی انجام شود، بعد لبخند زیبایی تحویلش دادم، لبخندی که بعدا" با پرداخت شصت دلار بابت ویزیت از روی صورتم محو شد، خب لامصب! همان اولش چرا نمی گیرید که حساب کار دستمان بیاید، هیچی دیگه دلم برای شصت دلار خیلی سوخت، رفتیم دنبال راه های نزدیکتری به درمان، و یک وقت در کلینیک دولتی دندان اینجا گرفتیم و بیست و پنج دلار دادم دندانم را پر کرد و برگشتم!
بعد همین هفته پیش داشتم پاپ کورن می خوردم و به تهش رسیده بودم و ولع و عجله خوردنم هم زیاد شده بود برای تمام کردنش، همیشه اینجای هر کاری که می رسم عجله ام می گیرد، حالا اگر تمام آن آخرش را با آن شوریِ تند و تیزی که داشت و ذرت هایی که باز نشده و زنده بودند را نمی جویدم و نمی خوردم انگار چیزی کم بود، داشتم با ناخنم یک تکه از ذرت را بیرون می آوردم که ناگهان با یک تکه سنگ اندازه یک نخود روبرو شدم، سنگ داخل دستانم و جیغ می کشیدم و گریه می کردم، از ترس و دلهره نزدیک بود از حال بروم، ریختم شان توی گریه، زنیکه گنده، روبروی آینه با سنگی در دست و سعی کردم جایگاه سنگ را بیابم، و بله جایش اندازه یک غار در انتهای سمت راست بالای دهانم خودنمایی می کرد، و این است حکایت ما و دندان های ما، متأسفانه ساغر هرگز رابطه خوبی با مسواک روزی سه بار و نخ دندان و مرتب رسیدگی کردن بهشان ندارد و سیگار لعنتی، این دلیل آخر که مخصوصا" با سقوطِ این سه تای آخر دارد عوارضش را نشان می دهد.......
دو. یک آلبوم با نام رستاک توی آهنگ هایم دارم، برادر برایم ریخته انگار، نمی دانم اسم خواننده رستاک است یا یک گروهند یا اسم آلبوم هست، مقصد یک آهنگی دارد آن وسط هایش که می بردم به سالهای دورِ جوانی در دانشگاه، وقتی می گوید" استادها و هم کلاسی هات هیچ، با تو یه دانشگاه سیگاری شده" نه که من کسی باشم که با من یک دانشگاه سیگاری شده باشد، ولی حال و هوای ترانه آنقدر راحت ربط پیدا می کند به آن سالها که تا الآن نشده یکبار بشنومش و به همان اندازه نرم و لطیف نشوم، سالهایی که باران دیوانه ام می کرد، می توانستیم یکروز از صبح که مثلا" ساعت هشت کلاس داشته ایم تا کلاس بعدی که از بد حادثه هفتِ یک شب زمستانی باشد بنشینیم روی یک نیمکت و یکریز حرف بزنیم، برویم چای بگیریم و با ساقه طلاییِ توی کیفمان احساس لرد ترین آدم پیرامون مان را پیدا کنیم و برگردیم توی محوطه روی یک نیمکت دیگر، گاهی آدم ها را دنبال کنیم و ببینیم چه سر و سری دارند باهم، غرق لذت شویم از یک هوای زیبا و خودمان که زیبا شده ایم، لااقل در نظر خودمان!
