جامعه افغانی ملبورن معجونی از کتگوری های مختلف است، بگذارید بهتر بگویم جامعه هزاره ملبورن، چراکه جامعه افغانی ملبورن بیشتر خلاصه می شود به هزاره ها، و باقی اقوام کمتر به استرالیا آمده اند، نمی دانم چرا، شاید یکی از دلایلش دوری و سختی آمدن باشد، که مردم ما در این امر یعنی سختکوشی و پس پای مانده بودن در انتخاب کشور امن شان هم کوتاهی نکرده اند و سخت ترین کشور برای ماندن را انتخاب کرده و می کنند، به هر دلیلی اینجا چنان سابقه ای از خود بر جای گذاشته و داریم می گذاریم که اکثر جامعه میزبان استرالیا می دانند هزاره های افغانستان کی ها هستند و از کجاها می آیند و چه ها دیده و شنیده اند؟
زمانی که ما در کابل زندگی می کردیم، و پس از گذراندن مدت کوتاهی فهمیدیم فاصله فکری مان با جامعه افغانی کابل بسیار زیاد است و برگشتیم به اصل خویش، دنبال دوستانی که در ایران داشتیم، بازمانده های خاطرات پررنگ و کمرنگ بامیان، و باز شدیم همان جمع ایرانی گکی مان، حالا با همسرانمان و گاهی اطفال!
روابط مان با کابلی ها یا بهتر بگویم جامعه افغان ساکن کابل حالا از هر ولایتی که بودند، محدود به روابط کاری و شاید اشتراک در محافل داخل سازمانی مان می شد و بس، از محل های کار مان که خارج می شدیم باز همان دوستان جانی مان بودند که به یاری مان می آمدند.
بقیه گروه ها هم همین وضعیت را داشتند، مهاجرین افغانی در پاکستان پس از بازگشت محافل دوستانه خودشان را داشتند، و تقسیم بندی اقوام هم که سر دراز دارد، محل های تاجیک نشین و پشتون نشین و برچی! یادش بخیر اوایل خیلی ایده آل فکر می کردم، که باید لااقل بعد از عروسی بروم در بطن جامعه افغانی هضم شوم، اصلا" دلم نمی خواست بروم برچی را بگردم برای خانه، اما وقتی افتادم وسط واقعیت دیدم دارم کوچه پس کوچه های برچی را متر می کنم، و این هم دلیل داشت، شاید یکی از دلایلش همین دلیل بستر فرهنگی و همگن از نظر قومی بود، اما دلیل دیگرش حاشیه نشینی ما هزاره ها بود و ارزانتر بودن قیمت ها از همه نظر، این بود که ما اصلا" فکرش را هم نکردیم که برویم در شهر نو یا منطقه وزیر اکبر خان دنبال خانه بگردیم.
و بله! منِ مهاجر افغانی زاده گلشهر مشهد، برچی نشینِ کابلی شدم و اینجا دندینانگِ ملبورن درست گلشهرِ مشهد است، برچیِ کابل!
فقط قیمت بولانی هایش بجای پنج افغانی پنج دلار است و بجای دو نوع بولانی (کچالو و گندنه)، چندین نوع دارد، ماش روم و چیز و اسپیناج، کچالو و چیز و اسپیناج، بیف و چیز و اسپیناج، و من همه شان را آزموده ام و هیچکدامشان مزه آخرین بولانی که در سینمای پامیر خوردم را نمی دهد!
داشتم می گفتم، از جامعه افغانی ملبورن!
بیشترین کمیونی تی اینجا را هزاره های غزنی داخل و کویته پاکستان تشکیل می دهند، و بعد هزاره های دایزنگی و دایکندی و بقیه دای های دیگر!!!، و مهاجرین ایران، داخل هر گروه که بروی می بینی اصول خود را دارند، کویته گی ها با جامه ی پاکستانی می گردند، زنان پنجابی های رنگ رنگ می پوشند، دختران شان گاهی لباس های امروزی اما بیشتر با شال، ایرانی گک ها با لباس های نسبتا" مدرن، گاهی عینا" مانتو و شلوار با شال، گاهی کمی سهل می گیرند شال را اما در کل محجبه اند، لهجه هر کدام بر می گردد به شهر خودشان و کمتر دری گپ می زنند، و لهجه ایرانی را زبان می دانند، خیلی وقتها برای افهام و تفهیم زبان انگلیسی چاره ساز است اینجا.
