ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از مرد چشم شیشه ای ام(1)!

این روزها که فرصت زیاد داریم برای باهم بودن، از خاطراتمان می گوییم، از اینکه همسر نیمه اول عمرش را زیاد اهل حرف زدن و بیان خودش نبوده است و کلا" زندگی اش به بخش اول و بخش دوم تقسیم می شود، بخش اولش شامل  نگفتن و شرکت نکردن و اظهار نظر نکردن است و بخش دوم زندگی اش را بیان کردن و عیان کردن و اظهار نظرش در بر می گیرد، باری وقتی در خود بودم و دلم گرفته بود و برای دقایقی حالم را نفهمیدم و قطرات اشکی بر گونه ام سرازیر شد به کنارم آمد و گفت آنوقت ها که غمگینی ات را می دیدم و نمی توانستم کنارت باشم و اشکت را بزدایم را خوب بیاد دارم مخصوصا" یکی دو باری که این غمگینی ات اوج گرفته بود و گریه می کردی، توضیح داد که وقتی رفته بودیم نَی طاقِ یکاولنگ و روز دوم بعد از صرف صبحانه به دشت ها شدیم و تو فکر کردی قافله بقدری دور شده اند که تویی و یک دشت تنهایی و بغضت شکفت و های های گریه کردی، و من پشت درختی یا درختچه ای به نظاره ات هزار بار  شکستم و همراه با تو گریستم، هر چه فکر کردم بیادم نیامد ولی حتمی خیلی صحنه رمانتیک و دلخراشی بوده است برای یک دلِ عاشق!

زیاد حرف می زنیم درباره رفتار های آن سالهایمان، ما در دو نقطه کاملا" مخالف هم بودیم، من اهلِ بلند بلند حرف زدن و اظهار نظر کردن و رُک و پوست کنده دل شکستن و او اهلِ زبان گشودن فقط به قدر نیازهای اساسی و ساده، من اهلِ هیاهو و ریسک و دویدن های پیاپی میان دشت ها و سنگ ها بی پروا از ماین های جاسازی شده سالهای جنگ با شوروی و او اهلِ از دور تماشا کردن، یکبار که به دره اژدر رفته بودیم و آهو وار میان سنگ ها و دشت ها می دویدیم یکباره از دور دیدیم که همسر و دو تا از دوستان دیگر دارند صدایمان می کنند، بیشتر که دقت کردیم دیدیم دارند حَذَرمان می کنند از پیش تر رفتن، نگاه که به دور و برمان انداختیم دیدیم دورمان را سنگ های سرخ رنگ احاطه کرده، و بله، ما به منطقه ممنوعه "ماین پاکی نشده "قدم گذاشته بودیم، مثل فیلم روسری آبی شد یک صحنه، از دور گفتند که دقیقا" از جاهایی برگردید که رفته اید و قدم بر جای پای خود بگذارید، یادم نمی آید چقدر از رد پاهایم مانده بود و چقدرش را تخمینی برگشتیم، آن روز تنها روزی بود که بشدت احساس کردم مراقبم  است.

یکبار دیگر هم که برای رخصتی عید فطر تصمیم گرفته بودیم با یکی از دوستانِ خانم و نامزدش به مزار شریف به دیدن یک دوست دیگرم بروم و آن دوست ناجوانمردانه در کابل نظرش را تغییر داد و ما خیلی غمگین و ناراحت و عصبانی داشتیم نقدشان می کردیم که دوستم تدبیرها اندیشیده و آمادگی گرفته و خودم چقدر رویش سرمایه گذاری کرده بودم و خیلی نامرد هستید که اینجای کار تنهایم گذاشتید، نمی توانستم تنهایی بروم یک شهر دیگر، همسر و دو تای دیگر از دوستان کاملا" غیر مترقبه والونتییر شدند تا با من تا مزار شریف همراهی کنند بی اجر و مزد، وقتی گفتم دوست ندارم بخاطر من اینهمه راه بیایید بدون هیچ برنامه شخصی، هر کدام برنامه های شخصی در توجیه آوردند و بعد از ظهرِ همانروز راهی مزار شریف شدیم و من را در ساعت یکِ بعد از نیمه شبِ یک شب سرد زمستانی به دوستم تحویل دادند و دو روز بعد در روضه سخی تحویل گرفتند، به من خیلی بیشتر از آنها خوش گذشته بود، من به نظر خودم حجت را تمام کرده بودم و بدهی ای به کسی نداشتم ولی آن دو رفیقِ دیگر تنها بخاطر همسر این سفر را به جان خریده بودند تا مثلا" کاری کرده باشند برای رفیق شیدایشان، اما دریغ از کلامی و تبادل مهری از جانبِ همسر خان در این مسیر طولانیِ رفت و برگشت!