سه. یک آهنگ دیگری هم دارد که می گوید:" ساکت نشستی و من عاشقت شدم، موهاتو بستی و من عاشقت شدم، و خلاصه هر کاری که بکنی من عاشقت شدم و هستم." کلا" من خواندن هایی را که ربطی به مو پیدا می کند را دوست دارم، و همیشه موی بلند را دوست داشته ام، چقدر تلاش کرده ام همیشه که موهای بلند و زیبایی داشته باشم، هر چند من کلا" آدم خشنی هستم و سالها و ماهها می گذرند و من به موهایم چیزی نمی زنم و مثلا" هیچوقت برند شامپویی که مصرف می کنم برایم مهم نبوده است، اما دوستش داشته ام، یادم می آید زمانی موهای خیلی بلندی تا کمر داشتم و خیلی حس خوبی بود، با خودم فکر می کردم اگر کسی عاشقم می بود شاید دیوانه وار موهایم را دوست می داشت، چون موهای من با اینکه چنان نرم و افتاده نیستند اما حالت زیبایی دارند و لابد در آن برهه از زندگیم زیباتر و نرم تر از الآن بوده اند، خلاصه همیشه تصورم از هر مردی در زندگیم این بود که از این موهایم بالا برود، دوستشان داشته باشد، برایشان شعر بخواند و با بویشان مست شود، ببافدشان، شانه شان بزند، مثل فیلم ها، بعد فکر کن، مردی همراهِ این انسان شوریده است که نه تنها موی بلند من برایش شاعرانه نیست و این چیزها را افسانه ای و مربوط به قرون وسطی می داند، بلکه آنرا دردسر ساز و مانع راحتی خودش و من می داند، و خانم های مو کوتاه را که می بیند بهم می گوید ببین مثلا" این چقدر زیباست، چقدر شیک است،( مثلا" یارو ازین مدل هایی زده که نصفش هم ماشین شده و کچل است)، خیلی هم راحت زندگی می کند با این موها!
خب این طبق خواست ما جور در نیامده، و البته شاید من به اشتباه روی موهایم سرمایه گذاری کرده بودم، و لابد نباید می کرده ام!
چهار. هر کس ازم می پرسد چطوری می گویم عالی، بهترین، خوشحالم!
پ ن: ولی نمی دانم چرا یک ساغرِ حسود بدبین از ته وجودم بهم می گوید حالا داغی اولش هست نمی فهمی، قراره به فاک بری بعد یکی دو سال، و تنهایی هم حدی دارد، تو اندازه کابل هم دوست و رفیق نداری دور و برت!
دلم خوش است به یک دوست که بزودی ویزایش را می گیرد و به همسرش ملحق می شود، زودتر بیا عسل بانو!
سال جدید میلادی مبارک!
رفتیم مرکز شهر برای تحویل سال در اعماق تابستان و دمای بالای سی درجه! توی مسیر راه داخل ترن ملت شاد بودند، فضا فضای سال نو بود، مردم دسته دسته در هر ایستگاه سوار شدند و پیاده نشدند تا مرکز شهر، جایی که آتش بازی ملبورن مرکزیت دارد و از فراز برج های بلند تجاری آتش افروختند و ما جیغ زدیم، و دست و هورا! نیم ساعتی طول کشید و موقع برگشت برای اولین بار با هجم عظیم ملتی که می خواستند به خانه هایشان برگردند روبرو شدیم و برای اولین بار نزدیک بود زیر دست و پا له شویم اینجا!
روزهای خوبی است، شب ها بیداریم و روزها تا دوازده خواب! خوش می گذرد، کسی را نداریم برویم دیدنش، پسر عموی همسر هم دو روز پیش برای تعطیلات رفتند ایران، دختر دایی هم رفت سیدنی برای همیشه، ماندیم ما و یک شهر بی کسی، و یک عمر با کسی، خودمانیم و خودمان، و لحظات به سرعت سپری می شوند، و ما نمی فهمیم کی شب می شود و چرا باید بخوابیم؟!
همچنان پاسخگوی نزدیک و دوریم در باب تولید مثل، دکتر با دیدن نتایج آزمایشات مخصوص گفت پرفکتی برای تولید مثل، و آیا دوست داری و چگونه؟ و جواب من این بود، و با هر بار پاسخ دادن دلم برای بچه ام می سوزد، که بی رودربایستی می گویم نمی خواهم، اما فکر می کنم باید داشته باشم، تا مادرم خوشحال شود، تا مادر همسرم دل جمع باشد از زندگی مان، تا خواهرهایم بچه خواهر داشته باشند، اما خودمان اینجای زندگی خیلی حریصانه به تنهایی مان و خلوت هایمان فکر می کنیم و طفل معصوم را چون گرگ درنده ای فرض کرده ایم که وقتی بیاید همه چیز را می بلعد و چیزی نمی ماند برای خودمان!
