1. در گذشته نه چندان دور, وقتی می دیدم برخی تنها به ظاهر وبلاگ دارند و بعد از مدتی وبلاگشان را از رونق انداخته و رفته اند به سیِ خود, ازشان دلخور می شدم, حالا فرقی ندارد که نویسنده اش و وبلاگش خیلی خاص باشد, مهم این بود که من به سراغش می رفتم و با در بسته مواجه می شدم, حالا تو فرض کن من تنها کسی باشم که در تمام مدت غیبت نویسنده فلان وبلاگ سراغش را می گیرم, همین اتفاق در کمال ناباوری برای خودم رخ داده است, نه که فکر کنید ساغر الآن یک دستش برنامه های روی دست گرفته شده تفریحی و دست دیگرش پرینتی از لیست بهترین مراکز شاپینگ و یا سالن های آرایش و پیرایش و یا پوست و مو باشد, یا مثلا" دارد به بچه دیکته می گوید یا دارد روپوش آن یکی را رفو می کند, نه, از این خبرها نیست, بلکه وقتی بهتر به اطرافم دقت کردم دیدم وقت هم دارم, فقط نتوانسته ام هنوز خلوت خودم را پیدا کنم, منِ خلوت نشینِ یا همه یا هیچ نتوانسته ام حد وسطی برای خودم تعریف کنم, یا باید با تمام وجود در میان جمع باشم یا کلا" در این ملک نباشم, حالا این با تمام وجود بودنم به این معنی نیست که همیشه شیرین و پر انرژی و بسیار خوشحال بوده ام, نه, تلخ و شیرین و بیمار و سرحال و کثیف و تمیزم باهم بوده است, اما بوده است, برای روشن شدن حالتی که دارم همین کافی که بدانید من هنوز در اینجا نتوانسته ام در بین روز پایی دراز کنم یا ساعتی بیاسایم, مثل بقیه که از درس و دانشگاه و مسجد و جلسه شان می آیند نیم ساعتی را بروم در گوشه خودم دراز بکشم و کاری به بقیه نداشته باشم, مدام باید چک کنم چه کاری باید بکنم, و چه کسی کجاست, و بعد چه می شود, و چه نمی شود......
با این مثالهایی که زدم فکر نکنید که چه ایثارگر و فداکاری هستم, نه اینطور هم نیست, یادتان هست گفته بودم تا صدای تی وی و خیابان و زنگ خانه و تلفن و کوچه و مخصوصا" انسان حقیقی دور و برم باشد نمی توانم بروم بشاشم؟, شرمنده, آن خلوت خودم بود, و تو فکر کن همان حالت را آورده باشم اینجا بین شش نفر دیگر!!!!!!
نتیجه همه اینها می شود, نتوانستن در نوشتن, و نتوانستن در خواندن....
2. لحظات تحویل سال در خانه ما همیشه خاص بوده است, در حد وسع سفره ای چیده می شود, گلی و سنبلی و قرآنی و شمعی و هر چقدر سین داشته باشیم و قرآن هایی که هر کسی عیدی دهنده است درونش پول هایش را می گذارد, و قضیه عیدی دهندگان هم بدین نحو است که هر کسی به کوچکتر های بعد خودش عیدی می دهد, و معمولا" لحظات آخری و مخصوصا" نزدیکترین لحظات پر می شود از راز و نیاز و دعاهای مادرم که از سوز جگر است, و مخصوصا" امسال که دردی داشت و جای کسی دور سفره سبزش خالی بود........
