ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

بی عنوان!

1. یادم بود در پست قبلی از یک داستان جوجه ایِ دیگر هم بگویم ولی بعد از نشر دیدم یادم رفته، داستان ازین قرار بود که نوه دایی ما که پسربچه هفت هشت ساله فوق العاده شَر است یک جوجه گنجشک نوآموزِ پرواز را از گوشه حیاط منزل پدربزرگش پیدا کرده و با خود آورده بود خانه خودشان، دختر دایی که آمد خانه مان دیدیم دست بچه قفسی به چه بزرگی است، قفسی که داخلش سه جوجه مرغ و یک جوجه گنجشک اینطرف آنطرف می پرند، دختر دایی گفت ول کن جوجه گنجشک نبود، جوجه گنجشک دارد از گرسنگی می میرد تنها چیزی که به ذهنم رسید گرفتن این سه جوجه مرغ و همزیستی شان است تا به هوای جوجه مرغها بتواند دانه ای چیزی بخورد، ولی غافل از اینکه جوجه مرغها از همان طفولیت خودکفا هستند و سریعا" نوک زدن و دانه برچیدن می آموزند اما جوجه گنجشک متکی به مادر است و هنگام دانه خوردنِ این یکی ها با دهن باز هی می رود زیر سر این، هی زیر سر آن و جگر آدم کباب می شود وقتی می بیند جوجه مرغها منظورش را نمی فهمند و به دانه خوردن شان ادامه می دهند، این وسط داشتم یاکریم نشسته بر تخم ها را نشانشان می دادم که دیدم نوه دایی دارد جوجه گنجشک را در می آورد و همزمان می گوید خوب اینرا بگذاریم توی لانه اش تا بهمراه بچه خودش بزرگش کند و بهش غذا بدهد، گفتیم ای بابا او یاکریم است و این گنجشک، این جوجه گنجشک همین الانش اندازه یاکریم است، فکر کردی نمی فهمد این غول بیابانی از جای دیگری آمده است، تازه، بچه های او هنوز مانده تا از تخم بیرون بیایند، و تا آنزمان این از جایش جم نمی خورد، خلاصه، مقداری نان در آب تریت کردیم و با مادر سعی کردیم داخل دهانش بگذاریم تا از گرسنگی نمیرد، و شب قفس شان را کنار تخت مادر گذاشتیم، موقع نماز صبح دیدم مادرم دارد با خودش حرف می زند و اصوات دلسوزانه ای از خود ساطع می نماید، چیزی در مایه های دیدی چی شد، آخخخخخ، الهی بمیرم برای شما که اینقدر مظلوم واقع شدید، ای مورچه های کثافت جوجه خوار، ای بی شرفها، الآن شما را به سزای اعمال تان می رسانم، و وقتی رفتم بالای سرشان مادرم با تأسف تعریف کرد که در طول شب می شنیدم این بی زبانها هی بال بال می زنند، گفتم شاید بدخوابند، مثل جوجه ها و مرغهای قدیم نیستند که سرشب سرشان را بگذارند روی پرهایشان و تا صبح بخوابند، اینها جوجه های امروزی اند و تکنولوژی اینطور بیقرار و ادا اطواری شان کرده اما صبح که چراغ را روشن کردم دیدم مورچه هایی که نمی دانم از کجا در آمده اند توی قفس اینها صف کشیده اند و از سر و کول اینها بالا و پایین می روند اینها هم هی بال و پر می زنند و با زبان نداشته شان شب تا صبح از جفای روزگار نالیده و پای در بند بوده اند، خیلی غصه خوردیم و قفس را به سالن متنقل کردیم و اینبار از ترس گربه رفتم بالا و پستِ ساختمان تا دروازه های ورودی و پشت بام را چک کرده باشم، صبحگاه بعد از ریختن آبی در حلق جوجه گنجشک نوه دایی را راضی کردیم از خیرش بگذرد و بگذارد این را لب پنجره بگذاریم تا برود دنبال سرنوشتش، و قدرت خدا از لب پنجره تا درختان حیاط قدیمی مان یک نفس پرواز کرد، آن روز تماما" هروقت بیکار می شدم یاد جوجه گنجشک می افتادم و اینکه آیا خواهد توانست در محیطی که هیچکس را نمی شناسد و ندارد به زندگی اش ادامه دهد؟ آیا کسی از بین گنجشک های درختان حیاط قدیمی او را به فرزند خواندگی خواهد پذیرفت؟ آیا خود به تنهایی خواهد توانست زندگی جدیدی تشکیل بدهد و هزار سوال بی پاسخ دیگر!