دکتر گفت می فهمم، من هم بعد از طلاقم باید پاسخگوی سبک جدید زندگیم باشم، هر روز ملامت می شوم و هر روز باید پاسخ بدهم که انسانم و حق انتخاب دارم و نمی خواهم جهنم دیگری به جان بخرم....
قابل قیاس نیست، ولی هر دو به نحوی اجبار است، نمی دانم از کی اینطور شده ام و تا کی اینگونه خواهم بود، کاش من هم مثل خیل عظیم ملتی که علیرغم شرایط بد کشور در افغانستان بارها مادر شدن را می چشند سهل تر می گرفتم، نه اینکه دوست نداشته باشم، که بقول دوست همیشگی و همسر تو یک مادر نمونه و وحشتناک عالی خواهی بود اما، در این برهه از زندگی خیلی سخت است انتخاب، یک انتخاب محکم و قطعی و یک خواستنِ عاشقانه، بعضی وقت ها می گویم حالا از کجا معلوم من آنقدر توانا باشم که با صرف اقدام و خواستن بچه دار شدم، و شاید خدا خواست گوشه چشمی از قدرتش را بهم نشان بدهد که بگذارد در حسرتش بمانم، دخیل ببندیم و نذر کنیم تا بچه دار شویم!!!!!
مقصد بدجوری داریم ماست مالی می کنیم سوال های تکراری " دیگه چه خبر" های مادر را، خواهر گفته روزی یک دانه سیب بده همسرت بخورد و اگر می خواهید بچه تان خیلی سالم و صالح باشد ده روز قبل اقدام از مصرف گوشت قرمز خودداری کنید، حساب کتاب ها جور در نمی آید، چطوری ده روز برویم توی قرنطینه و کی می داند ما با کدام اقدام بچه دار می شویم، می گویم بله بله درست است، همین کار را می کنیم!
البته به خواهر گفتم تازه داریم بهش فکر می کنیم، اعصابش خورد شد و گفت مادر در هر نمازش دارد دعا می کند برایت و تو هنوز داری بهش فکر می کنی؟ بگذریم از خواب های روز درمیان مادر خانم در باب دو قلو و چند قلوهای من، دیروز زن برادر بهم پیام داده که خواب دیدم دخترکی بارداری، اینو کجای دلم بذارم!
امروز هم با یک دوست قدیمی داشتم صحبت می کردم می گفت تنها تو مانده ای از دوستان و همکاران سابق که بچه دار نیستی، ببین چه تیتری بشود بچه ی تو و همسرت!
زیر باری از معذوریت جدی قرار داریم، دلم می سوزد برایش، دوست دارم بچه ام نتیجه یک خواستنِ لبریز باشد، دیوانه وار بخواهمش، خیلی دور شده ام ازش، یک زمان هایی خیلی نزدیک بودم بهش، این روزها حتی دخترها و پسرم هم دارند داخل کشوی کمدم خاک می خورند و بهشان بی مهر شده ام.
ببینیم سال جدید چه می خواهد برایمان، غیر از برنامه های روی کاغذمان، شروعش را دوست دارم، امیدوارم پایانش زیباتر از آغازش باشد.