برایم تعریف می کند که تمام مسیر که تو در سیت جلو نشسته بودی این دو تا داشتند توی سر من می زدند از این به قول آنها خونسردی ام!

هدفم از این نوشته فقط ثبتِ این خاطرات بود اما الآن دارم به این فکر می کنم که هیچوقت فرصت اینرا پیدا نکرده بودم که داستانمان را بنویسم، قبلا" گفته بودم در یک فرصت مقتضی که مثلا" باشد بعد از "یک هجده مرداد تا بیست و دوی شهریوری" که تاریخ های عقد و بعد یکسال عروسی مان است اینها را بنویسم ولی ننوشته ام.

شاید هم فکر کرده ام نباید بنویسم چون عاشقانه قبل ازدواج نداشته ایم. صرفا" یک تعاملِ از طرف من دوستانه و از طرف همسر عاشقانه بوده است، تعاملی که اواخرش من را به فکر فرو می برد از اینهمه صلابت و صبوری اش، بی آنکه دست و پایی بزند و بی آنکه تلاش در خوری برای تغییرش داشته باشد.

ما در زمستانِ سال 1382 که به وطن آمدیم باهم آشنا شدیم، منِ بیست و دو ساله و همسرِ بیست و پنج ساله، و اکثر مابقی دوستانی هم که در زمره همکاران و دوستان آن زمان مان بودند در همین رده سنی قرار داشتند، قریب به نود درصدشان مجرد، و ما چهار بانو بودیم بین نزدیک سی آقا! و جالب است بدانید از بین این چهار بانو اولین بانو در زمستان سال بعدش با همسرش از بین آقایان ازدواج کرد، دیگری به گمانم بهار سال بعد یعنی چند ماه بعد از اولین زوج، و بنده بعد از نزدیک هفت سال! 

همکاران و دوستان دور و نزدیک دیگر کم کم پرونده همسر و من را بسته بودند و حرفی ازش نمی زدند، و اکثرا" طرفدار همسر بودند تا من، ولی من بعنوان بزرگترین گناهِ همسر همین خونسردی اش را عنوان می کردم و همیشه فکر می کردم چرا نباید به خودش زحمتِ تلاش و تکاپو بدهد و چرا یکجا نشسته است و فقط احوالاتش را از دور و نزدیک به من مخابره می کند، بدی قضیه در این بود که من و همگان می دانستیم سخت دربندِ ماست، اما دریغ از تقلا، تقلای قابل دیدن توسط ما، در طول این هفت سال سه بار از من خواستگاری کرد، بار اول که درست روزهای اول دیدارمان بود، بار دوم قبل از رفتن برای بورسیه ماستری به هند بود، و بار سوم همان زوج همکار را سفیر کرده بود، اما اتفاق نیفتاد و من کم کم احساس گناه می کردم، با خودم  می گفتم خب شاید این طرز تفکر توست که غلط است، تو فکر می کنی همه باید مثل تو باشند، مثل فیلم ها هنوز فکر می کنی باید مثلا" در خانه ات تا محل سرویس دانشگاه را گل رز بپاشد، یا نامه بنویسد ببندد به پای کبوتر؟ خب این این مدلی است، از آن ها که هزار های و هوی دارند اما در اصل ماجرا بی شرف هایی بیش نیستند خوب است؟ ندیدی در زندگی ات؟ 

کم کم داشتم به زیبایی این صبوری  یکطرفه اش فکر می کردم، به خودم می گفتم این یک تنه تا اینجا آمده است، با آن برخوردهای تو و با آن "نه" های محکمِ تو هنوز هم فقط تو را می خواهد، اگر تو کمترین نشانه ای از حُب بهش نشان می دادی شاید همان می کرد که انتظار داشتی، لااقل الآن می دانی چقدر در انتخابش مصمم است، اگر آن موقع که تو جوانکی احساساتی خطابش کردی جوانکی بود که هوای بامیان عاشقش کرده است، حالا چه؟ حالا که یک مرد سی و دو ساله است چه؟

دارد طولانی می شود، بقیه اش را در پست بعدی می نویسم!

