یک. وقت های زیادی در زندگی ام روی می دهد که دلم بخواهد به خانه که رسیدم غذایی مطبوع انتظارم را بکشد، خانه بوی برنج دم کشیده خوش عطر و بو را بدهد، بروی قورمه جا افتاده ای بیاید از لای در، اصلا" بوی سیب زمینی سرخ کرده بدهد هم کفایت می کند، فقط بوی یک غذای آماده و داغ بدهد، از آشپزی خودم راضی هستم، مخصوصا" اگر با حوصله و با وقت دست به کار شوم بهترین غذاها تحویل میز است، اما بعضی اوقات آدم دلش می خواهد در خانه خودش کس دیگری غذا بپزد، این روزها خوشحالم که همسر بعد از زندگی مجردی اش مجبور شده است سلامی دوباره به کفگیر و ملاقه و مواد خوراکی در آشپزخانه بدهد، هراز گاهی نکاتی را ازم می پرسد، و همینطور که پاسخش می گویم دلم شاد می شود که لااقل این دوری یک نتیجه مثبت خواهد داشت و من بعد از به هم پیوستنمان خواهم توانست آشپزخانه را تحویلش بدهم بی آنکه فکر کنم منفجرش خواهد کرد.
دو. آخر هفته گذشته طی کانال گردی های شبانه به
طور اتفاقی دیدم دارند "هیس! دخترها فریاد نمی زنند،" را نشان می دهند،
فکر کنم شبکه تلویزیونی نگاه یا راه فردا بود، بیش از نصف فیلم تمام شده بود و من از
آن قسمتی که جلسه اول دادگاه تمام شده بود تا آخرش را دیدم، و تصمیم گرفتم در اسرع
وقت فیلم را بطور کامل ببینم در یوتیوپ یا داونلودش کنم، امروز وقتی مقاله "
هیس! پسرها هم فریاد نمی زنند" را در بی بی سی خواندم، برآن شدم تا همین
امروز ببینمش، سرعت یوتیوپ هم بد نبود، دیدمش، و واقعا" باید بگویم احسنت به
خانم پوران درخشنده، که چقدر عالی توانسته است یک معضل حاد اجتماعی را که کمتر
چشمی می بیند یا اگر می بیند به تصویر می کشد را آورده روی پرده سینما و نمایش داده
است، چقدر ملموس بودند دیالوگ ها، و چقدر آزار حس کردنی بود، مخصوصا" وقتی
کودکِ قربانی با تمام سختی هایش لب به سخن گشوده تا حقیقتی را با مادرش که باید
نزدیک ترین رفیقش باشد بازگو کند و نمی شود، و مادر نمی فهمد، و انقدر نمی فهمد تا
کودکش باری را به مدت پانزده سال به دوش می کشد و آخر هم......
درباره" هیس! پسرها هم فریاد نمی زنند" هم باید بگویم متأسفانه این معضل
هنوز در خیلی از جاهای افغانستان نه تنها معضل انگاشته نمی شود بلکه سنتی است برای
نشان دادن ثروت و مکنت خانوادگی، و پسران نه به شکل مقطعی که دوامدار و مانند برده
جنسی برای سالها هم ممکن است نزد متجاوز بمانند، و این بردگان جنسی تنها مایه
برآوردن تمایلات جنسی صاحبشان نیستند و علاوه بر آن بایستی در مجالس بزم صاحب مجلس
لباس دخترانه پوشیده و با رقص مخصوصی مجلس را گرم کنند، و چه بسا نه تنها به صاحب
اصلی خود که به میهمانان ویژه وی نیز سرویس بدهند، صاحب و میهمانانی که
اکثرا" هم دارای پست های بالای دولتی هستند.