یک. رخصتی نزدیک به چهل روزه ی ما آغاز شده است، رسما" از جمعه گذشته، چهارمین ماهگی اقامت من درینجا، بر خلاف روزهای اول و حتی میانه آمدنم، این روزها خیلی بیزی ام، همسر خان یک برنامه آشپزی و بحث برای زنان را اینجا از طریق بنیادشان عملی کرده اند و مسئولیت هماهنگی و تدارکات و اجرا با ما سه تا همسر این سه مرد است، تا بحال سه جلسه را پشت سر گذاشته ایم، قابیلی، آش و آشک پخته ایم و بعد از آموزشش و همزمان با صرف و بعد از آن موضوعات از قبل طراحی شده را به بحث گرفته ایم، نقش زنان در کمتر کردن منازعات درون خانواده، نقش تعلیم و تربیت بر زنان، زنان و سیاست، از این دست، زنی بین مهمانان مان بود که خیلی خموش و ساکت می نمود، بعدا" کسی که ایشان را به برنامه معرفی کرده بود داستانش را گفت، که همسرش مثل هزاران مرد دیگر افغانی راه دریا به سوی اینجا را درنوردیده است و اینرا که نوعروس باردار بوده به آرزوی سرزمین رویایی استرالیا در افغانستان گذاشته، بعدا" که جریان آوردنش طولانی تر شده اخبار به زن رسیده که همسرش بجای اپلای کردن برای همسر، همسر دیگری اینجا اختیار کرده و دارد زندگی اش را می کند، برای همسر افغانستانش نفقه می پردازد و او و خانواده اش را از عیش نهانش بی خبر گذاشته، زن وقتی داستان را می فهمد اصرار به جدایی می کند، اما مرد افغانی حاضر به طلاق دادنش نمی شود، وکیل می گیرد و چون همسر اینجایش را ثبت قانون کرده تا از منافعش بهره مند شود، اجبارا" کیس تازه ای برای همسر اول می تراشد، و او را بعنوان بیوه برادر یا پسر عمویش به اینجا می آورد، اینجا برایش خانه جدا می گیرد و زن با دخترش که حالا نه سالش است تنها زندگی می کنند، مرد همسر دوم را همچنان دارد، و اینجا استرالیاست، در جوابِ" نقش زنان در کم کردن منازعات فامیلی" چیزی نداشت بگوید، نمی توانستم داستانش را برملا کنم، اما مشابهش را برای دوستان دور میز تعریف کردم، اینکه زنان افغانستان اکثرا" مفعول منازعات فامیلی اند و اصلا" منازعات فامیلی ای وجود ندارد، بیشتر منازعاتِ یکطرفه و حق بجانبانه ی مرد است، البته داستان های برعکس این داستان هم اینجا زیاد رخ می دهد، وقتی دختری که از آنسوی مرز مثلا" ایران و یا پاکستان بعد از ازدواج با مردی به اینجا آمده بعد از سه روز سر از پلیس استرالیا در آورده و مدعی شده ازدواج اجباری داشته و هرگز همسرش را نمی خواهد، می خواهد آزاد باشد و به خانه مرد برنگردد، تو گویی محافل مجلل و یک کیلو طلا و اینهمه صبوری و انتظار ویزا و پروسه طولانی اش که از عهده هر کسی برنمی آید همه زوری بوده، مرد مانده و حوضش!
دو. زیاد می خندم، شوخی، شیطنت، رقص، قهقهه های این روزهایم بقدری است که خودم تعجب می کنم، همسر می گوید داری بر می گردی به خودت، ولی من هیچوقت اینطور نبوده ام، که به خودم برگشته باشم، شاید هم فاصله خودم با خودم آنقدر زیاد شده بوده که یادم رفته اینطور بوده ام.
سه. سی و هفتمین سالروز تولد همسر بود و همیشه یادش نیست، قبلش با دختر دایی رفتیم یکی از مراکز خرید اینجا و ساعتی مناسب برایش خریدم، و دختر دایی گفت کیک می گیرد و شب برویم خانه شان، و رفتیم و تولد بازی کردیم.
چهار. اهل خانه در مشهد بقدری مصروفند که اصلا" پیام هم نمی دهم روی اینترنت چه برسد به ویس، شب جمعه عروسی است، و در فکر آنم که من همزمان اینجا یک غلطی بکنم، چه می دانم محفلی، مهمانی ای یا نه برویم بیرون بگردیم و دیر بیاییم خانه تا نفهمم و رد شود.
پنج. نمی دانیم با این رخصتی طولانی چه بکنیم، همسر خان همیشه خدا کاری برای انجام دارد، درگیر و دار طرح و پروپوزال های سال آینده، حالا کی این طرح ها عاید مند می شوند و غیر از دویدن منفعتی هم برایمان تولید می کنند خدا داند، مثلا" اگر برای برنامه کوکینگ شان سه هزار دلار گرفته اند، تا بحال که سه جلسه اش گذشته نصفش تمام شده و ما مانده ایم و چهار جلسه پیش رو!