طریقه داخل شدن اکثر مهاجرین افغانی به این سرزمین قاچاق است، افغانستان، مالزی، اندونزی، استرالیا، و هر مهاجری داستان پیچیده خود را دارد، اینکه چند روز داخل آب بوده اند و چند روز در کمپ و چقدر زمان برده تا قبول شوند، بعد از آن چقدر زمان برده تا خانواده هایشان قبول شوند و بیایند، گاهی داستان ها خیلی سخت می شود، مثلا" من اینجا کسی را دیدم که همسرش را در راه آمدن از دست داده، و خودش آمده و تا قبولی اش فرزندش هم در افغانستان کشته شده و اتفاقاتی که هر کدام کافیست تا آدم را از پای در آورد، خوشبخت ها کسانی اند که در دوره های طلایی عمه جولیا(جولیا گیلارد، بیست و هفتمین نخست وزیر استرالیا) آمده اند، نخست وزیر به غایت دلسوزی که دلش نمی خواست هیچ مهاجری در آب جان خود را از دست بدهد و یا اینجا از غم دوری همسر و اولاد خودسوزی کند.
اوضاع اقتصادی در کل خوب است، هر چند حمایت های دولت رفته رفته کمرنگ می شوند و جای خود را به سیاست های سخت تری می دهند اما مردم به همان میزان راه های جدیدتری برای پول بدست آوردن می یابند، و زرنگ تر می شوند، جلو در هر منزلی از مهاجرین افغان دو یا سه موتر پارک شده است و نرخ خانه های دیندینانگ بدلیل رقم بالای درخواست هر روز بالاتر می رود و این خود نشانه رفاه است. محافل و مهمانی های رنگارنگ بسیاری اینجا جریان دارد، با ورود هر تازه واردی به این جامعه مهمانی ها ترتیب داده می شوند و هر خانواده ای سعی می کند بیشتر خودنمایی کند در جلب توجه تازه وارد، که البته از یک نظر خوشایند است و هر نوع گردهم آیی سببی می شود برای بیشتر دیدن و شنیدن و یاد گرفتن، اما وقتی می بینی خیلی از این محافل برای چشم در آوردن رقیب است و یا خود نشان دادن و در کنارش غذای زیادی هدر می رود، متأسف می شوی، مثلا" یکی از رسوم اینجا این است که تا می توانی زیاد غذا بپزی و آخر سر دست هر میهمانی یک بشقاب یا ظرف یکبار مصرف غذا بدهی ببرد خانه در حالیکه محتاج آن نیست، رسما" برای سی نفر به اندازه صد نفر غذا می پزند، دنبال خانه که می گردند حتما" گاراژش را حسابی رصد می کنند که جا برای اجاق گاز و ظروف اضافه داشته باشد، و بجای ماشین داخلش کمد می چینند تا جای کافی برای انبار ظرف و وسایل آشپزی داشته باشند، که این نکته برای من خیلی جالب بود، و چون خانه های اینجا به فرهنگ استرالیایی بنا می شود و آشپزخانه و کابینت ها اندازه یک زندگی استرالیایی درست می شوند اکثر مهاجرین دنبال مکان مناسب دیگری برای آشپزی های دست و پا گیر می گردند.
وقتی من آمدم هی می دیدم داریم مهمان می شویم، وقتی از همسر می پرسیدم چقدر با میزبان آشنایی دارد و می شناسد می گفت این میزبان، دوست و یا فامیل دور پسر عمویم است و اینجا رسم است دوستان و اقوامِ دوستان شان را مهمان می کنند، بقیه مهمانی ها هم همینطور، بعد کشف کردم این ده دوازده جایی که مهمان شدیم و در هر مهمانی تمام آن افراد سایر مهمانی ها حضور داشتند یک مجموعه یا کمیونی تی دایکندی وال هاست، که بدلیل انتساب همسر و پسرعمو و پسر عمه اش بدانجا ما هم افتاده ایم داخل گود، داستان اینطوری بود که بین آن اجتماع دوتا دوتا و سه تا سه تا فامیل هستند و بقیه فامیل های دوستان شان و بهمین ترتیب!
اولش ترسیدم و از همسر می خواستم مهمانی را رد کند اما رد کردنی در قاموس شان نبود و زشت تلقی می شد، همه اش در مهمانی ها به این فکر می کردم آیا من هم باید این چهل پنجاه نفر را مهمان کنم؟ بیشتر می ترسیدم وقتی می پرسیدند آدرس تان کجاست، جالب اینجا بود کسانی را که هرگز نمی شناختم ازم جویای آدرس می شدند و یا همسرِ پسر عموی همسر می گفت فلانی می خواهد با من به دیدن تان بیاید، یا ابلفضل!