سه. قبلا" در واحد کناری ما یک خانم تنها زندگی می کرد، انگار اجاره کرده بودند برای شب ها که از دانشگاه بر می گردد، همسرش در ترکیه درس می خواند خودش اینجا، هیچوقت از داخل صدایی نمی آمد، سکوت مطلق بود، و من و همسر بیشتر وقت ها یادمان می رفت که آنجا هم کسی زندگی می کند، حالا برعکس شده، زوج جوانی آمده اند بجای دختر، دنبال هم می کنند و با سر و صدا و خنده از این اتاق به آن اتاق می دوند، صدای پایشان گرومپ گرومپ به واحد ما می آید و انعکاس خنده هایشان هم، و بعضی وقت ها هم پسِ خنده هایشان سکوت می شود و سکوتش بطرز رمانتیکی در فضای خانه من نیز پاشیده می شود، با خودم می گویم، آسیاب به نوبت، نوبتی هم باشد نوبت سکوت خانه ما و صدای خانه شماست.
چهار. هنوز برف نداریم، روز شنبه انگار برف هایی را باد آورد از ارتفاعات و خلاص، سرد است اما، البته صبح و شب، و طول روز آفتاب راست می زند به چشم هات، زمستان با برف عظمت دارد، کاش زودتر بیاید سفید پوشمان کند، شاید با آرامش همزمانی که بر شهر حاکم می کند من نیز اندکی نرم تر شوم....
دوری خر است، و خیلی بد است، و باعث می شود خیلی وقت ها فکر کنی شاید نتوانی تاب بیاوری، خیلی وقت ها فکر کنی که چه؟ و زندگی چه مزخرف است، و اندوه چه بی پایان است، و خیلی وقت ها چون دیده نمی شوی، دانسته هم نمی شوی، حرف زدن و شنیده شدن بدون دیده شدن مزخرف می نماید، بغض های پشت تلفنی و بیرون ریختنش مسکِّن نیستند، بیادت می آید که چه بسیار غروب ها که تا به خانه می آمدی مثل یک بچه دبستانی بغضت را می شکستی، و های های گریه می کردی، بعد به این می اندیشی اینهمه نبودن را تا کجا تاب خواهی آورد؟ اینهمه بغل نشدن؟ اینهمه نوازش نشدن هنگام های گریه؟
دوری خر است، و باعث می شود فکر کنی از این راه دور ارزش ندارد خیلی وقت ها خیلی چیزها گفته شود، که باعث می شود خیلی از حرف ها ناگفته بماند، دوری خر است چون زمانی که تو می خواهی با او حرف بزنی او در خواب است، و الآن هفت ماه و بیست روز است که شب ها با او حرف نزده ای، و اینکه شب ها با کسی که نیمه تو است حرف نزنی خیلی بد است، اینکه درست در لحظاتی که دوست داشته ای شنیده شوی حرف نزده باشی وحشتناک است، و اینکه چون راه دور است از توصیف و توجیه خیلی چیزها سر باز بزنی خوب نیست.
دوری خر است مخصوصا" وقتی یلدا بیاید و یلدا با تولد او همراه باشد و او نباشد و تنها باشی و تنها کاری که از دستت بیاید یک دقیقه بیشتر خوابیدن باشد و بس، و حتی وقتی خواسته بودی تبریکی بگویی بهش از بی خیالی اش دلت درد بگیرد و چون دور بوده ای این درد عمیق تر شود و حمل بر بی توجهی بکنی و بروی فلسفه ببافی که آیا اصلا" تو برای زیستن و زندگی کردن خلق شده ای یا برای سیاه بودن و سیاه کردن؟ که آیا تو هم می توانی سهمی از زندگی داشته باشی و اگر آری چه وقت؟
دوری خر است چرا که با یک آدم افسرده و عصبی کاری می کند که هیچ چیز نمی کند، شکننده ا ت می کند، مشکل داشته و نداشته ات را ضرب صد می کند و می اندازد بین گلویت، اسمش بغض است.
پ ن: می خواستم برای تولد همسفر چیزی بنویسم، نشد، خواستم پشت تلفن چیزی بگویم، نشد، حالم بد بود، هست....
سال سوم دبیرستان بودیم، با همین دوستم در حیاط دبیرستان قدم می زدیم که معاون مدرسه صدایمان کرد، بسویش رفتیم، گفت همراهیم کنید، و با او تا دفتر رفتیم، از چهره اش گمانی مبنی بر خبر ناخوشایند و شکوه و شکایت نمی برآمد، نزدیک دفتر که رسیدیم گفت چند لحظه صبر کنید و رفت داخل و بعد با دو پاکت برگشت، درست یکی دو هفته قبل مدرسه مان بشکل خود معرف مبادرت به تأسیس سالن غذاخوری و ارائه صبحانه سالم به قیمت مناسب به بچه های مدرسه کرده بود، همانطور که پاکت ها را به سویمان گرفته بود گفت: "این ها ژتون های صبحانه این هفته است، قرعه ژتون رایگان این هفته به نام شما دو نفر افتاده است، بروید حالش را ببرید."