این یکماه فرصت خیلی خوبی است برای گشتن و دیدن، لااقل چند جای خوب و معروف ملبورن را باید ببینیم، دختر دایی که سالها ساکن ملبورن بود هم دارد می رود سیدنی پیش بقیه خانواده اش، و من همیشه آدم سختگیری بوده ام در روابط، و هر چه بیشتر گذشته سختگیرتر شده ام، کسی نمی تواند نفوذ کند در من، همانطور که هیچوقت حرفهای خصوصی از کسی نمی پرسم، دوست ندارم مورد سوال درباب مسائل خصوصی ام شوم، اینجا بحثش جداست، ولی در واقع امر همینقدر کافیست که حتی خواهر ها یا مادرم تا من اجازه ندهم هیچ حرف خصوصی ای ازم نمی پرسند، دوستانم اگر با من خصوصی هایشان را شریک می کنند، اینطور نیست که فردایش سریع پیام بگذارم که چه کردی با مشکلت، یا اوضاع بهتره؟ می گذارم تا دفعه بعدی، دوست داشتند بگویند، دوست نداشتند حرف زیاد است برای زدن!
داشتم اینرا می گفتم که دختر دایی دارد می رود، و گرچه من خیلی سختگیر بوده ام و اینجا حتی دختر دایی هم با رعایت حجاب ها به من نزدیک می شد، و تابحال نشده سرزده بروم یا بیاید، یا مثلا" برنامه یهویی بریزیم و خوش باشیم و خیلی توی هم باشیم و از این دست، اما یکهو یک جوری شدم از رفتنش، مخصوصا" وقتی گفت وقتی پلان را نهایی کردیم فقط و فقط به خودت فکر می کردم که چطوری بگذارم و بروم و تو هیچکس را نداشته باشی تا بتوانی رویش حساب کنی، دلم گرفت وقتی یادم افتاد درست همان دو روز پیشش سر یک موضوعی باهاش سرسنگین شده بودم و خیلی رک و بی پرده ازش انتقاد کرده بودم و گوشزده کرده بودم که من خیلی چاک و بست دار و متفاوت شده ام از سالهای نوجوانی ام!
پ ن 1: دختر دایی بامبوهایش را داده به من، دو تایشان بزرگند و سه تایشان کوچکتر، بزرگها را گذاشته ام داخل گلدان خودم که بلند تر است و سه تا کوچک ها را داخل گلدان خودش، بعد یادم آمد مادر می گفت باید با اینها حرف بزنی تا رشد کنند، اسم برادرها را گذاشتم روی دوتا بزرگها، سه تا کوچک ها هم بچه های برادرند، گلدان گلی را هم که شریل و راب دوست خانوادگی مان آورده بودند که مادرم است!
همه شان را گذاشته ام روی یک میز و یک صندلی هم برای خودم گذاشته ام کنارش، گاهی دور هم باشیم!
پ ن2: داشتم توی ذهنم برای همسر چیزی می نوشتم، مثلا" برای ولنتاین یا یک روز خاص، رفتم توی گوشش گفتم، دیدم دارد روی عکسم کامنت می گذارد و همه تلاش و ذهنش متمرکز بر نوشته هاست!
خانه را شور و شادمانی فرا گرفته است، صوت و فیلم از نشاط شان برایم فرستاده اند با کامنتی کوچک:" جای تو خالیست"، و من برای اینکه دلشان نشکند و بی من هم خوش باشند بی عذاب وجدان بهشان دروغ گفته ام که داریم با کشتی می رویم تازمانیا، یکی از ولایات استرالیا که از بدنه اصلی دور است، و جزیره است، تازه گفته ام ما هم کلی اینجا خوشیم، و داریم هر روز بشکن می زنیم!
عروسی برادر است، برادرم دو سال از من بزرگتر است، او خیلی آرام و متین و بردبار است، در کل زندگیش آرام و بردبار بوده است از بچگی، آنقدری که پدرم بهش عنوان" خموشِ دوست داشتنی" داده در وصیتنامه اش! این بردباری اش را درست بعد از آمدنم از دست داد، و خانواده را درگیر یک سختیِ شیرین کرده تا امروز، شاید بدلیل همین خموشی و متانت عقد و عروسی و حنابندان و پاتخت یک مجلس است و یکهو می آیند خانه!