از آنطرف دختر دایی مانده بود و سه جوجه مرغ که تنها دلیل خریداری شان سرپرستی جوجه گنجشک بود، بعدا" گفت بردیم دادیم ننه بزرگ بچه مان و گفتیم یک جوجه گنجشک گرفتیم جایش سه جوجه مرغ تقدیم به شما!

2. یاکریم خانم هم انگار حرفهای مادر را شنیده و حالا جم نمی خورد از روی تخم ها، مادر عذاب وجدان گرفته که آنطوری گفته و اینها را بر سر غیرت آورده، هی می رود پشت پنجره میزند به شیشه بهش می گوید، زن! برو یک دوری بزن، پکیدی آن رو، خب الاغ، اینجور از دست میری آنوقت من دهان بچه هایت غذا بگذارم؟ 

هر ساعت هم آمارشان را به من میدهد که مثلا" الآن بیست و هفت ساعت است این نرفته، شوهرش دوبار آمد بهش سر زد و رفت، حداقل نکرد کرمی، ملخی چیزی از سر کوچه برایش بگیرد بیاورد، آدم هر چیزی بشود مادر نشود....

3. خرداد از راه رسیده، و خرداد ماه من است! در این ماه می شوم سی و سه، به همین سادگی، حالا یا می شوم، یا می روم، مهم این است که سی و سه سالگی ام را دارم نفس می کشم و هنوز هیچ غلطی نکرده ام، اصلا" هیچ غلطی هم شاید نکنم، ولش کن بهتر است اصلا" ننویسم!

4. دیشب ساعت دو برادر آمده بالای سرم که همسر برایش توی فیس بوک پیام گذاشته که به من بگوید موبایلش گم شده و تا اطلاع ثانوی بی موبایل است و نگران نباشم، حالا شاید بعضی وقتها شده بود یک یا حتی دو روز تماس نداشته باشیم و به یک پیام کوتاه خوبم خوبی اکتفا کنیم ولی آنموقع صبح بمحض شنیدن این خبر انگار کوهی از حرف و صحبت و کارهای گفته نشده پشت تلفنی بهمراه عالمی دلتنگی به دلم هجوم آوردند، و چون آدم نگرانی هستم آنوقت صبح هی داشتم عکس ها و فیلم هایی که با همسر مبادله کرده ام را بیاد می آوردم و دعا می کردم اگر دست کسی افتاد بهشان کاری نداشته باشد!

هزار کاکلیِ شاد در چشمانِ توست هزار قناری خاموش در گلوی من

1. چند روز است هی می آیم بنویسم هی می روم و نمی نویسم! مشغله های زندگی، الآن دامن پوشیده ام آبیِ گلدار، بعدازظهری زنگ زدیم بیایند کولری را که سه روز پیش خریدیم نصب کنند، بعد معلوم نبود سیم مربوط به دکمه های کولر درون کدام یکی از پریزها جاسازی شده، مرد نصاب میگفت به صاحبخانه تان زنگ بزنید بیاید بالا(!)، او حتما" می داند سیم کولر کجاست(!)، بعد هم با باز کردن یکی دو تا دکمه و پریزها دید چپانده کنار یکی از پریزها، سیم زبان بسته را، برای بار هزارم گفتم خیر نبینی با خانه ساختنت، بعد کولر را روشن کرد و خانه را گچ و سیمان گرفت، دوباره جارو کشیدم، جارو را هم همان روز با کولر یکجا خریدیم، از این سطلی هاست!