از دفتر دور شدیم و همزمان رو به همدیگر هاج و واج مانده بودیم، که چرا؟ چرا ما دو نفر؟ یعنی اینقدر چهره هایمان گرسنه و صبحانه نخورده است؟ اما او می گفت چون می دانند من پدر و مادر ندارم خواسته اند برایم مادری کنند، و تو را هم چون دوست من دیده اند و در این لحظه با من بودی شریک کرده اند، و من می گفتم، چطور بقیه را با تو شریک نکرده اند، چرا تنها زمانی که من و تو را دیدند به سراغمان آمدند، نه، حتما"چون من مهاجرم و اینها فکر کرده اند از نظر اقتصادی شاید نتوانم ژتون ها را بخرم، این کار را کرده بوده اند تا یکهفته بتوانم از صبحانه های دست ساز خانم گواشیری بخورم، و شاید چون تو با من در صحن حیاط بودی باهم به دفتر خوانده شدیم. خلاصه گمان را هر کس به سمت خود می برد، لابد برای اینکه سایه سنگین شرم را از روی سر همدیگر برداریم. آخرش لبخندی زده ژتون ها را در جیب هایمان مچاله کردیم.
علاوه بر این پرسش های بی پاسخ، مسأله دیگری هم داشتیم و آن این بود که هرگز نمی توانستیم از آن ژتون ها استفاده کنیم و دلیلش هم این بود که ما یک گروه دوستی بزرگ هشت نفره بودیم که همیشه برنامه ریزی و خورد و خوراک ها و برو و بیاهایمان را باهم هماهنگ می کردیم و اتفاقا" بحث خرید و شرکت در صبحانه های مدرسه هم چند روز بود بین بچه های گروه مطرح شده بود، و ازآنجا که برای اشتراک در صبحانه های هفته جاری باید از هفته قبل اقدام به خریداری ژتون می کردیم و ژتون های اهدایی مربوط به همان هفته جاری می شد و سایر دوستانمان ژتونی خریداری نکرده بودند هیچ راه گریزی برای استفاده یواشکی از ژتون ها نداشتیم.
در حسرت فهم دلیل انتخاب خانم معاون و هیئت مدیره صبحانه های مدرسه و همچنین استفاده از ژتون ها ماندیم، و فکر کنم همراه باقی گروهمان رفتیم برای هفته آینده مان ژتون خریدیم.
یک. پس لرزه های تماس های سیاه، روزی یکی دو تا.
- الو؟ سلام ساغر چطوری عزیزم؟
- تشکر خوبم، شما چطورید؟ بچه ها خوبن؟ آقاتون؟
- الهی بمیرم برات، نشد زودتر زنگ بزنم، غم آخرت باشه!
- خیلی به مادرت سلام برسون، خواهش می کنم، بچه دارید، وقت نمیشه، جدای از همه اینها من خودم تا بتونم برای تسلیت زنگ نمی زنم، سختمه.
- صدای گریه....
- خوب عزیزم مرسی که زنگ زدی. به همه سلام برسون.
- صدای گریه، خداحافظ ساغر، تنهایی، مراقب خودت باش.
دو. به اندازه تمام نخوابیدن های عمرم دارم می خوابم، ساعت هشت شب می روم روی تخت، همینطور خیره به سقف باشم شاید، شاید خاطرات دستنوشته سال و سال های گذشته را بخوانم، ساعتی بعد رسما" عزم خواب می کنم، چشمانم را می بندم و سعی می کنم با فکر های خوب به خواب روم، چرا که از مهمل بینی در خواب بیزارم، حتما" دم دمای صبح بیدار می شوم و باید بروم دستشویی، آرزو می کنم چهار باشد، حتی پنج باشد هم خوبست، با اینکه شب ها به خواب رفتن دردناک است برایم اما آنموقع صبح آرزو می کنم کاش تازه سر شب می بود، و می توانستم فقط بخوابم، آنقدر بخوابم که تمام خواب های گیج و دردناک و مهمل و شب امتحانی ام پایان یابند، و انتهایش وصل شود به رویایی شیرین.