دایی از اروپا و خواهر از کانادا رفته اند ایران و من از روز اول نمی توانستم، چون هنوز چهار ماه هم از آمدنم نگذشته و حتی اگر می خواستم راهی شوم شاید دیر بود، اما مشکل اصلی مان بی پولی بوده است! اولویت زندگی مان ابتدا مقروض نبودن است و بعد رفع حاجات اولیه، ترجیح دادیم دستی در تهیه وسایل شان داشته باشیم بجای رفتنِ دوتایی و مقروض شدنِ دوباره!
خیلی جالب است، زندگی در جاهای مختلف به من نشان داده است که می توانم جای کسانی قرار بگیرم که روزی انگشت اتهام بسویشان گرفته ام و یا تمسخرشان کرده ام، اینکه بزرگترین رخداد عمر یکی از دلبندانت برقرار شود و تو نتوانی اشتراک کنی، برای من خنده دار بود که کسی مشکلات اقتصادی یا خانوادگی را دلیلی بر عدم اشتراکش بیاورد، با خود گفته بوده ام برو بابا مگر چند بار قرار است عروسی خواهر یا برادرش را ببیند، و عجب دل گنده ای دارد و یا عجب خسیس است.....
شاید آنها هم همین مشکلات من را داشته اند و حساب کتاب کرده اند و.....
اما داستان من با همه اینها خیلی موجه است، همسر غیر از چند ماه در کل این نزدیک سه سال کار نکرده است یعنی نتوانسته کاری پیدا کند، والونتیر بوده است، و کلی کارهای عام المنفعه بی اجر و مزد دیگر، هزینه اسپانسر شدن من، یکبار سفر خودش و بعد سفر من و آخر خریداری تمام وسایل، و خیلی هم عالیست تا اینجا که فقط چهار هزار دلار قرض داریم، این وسط کمک های مان به خانواده همسر یکی از تعهدات و اصول برقرار خانوادگی دو نفره ماست.
همه اینها را بارها به خودم یادآوری می کنم و اینکه اصلا" امکان نداشت و ندارد که من با خودخواهی و درست بعد از چهار ماه از آمدنم بخواهم تنها بروم و خوش بگذرانم و برگردم و همسر نیاید، واقعا" بی وجدانی بود و اصلا" حرفش را هم نزدم!
خودمان را قانع کرده ایم که با نی نی (دست پر) می رویم!!!!!!!!
جامعه افغانی ملبورن معجونی از کتگوری های مختلف است، بگذارید بهتر بگویم جامعه هزاره ملبورن، چراکه جامعه افغانی ملبورن بیشتر خلاصه می شود به هزاره ها، و باقی اقوام کمتر به استرالیا آمده اند، نمی دانم چرا، شاید یکی از دلایلش دوری و سختی آمدن باشد، که مردم ما در این امر یعنی سختکوشی و پس پای مانده بودن در انتخاب کشور امن شان هم کوتاهی نکرده اند و سخت ترین کشور برای ماندن را انتخاب کرده و می کنند، به هر دلیلی اینجا چنان سابقه ای از خود بر جای گذاشته و داریم می گذاریم که اکثر جامعه میزبان استرالیا می دانند هزاره های افغانستان کی ها هستند و از کجاها می آیند و چه ها دیده و شنیده اند؟
زمانی که ما در کابل زندگی می کردیم، و پس از گذراندن مدت کوتاهی فهمیدیم فاصله فکری مان با جامعه افغانی کابل بسیار زیاد است و برگشتیم به اصل خویش، دنبال دوستانی که در ایران داشتیم، بازمانده های خاطرات پررنگ و کمرنگ بامیان، و باز شدیم همان جمع ایرانی گکی مان، حالا با همسرانمان و گاهی اطفال!