قلبم دارد تند می زند و ایکاش هوا اینقدر گرم نمی بود!



با تو یه دانشگاه سیگاری شده!

یک. نمی دانم گفتم یا نگفتم، درست دو روز قبل از اینجا آمدنم دندانم توی دهانم خورد شد، بخشی از یک دندانم ریخت، و با اصرار توانستم در درمانگاه نزدیک خانه مان خارج از نوبت پر کنم، بعد اینجا حدود دو ماه پیش همان دندان دوباره باز شد، نمی دانم شاید بغلی اش باشد ولی من همه اش فکر می کنم خودش است، و سهل انگاری دکتری که فهمید خیلی عجله دارم و به گفته خودم به تهران می روم!!!، مقصد بار دوم نیازمند دکتر دندان شدیم، و با چه سادگی ای  وقت دکتر دندان گرفتیم در یکی از کلینیک های تخصصی دندان در اینجا و علیرغم اینکه همسر نیک می دانست کلینیک های خصوصی اینجا خدا دلار ازت پول می گیرند، رفتیم و بعد ویزیت گفت همین حالا یا بعد از آوردن عکس دندانت می خواهی اقدام کنی، در هر دو صورت می توانم برایت پر کنم اگر نخواهی عصب کشی کنی، خیلی خودم را سفت گرفتم و پرسیدم اگر الآن بخواهم وارد عمل بشوم چه مبلغی باید بپردازم، گفت: هزار و پانصد دلار، برق از کله ام پرید و با حفظ حالت نورمال و خونسرد بهش گفتم پس من با عکس خدمت می رسم که کار دوباره انجام ندهم و اگر نیاز به عصب کشی داشت یکبارگی انجام شود، بعد لبخند زیبایی تحویلش دادم، لبخندی که بعدا" با پرداخت شصت دلار بابت ویزیت از روی صورتم محو شد، خب لامصب! همان اولش چرا نمی گیرید که حساب کار دستمان بیاید، هیچی دیگه دلم برای شصت دلار خیلی سوخت، رفتیم دنبال راه های نزدیکتری به درمان، و یک وقت در کلینیک دولتی دندان اینجا گرفتیم و بیست و پنج دلار دادم دندانم را پر کرد و برگشتم!

بعد همین هفته پیش داشتم پاپ کورن می خوردم و به تهش رسیده بودم و ولع و عجله خوردنم هم زیاد شده بود برای تمام کردنش، همیشه اینجای هر کاری که می رسم عجله ام می گیرد، حالا اگر تمام آن آخرش را با آن شوریِ تند و تیزی که داشت و ذرت هایی که باز نشده و زنده بودند را نمی جویدم و نمی خوردم انگار چیزی کم بود، داشتم با ناخنم یک تکه از ذرت را بیرون می آوردم که ناگهان با یک تکه سنگ اندازه یک نخود روبرو شدم، سنگ داخل دستانم و جیغ می کشیدم و گریه می کردم، از ترس و دلهره نزدیک بود از حال بروم، ریختم شان توی گریه، زنیکه گنده، روبروی آینه با سنگی در دست و سعی کردم جایگاه سنگ را بیابم، و بله جایش اندازه یک غار در انتهای سمت راست بالای دهانم خودنمایی می کرد، و این است حکایت ما و دندان های ما، متأسفانه ساغر هرگز رابطه خوبی با مسواک روزی سه بار و نخ دندان و مرتب رسیدگی کردن بهشان ندارد و سیگار لعنتی، این دلیل آخر که مخصوصا" با سقوطِ این سه تای آخر دارد عوارضش را نشان می دهد.......