خلاصه، الآن که بیش از سه ماه از آمدنم می گذرد مهمانی ها خلاص شده و ما داریم زندگی دو نفره با وسایل محدود دو نفره مان را می کنیم، و شرمنده دوستان و فامیل های دوستانی شدیم که دعوت شان نکرده ایم و داریم یک زندگی استرالیایی ساده را می چرخانیم.
پ ن: مادر برنده شده، و داریم به دختر یا پسر نداشته مان فکر می کنیم!
یک. کم کم با محیط، هوا، فضا(!!!) دارم خو می گیرم، کم کم دارم حس می کنم اینجا خانه ام است، و باید برای خانه تر شدنش تلاش کنم، هوای خلسه آور بهاری ملبورن خوابم را زیاد کرده، چه صبح کلاس داشته باشم و چه بعد از ظهر، بعد از ظهرها می خوابم تا غروب، گاهی شب!
دو. از دفعه پیش که نوشتم تا اینبار به دو برنامه در اینجا شرکت کردم، یکی رونمایی یک مجله بود که توسط یک نهاد افغانی نشر می شود، و جلسه نقد همزمان با برنامه رونمایی، و غیر از من تنها سه خانم دیگر اشتراک کرده بودند در آن جمع تقریبا" صد نفری، بعد چندین سال در بین مردمم گشتن و رفتن باز رسیده ام اول خط، انگار منم که سالهای اول زندگی در بامیان را سپری می کنم، زنها در خیابان و بیابان دیده نمی شدند مگر برای زراعت و سیب زمینی چیدن، و مردان بهت زل می زنند که چقدر شهامت داری مثلا" که بین شان قرار می گیری، نمی خواهم سیاه نمایی کنم ولی توقعم این نبود از جامعه مان در ملبورن، و بقول یکی از دوستان نمی دانستم تا این حد کار هست اینجا هم، برای زنان، و مردان!
اینها تنها فرقشان با مردم قریه شان در اخذ لیسانس رانندگی شان است و حساب های بانکی جدای از همسرانشان، خیلی که پیشرفت کرده اند، خانه خریده اند، با پول هایی که از کارهای بی وقفه سیاه شان بدست آورده اند، وگرنه همانقدر عقب نگه داشته شده و می شوند که زنان هم قریه شان در دورترین جای هزاره جات!(البته که بخش اعظم جامعه مهاجر افغانی اینجا را مهاجرینی تشکیل می دهد که از طریق دریا و با قایق آمده اند و شهامت و دل به دریا زدن شان غیر قابل انکار است، اما هر چه در ابتدا بی سواد و کم سواد بوده اند کمترین توقعی که ازشان می رود لااقل در این است که برای ارتقای خود تلاش کنند، و بیشتر از پول جمع کردن به درس خواندن و هضم در جامعه جدیدشان فکر کنند، نمی توان گفت حالا که در یک برنامه رونمایی مجله شرکت نکرده اند بی فرهنگ ارزیابی می شوند، بلکه برای شخص من بعد از سه ماه و ده روز این واضح شده است که جامعه مهاجر افغان این شهر به همین اکتفا کرده اند و خیلی خوشحالند از اینکه اینجا هستند و رسالت شان در زندگی ختم است!!!)
دومی همین دیروز بود، در دانشگاه ملبورن، همسر و دو تن از دوستانش اینجا بنیادی ثبت کرده اند و سعی دارند کار کنند، در کنار کار و بیزینس شخصی شان، گاهی دم خور باشیم با جامعه استرالیا، بتوانیم قدمی برداریم، مرکز استرالیایی که برای افغانستان کار می کند یک مراسم گرفته بود با موضوعیت افغانستان و از سازمان ها و موسسات استرالیایی و افغانی فعال در ملبورن و شهرهای دیگر دعوت کرده بود که شرکت کنند، وزیر امور فرهنگها، امور چند فرهنگی؟(نمی دانم مولتی کالچرال افیرز چه می شود) آمده بود، اول برنامه سخنرانی کرد، وقتی بلند می شد برود پشت تریبون و وقتی بعد از سخنرانی از سالن خارج می شد هیچکس برایش بلند نشد، هیچ سری خم نشد، هیچ پیش خدمت و پس خدمتی در را برایش باز نکرد، ملت دستی زدند و او صحنه را ترک کرد، توی دلم هی مقایسه می کردم و هی خط می زدم مقایسه را، که قیاس مع الفارق بود.