2. بقول مادرم دنبال جا برای سکونت و زاد ولد بهاره شان بودند، یک جفت یاکریم تازه عروس داماد، اینرا هم مادرم می گفت، می گفت از رفتارشان و خامی شان پیداست که تازه ازدواج کرده اند و یاکریم دختر هم اول باری اش است، یکبار پای پنجره طبقه اول برایشان جا درست کرده بود، یارو بجای خانه سازی روی سبدی که برایش بسته بوده اند، در یک جای دو در سه سانتی حاشیه پنجره قصد خانه سازی کرده بوده، و جول و پلاسش هم با بادهای همانروز نخست برچیده شده بوده، بعد همین زوج جوان در اطراف پنجره مادرم در حال دید زدن رویت شده اند، اینبار مادر سبدش را برده کنار پنجره خودش نصب کرده، و شکر خدا عاقل شده و بساطشان را روی همان سبد پشت پنجره مادر چیده اند، و روز اول یک تخم گذاشتند و روز سوم هم یکی دیگر، تا خودم ندیدم باورم نشد که اینها جا عوض می کنند و شیفتشان عوض می شود، و یکی می رود لابد گشتی بزند و چیزی بخورد و سیگاری بکشد و دیگری می آید می خوابد روی تخم ها، موقع تعویض شیفت هم به چشم خودم دیدم که داشتند دلبری می کردند، من اما نمی فهمم کدامشان داماد و کدام شان عروس است، و هر بار که به اتاق مادر می روم فقط احوال جوجه ها را می پرسم، و بهشان گفته ام شیرم را حلالشان نخواهم کرد اگر موقع از تخم بیرون شدنشان خبرم نکنند، مادرم البته می گوید:" زنکه قرطی تازه عروس ابله شبها می رود پی عیش و نوشش و تخم رویش خالی می ماند، اینطوری تخم ها می گندند، اینها نمی فهمند، سر این تخم ها بلد می شوند که باید دو هفته تمام شبانه روز روی تخم هایشان بخوابند نه فقط روزها، حالا کاش شبها اینقدر سرد نباشد"، و شدیدا" معتقد است تخم های اول باری اینها می گندند همیشه، خب البته احتمالا" مادر دیده است و باخبر است، ولی من خیلی دوست دارم سر از تخم در آوردنشان را ببینم!

3. این روزها مخصوصا" اگر مادر صبح رفته باشد بیرون و خانه نباشد، تا ظهر خواب می مانم، صبحانه که خورده شد شاید کمی کار کنم و جمع و جور، ناهاری می پزم و ساعت می شود سه، ناهارمان همان حوالی است، خورده که شد، شاید به یکتا(دختر برادر) دیکته بگویم، شاید هم نه، این یکهفته اخیر هوا خیلی گرم شده بود، و هی می خواستم فقط دراز بکشم هی می دیدم خوابیده ام، و هی خواسته بوده ام بیدار شوم و هی معوق کرده ام به یکربع دیگر و شده است شش غروب! 

و هر چه به مغزم فشار آوردم ببینم چند سال است خواب عصرگاه بهاره نداشته ام ذهنم قد نمی داد، نزدیکترینش برمیگردد به دوره لیسانس، وقت هایی که از کلاس برمی گشته ام، بعد از آن ایام تا امروز بیاد ندارم بعدازظهری چنین به راحتی خوابیده باشم!

4. فامیل مان الآن حدود پنج ماه است از خارج آمده اند ایران، سه ماهی قم بوده اند بدنبال ثبت نام در حوزه، بله حوزه علمیه، می خواستند با تابعیت خارجی شان اینجا راجستر شوند و بعنوان مهمان خارجی درس بخوانند، و با اینکه هم تابعیت و هم پاسپورت آنطرفی داشته اند، بدلیل فارسی حرف زدن و احراز تابعیت اصلی شان که افغانستانی است، بهشان اقامت نداده و با درخواست شان هم مبنی بر حوزوی شدن موافقت نکرده اند، حالا این بنده خداها نه محتاج اقامت ایرانند نه آن نان حوزه را می خواسته اند، آنطرف آب هم سی تی زن هستند و بقول معروف خرشان هم از پل گذشته است، و واقعا" و حقیقتا" می خواسته اند با پس انداز خوبی که داشته اند بیایند اینجا در فضای ملکوتی ایران اسلامی و زیر سایه ائمه درس دین بخوانند و به دغدغه روحی شان پاسخ بدهند، بعد برگردند به کشور خودشان، بعد حوزه بهشان گفته شما سنت از سن مجاز برای شروع گذشته است و بهره برداری از شما برای ما میسر نیست، و چه و چه! جل الخالق! اینجاهای کار براستی آدم می ماند که آیا اگر یارو از چین و کره و مغولستان و تایلند و بورکینافاسو هم می آمد همین را بهش می گفتند؟ یا نه با هزار ناز و نزاکت سریعا" به درخواستش پاسخ می دادند؟!

بعد چون ویزایشان تمام شده بود رفتند تا ترکیه تا هنگام برگشت بتوانند ویزای آن اریوال بگیرند، از ترکیه هم ویزای عراق را گرفته اند تا بعد ختم ویزای آن اریوالشان بروند عراق و بازگردند ایران، و باز دنبال این و آن و راههای احتمالی دیگر در مشهد و قم باشند!!!!!!!

