دلم برای خودم گرفته است، دلم برای خودم تنگ شده است، باید خودم را نوازش کنم، ببرم برای خودم چیزی بخرم، خوراکی مثلا"، بیایم بنشانمش کنار بخاری و هر سه شعله اش را روشن بگذارم، پاهایش را گرم کنم و به تبعش تمام بدنش گرم شوند، خودم را بوس کنم، ناز کنم، خودم را باید بیاورم بنشانم روبرویم، برایش داستان های خنده دار تعریف کنم، بخندانمش، مثل روزگاری که با یادآوری بعضی حکایت ها به خنده می افتاد، بیاورم خودم را بنشانم روبرویم، برایش میوه پوست بگیرم بگذارم دهانش، یا نه بچینم داخل بشقاب خودش بردارد، شاید حتی هسته های میوه را هم از درونش در آوردم دادم دهانش، نارنگی ها را مثلا"، خودم را ببرم حمام، خیلی طولانی زیر دوش بماند، اگر دلش خواست آواز بخواند، وقتی بیرون آمد با حوله دم در منتظرش بمانم، کمکش کنم خودش را خشک کند، سشوار بکشم برایش، روغن بزنم به پاها و دست هایش، موهایش را ناز کنم، موهای خسته اش را، و بگذارم آرام آرام خشک شوند، باهاش مهربان رفتار کنم، باید بیاورم خودم را روی تخت، پاهایش را دراز کند زیر پتو، چای بیاورم برایش، زعفرانی، برایش شعر بخوانم، از آفتاب، از دشت های وسیع، از آرامشی که دست یافتنی ست، از خدایی که آن بالا حواسش بهمان هست، بیاورم خودم را بنشانم روبرویم و از خوبی ها بگویم برایش، از اینکه زندگی رنگ های بهتری هم دارد گاهی، و نگران نباشد، و مراقب خود باشد، و ورزش کند، و سیگار نکشد، و کتاب بخواند، و دوست داشته باشد خودش را، خودش را بغل کند گاهی، بهش بگویم به خودش ببالد گاهی، که نمی گذارد آب در دل کسی تکان بخورد، که نگذاشته است اندک دردی از سوی او عاید کسی شود، که نخواهد گذاشت اشکی از دیده کسی بخاطر او بر گونه ریخته شود، خودم را نوازش کنم، که اینهمه سنگین و صبور بوده است، برایش جایزه بگیرم و در تاریخ مشخصی بهش بدهم، با خودم حرف بزنم باید، با خودم خلوت کنم باید، با خودم برقصم باید، و به خودم قول بدهم خودم را بیش از همه دوست داشته باشم، تا بتوانم دیگران را هم دوست بدارم، به خودم مهر بورزم و مهربانانه رفتار کنم، تا توانایی مهرورزی به دیگران را هم بدست بیاورم، باید به خودم بگویم قبل از هر کس باید خودت را بشناسی و پاس داری و دوست داشته باشی.
خودم را دوست داشته باشم باید.
یک. آمدم در بخش جدید، از پایین به بالا، از همکارانی که دو سال و هفت ماه همکارشان بودم خداحافظی کردم و آمدم اینجا، دفتر جدید و همکاران جدید، تفاوت از زمین تا آسمان است، بخش سابق( که تا امروز داخلش بودم )، ساکت و سیاستمدار و آرام و گاها" محافظه کار، همکاران این بخش اما پر سر و صدا و شاید صمیمی، اینرا وقتی فهمیدم که فقط شاهد آورده شدن وسایلم بودم و تمام سیم ها و نصب ها را خودشان انجام دادند و به مسئولین نظافتچی سفارش کردند که میزم را دوباره دستمال بکشند و کمدم را جابجا کنند( در تمام جابجایی های قبلی در آن بخش هر کسی مسئول کارهای میز خودش بود و جز با درخواستت کسی کاری نمی کرد برایت، هر چند این سیستم جهانی تر است و من بیشتر می پسندم ولی امروز خیلی حال داد، البته شاید هم بخاطر جدیدالورود بودنم اینقدر لطف کردند)، ورودم را هم خوش آمدید گفتند و الآن هم ویرشان گرفته و یکی یک دستمال گرفته اند دستشان و دارند به میز و کمدهایشان می رسند.