موقع بریک چای خانم هایی پشت سینی های شیرینی ایستاده بودند، فکر کردم وقتی سرشان را به سمت مهمان خم می کنند و چیزی در گوشش می گویند دارند بهش مواد داخل شیرینی را گزارش می دهند یا مثلا" می گویند حلال است، چون نصف مهمان ها مسلمان بودند، وقتی نوبتم شد و اولین شیرینی را در بشقابم گذاشته بودم شنیدم که گفت پلیز چوز وان، فکر کردم منظورش یکی از هر یک نوع است، با لبخندی بهش داشتم بسمت ظرف دیگر می رفتم که گفت ساری جاست وان، با شرمندگی گفتم سو آی پرفر تو ترای دت وان، و خیلی محترمانه آن یکی را برگرداندم و یکی از آن بزرگترهایش برداشتم، صبحانه نخورده بودم خب!!!
موقع صرف غذا که رسید دیدیم به یک نهاد خیریه سپرده اند غذا را، و غذا عبارت بود از برنج(به سبک آسیایی، از اینها که نه نمک و نه روغن دارد) و دو گونه کاری، یکی اش دال، یکی اش نخود همراه سبزیجات، که اینرا نگفتند حق انتخاب یکی داریم و ناگفته پیدا بود که یا این یکی یا آن یکی، و داخل ظروف یکبار مصرف ریختند دادند دستمان، خوشمزه ترین برنج بی روغن و نمکی بود که خوردم!
این است که اینجا را استرالیا می سازد و آنجا را افغانستان، اینها را استرالیایی و من را افغانستانی!
برنامه خیلی آن تایم و بموقع بود، بعد از هر بریک خانم مسئول زنگی داشت که به صدا در می آورد، از این زنگها که توی دست تکان می دهی و دینگ دینگ صدا می کند، سخنرانان همه بموقع ختم می کردند و اشتراک کنندگان طبق خواست مجریان سوالات کوتاه می پرسیدند غیر از افغان ها، و مخصوصا" افغان هایی که تازه به اینجا آمده بودند، یکی شان را همسر می شناخت و گفت در جلسات داخل کشور هم که اشتراک می کرد همینطور آسمان و ریسمان را بهم می بافت، من بیشتر شنونده بودم و گاهی در بریک ها به اشخاص معرفی می شدم و وقتی می فهمیدند تازه سه ماه و چند روز است که اینجا هستم بهم اعتماد به نفس و روحیه می دادند بابت اشتراک در برنامه و ازم استقبال می کردند، اینجا هیچکس از لهجه و حرف زدن نادرست و ناکامل آدم تعجب نمی کند و سوال دوم هر کس از خارجی ها این است که چه مدت است اینجایید؟ و اینجا چطور است؟
سه. من اینجا و دلم آنجاست، اتفاقی در حال وقوع است، بعد از ماه صفر، و این اتفاق بعد از سالها ناخوشیِ خانواده ما خوشایند است، و درست بعد از آمدن من نهایی شد، خدا خودش به خاطر دل دردمند مادرم من بعد خوشی و شادکامی بیندازد داخل خانه ما، سهم آن خانه بیش از اینهاست....
چهار. در اسرع وقت از یک تقسیم بندی کلی درباره مهاجرین افغانستانی اینجا خواهم نوشت، فعلا" همینرا داشته باشید که اینجا هم تفکیک های ما زیاد است، و گروهی بر گروهی احساس برتری دارد و گروهی آن یکی را داخل آدم نمی شناسد و گروهی اصلا" زبان گفتاری گروه دیگر را نمی فهمد، یعنی رسما" وقتی دارم با هم کلاس های افغانم صحبت می کنم زبانم فلج ادواری می گیرد، بر وزن جنون ادواری، بس که هی این کانال آن کانال می شود، از این دوشنبه فقط به لهجه و به قول اینها زبان ایرانی صحبت می کنم. والا!