5. امروز هم مرحله دوم حجامت مان را انجام دادیم و خون های کثیفمان را بیرون راندیم، باشد که رستگار شویم!


من اما اگر بچه ام زشت باشد به حتم خواهم گفت به من رفته است!

1. حجامت نمودیم و اینک پس از سه روز، صورت سرخ و سفیدی از آن خود داریم، و بر اساس روایات نقل است که این فصل که ماه دوم بهار باشد بهترین ایام را برای حجامت دارد و هر آنکس که می خواهد خود را از بسیاری بلایا و امراض و ناخوشی های جسمی و حتی روحی مبرا کند سالی دو بار در این ایام و به فاصله دو هفته حجامت نماید، ما را که در ابتدای امر و مخصوصا" زمانی که تیغ جراحی بر پوست پشتمان میخورد خوش نیامد اما بعدش حسی سکر آور دست داد و اینک که بعد سه روز این رو و نشاطش را می بینیم سخت برآنیم که حتما" سر دو هفته تکرارش نماییم و سال های دگر نیز!

2. کمی خاله زنکی؛ ما یک فامیل نزدیکی(مذکر) داریم که در جمال و ایضا" کمال بسیار خاص و ناب بوده و هستند، مخصوصا" جمال و استایل و برند پوشی شان از دور جیغ می زند، و در مقابل همسرشان بر اساس معیارهای زیبایی ای که نزد امثال من است زیبا انگاشته نمیشود هر چند زشت هم نیستند! ایشان دو دختر دارند یکی از یکی زیباتر، اولی درواقع خودش هست، یعنی انگار دخترانه پدر است و تنها بهره اش از مادر پوست سفیدش می باشد، دومی اما سبزه و بانمک است، و باتفاوت هایی او هم شبیه فامیل نزدیک! این وسط همه متاسفانه بعلت قانون نانوشته افغانها، سفید پوست را چنان بسان پرنسس زیبا می انگارند و لیلی به لالایش می گذارند که زیباست، که گویی دومی جوجه اردک زشت است، کاری به دیگران نداریم، با این اعتقاد علنی ملت بخاطر زیبایی اولی و زشتی(!) دومی، دیشب دومی را گفتیم تو شبیه به چه کسی هستی؟ و ایشان سریع الجواب فرمودند من شبیه مادرم هستم و دیگری شبیه پدرم است!!!!! و اینرا همه می گویند و مادرم هم میگوید، و جالب اینجاست بدانید مادرشان نیز همان اعتقاد زیبایی اولی و زشتی(!) دومی را دارند و جالب اینجاست که نقل است طی خاطراتی که از زایمانش تعریف می کرده گفته در اثر دپرشن زایمان دومی را چون زشت و سیاه(!) بود هرگز نمی توانستم بپذیرم و مشکل روحی داشتم...

 یعنی داشتم آتش می گرفتم، ولی سعی کردم با نرمی بهش بگویم تو کپی برابر با اصل پدرت هستی و دومی تلفیقی از پدر و عمه هایت است! 

3. عاشقانه ای نرم؛ چهار سال پیش در چنین روزهایی کابل بودم، بخاطر تحقیق میدانی و کار روی پایان نامه ام رفته بودم، ولی در کنارش بعد تقریبا" دو سال برگشته بودم هوایی تازه کنم، دوستانم را ببینم، هوایی را که از آن خودم است دلتنگ بودم، و در آن هوای بارانیِ اردیبهشت شاید رمقی برگیرم و ره توشه سفری دیگر کنم، از بعد از گرفتن ماسترم بی اطلاع بودم، نمی دانستم تا چند ماه دیگر که تزم را دفاع خواهم کرد و پاسپورت تحصیلی ام خروجی قطعی می خورد چه خواهم کرد؟ به وطنم بر خواهم گشت؟ و برای بار اول در زندگیم بعدش را نمی دانستم!

و در همان روزهای سردرگمی بود که همسر را که پنج سال بود ندیده بودم، دیدم، حتی شاید باید بگویم دیدنش هم در پروگرامم بود، و طی آخرین صحبت های یاهو مسنجری که در آن زمان رواج بود بهش قول داده بودم در اولین فرصتی که دست داد دیدار را بر او میسر کنم! و آن شد که این شد!