در این بخش که قرار است تنها تا آخر این ماه میلادی درونش کار کنم و هیچکس خبر ندارد(!)، جز من، یک خانم دیگر که ذکر خیرش در پست های اداری من و سوده هست، و پنج آقای دیگر موجود هستند، که البته سیستم کاری شان طوری تعریف شده است که همواره دو تن از این پنج آقا در اداره نیستند و نمی دانم چند ماه یکبار می آیند اینجا گزارش می دهند، شما فکر کن کار آنلاین از خانه شان تحویل می دهند، می ماند سه آقای دیگر که اگر هر روز همه اعضای بخش سر کار باشیم می شویم پنج عضو ثابت.
میز من باز بعد از ورودی است اما اینبار سمت چپ ورودی اتاق، و گرد تا گرد اتاق میزهای سایر همکاران است، از دست چپ من شروع و همینطور دایره وار الی سمت راستم که بعد از در واقع شده و خانم عشوه ناک است، که تا فردا رخصت است و از فردا تشریف می آورند.
دو. در این بخش جدید، علاوه بر دو زبان رسمی افغانستان(پشتو ودری) و انگلیسی که زبان اداری سازمان است، و یک زبان آسیایی دیگر که زبان آفیسرهای مان است و خیلی از افغان ها به دلیل سالها کار کردن باهاشان یاد گرفته اند، فهمیدم زبان پنجمی نیز رواج است، و آن اردو است، ظاهرا" آفیسر این بخش بعد از یادگیری زبان دری و مقدماتی بر پشتو، علاقه مند به یادگیری زبان اردو شده است و همینک چون بلبل اردو گپ می زند، افغان ها هم که نام خدا تو گویی زبان سومشان اردو است و مشکلی ندارند، از در آمد داخل و من دست از کار کشیدم که اگر نگاهش متوجه من شد بفهمم، اما دیدم با همکار دیگر سر صحبتی را باز کرد که هر چه بیشتر دقت کردم کمتر فهمیدم، بعد به این نتیجه رسیدم که چقدر بد است زبان مملکت خودمان را نفهمم و این پشتویش چرا اینقدر شل و وارفته و نازنازی است، بعد فهمیدم نه بابا اردو است اصلا"، دقت که کردم دیدم همکار افغانم همینطور که دارد اردو صحبت می کند گردنش را هم کج کج و دست هایش را هم پیچ و تاب می دهد، یک حالی بهم دست داد بالیوودی، و خیلی برایم جالب بود.
سه. صبح برای برادر بلیط گرفتم، از شرکت آسمان که طی این سال ها، بارها و بارها و مخصوصا" در این سال اخیر بخاطر مسافر های فراوانی که داشته ایم بیشتر هم رفته ام، همان دفتر همان آدم ها همان سیستم، کمی زودتر رسیده بودم و پشت در ماندم، اما وقتی رفتم داخل سریعا" پشت بخاری گازی قرار گرفته و یخ هایم آب شدند، برای اولین بار اصلا" نگران گذر سریع دقایق نبودم، منتظر شدم متصدی فروش بلیط بیاید پشت میزش و تا قبل از آمدنش هزار بار از همکارش نپرسیدم کی می آید؟ آخر سر هم با فقط پنج دقیقه تأخیر آمدم دفتر، بلیط به دست، و قرار شد برادر چهارشنبه برود تا به مراسم روز پنج شنبه برسد و من آخر این ماه میلادی بروم.