یک. بعضی چیزها انگار باید گفته شوند تا از بین بروند، دیدی بعضی وقتها داری از شدت چیزی در درونت برای کسی حرف می زنی ولی همان لحظه از بین می رود و اصلا" نیست؟ یا مثلا" می خواهی یک خصیصه بد از یک بچه یا یک آدم دیگر برای کسی بگویی، دقیقا" همان لحظه تغییر رویه می دهد به منزه ترین حالت، من هم دیشب داشتم از اوضاع بدن و حالت های بدم در اینجا به خواهر می گفتم، درست از امروز حالم خوب است، یعنی خیلی خوبم، گوش شیطان کر، از صبح کلی سر و صدا راه انداخته ام، دو دور لباس ها را انداختم داخل ماشین لباسشویی و بیرون آورده ام، می خواهیم برویم بیرون، شاید باران ببارد و دوباره خیس شوند ولی اصلا" مهم نیست، بشود، آخرش محکوم به خشک شدن هستند!
دو. بعضی اصطلاحات را به سلیقه خودم تغییر می دهم مهم این است که مفهوم را می رسانم، یک مرکز خرید هست بنام" دی اف او" من بهش می گویم" ام دی اف"، در هر دو دی و اف مشترک است، و مهم این است که همسر می فهمد و می خندد، این که چیزی نیست اول هایش تلفظ اسایلم سیکرز برایم مشکل بود، ریسایکل بین می گفتم بهش، همسر می فهمید منظورم را!
سه. یکی از دلایل کم نوشتنم مزخرف نوشتنم است، فکر می کنم دارم سیاه می کنم که نمیرم، و در اینجا تخته نشود، و از مفهوم ها دور شده ام و جمله بندی هایم هراسان و بی نظم شده اند، راستش قبلا" حس بهتری پیدا می کردم با بازخوانی نوشته ها، حالا کمتر این احساس را دارم.
چهار. اکثر مهاجرین افغانی که قبل از اینجا به پاکستان مهاجر شده اند و بعضا" مثل من در مهاجرت بدنیا آمده اند، اینجا نمی گویند آیم فرام افغانستان، می گویند آیم فرام پاکیستان، و این برای من خیلی جالب است، گاهی دلم می خواسته بهشان بگویم چرا اینطور می گویید، ولی باز پشیمان شده ام، در خودم جستجو کردم چرا با هر بار شنیدنش از هم کلاسی ها اینطوری می شوم، فهمیدم با صرفنظر از اینکه پاکستان اصلا" جایی هم نیست که بشود بهش افتخار کرد و اصلا" برای شخص من محلی از اعراب هم ندارد، ولی گوشه های ذهنم حسادت کردم بهشان چرا که احساس کردم بهم ظلم شده، نمی خواهم بگویم چقدر دلم می خواست من هم می توانستم بگویم آیم فرام ایران! که نه ایران و نه پاکستان هیچکدام کشورهای ایده آلی نیستند برای متعلق بودن بهشان، پاکستان اولین صادر کننده و بزرگترین مرکز طالب پروری برای افغانستان است و ایران با آن نژادگرایی زننده و تزریق احساس برتری نسبت به تمام آدم های دنیا مخصوصا" افغانی هایی مثل من، بدترین جا برای این است که بتوان خود را بهش منسوب دانست، ولی همینقدر هم دم دولت پاکستان گرم که گذاشته فرزندان کشور همسایه براحتی خود را متعلق به خاکی بدانند که درش بدنیا آمده و بزرگ شده اند، اینطوری قدر زحماتی هم که دولت برایشان کشیده بیشتر دانسته می شود، ظلم هایش حتما" خیلی کمتر از اینها بوده که پاکستانی بودن را برنتابند!
حرف دیگری ورای اینها این است که چه بر سر ما آمده و بی سروسامانی ما افغان ها تا کجاست که بهتر می بینیم بگوییم شهروند پاکستانیم!
پ ن: بابا یکی به این استرالیایی ها بگه اینقدر موهاشون رو باز نذارند، گاهی دلم خواسته بروم یک عالمه گل سر و تل و کش و از اینجور چیزها بخرم نذری بدم بهشون، بس که بنظر من شلخته بنظر میاد، گاهی ظرافت زنانه هم بد چیزی نیست، یه گل سر کوچیک بزنید اینقدر نیاد تو صورتتون، یکبار هم پشت چراغ قرمز وقتی باد شدیدی وزید رسما" موهای تا کمر یکی رفت تو چشم و چار من عین خیالش هم نبود، بخدا بعضی وقتا قشنگه ببندیدشون!!!(ی کم شبیه پستای فیس بوکی شد ولی خیلی دلم می خواست بنویسم!)
نو کامنت آن پاریس دارک فرایدی ات 13 آف نومبر!!!