 درست در این روزهای اردیبهشت 1389 بود که در یک مهمانی ویژه که دوستان ویژه برایم گرفته بودند همدیگر را دیدیم، و برای بار نخست بود که نمی توانستم در آن جمع بسیار صمیمی بلند بلند حرف بزنم و سر بسرش بگذارم، و برای بار نخست بود که در برابرش سر به زیر و خموش نشسته بودم  و او نیز بعد گذشت این پنج سال خیلی متفاوت شده بود، و برای بار نخست از من دلگیر بود و دلگیری اش را به زبان آورد که "اگر به لطف فلانی اینجا مهمان نبودم قرار بود برگردید و به من نگویید؟" و پشت بندش قراری برای فردایش گذاشته شد و نیک می دانستم و می دانست که این حُجب و سکوت از به صدا در آمدن زنگی در گوش من است که او سالهاست دارد می نوازد و من نمی شنیدم....

4. قصد دارم بشکل مفصل از جریان ازدواجمان و خاطرات و دستنوشته ها و آنچه بین ما روی داد و تصمیم گیری مان بنویسم، یادآوری شان برای خودم سرشار از حس رضایت و آرامشم می کند.

یکسالگی

امروز سه ماه می 2014 است، و یکسال گذشته است از روزی که همسر از خانه رفت، چقدر شفاف بیادم مانده آن صبح جمعه را که ما مبهوت بیدار شدیم و مبهوت به هم نگریستیم و چیزی بیخ گلویمان گیر کرده بود و نمی توانستیم حرفی بزنیم، خیره خیره همانطور دراز کش به هم نگاه کردیم، درست مثل لحظه آخری که می گویند برگه های سوال را از جلو پایتان بردارید، امتحان شروع است، یک آن آدم به خودش می آید که ایکاش بیشتر خوانده بودم، اگر فلان سوال بیاید بیاد ندارم، اگر توضیحی از آن مبحث سخت خواسته باشند نمره نمی گیرم و....، و چه سخت و غمگین فشرده شدم میان بازوانش، و چه داغ و بی امان و بیصدا بودند اشکهایش و چه سخت لحظاتی بود!!!!!

باورش برایم سخت است، که یکسال که چهار فصل را در خود جای می دهد، با او نبوده ام، من خوابیده ام و او ساعتی بعد بیدار شده، من زمستان را روی شیشه "ها "کرده ام و او از گرمای تابستان به خنکای کولر پناهنده بوده، من باران داشته ام و او پا بر زمین تفتیده گذاشته...

آرزو کرده بودیم تا یکسالگی همه داستانها ختم بخیر شده باشد، ولی هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، البته اتفاقات بسیاری پیرامونمان رخ داده، من ترک وطن کرده و اینجایم، کنار مادرم و بچه ها، گاهی اوقات فکر می کنم مگر چند سال دیگر عنوان جوان بر ما صدق می کند؟ و آیا این هجرت چیزی به نفع بشریت خواهد بود؟ وقتی من در تمام این یکسال هر روز بیش از پیش به این امر واقف شده ام که دنیا همه هیچ است و کار دنیا همه هیچ، که بیش از تمام عمرم پی برده ام که خیلی پیر شده ام برای زندگی، که هرگز زندگی نکرده ام، که هرگز شاد نبوده ام، و آیا شادمانی در سرزمینی دیگر به رگهای من تزریق خواهد شد؟ و آیا در من رمق شاد بودن هست؟ و اصلا" پتانسیل شاد زیستن و سالم بودن را دارا هستم؟

شاید اینها اراجیف یک زن افسرده باشند، که از مرور دست نوشته های سالهای اخیر زندگی اش به روحش چیره شده، شاید از این هوای بهاری ست، شاید از دوری ست، و شاید آنقدرها که فکر می کرد قوی نیست و درست در یکسالگی دوری از همسر فهمیده، و شاید آنقدر حضور نزدیک به سه سال همسر در زندگیش تسلی بخش و پررنگ بوده که تنها یکسال نبودنش باز به رخش کشیده که چقدر غمگین بوده است در تمام لحظات زندگی اش.........

و شاید باری ست که از حس بلوغ بر من حاکم می شود.

نمی خواستم اینطوری بنویسم، اینطوری شد، دست من نبود، این روزها میان بادهای خلسه آور بهاری سخت گیجم، و درست نمی دانم با تر شدن زیر کدام باران خوب خواهم شد.