دو. یک آلبوم با نام رستاک توی آهنگ هایم دارم، برادر برایم ریخته انگار، نمی دانم اسم خواننده رستاک است یا یک گروهند یا اسم آلبوم هست، مقصد یک آهنگی دارد آن وسط هایش که می بردم به سالهای دورِ جوانی در دانشگاه، وقتی می گوید" استادها و هم کلاسی هات هیچ، با تو یه دانشگاه سیگاری شده" نه که من کسی باشم که با من یک دانشگاه سیگاری شده باشد، ولی حال و هوای ترانه آنقدر راحت ربط پیدا می کند به آن سالها که تا الآن نشده یکبار بشنومش و به همان اندازه نرم و لطیف نشوم، سالهایی که باران دیوانه ام می کرد، می توانستیم یکروز از صبح که مثلا" ساعت هشت کلاس داشته ایم تا کلاس بعدی که از بد حادثه هفتِ یک شب زمستانی باشد بنشینیم روی یک نیمکت و یکریز حرف بزنیم، برویم چای بگیریم و با ساقه طلاییِ توی کیفمان احساس لرد ترین آدم پیرامون مان را پیدا کنیم و برگردیم توی محوطه روی یک نیمکت دیگر، گاهی آدم ها را دنبال کنیم و ببینیم چه سر و سری دارند باهم، غرق لذت شویم از یک هوای زیبا و خودمان که زیبا شده ایم، لااقل در نظر خودمان!

سه. یک آهنگ دیگری هم دارد که می گوید:" ساکت نشستی و من عاشقت شدم، موهاتو بستی و من عاشقت شدم، و خلاصه هر کاری که بکنی من عاشقت شدم و هستم." کلا" من خواندن هایی را که ربطی به مو پیدا می کند را دوست دارم، و همیشه موی بلند را دوست داشته ام، چقدر تلاش کرده ام همیشه که موهای بلند و زیبایی داشته باشم، هر چند من کلا" آدم خشنی هستم و سالها و ماهها می گذرند و من به موهایم چیزی نمی زنم و مثلا" هیچوقت برند شامپویی که مصرف می کنم برایم مهم نبوده است، اما دوستش داشته ام، یادم می آید زمانی موهای خیلی بلندی تا کمر داشتم و خیلی حس خوبی بود، با خودم فکر می کردم اگر کسی عاشقم می بود شاید دیوانه وار موهایم را دوست می داشت، چون موهای من با اینکه چنان نرم و افتاده نیستند اما حالت زیبایی دارند و لابد در آن برهه از زندگیم زیباتر و نرم تر از الآن بوده اند، خلاصه همیشه تصورم از هر مردی در زندگیم این بود که از این موهایم بالا برود، دوستشان داشته باشد، برایشان شعر بخواند و با بویشان مست شود، ببافدشان، شانه شان بزند، مثل فیلم ها، بعد فکر کن، مردی همراهِ این انسان شوریده است که نه تنها موی بلند من برایش شاعرانه نیست و این چیزها را افسانه ای و مربوط به قرون وسطی می داند، بلکه آنرا دردسر ساز و مانع راحتی خودش و من می داند،  و خانم های مو کوتاه را که می بیند بهم می گوید ببین مثلا" این چقدر زیباست، چقدر شیک است،( مثلا" یارو ازین مدل هایی زده که نصفش هم ماشین شده و کچل است)، خیلی هم راحت زندگی می کند با این موها!

خب این طبق خواست ما جور در نیامده، و البته شاید من به اشتباه روی موهایم سرمایه گذاری کرده بودم، و لابد نباید می کرده ام!

چهار. هر کس ازم می پرسد چطوری می گویم عالی، بهترین، خوشحالم!

پ ن: ولی نمی دانم چرا یک ساغرِ حسود بدبین از ته وجودم بهم می گوید حالا داغی اولش هست نمی فهمی، قراره به فاک بری بعد یکی دو سال، و تنهایی هم حدی دارد، تو اندازه کابل هم دوست و رفیق نداری دور و برت! 

دلم خوش است به یک دوست که بزودی ویزایش را می گیرد و به همسرش ملحق می شود، زودتر بیا عسل بانو!

تجربه اولین سال نو در کنار هم!

سال جدید میلادی مبارک!