یک. درست همین پنج شنبه گذشته بود که گرفتار طوفان شدم، صبحش همسر برای بار دوم می پرسید که چک کنم ببینم چتر در خانه است یا توی ماشین، با اطمینان خاطر وقتی چتر را کنار دراور تصور کردم گفتم نگران نباشد و برود سر کارش، اما در لحظه آخری که باید چتر بردارم و بیرون شوم دیدم ای دل غافل اشتباه فقط تصور کرده بودم در خانه هست، و مجبور شدم زنگ بزنم برگردد و مرا ببرد سر کلاس و دیرش شد، آخرین تجربه ام از باران بهم ثابت کرده بود هرگز نمی توانم این پانزده دقیقه پیاده روی را خشک بمانم و به کلاس برسم، از کلاس هم نمی شد در آن روز خنک و دلپذیر بگذرم، موقع برگشت که ساعت دو بود احتمال می دادم هوا دارد آفتابی می شود ولی چتر یکی از لازمه های هوای نه چندان آفتابیِ اینجاست و خیلی خوشحال و مغرور بودم از داشتنش، اما درست بالای پل، جایی که در این مسیر پانزده دقیقه ای از همه جا بریده ای، هیچ محل فراری نداری، نه از آفتابش و نه از، طوفانش را آن روز فهمیدم، وقتی در عرض کمتر از ثانیه چتری که تمام اعتماد به نفسم در آن باران بود واژگون شد، با اولین باد قوی ای که وزید، خنده ام گرفت، به پاهایم سرعت دادم و هر چه به اوج پل نزدیکتر می شدم سریعتر می دویدم، و طوفان هم اوج می گرفت، واقعا" طوفان بود، دستم از زمین و زمان کوتاه، ماشین ها بسرعت ازم می گذشتند و حتی اگر قصد کمک داشتند به منی که تنها عابرِ آن مکان بودم هم نمی شد بایستند و بگذارند بروم داخل ماشین، با چه زحمتی خودم را رساندم به انتهایش و وقتی از عرض خیابان با آن چترِ پاره پاره رد می شدم راننده های منتظر لبخند می زدند، جالب بود که با اینکه تمام وجودم حتی بوت های خوشگلم که تازه خریده بودمشان غرق آب بودند من هم می خندیدم، قبل از ورود به آپارتمان تمام لباس هایم را همان زیر طوفان در آوردم و انداختم داخل حیاط!
دو. دیروز یک روز آفتابی و گرم بود، دما در اوج زمانش سی و سه درجه پیش بینی شده بود، کلاسم دوازده شروع می شد، لباس مناسب خنکی پوشیدم، ولی وقتی رسیدم به کلاس داشتم از حال می رفتم، همه اش داشتم با گرمای ایران و لباس های خیلی بیشتر از اینی که پوشیده بودم قیاس می کردم، که آنجا اینقدر گرمازده نمی شدم و حالم نورمال بود، شب همسر گفت اینجا فرق دارد، اوزون خیلی نازک تر از ایران است و همه اشعه های مضر خیلی سریعتر روی پوست و سیستم داخلی بدن تاثیر می گذارند، و جدای از آن اینجا مرطوب است، گرما زده شدی، وقتی برگشتم بعد از خوردن ناهار خوابیدم تا هفت و نیم شب، و تا آخر شب هم که خوابیدم هنوز حالم بهم می خورد و هوا خفه بود.
امروز طبق معمول اولین کاری که کردم چک کردن دمای هوا بود، با دیدن شماره هفده خیلی خوشحال شدم!
کلا" فکر کنم یکی دو سالی باید بگذرد تا من قبول کنم اوضاع را، بدنم تنظیم نیست، حالت تهوع می گیرم در گرما و سرماها تا مغز استخوانم نفوذ می کند، گردن درد و ....
سه. اتفاق های زیادی رخ داده و در حال روی دادن می باشد، بزودی اخبار تازه و مهمی اینجا درج خواهد شد، دلیل این دلشوره ها و رخت شویی های وحشیانه دلم....