3. برای نوروز بلیط قم گرفته بودیم, البته چون عید اول برادرم بود و ما هنوز این سنت حسنه را داریم که وقتی کسی از میان خانواده ای می رود دوستان و فامیلش در روز نخست یا دوم یا سوم عید به دیدنشان می روند, بلیط را برای روز چهارم عید گرفته بودیم, و البته از روزی که امیر رفت و بلیط های رفت و برگشت قطار را گرفت این دلهره در دلهایمان پدیدار شد که چگونه از مرز رد شویم!!!!, و منظور از مرز هم محل کنترل بلیط ها و رد شدن از گیت ورودی است, از آنجا که بچه های برادر مدرک اقامتی ندارند رد شدنشان مشکل است, البته بقول مادر تا زمانیکه کوچکتر بودند با ارائه کارت اعتباری مادر یا پاسپورت اقامت دارش کسی به آنها هم گیر خاصی نمیداد اما حالا که همه قد کشیده اند و رشید محسوب می شوند در صورت رو شدن تابعیت افغانی با ارائه پاسپورت مادر یا من یا برادرها, اینها هم که رشیدند بایستی مدرک اقامتی ارائه دهند, کلی طرح و نقشه کشیدیم, یکی می گفت اصلا" مادر از اول یک کارت عکسدار معتبر دیگری بعنوان کارت شناسایی ارائه دهد که افغانیتش در آن درج نشده باشد, که وقتی از مادر جویا شدیم فهمیدیم اخیرا" تنها کارت شناسایی ای که بدون درج افغانیت کار راه اندازمان میشد را هم آبدیت کرده اند و در نسخه جدیدش همچین بزرگ نوشت اند اتباع افغانستان!, غیر از آن کارت دفترچه بیمه مادر بود که آنرا هم مادر گفت آخرین باریکه ارائه کرده است گفته شده حاج خانم, دفعه بعد کارت ملی بیاور این دفترچه بیمه که کارت شناسایی نیست! یکی گفت بروید ایستگاه تپه سلام با بلیط هایتان سوار شوید آنجا مثل ایستگاه مشهد چک نمی کنند, یکی میگفت هر کدام از بچه های برادر با یکی از ما مدرک دارها بعنوان همراهی بیاید داخل تا مدرک نخواهند که این هم رد بود چون در ایستگاه راه آهن مشهد به هیچ نحوی همراهی اذن دخول ندارد. خلاصه نگرانی همراهمان بود و به قول برادر نهایتش این است که بچه ها می مانند و دویست هزار تومان بلیط می سوزد و یکی از ماها هم می ماند و با بچه ها با اتوبوس می آید, که البته این پیش بینی برای همه مان ناخوشایند بود, خلاصه, رسیدیم به شب قبل سفر, مادرم علیرغم روزهای قبل که به رو نمی آورد استرسی و ناآرام شده بود, و به هر دری میزد, و میگفت بروید بلیطها را کنسل کنید کلا" با اتوبوس برویم و..., تا اینکه برادر شماره تلفنی از یکی از دست اندرکاران امورات مربوط به امثال بچه های برادر را پیدا کرد و زنگ زدند, و علیرغم انتظارمان وعده همکاری سپرد و قرار شد قبل سفر "برگ تردد"هایی برای بچه ها تدارک ببینند, و برگ تردد بمعنی ویزاست, ویزایی که مهاجرین افغانی برای عبور و مرور بین شهرهای ایران و در قبال تحویل کارت مهاجرتشان, از مسیری مشخص تا مسیر مشخص بعدی از اداره اتباع تقاضا می کنند و این برگ در مدت محدودی اعتبار دارد و دقیقا" مثل ویزا عمل می کند, و مأمورین بین شهری و درون شهری با دیدن آن برگه ها به دارنده حق عبور و مرور بین شهری می دهند, و بچه های برادر از بیخ و بن کارت مهاجرت نداشتند که با سپردنش بتوان برگ تردد(ویزا) گرفت, و جانم برایتان بگوید درست در دقایق آخر برگ تردد به دست به قطارمان رسیدیم, هر چند تماما" با ارائه کارت دانشجویی برادر از گیت رد شدیم و هیچکس از ما برگ تردد و مدرک شناسایی نخواست, هارهارهار!
4. قم خوب بود, صلاة صبح رسیدیم و بچه های خواهرم را در آغوش کشیدم و خواهرم را بوییدم, و در تمام مدتی که در قم بودیم مهمان فامیل هایمان بودیم, داستان برادر و عید اول و آمدن این برادر بعد از سالها و دیدار من به اتفاق بچه ها, همه و همه علت آنهمه ازدحام در مهمانی ها شده بود و ظهر و شب مهمان بودیم و حتی فرصت حرم رفتن هم میسر نمیشد, و در این بین من از هر وعده که بازمی گشتیم به خودم قول می دادم دیگر تکرار نشود و دفعه بعدی بیشتر سالاد آنهم بدون سس بخورم و لقمه های برنج را بشمارم و آبروی خودم را بیش از این در نزد خودم نبرم و به لباسهایم فکر کنم که برایم تنگ خواهند شد و مخصوصا" شلوارهایی که این اواخر خیلی برازنده ام بودند, اما افسوس که این قول و قسم ها و تعهدات خودم تنها بخشی از پروسه بود و بخش بعدی برمی گشت به تعارف های وحشتناک از نوع افغانی و پر و خالی شدن بی وقفه بشقابهایم از غذاها توسط عمه ای, دخترعمویی, دختر دایی ای, خاله ای, که مانند عقابها در کمین بودند تا لقمه ای برداری و کفگیری بیفزاید, و البته ماهم از خجالتشان طی این سالها در می آمدیم و بجای این سالها که مهمانشان نشده بودیم خوردیم و دکمه شلوار باز کردیم, خوردیم و زیپ یقه باز کردیم, خوردیم و کلا" بلوز را در آوردیم, و آخر شب ها هم فقط برای اینکه غذاها هضم شوند(!) دور هم می نشستیم و خب فقط دسری, یک عدد شیرینی ای, یک مشت آجیلی چیزی می خوردیم, خب چرا اینطوری نگاه می کنید, آن گزارش اولیه که گفتم چهار کیلو ناقابل اضافه کرده ام کذب بود, بعد که رفتم روی ترازو دیدم سه کیلو اضافه کرده ام, در این سفر خانه پرش شاید همان دو کیلو اضافه کرده باشم, یعنی مجموعا" از اول سفرم پنج کیلو, خیلی هم راضی هستم, اصلا" من از روز اولش هم دوست داشتم چاق و تپل باشم, و از لاغر بودن و انسان های لاغر هم بدم می آمده, والا!!!!