روابط مان با کابلی ها یا بهتر بگویم جامعه افغان ساکن کابل حالا از هر ولایتی که بودند، محدود به روابط کاری و شاید اشتراک در محافل داخل سازمانی مان می شد و بس، از محل های کار مان که خارج می شدیم باز همان دوستان جانی مان بودند که به یاری مان می آمدند.
بقیه گروه ها هم همین وضعیت را داشتند، مهاجرین افغانی در پاکستان پس از بازگشت محافل دوستانه خودشان را داشتند، و تقسیم بندی اقوام هم که سر دراز دارد، محل های تاجیک نشین و پشتون نشین و برچی! یادش بخیر اوایل خیلی ایده آل فکر می کردم، که باید لااقل بعد از عروسی بروم در بطن جامعه افغانی هضم شوم، اصلا" دلم نمی خواست بروم برچی را بگردم برای خانه، اما وقتی افتادم وسط واقعیت دیدم دارم کوچه پس کوچه های برچی را متر می کنم، و این هم دلیل داشت، شاید یکی از دلایلش همین دلیل بستر فرهنگی و همگن از نظر قومی بود، اما دلیل دیگرش حاشیه نشینی ما هزاره ها بود و ارزانتر بودن قیمت ها از همه نظر، این بود که ما اصلا" فکرش را هم نکردیم که برویم در شهر نو یا منطقه وزیر اکبر خان دنبال خانه بگردیم.
و بله! منِ مهاجر افغانی زاده گلشهر مشهد، برچی نشینِ کابلی شدم و اینجا دندینانگِ ملبورن درست گلشهرِ مشهد است، برچیِ کابل!
فقط قیمت بولانی هایش بجای پنج افغانی پنج دلار است و بجای دو نوع بولانی (کچالو و گندنه)، چندین نوع دارد، ماش روم و چیز و اسپیناج، کچالو و چیز و اسپیناج، بیف و چیز و اسپیناج، و من همه شان را آزموده ام و هیچکدامشان مزه آخرین بولانی که در سینمای پامیر خوردم را نمی دهد!
داشتم می گفتم، از جامعه افغانی ملبورن!
بیشترین کمیونی تی اینجا را هزاره های غزنی داخل و کویته پاکستان تشکیل می دهند، و بعد هزاره های دایزنگی و دایکندی و بقیه دای های دیگر!!!، و مهاجرین ایران، داخل هر گروه که بروی می بینی اصول خود را دارند، کویته گی ها با جامه ی پاکستانی می گردند، زنان پنجابی های رنگ رنگ می پوشند، دختران شان گاهی لباس های امروزی اما بیشتر با شال، ایرانی گک ها با لباس های نسبتا" مدرن، گاهی عینا" مانتو و شلوار با شال، گاهی کمی سهل می گیرند شال را اما در کل محجبه اند، لهجه هر کدام بر می گردد به شهر خودشان و کمتر دری گپ می زنند، و لهجه ایرانی را زبان می دانند، خیلی وقتها برای افهام و تفهیم زبان انگلیسی چاره ساز است اینجا.
طریقه داخل شدن اکثر مهاجرین افغانی به این سرزمین قاچاق است، افغانستان، مالزی، اندونزی، استرالیا، و هر مهاجری داستان پیچیده خود را دارد، اینکه چند روز داخل آب بوده اند و چند روز در کمپ و چقدر زمان برده تا قبول شوند، بعد از آن چقدر زمان برده تا خانواده هایشان قبول شوند و بیایند، گاهی داستان ها خیلی سخت می شود، مثلا" من اینجا کسی را دیدم که همسرش را در راه آمدن از دست داده، و خودش آمده و تا قبولی اش فرزندش هم در افغانستان کشته شده و اتفاقاتی که هر کدام کافیست تا آدم را از پای در آورد، خوشبخت ها کسانی اند که در دوره های طلایی عمه جولیا(جولیا گیلارد، بیست و هفتمین نخست وزیر استرالیا) آمده اند، نخست وزیر به غایت دلسوزی که دلش نمی خواست هیچ مهاجری در آب جان خود را از دست بدهد و یا اینجا از غم دوری همسر و اولاد خودسوزی کند.