پ ن: نوشته هایم را در سال 1385 زیر باران در آتش سوزاندم، از 1385 تا 1389 و زمان ظهور همسر در زندگیم و پس از آن را دارم، دنیا دنیا فاصله است میان منِ قبل از اردیبهشت 1389 و پس از آن، تمام دردهای قبل از ظهور هنوز هستند، فقط با حضورش کمرنگ و گاها" بی رنگ شده بودند، این یکسال دوری و ناتوانی در برون ریختن مویه ها روی شانه هایش زخمی ام کرده است ............



روزهای جمعه و شنبه یکهو به خودم می آیم می بینم دارم بخاطر بودنش پیش پسرک لبخند می زنم!

1. امروز بعد از مدتها آمدم برای خودم ارزشی قائل شده و وبلاگ خواندم، در کمال ناباوری وردپرس مسدود نبود و نشستم از جایی که سوده را نخوانده بودم خواندم، آسمان کم کم تیره شد، بعد باد آمد، بعد غرید و بعد باران گرفت که می خواندم، دلم هم نوای آسمان بود، و میان کلمات سوده گیر افتاده بودم و یک چشمم اشک و دیگری لبخند بود، هوایی شدم و رفتم توی کوچه های باران خورده کابل جانم....

الآن پنجره را باز کرده ام تا بوی باران واردم شود، سعی کردم از بین آهنگهای داخل کامپیوتر مناسبترین به هوای خودم و هوای جاری بیابم و پلی کنم، مدت زیادی را در بر گرفت و آخرش هم یک فولدری را باز کردم که یکی در میان از این دامبال دامبولی ها می آید توی گوشت شیپور می زند و آدم ناخودآگاه می بیند دارد حرکات شنیعی از خودش تبارز می دهد!

2. دیروز باز پرستار کسی بودم، تختش در طبقه سوم بیمارستان قائم واقع بود و منظره روبرو لااقل برای من خیلی دلگیر بود، یک طوری هم دلگیر هم زیبا، چون ابرهای تیره ی بهار، آسمان را فرا گرفته بود و کوههای دوردست خاکستری تیره بودند و چهره آدم ها هم شاید بخاطر این ابرها یک طوری بود و شاید چون من از پنجره بیمارستان در بخش جراحی ها آن منظره را می دیدم آنقدر غم انگیز بود، شاید انعکاس درد بیماران به پنجره بر میگشت توی چشم های من و بینندگان دیگر و غصه سرازیر میشد در وجودشان، نمی دانم، به هر دلیلی همینطور که به بیمارم نگاه می کردم چشم ها داشتند طرح امرجنسی ریزش آبشارهایی را در سر می پروراندند، و نمی دانم چرا دلم نمی خواست، درواقع مدتهاست دارم جلوگیری می کنم از اشک، با اینکه آنجا کسی نبود، اما دلم نبود ببارم، بیمارم را بهانه کردم و بدنبال راه چاره و فرار گشتم، فرار باید به دامن حرفی، سخنی، طراوتی، چیزی می بود، و من ادلیست تلفنم پر از آدم است، اما دنبال انسان دیگری می گشتم، که یکهو نامش مثل باران امروز باریدن گرفت، شماره ملودیکای نازنین را داشتم، دوستی که تنها اینجا و در مجازستان و نه هیچ بده و بستان دیگری دوستم شده بود، گذاشته بودم در فرصت مناسبی تماس بگیرم، و آن فرصت رخ داده بود، و چقدر صمیمی بود، و چقدر آشنا بود، و چقدر خواهر بود، و چقدر عزیز بود، و بعد از مدتها دوباره بهم یادآوری شد که هنوز کسانی هستند که سفید ببینند و سفید حرف بزنند، و تن صدایشان باغ باغ بهار بیاورد و نشاطی که ازش می تراود بغل بغل آرامش!

3. من انسان خوددرگیری هستم، خودم به خودم گیر می دهم و خودم همیشه در پی یافتن سوراخ های پیرامونم هستم، برای تیره کردن زندگی(شبیه یکی از نوشته های اخیر سوده)، و بارها و بارها به خودم قول داده ام نباشم، اینطور نبینم، با خودم مهربان تر باشم، کمی ملایم شوم، اما نمی شود، و حسنی به مکتب نمی رفت وقتی آمد تحت شرایط جدیدی که حتی خلوت خصوصی ندارد و باید خود را با شش نفر دیگر مچ کند و استرس تمدید روادید سه ماهه دارد و غیره، به مکتب می رود، نمی شود عزیز من، نمی شود!

4. گفته بودم نوشتن آمد خواهم نوشت بدون تأخیر، نگفته بود که دیگر یک دو سه چهار نخواهم کرد!