5. طی این دو ماه و ده روزی که آمده ام, جز گزارشاتی که نوشته ام بعضی بازدید های دیگری هم با برخی داشتم, یکی از دوستانم بابت رسیدگی به پرونده موکلش از تهران آمده بود و بعد از کار دادگاهش فقط می توانست بین روز با من باشد, که به خانه آمد و بعد با او به حرم رفتیم و بعد رفت فرودگاه, دوستی که هنوز که هنوز است و با داشتن دوقلوهایش و داستانهای خیلی عجیب زندگی و مشکلاتی که دارد, سرزنده است و برای موکلش می کوبد یکروزه می آید مشهد و یک تنه چنان بارهایی را بر دوش دارد که فقط گفته و شنیده شدنش آدم را متحول می کند, و براستی چقدر این همدرد بودن در بعضی نقاط زندگی آدم ها را به هم نزدیک می کند, و چقدر گفته شدن داغ هایش برای کسی که حسشان می کند تسکین دهنده است, حال اینکه او به ظاهر خانم وکیل چاق و خوشحالی به نظر می آید که هیچکس شاید نتواند حتی حدس بزند من و او جز دو سه خاطره شاد دوران لیسانس گپ و گفت دیگری هم بتوانیم باهم داشته باشیم.
6. یک عاشقانه آرام( وجه تسمیه پست) هم چاشنی این پست کنم و خلاص! نزدیکی های صبح بود شاید که خواب دیدم در کلاس درس رقص باله بسر می برم و از این دامن های کوتاه چین چین بهمراه ساپورت سفید و بلوز سفید به تن دارم و وزنم هم حدود 50 کیلو(وزن آرمانی من) هست و خیلی سَبُک و شیک دارم آموزش می بینم و اصلا" یک وضعی!!!!, صبح شد و داشتم خوابم را برای همسر جان تعریف می کردم, همسر جان گفت چه جالب چون بنده هم امروز صبح داشتم مقاله ای اندر باب رقص باله و تاریخچه اش در بی بی سی می خواندم, یعنی نمی توانید شدت پروانه ای شدن من را از این تله پاتی شیک و عزیز در خواب به آن نرمی حدس بزنید! (ضمن اینکه اختلاف ساعت و حساب و کتابها حاکی از آن است که درست در زمانیکه همسر جان داشتند مقاله می خواندند من داشتم خوابش را می دیدم)
7. قربانتان گردم, اولین سوژه بعدی که قابل نوشتن بود را نمی گذارم بماند تا یک دو سه چهار شود, می آیم می نویسم, به خودم قول می دهم!
بدرود تا درودی دیگر!
هیچ مطمئن نیستم اینبار که این صفحه را بستم و بار دیگر گشودم ببینمش یا خیر، حقیقت این است که این صفحه ناچیز برای مدتها در افغانستان باز نمیشد و من به خانه دیگری نقل مکان کردم، و احتمالا" بلاگرهای عزیز نیک می دانند نقل مکان از خانه ای به دیگری در بلاگستان تا مدتها گیجی می آورد و ناسازگاری و دلتنگی و....، جالب اینجاست که بلاگ اسکای فقط در افغانستان باز نمیشد و آنطور که می بینید امروز باز می شود، در هر صورت من شنبه به طرز غیر منتظره ای دو سه روز زودتر از تایمی که خواسته بودم، دارم می روم ایران، تا هجرتی دیگر به زادگاهم داشته باشم و زان پس منتظر زمان هجرت نهایی ام شوم. دوستانی که مشتاق خواندن منند به صفحه جدیدم بروند، ولی در اولین فرصت یا اینرا بدانجا یا آنرا بدینجا منتقل خواهم کرد.