اوضاع اقتصادی در کل خوب است، هر چند حمایت های دولت رفته رفته کمرنگ می شوند و جای خود را به سیاست های سخت تری می دهند اما مردم به همان میزان راه های جدیدتری برای پول بدست آوردن می یابند، و زرنگ تر می شوند، جلو در هر منزلی از مهاجرین افغان دو یا سه موتر پارک شده است و نرخ خانه های دیندینانگ بدلیل رقم بالای درخواست هر روز بالاتر می رود و این خود نشانه رفاه است. محافل و مهمانی های رنگارنگ بسیاری اینجا جریان دارد، با ورود هر تازه واردی به این جامعه مهمانی ها ترتیب داده می شوند و هر خانواده ای سعی می کند بیشتر خودنمایی کند در جلب توجه تازه وارد، که البته از یک نظر خوشایند است و هر نوع گردهم آیی سببی می شود برای بیشتر دیدن و شنیدن و یاد گرفتن، اما وقتی می بینی خیلی از این محافل برای چشم در آوردن رقیب است و یا خود نشان دادن و در کنارش غذای زیادی هدر می رود، متأسف می شوی، مثلا" یکی از رسوم اینجا این است که تا می توانی زیاد غذا بپزی و آخر سر دست هر میهمانی یک بشقاب یا ظرف یکبار مصرف غذا بدهی ببرد خانه در حالیکه محتاج آن نیست، رسما" برای سی نفر به اندازه صد نفر غذا می پزند، دنبال خانه که می گردند حتما" گاراژش را حسابی رصد می کنند که جا برای اجاق گاز و ظروف اضافه داشته باشد، و بجای ماشین داخلش کمد می چینند تا جای کافی برای انبار ظرف و وسایل آشپزی داشته باشند، که این نکته برای من خیلی جالب بود، و چون خانه های اینجا به فرهنگ استرالیایی بنا می شود و آشپزخانه و کابینت ها اندازه یک زندگی استرالیایی درست می شوند اکثر مهاجرین دنبال مکان مناسب دیگری برای آشپزی های دست و پا گیر می گردند.
وقتی من آمدم هی می دیدم داریم مهمان می شویم، وقتی از همسر می پرسیدم چقدر با میزبان آشنایی دارد و می شناسد می گفت این میزبان، دوست و یا فامیل دور پسر عمویم است و اینجا رسم است دوستان و اقوامِ دوستان شان را مهمان می کنند، بقیه مهمانی ها هم همینطور، بعد کشف کردم این ده دوازده جایی که مهمان شدیم و در هر مهمانی تمام آن افراد سایر مهمانی ها حضور داشتند یک مجموعه یا کمیونی تی دایکندی وال هاست، که بدلیل انتساب همسر و پسرعمو و پسر عمه اش بدانجا ما هم افتاده ایم داخل گود، داستان اینطوری بود که بین آن اجتماع دوتا دوتا و سه تا سه تا فامیل هستند و بقیه فامیل های دوستان شان و بهمین ترتیب!
اولش ترسیدم و از همسر می خواستم مهمانی را رد کند اما رد کردنی در قاموس شان نبود و زشت تلقی می شد، همه اش در مهمانی ها به این فکر می کردم آیا من هم باید این چهل پنجاه نفر را مهمان کنم؟ بیشتر می ترسیدم وقتی می پرسیدند آدرس تان کجاست، جالب اینجا بود کسانی را که هرگز نمی شناختم ازم جویای آدرس می شدند و یا همسرِ پسر عموی همسر می گفت فلانی می خواهد با من به دیدن تان بیاید، یا ابلفضل!
خلاصه، الآن که بیش از سه ماه از آمدنم می گذرد مهمانی ها خلاص شده و ما داریم زندگی دو نفره با وسایل محدود دو نفره مان را می کنیم، و شرمنده دوستان و فامیل های دوستانی شدیم که دعوت شان نکرده ایم و داریم یک زندگی استرالیایی ساده را می چرخانیم.
پ ن: مادر برنده شده، و داریم به دختر یا پسر نداشته مان فکر می کنیم!