چهار. بعد از دیسکاشن آمد و پرسید چه جالب ایران مترو دارد؟ و من داشتم بطور کامل از متروی تهران می گفتم، اینکه از هر نقطه تهران به هر نقطه دیگری می توانی با کمترین هزینه رفت و آمد کنی، در گفته هایم اصلا" حس نوستالوژی یا هواداری مثلا" پیدا نبود صرفا" داشتم از آنچه وجود دارد یک گزارش می دادم، وسط حرفم پرید که،" آنجا که آنقدر خوب بوده برای شما چرا آمدید اینجا؟؟؟" حالا اگر یک اروپایی ازم می پرسید هیچ اتفاقی نمی افتاد و می رفتم سر گزارش تفصیلی از اینکه ما از کمترین حقوق انسانی در ایران بی بهره بودیم و بیکار بودیم و از کشور خودمان هم ناامید شدیم و....، اما طرف یک هموطن بود، هموطن مهاجر در پاکستان، زمان کوتاه بود و باید به کلاس می رفتیم، در طول کلاس هیچ از درس نفهمیدم، بیشتر بخاطر جهل مزخرف و آن طعنه ناجوانمردانه، بعد کلاس بهش گفتم، باید می گفتم، که خیلی از لحنت مخصوصا" اگر کنایه بوده است ناراحت شدم، اضافه کردم که، تو با یک نژاد یکسان با پاکستانی ها و در کشوری که خیلی با شما خوب و مهربان و برادرانه برخورد می کرده زندگی کرده ای، تو چرا اینجایی؟ و چرا فکر کردی من نباید اینجا باشم؟ و آیا براستی از میزان خفت ما هزاره ها در ایران بی خبری؟ یا خودت را به بی خبری می زنی؟ خیلی دستپاچه شد و گفت اصلا" منظورش کنایه نبوده، فقط تعجب می کند از اینکه منی که اینقدر شبیه به ایرانی ها حرف می زنم و لباس می پوشم، -اشاره به روسری ام کرد- و حتی در ایران تحصیلات دانشگاهی دارم هم از ایران رانده باشم، و من آنجا فهمیدم این بیچاره ها فکر می کنند ایران فقط آن افغان هایی را بیرون می کند و خوار می پندارد که تغییر سبک نمی دهند و با پیراهن و تنبان وطنی در خیابان تردد می کنند و امثال من قابل شناسایی و تحقیر نیستند!!!!!!!!!!!!!!!
پنج. پست های زیادی در ذهنم نوشتم و اینجا ننوشتم، با هوای اینجا هوایم عوض می شود، و ننوشتنم را دلیل بر هوا به هوا شدنم بگذارید.
پ ن. بعضی دردها از بس درد هستند نمی شود نوشت، اصلا" نمی شود آغاز کرد، چند بارخواستم چیزی بنویسم وسطش بر باد رفتم.
سالی که با سوزاندن فرخنده آغاز شود، با سنگسار رخشانه ادامه می یابد، سر بریدن های مسافران خردسال میان برنامه اش است و خدا می داند به چه ختم می شود، برای هموطنانم که دست شان از همه جا کوتاه است صبر آرزو دارم، و دلم برایشان پاره پاره است.
یک. امروز که اولین سه شنبه نوامبر باشد ملبورن رخصتی است، ایالت ویکتوریا، و دلیلش هم ملبورن کاپ است، یکی از باشکوه ترین هورس ریسینگ های دنیا، و از سراسر دنیا اسب و آدم می آیند اینجا تا ساعت سه بعد ازظهر به وقت محلی بین بیست و چهار سوارکار در سه هزار و دویست متر مکعب مسابقه بدهند و ملت حظ کنند، یکی از کارهایی که امروز می کنند علاوه بر پوشیدن رنگی ترین لباس هایشان و مخصوصا" خانم ها، و استفاده از کلاه های زیبا و ترجیحا" ناب و جالب و منحصر به فرد، شرط بندی است، شرط بندی روی یکی از این بیست و چهار اسب و دونده، کلا" برای فان است ولی برای خیلی ها جنبه اقتصادی دارد، مثلا" دیروز در کلاس ما هم شرط بندی کردیم، نفری پنجاه سنت ناقابل انداختیم داخل کلاهی که معلم آورده بود و از آن یکی کلاه یکی از کاغذها را بر داشتیم، تا اسبی برای برنده شدن انتخاب کنیم، حالا در مسابقه امروز هر اسبی برنده شد تمام آن ده دوازده دلار داخل آن یکی کلاه می رسد بهش!!!!