سه. در گوگل سرچ کردم نوشتم خانه، دلم عکس خانه می خواست، یک دنیا عکس آمدند بالا، اکثرشان اعیانی و شیک و گران بودند، من دنبال عکسی از یک خانه ساده یک یا یک و نیم طبقه ای شیروانی دار بودم، عکسی شبیه نقاشی هایی که در کودکی از خانه می کشیدیم، دو طرف خانه هم درخت باشد، و آسمانی آبی بالای سرش، وقتی کوچک بودیم داخل خانه را نقاشی نمی کردیم، فقط منظره بیرونی را ترسیم می کردیم با فوقش یک دختر یا پسری در حال دویدن دنبال پروانه ها، در مجموعه عکس های گوگل اما از درون خانه های بسیاری هم تصویر وجود داشت، سالن های ساده و بزرگ، اتاق خواب های دلباز و خوشرنگ، آشپزخانه های مدرن و گران قیمت، چیز دیگری می خواستم بگویم سر در آوردم از توصیف خانه های گوگلی، دلم خانه می خواست، خانه ای شبیه خانه های نقاشی های کودکی هایمان، رودخانه ای حتی از کنارش رد شود، بتوانیم روی تراس یا درون باغچه کوچکش بنشینیم و چای بنوشیم، دور تا دور باغچه اش پشت نرده های محافظ خانه رز های سرخ کاشته باشیم، دلم خانه ای می خواست که بوی خانه بدهد، خیلی وقت است بوی خانه واقعی را فراموش کرده ام، بوی کهنگی و ثبات، بوی آرامش کشدار عصرهای تابستان و گرمای مطبوع دور بخاری های زمستان های سپید.
با اینکه وقت زیادی نگذشته از روزها و شب هایی که تا به خانه فعلی ام می رسیدم می گفتم آخ خانه ام، دوستت دارم خانه خودم، چقدر درون تو راحتم، و از این دست، این روزها اما به شدت بی خانه ام، دیگر این خانه را دوست ندارم، یکهو به خودم آمدم دیدم چقدر باخته ام، که در سی و دو سه سالگی حتی تعلق خاطر به چیزی به نام خانه ندارم، خانه ای از آن خودم ندارم، خانه ای که بشود گفت میخ کوبانده ام درش، و چقدر کودکانه در این سه سال اخیر زندگیم فکر کرده بوده ام این خانه ام است، و دارم حال می کنم درونش، و خستگی هایم چقدر خوب حل می شوند درش، چقدر خوش خیال بوده ام.
درست از روزی که رفتم دانشگاه و از خانه جدا شدم، بی خانه ام، تا کنون، و زندگی در چمدان هایم شاید کمی فراخ تر شده اند گاهی، اما تا امروز در چمدان زندگی کرده ام، این آخرین چمدانم خیلی بزرگ بوده است فقط، و دلیل حس دیگرگونه ام داشتن همسر درون چمدان بوده است و بس، از تصور بی خانگی ام دردم گرفت، و حسرت آنهایی را خوردم که می توانند زندگی کنند و سکون داشته باشند، و بعضی وسایلشان را برای ابد در بیاورند از چمدان هایشان، می توانند هزار تا کمد داشته باشند و تمام چیزهایشان را دانه به دانه بچینند درونش، می توانند هر چیزی که دوست دارند به چیزهایشان اضافه کنند بی ترس اضافه بار داشتن در سفر آتی شان، می توانند دوستش داشته باشند و از تثبیت شرایط لذت ببرند، گاهی اوقات با خود فکر می کنم آنهایی که بی ترس سفر و با ایمان به ماندگاری و ثبات در مکانی زندگی می کنند چقدر خوشبختند و ما چقدر دستمان کوتاه است از برخی همیشگی های دیگران.