بدرود تا درودی دیگر!
یک. آن یکی بخش که بودم به حد "خود سالار بینی" رسیده بودم تقریبا"، دو سال و هفت هشت ماه از استخدامم گذشته بود و یک نفر بعد من آمده بود و از آنجا که من نسبت به او کهنه کار تر بودم خودش قوت قلبم می شد، مثل دوران دانشجویی که همینطور که سال های تحصیلی ات بالاتر می روند شیر و شیرتر می شوی و اصلا" نگاهت فرق می کند، و گاها" هم بدت نمی آید با نگاه های ریز بینانه ات دل سال اولی ها را از حسرت و حسادت آب کنی، صرفا" بخاطر بلدتر بودنت، اینجا هم همین شده، لهجه شان باید در گوشم بنشیند، تیک هایشان، اکت و رفتارهایشان، کم هم نیستند، چهار نفر از روبرو تسخیرم کرده اند، لهجه پشت تلفنم را نمی توانم تغییر بدهم، از خانه و دوستان که زنگ می آید گوش هایشان تیز می شود تا بیشتر ایرانی گفتنم را بشنوند، صبح به صبح که با احتیاط پالتویم را در می آورم و در کمدم می گذارم می ترسم یک وقتی زیرش چیز عجیب غریبی نپوشیده باشم که بنظرشان تازه و متفاوت تر از همکار دیگر دختر باشد، اصلا" امروز فکر می کردم چاق تر و برجسته تر شده ام، چیزی که در آن دفتر سابق هیچ فکرم را مشغول نمی کرد، از آنطرف دختر عشوه ناک، که متولد و بزرگ شده پاکستان است هم شاید بخاطر حضور من بیشتر حرف می زند، نمی دانم شاید از اول اینطور بوده، و شاید من فکر می کنم بخاطر حضور منِ ایرانیگک( لقبی که به افغان های بازگشته از مهاجرت در ایران می دهند)، است که میان جملاتش نیمه اردو نیمه انگلیسی مخلوط می کند و بعضا" هم می ماند معادل فارسی یک کلمه چیست و از من می پرسد، " بله، مه ای فیلمه دَ اسلام آباد دیدم، بسیار بورینگ است، مگر دیو تو ایندیَن اند پاکستانیز دیپلی اینترستز ابوت موویز لایک دت، بسیار فروش کده، میگن تابحال اِیت میلیون دالرز ره فروش رفته، مه به بسیار گود فیلینگ به دیدنش رفتم مگر بسیار دیس اپوئینتد برگشتم....."
بنده داخل نمودن لغات انگلیسی را در حد مسائل کاری و برخی اصطلاحات اداری در این دفتر قابل قبول می دانم، ولی خیلی مضحک و مزخرف است بخواهی از یک داستان یا خاطره اینطوری تعریف کنی، و مانده ام این کجایش کلاس دارد، و مانده ام این خانم با مادر و خواهرش چگونه حرف می زند، و واقعا" بعید نمی دانم که در خانه هم اینگونه گپ زده گپ زده شاید می خواهد بگوید خیلی درگیر کار و لسان های خارجی است و این چند زبانه شدنش را نمی تواند شب ها تنظیم کند!
دو. همکار گوشه ای سمت چپ تمام بعد از ظهر ها را می خوابد.
سه. دیروز میز توالت را از اتاق خواب آوردیم داخل هال، چون تجربه بهم ثابت کرده است کم کم وقت کپک زدن تخت و میز و کمدهاست، بر اثر جابجا کردنش یک تغییر کوچک در هال آمد، صمیمی تر شد، یاد هر بار تغییر دکور خانه ام افتادم و ذوقی که بعدش نصیبم می شد، و رفتم گوشه هال ایستادم و تمامش را برای بار هزارم از نظر گذراندم، چقدر دوست داشتنی بوده این خانه برایم، با همه سختی هایی که از زمانه نصیبمان می شد و یا سردی زمستان ها، یا آلودگی هوا و همه چیزهای اندوهبار دیگر، این خانه گوشه امنی بوده برایمان، و ازش تا امروز خیلی راضی بوده ام، گرچه مشکلات خودش را هم داشته، ولی دوست داشتنی و دنج هم بوده است، دیدم دلم برایش تنگ می شود حتما"، و دیدم از الآن دلم برایش تنگ شده است اصلا"، از خلوتی که مخصوص خودم بوده است.