ما خانه ماندیم، البته همسر خان رفت آرایشگاه و بعدش جلسه با دوستان همکارش، من بهترین ته چین عمرم را درست کرده ام و دارم فکر می کنم اگر مثل دفعه قبلی که ته چین درست کردم و همسر جلسه بود و بعد که آمد ناهار خورده بود، چه کنم، اولش فکر کردم چون مخصوصا" امروز بهش گفتم من یک ته چینِ عالی درست می کنم و منتظر می شوم تا بیایی، امکان ندارد که غذا بخورد، یعنی گرچه جلسه برای دو تا چهار است و آنها می دانند که قرار بوده بعد ناهار باشد و ناهاری در منوی کارشان نیست اما خب افغان هستند و گاهی غیرتشان خیلی خط خطی می شود بفهمند یکی شان غذا نخورده و یا گرسنه است، و ممکن است فی الحال غذایی ترتیب بدهند و همسر خان را بهش دعوت کنند، اینجور وقتها همسر نه نمی گوید، فراتر از بی تعارف بودن هست کلا"، یعنی جوری است که استقبال هم می کند، شاید یادش بیاید که مثلا" من خانه هستم و منتظر، ولی قسمت دومش را یادش نمی آید، که اصلا" ته چین جوری است که فقط همان موقع اولی که برمی گردانی داخل دیس قشنگ است و خوردنی است و یک نفره خوردنش مسخره است، شخصیت ته چین را زیر سوال می برد، کلا" نمی ریزی داخل دیس، همان داخل قابلمه باید یک ربعش را برداری بکشی داخل بشقاب و بخوری، اینها را یادش نمی آید و می خورد، خب اگر نخورده بود خوب است، حالا که فکر می کنم اگر بخورد هم اشکالی ندارد چون بخش اول قضیه مهم تر است و اگر یادش بیاید و تصمیم بگیرد که بخورد نمی شود کاریش کرد، اینها را که نوشتم با حالت آرامی نوشتم، بغضی داخلش نبود!
دو. خیر سرم فکر کرده بودم اینجا یک جوری است که همه چیز بشکل معجزه آسایی همان طور که باید باشد است، کلا" هر چیزی می شنوی و می بینی حقیقت است و درصد دروغش خیلی پایین است و اینها، کلا" هم نباید کمترین درد و خدشه ای در زندگی و جسم و جان آدم باشد، ناسلامتی آمده ایم خارج، بعد یک لیست بلندی از امراض و مشکلاتی که حس می کردم مشکل هستند و باید جدی گرفته شوند را نوشته بودم و بعد از اینکه جواب آزمایشاتم آمد بردم و با دکتر مطرح کردم، که در پاسخ به هر سوال یک توجیه ساده آورد و نتیجه آزمایشاتم هم همگی خوب بودند بجز ویتامین دی، و برایش شش تا کپسول نوشت که ماهی یکی اش را باید بخورم، یکی از امراضی که واقعا" بنظر من مرض است، دردهای مزخرف سگیِ ماهانه است، که طبق همان تصور آرمانی ام و با اعتماد به گفته دکتر که این قرصی که به شما معرفی می کنم از کم آزارترین قرص هایی است که اختراع شده و چاره دردهای ماهانه شما چیزی جز مصرف دو ماهه همین قرص های هورمونی نیست، بهش اعتماد کردم، و تنها دو عددش کفایت نمود تا زندگی را بر من حرام کند، کلا" بشمول روزهایی که استفاده را شروع کردم شش روز از زندگیم را مُردم، رسما" حامله بودم در آن شش روز، متهوع از هر چیزی، و فکر کن منی که هوای اینجا برایم سرد است و کلا" تعریفم از سرما آن چیزی نیست که نزد اکثر آدم ها ست، درها و پنجره ها را باز می گذاشتم تا کمی حالم بهتر شود، و درد و درد و دردِ لعتنی که نزدیک بود از پای درم بیاورد، بعد که دوباره رفتم پیش دکتر و از احوالاتم گفتم از تعجب شاخ در آورد و از زنانی می گفت که از بی اثر بودن قرص حتی در زمینه مورد نظر گفته بودند و ری اکشن شان بهش صفر بوده، کلا" پی بردم که این درد ارثی را باید به دوش بکشم و بسازم باهاش!
سه. دلم برای چای تنگ شده است، منی که از نبتون بدم می آمد در زندگی دارم نبتون می خورم، خیلی کم رخ می دهد چای دم کنم، قوری کتری ندارم اینجا، و این یک معضل است، چای نبتون فقط برای محل کار خوب است، نه برای جایی به نام خانه، توی خانه باید با عطر چای زندگی کنی، عطر چایی که حسابی دم کشیده، داغِ داغ!
چقدر بی منت بودند چای های خانه مان در گلشهر!