رفتیم مرکز شهر برای تحویل سال در اعماق تابستان و دمای بالای سی درجه! توی مسیر راه داخل ترن ملت شاد بودند، فضا فضای سال نو بود، مردم دسته دسته در هر ایستگاه سوار شدند و پیاده نشدند تا مرکز شهر، جایی که آتش بازی ملبورن مرکزیت دارد و از فراز برج های بلند تجاری آتش افروختند و ما جیغ زدیم، و دست و هورا! نیم ساعتی طول کشید و موقع برگشت برای اولین بار با هجم عظیم ملتی که می خواستند به خانه هایشان برگردند روبرو شدیم و برای اولین بار نزدیک بود زیر دست و پا له شویم اینجا!

روزهای خوبی است، شب ها بیداریم و روزها تا دوازده خواب! خوش می گذرد، کسی  را نداریم برویم دیدنش، پسر عموی همسر هم دو روز پیش برای تعطیلات رفتند ایران، دختر دایی هم رفت سیدنی برای همیشه، ماندیم ما و یک شهر بی کسی، و یک عمر با کسی، خودمانیم و خودمان، و لحظات به سرعت سپری می شوند، و ما نمی فهمیم کی شب می شود و چرا باید بخوابیم؟!

همچنان پاسخگوی نزدیک و دوریم در باب تولید مثل، دکتر با دیدن نتایج آزمایشات مخصوص گفت پرفکتی برای تولید مثل، و آیا دوست داری و چگونه؟ و جواب من این بود، و با هر بار پاسخ دادن دلم برای بچه ام می سوزد، که بی رودربایستی می گویم نمی خواهم، اما فکر می کنم باید داشته باشم، تا مادرم خوشحال شود، تا مادر همسرم دل جمع باشد از زندگی مان، تا خواهرهایم بچه خواهر داشته باشند، اما خودمان اینجای زندگی خیلی حریصانه به تنهایی مان و خلوت هایمان فکر می کنیم و طفل معصوم را چون گرگ درنده ای فرض کرده ایم که وقتی بیاید همه چیز را می بلعد و چیزی نمی ماند برای خودمان!

دکتر گفت می فهمم، من هم بعد از طلاقم باید پاسخگوی سبک جدید زندگیم باشم، هر روز ملامت می شوم و هر روز باید پاسخ بدهم که انسانم و حق انتخاب دارم و نمی خواهم جهنم دیگری به جان بخرم....

قابل قیاس نیست، ولی هر دو به نحوی اجبار است، نمی دانم از کی اینطور شده ام و تا کی اینگونه خواهم بود، کاش من هم مثل خیل عظیم ملتی که علیرغم شرایط بد کشور در افغانستان بارها مادر شدن را می چشند سهل تر می گرفتم، نه اینکه دوست نداشته باشم، که بقول دوست همیشگی و همسر تو یک مادر نمونه و وحشتناک عالی خواهی بود اما، در این برهه از زندگی خیلی سخت است انتخاب، یک انتخاب محکم و قطعی و یک خواستنِ عاشقانه، بعضی وقت ها می گویم حالا از کجا معلوم من آنقدر توانا باشم که با صرف اقدام و خواستن بچه دار شدم، و شاید خدا خواست گوشه چشمی از قدرتش را بهم نشان بدهد که بگذارد در حسرتش بمانم، دخیل ببندیم و نذر کنیم تا بچه دار شویم!!!!! 

مقصد بدجوری داریم ماست مالی می کنیم سوال های تکراری " دیگه چه خبر" های مادر را، خواهر گفته روزی یک دانه سیب بده همسرت بخورد و اگر می خواهید بچه تان خیلی سالم و صالح باشد ده روز قبل اقدام از مصرف گوشت قرمز خودداری کنید، حساب کتاب ها جور در نمی آید، چطوری ده روز برویم توی قرنطینه و کی می داند ما با کدام اقدام بچه دار می شویم، می گویم بله بله درست است، همین کار را می کنیم!

البته به خواهر گفتم تازه داریم بهش فکر می کنیم، اعصابش خورد شد و گفت مادر در هر نمازش دارد دعا می کند برایت و تو هنوز داری بهش فکر می کنی؟ بگذریم از خواب های روز درمیان مادر خانم در باب دو قلو و چند قلوهای من، دیروز زن برادر بهم پیام داده که خواب دیدم دخترکی بارداری، اینو کجای دلم بذارم!