چهار. شماره سه مقدمه بود، که بگویم دارم جمع می کنم بروم در چمدانی دیگر، باز مسافر می شوم، بعضی رخدادهای زندگی و تبعات بعدی اش دست خود آدم نیست، و این معلق بودنم که تا مشخص شدن شرایط نهایی همسر و خودم بروم ایران یا نروم، با رخداد اخیر یک طرفه شد، و برگ برنده افتاد دست همسر، که همیشه خدا می گفت برو پیش مادرت، و نمی خواهد تنها باشی و من نگران سلامت و شرایط روحی ات هستم، این شد که تصمیم گرفتم چمدان ها را یکی کرده بروم، این وسط وسایل زندگی باید فروخته یا داده بشوند، و دست تنهایم، همه اینها مهم نیست، فقط این تغییر شرایط با اینکه بارها تصورش را کرده بودم برایم سخت است، پس از سه سال زندگی مستقل، قرار گرفتن در شرایط جدید شاید کمی تمرین بخواهد، که نداشته ام، بچه های برادر هم هستند، البته آنها سالهاست دارند با مادر زندگی می کنند، ولی بازگشت من و افزوده شدن من بهشان شرایط جدیدی است، مادر می داند چقدر حصار دورم سخت و نفوذ ناپذیر است، و با اینکه بروز نمی دهم می داند خلوت و تنهایی آرامش بخش ترین چیزی ست که در زندگی یافته ام، به همین خاطر شاید بود که پشت تلفن می گفت: " قرارداد مستأجر پایینی همین ماه سر می رسد، اگر می خواهی تنها باشی و راحت تر زندگی کنی آنرا تمدید نکنیم تو برو واحد پایین؟!"
پنج. باید از اینجا ریزاین بدهم، وسایل را بفروشم، و دنبال ویزا باشم، قصدمان بر رسیدن تا چهل برادر است، رفتنی بی بازگشت البته.
شش. هیچ نمی دانم از اینکه چند ماه مهمان مادرم خواهم بود، یکماه؟ دو ماه؟ شش ماه؟ و هیچ پلانی جز رسیدگی به مادر و بچه های برادر ندارم، خدا توانایی بدهد....
یک. از پست آخرم یکهفته گذشت، جامه های سیاهم همه کثیف شده بودند، دیروز با دست شستم شان و دادم برادر برد در حیاط پهن کرد، شب که آورد داخل بوی دود می دادند، شهر پر از دود است این روزها، خانه من آفتاب ندارد، اما سرما را حس نمی کنم، چرا سال های گذشته آنطور می لرزیدم؟ چیزی درونم آتش گرفته شاید، شعله ورم از درون، حتم همین است.
دو. دیروز مادرم می گفت تو و برادر هم بیایید من باز شش فرزند خواهم داشت، انگار دو خواهرت ازم دور نیستند و انگار برادرت نرفته است، برادر بزرگتر و کوچکتر و امیر، و تو و دخترهای برادر، با من می شویم هفت تا، مثل بیست و چند سال پیش، فقط همه کمی بزرگتر از آغوشم شده اید، اما خوبست که شش تایید، هنوز، دلم برای توجیهش سوخت.
سه. پدر و مادرش وقتی اسمش را گذاشتند ستاره فکر نمی کردند روزی ستاره شان را بی لب و بینی ببینند، وقتی به شوهرش می دادند شاید نمی دانستند دارند با دست های خود طناب دار را به گردنش می اندازند، خودش هم شاید هرگز فکر نمی کرد، سالها با چه جانوری زیسته است، جانوری که می تواند مردانگی اش را با سلاخی همسرش به هم قطارانش ثابت کند.
ستاره ، عایشه و سحر گل افغانی!
تو هر روز تکرار می شوی، اما تنها چند روز تصاویر وحشتناک سلاخی شده ات صفحات فیس بوک و پیج های خبری را پر می کنند، بعد همه می روند پی کار خود، شاید صدقه ای برای دفع بلا بدهند، تمام پدیده های بشری از مثبت و منفی، افغانیزه که شد، در خشن ترین و صریح ترین وجهش تبارز می یابد، ما برای میانه خلق نشده ایم، مردان مان شاید برای بوسه...
پ ن: ستاره زنی است از هرات، که توسط شوهرش بی لب و بینی شد.