چهار. این سه هفته اخیر زندگیم قبل از ایران رفتن، سخت نیازمند یافتن خودم هستم، می خواهم بروم داخل خودم، خودم را بررسی کنم، بریزم روی میز، بعد دانه به دانه پازل های خودم را کنار هم بچینم، اشتباهی ها را دور بریزم، پازل هایی که گم شده بودند بعد بجایشان هر آت و آشغالی را گذاشته ام تا از هم وا نروم را با اصلی شان جابجا کنم، خودم را بشناسم، و تمام توانم را یکجا جمع کنم تا آنی باشم که می خواهم، من رسالت سنگینی بر دوش دارم، و رسالتم این خواهد بود که نگذارم امید در دل های جوان برادرزاده هایم بخشکد، نباید بگذارم امید و تکیه ای که به من کرده اند، و بتی که از من ساخته اند، و ارزشی که بر ساغرِ ذهنشان بار شده است را باد با خود ببرد، من با تمام کم بودن هایم و لرزان بودن ها و پایین بودن هایم از دید خودم، برای اکثر اعضای خانواده ام خیلی ام، بهم نگاه می کنند، بهم امید دارند، بهم اعتماد کرده اند، من را ستونی می دانند که می شود بهش تکیه کرد. این سه هفته باید با خودم تمرین کنم که متعلق به خود تنهایم نیستم و در قبال کسانی هم که به خودم امیدوار و علاقه مند کرده ام هم مسئولم، من چون انسان و اجتماعی هستم در برابر جامعه کوچکی که در انتظارمند مسئولم و حق ندارم پایه های اعتقاد آنها به خودم را لرزان کنم.
پنج. همیشه آخر مکالماتتان بهش بگویید: "مراقب خودت باش"، همین یک جمله یک شاهنامه سخن درون خود دارد.
پ ن: نمی دانم همسر پاداش کدام کار نیک من در زندگی بوده است؟ گاهی می ترسم از اینکه به اندازه من خوشبخت نباشد.
این برف سفید و نرم و آرام شاعرانه ام کرده است، از صبح دوستش داشته ام، می بارید بر من، و لباس ها و آستین ها و تمام تنم را در خود پیچید، صورتم را حتی برفی کرد، نشسته بود روی لب هام، روی دماغم، سُر خورد از روی مژه ها افتاد روی گونه هایم، دوستش داشته ام از صبح، مدام و آرام می بارد، دوستش داشته ام از صبح که دیدمش، هر چند برادر پرواز داشت و تا همین لحظات پیش که نپریده بود دلهره داشتم برایش، اما حالا که خیالم راحت شده است دلم می خواهد یک لیوان چای داغ لب سوز بردارم بروم درش قدم بزنم، ببارد بر من، در من شود آرامش اش، بال درآورم از سپیدی اش بر آستین ها، دست هایم را بگشایم، و چقدر دلم می خواهد بشکنم این بغض همزمان دوست داشتنی و سرگیجه آور را، آه که چقدر کم زندگی کرده ام زندگی را، و چقدر دلیل تراشی می کنم برای رها بودن، و چقدر عذر و توجیه می آورم برای خندیدن، کاش کمی از آن ژن خوشحالی دوست همیشگی در من تزریق شده بود، و می توانستم با کمترین شادی های زندگی فریاد بزنم خوشبختی را، و بزرگترین مشکلات پیش رو هم نتواند لبخند را ازم بگیرد، داشته هایم را همیشه بیش از نداشته ها ببینم و قدرت خودم را هیچوقت فراموش نکنم، خواسته ام و این خواستن توانستن نبوده است اینبار، خواسته ام سهل گیر تر باشم در همه چیز، نتوانسته ام، اینست که بزرگترین دلیل ها را می جویم برای کوچکترین و بی مشقت ترین لذت دنیا، که خندیدن باشد و شاد بودن باشد، می خواهم شاد باشم، این آرزوی من است، و خواست من است، و فکر می کنم حق من است، اما نمی دانم چرا در بی آزارترین و نرم ترین روزها مثل امروز و این لحظه بجای لبخند، دلم جیرینگ جیرینگ صدای شکستن می دهد، و این اندوه لعنتی بیخ گلویم را می گیرد، و همزمان که چهره ام در نهایت خونسردی و تعمق بر روی دسک تاپ است، از درون اشکم سرازیر است، و چیزی درونم به در و دیوار می کوبد، خیلی تابلو احساسش می کنم، که در و دیوار سینه خونین مالین شده است، اما وقتی تلفن داخلی به صدا در می آید همچین آرام و موقر می گویم هلو، یس سر، آیل کام ناو، جاست اِ سکوند، و خیلی فرز و خوشحال در پی تقاضایش به سمت آفیسش می روم، و در حالی که چیزی درونم جان می دهد " خرم و خندان قدح باده به دست"طور داخل اتاقش می شوم.