امروز هم با یک دوست قدیمی داشتم صحبت می کردم می گفت تنها تو مانده ای از دوستان و همکاران سابق که بچه دار نیستی، ببین چه تیتری بشود بچه ی تو و همسرت!

زیر باری از معذوریت جدی قرار داریم، دلم می سوزد برایش، دوست دارم بچه ام نتیجه یک خواستنِ لبریز باشد، دیوانه وار بخواهمش، خیلی دور شده ام ازش، یک زمان هایی خیلی نزدیک بودم بهش، این روزها حتی دخترها و پسرم هم دارند داخل کشوی کمدم خاک می خورند و بهشان بی مهر شده ام.

ببینیم سال جدید چه می خواهد برایمان، غیر از برنامه های روی کاغذمان، شروعش را دوست دارم، امیدوارم پایانش زیباتر از آغازش باشد.



نمی دانم چرا فکر می کنم بامبوها در خانه من زیباتر بنظر می رسند!

یک. رخصتی نزدیک به چهل روزه ی ما آغاز شده است، رسما" از جمعه گذشته، چهارمین ماهگی اقامت من درینجا، بر خلاف روزهای اول و حتی میانه آمدنم، این روزها خیلی بیزی ام، همسر خان یک برنامه آشپزی و بحث برای زنان را اینجا از طریق بنیادشان عملی کرده اند و مسئولیت هماهنگی و تدارکات و اجرا با ما سه تا همسر این سه مرد است، تا بحال سه جلسه را پشت سر گذاشته ایم، قابیلی، آش و آشک پخته ایم و بعد از آموزشش و همزمان با صرف و بعد از آن موضوعات از قبل طراحی شده را به بحث گرفته ایم، نقش زنان در کمتر کردن منازعات درون خانواده، نقش تعلیم و تربیت بر زنان، زنان و سیاست، از این دست، زنی بین مهمانان مان بود که خیلی خموش و ساکت می نمود، بعدا" کسی که ایشان را به برنامه معرفی کرده بود داستانش را گفت، که همسرش مثل هزاران مرد دیگر افغانی راه  دریا به سوی اینجا را درنوردیده است و اینرا که نوعروس باردار بوده به آرزوی سرزمین رویایی استرالیا در افغانستان گذاشته، بعدا" که جریان آوردنش طولانی تر شده اخبار به زن رسیده که همسرش بجای اپلای کردن برای همسر، همسر دیگری اینجا اختیار کرده و دارد زندگی اش را می کند، برای همسر افغانستانش نفقه می پردازد و او و خانواده اش را از عیش نهانش بی خبر گذاشته، زن وقتی داستان را می فهمد اصرار به جدایی می کند، اما مرد افغانی حاضر به طلاق دادنش نمی شود، وکیل می گیرد و چون همسر اینجایش را ثبت قانون کرده تا از منافعش بهره مند شود، اجبارا" کیس تازه ای برای همسر اول می تراشد، و او را بعنوان بیوه برادر یا پسر عمویش به اینجا می آورد، اینجا برایش خانه جدا می گیرد و زن با دخترش که حالا نه سالش است تنها زندگی می کنند، مرد همسر دوم را همچنان دارد، و اینجا استرالیاست، در جوابِ" نقش زنان در کم کردن منازعات فامیلی" چیزی نداشت بگوید، نمی توانستم داستانش را برملا کنم، اما مشابهش را برای دوستان دور میز تعریف کردم، اینکه زنان افغانستان اکثرا" مفعول منازعات فامیلی اند و اصلا" منازعات فامیلی ای وجود ندارد، بیشتر منازعاتِ یکطرفه و حق بجانبانه ی مرد است، البته داستان های برعکس این داستان هم اینجا زیاد رخ می دهد، وقتی دختری که از آنسوی مرز مثلا" ایران و یا پاکستان بعد از ازدواج با مردی به اینجا آمده بعد از سه روز سر از پلیس استرالیا در آورده و مدعی شده ازدواج اجباری داشته و هرگز همسرش را نمی خواهد، می خواهد آزاد باشد و به خانه مرد برنگردد، تو گویی محافل مجلل و یک کیلو طلا و  اینهمه صبوری و انتظار ویزا و پروسه طولانی اش که از عهده هر کسی برنمی آید همه زوری بوده، مرد مانده و حوضش!

دو. زیاد می خندم، شوخی، شیطنت، رقص، قهقهه های این روزهایم بقدری است که خودم تعجب می کنم، همسر می گوید داری بر می گردی به خودت، ولی من هیچوقت اینطور نبوده ام، که به خودم برگشته باشم، شاید هم فاصله خودم با خودم آنقدر زیاد شده بوده که یادم رفته اینطور بوده ام.

سه. سی و هفتمین سالروز تولد همسر بود و  همیشه یادش نیست، قبلش با دختر دایی رفتیم یکی از مراکز خرید اینجا و ساعتی مناسب برایش خریدم، و دختر دایی گفت کیک می گیرد و شب برویم خانه شان، و رفتیم و تولد بازی کردیم.

چهار. اهل خانه در مشهد بقدری مصروفند که اصلا" پیام هم نمی دهم روی اینترنت چه برسد به ویس، شب جمعه عروسی است، و در فکر آنم که من همزمان اینجا یک غلطی بکنم، چه می دانم محفلی، مهمانی ای یا نه برویم بیرون بگردیم و دیر بیاییم خانه تا نفهمم و رد شود.

پنج. نمی دانیم با این رخصتی طولانی چه بکنیم، همسر خان همیشه خدا کاری برای انجام دارد، درگیر و دار طرح و پروپوزال های سال آینده، حالا کی این طرح ها عاید مند می شوند و غیر از دویدن منفعتی هم برایمان تولید می کنند خدا داند، مثلا" اگر برای برنامه کوکینگ شان سه هزار دلار گرفته اند، تا بحال که سه جلسه اش گذشته نصفش تمام شده و ما مانده ایم و چهار جلسه پیش رو! 

این یکماه فرصت خیلی خوبی است برای گشتن و دیدن، لااقل چند جای خوب و معروف ملبورن را باید ببینیم، دختر دایی که سالها ساکن ملبورن بود هم دارد می رود سیدنی پیش بقیه خانواده اش، و من همیشه آدم سختگیری بوده ام در روابط، و هر چه بیشتر گذشته سختگیرتر شده ام، کسی نمی تواند نفوذ کند در من، همانطور که هیچوقت حرفهای خصوصی از کسی نمی پرسم، دوست ندارم مورد سوال درباب مسائل خصوصی ام شوم، اینجا بحثش جداست، ولی در واقع امر همینقدر کافیست که حتی خواهر ها یا مادرم تا من اجازه ندهم هیچ حرف خصوصی ای ازم نمی پرسند، دوستانم اگر با من خصوصی هایشان را شریک می کنند، اینطور نیست که فردایش سریع پیام بگذارم که چه کردی با مشکلت، یا اوضاع بهتره؟ می گذارم تا دفعه بعدی، دوست داشتند بگویند، دوست نداشتند حرف زیاد است برای زدن!

داشتم اینرا می گفتم که دختر دایی دارد می رود، و گرچه من خیلی سختگیر بوده ام و اینجا حتی دختر دایی هم با رعایت حجاب ها به من نزدیک می شد، و تابحال نشده سرزده بروم یا بیاید، یا مثلا" برنامه یهویی بریزیم و خوش باشیم و خیلی توی هم باشیم و از این دست، اما یکهو یک جوری شدم از رفتنش، مخصوصا" وقتی گفت وقتی پلان را نهایی کردیم فقط و فقط به خودت فکر می کردم که چطوری بگذارم و بروم و تو هیچکس را نداشته باشی تا بتوانی رویش حساب کنی، دلم گرفت وقتی یادم افتاد درست همان دو روز پیشش سر یک موضوعی باهاش سرسنگین شده بودم و خیلی رک و بی پرده ازش انتقاد کرده بودم و گوشزده کرده بودم که من خیلی چاک و بست دار و متفاوت شده ام از سالهای نوجوانی ام! 

پ ن 1: دختر دایی بامبوهایش را داده به من، دو تایشان بزرگند و سه تایشان کوچکتر، بزرگها را گذاشته ام داخل گلدان خودم که بلند تر است و سه تا کوچک ها را داخل گلدان خودش، بعد یادم آمد مادر می گفت باید با اینها حرف بزنی تا رشد کنند، اسم برادرها را گذاشتم روی دوتا بزرگها، سه تا کوچک ها هم بچه های برادرند، گلدان گلی را هم که شریل و راب دوست خانوادگی مان آورده بودند که مادرم است! 

همه شان را گذاشته ام روی یک میز و یک صندلی هم برای خودم گذاشته ام کنارش، گاهی دور هم باشیم!

پ ن2: داشتم توی ذهنم برای همسر چیزی می نوشتم، مثلا" برای ولنتاین یا یک روز خاص، رفتم توی گوشش گفتم، دیدم دارد روی عکسم کامنت می گذارد و همه تلاش و ذهنش متمرکز بر نوشته هاست!


من در میان جمع و دلم در گلشهر است!

خانه را شور و شادمانی فرا گرفته است، صوت و فیلم از نشاط شان برایم فرستاده اند با کامنتی کوچک:" جای تو خالیست"، و من برای اینکه دلشان نشکند و بی من هم خوش باشند بی عذاب وجدان بهشان دروغ گفته ام که داریم با کشتی می رویم تازمانیا، یکی از ولایات استرالیا که از بدنه اصلی دور است، و جزیره است، تازه گفته ام ما هم کلی اینجا خوشیم، و داریم هر روز بشکن می زنیم!

عروسی برادر است، برادرم دو سال از من بزرگتر است، او خیلی آرام و متین و بردبار است، در کل زندگیش آرام و بردبار بوده است از بچگی، آنقدری که پدرم بهش عنوان" خموشِ دوست داشتنی" داده در وصیتنامه اش! این بردباری اش را درست بعد از آمدنم از دست داد، و خانواده را درگیر یک سختیِ شیرین کرده تا امروز، شاید بدلیل همین خموشی و متانت عقد و عروسی و حنابندان و پاتخت یک مجلس است و یکهو می آیند خانه! 

دایی از اروپا و خواهر از کانادا رفته اند ایران و من از روز اول نمی توانستم، چون هنوز چهار ماه هم از آمدنم نگذشته و حتی اگر می خواستم راهی شوم شاید دیر بود، اما مشکل اصلی مان بی پولی بوده است! اولویت زندگی مان ابتدا مقروض نبودن است و بعد رفع حاجات اولیه، ترجیح دادیم دستی در تهیه وسایل شان داشته باشیم بجای رفتنِ دوتایی و مقروض شدنِ دوباره!

خیلی جالب است، زندگی در جاهای مختلف به من نشان داده است که می توانم جای کسانی قرار بگیرم که روزی انگشت اتهام بسویشان گرفته ام و یا تمسخرشان کرده ام، اینکه بزرگترین رخداد عمر یکی از دلبندانت برقرار شود و تو نتوانی اشتراک کنی، برای من خنده دار بود که کسی مشکلات اقتصادی یا خانوادگی را دلیلی بر عدم اشتراکش بیاورد، با خود گفته بوده ام برو بابا مگر چند بار قرار است عروسی خواهر یا برادرش را ببیند، و عجب دل گنده ای دارد و یا عجب خسیس است.....

شاید آنها هم همین مشکلات من را داشته اند و حساب کتاب کرده اند و.....

اما داستان من با همه اینها خیلی موجه است، همسر غیر از چند ماه در کل این نزدیک سه سال کار نکرده است یعنی نتوانسته کاری پیدا کند، والونتیر بوده است، و کلی کارهای عام المنفعه بی اجر و مزد دیگر، هزینه اسپانسر شدن من، یکبار سفر خودش و بعد سفر من و آخر خریداری تمام وسایل، و خیلی هم عالیست تا اینجا که فقط چهار هزار دلار قرض داریم، این وسط کمک های مان به خانواده همسر یکی از تعهدات و اصول برقرار خانوادگی دو نفره ماست.

همه اینها را بارها به خودم یادآوری می کنم و اینکه اصلا" امکان نداشت و ندارد که من با خودخواهی و درست بعد از چهار ماه از آمدنم بخواهم تنها بروم و خوش بگذرانم و برگردم و همسر نیاید، واقعا" بی وجدانی بود و اصلا" حرفش را هم نزدم!

خودمان را قانع کرده ایم که با نی نی (دست پر) می رویم!!!!!!!!