چهار. شب ها توی ذهنم جعبه هایم را دور می اندازم، لباس هایم را حتی، چون اضافه بار خواهم آورد، این را می دهم به آن، آن را به این، خوراکی هایی که اضافه می آیند را به مادر مهدی، کیف مشکیه را به سین، و پالتوی چرم خواهر را به شین و خورد و ریزها را هم بین دو سه نفری که کاندید کرده ام تقسیم می کنم، باز هم جا کم دارم و چمدان کم می آورم، قرار شده این چمدان خیلی بزرگی که برادر با خود می برد را باز از دست پسرعمو بفرستند بعلاوه آن چمدان مشکی که برادر کوچک با خود برد. از هر چه بتوانم بگذرم از جعبه هایم نمی گذرم، مخصوصا" از جعبه نخ های نازنینم، که در بیست و چهار رنگ کنار هم دراز کشیده اند، تعلق خاطری که به آنها و دو سه تا جعبه فلزی و چوبی ام دارم را به هیچکدام از لباس هایم ندارم.
پنج. از اینهمه فاصله روحی وحشتزده ام، از اینکه اینقدر دوریم از هم، این فاصله روحی جسمم را هم درگیر می کند و وقتی بیادت می افتم گونه هایم داغ می شوند، نمی دانم چه شد که اینهمه دور افتادم ازت، شاید هم تو دور افتادی از من، فقط می دانم خیلی دورم ازت، آنقدر دور که باورم نمی شود روزی چه همه می توانستم با تو حرف بزنم، شب ها و روزها، و تو چقدر هنوز نزدیک بودی که می توانستی هزار ساعت خط تلفن مشترک بین چهار هزار دانشجو را مدام بگیری تا برسد به من و بتوانی دو دقیقه صدایم را بشنوی، آنقدر دور که باورم نمی شود روزی هم بوده که تو بیمار بوده ای و من اینجا کابوس می دیده ام، آنقدر دور که فکر نمی کنم با هزار ساعت خواب هم پیموده شود، فقط نمی دانم چرا؟ و هم اینکه چرا تو هیچوقت برای نزدیکتر شدن به روح من تلاش نکرده ای، حال اینکه من بارها و بارها برای نزدیک شدن به تو ریسک کرده ام، حتی تا بحال خودم را بخاطر تو و برای تو به قتل رسانده ام، اما تو، همیشه در حال دور شدن بوده ای، بی آنکه بدانی این دور شدن ها چقدر دردناکند و تا کجای روحم را می سوزانند، آخر ما بقول خودت زاده یک بطنیم، نمی شود جدایمان کرد، جز با جبر.....
تمام سه روز نخست رخصتی های طلایی سال نو میلادی را به بهترین وجه و در بهترین راه صرف کردم، و به لطف و مدد عزیزی که خدایش بیامرزاد اینک فقط منتظر چسب خوردن برگ ویزای ایران بر روی پاسپورت خودم و برادر هستم، داستانش خیلی مفصل است، تنها به ذکر این بسنده می کنم که ارائه پاسپورت سفید آن هم از نوع افغانی اش برای درخواست ویزای ایران یعنی جواب نه به تقاضایت، و این اتفاقی بود که باید برای پاسپورت برادر می افتاد، و جای آن دست های پیدا و پنهان اینجا هویدا شد و به مددم آمدند و این شد که تمام سه روز آخر هفته گذشته خود را در راه سفارت ایران و شفاخانه ایرانیان و آرین بانک ایرانیان و نهایتا" باز سفارت ایران گذراندم و جمعه اش در اولین فرصت اسبابم را به فروش گذاشتم، و طی اعلانی که تلفنی نموده بودم از دوستان متقاضی دعوت به عمل آوردم که با آمدن به خانه و دیدن وسایل، اسباب مورد نیازشان را خریداری و باری از روی دوش ما بردارند، و امروز هم در اولین فرصت رفتم نزد معاون سازمان و تصمیمم مبنی بر استعفا را ابراز و اعلان نمودم البته با دیدگانی تر و غمگین، و آنها هم به تقاضایم احترام گذاشته گفتند با مسئولین ذیربط صحبت کرده مراتب امر را بهم ابلاغ می کنند.
پنج شنبه شب میان خواب و بیداری بین صداها گم شده بودم، تب داشتم، خوشحال بودم، از این پهلو به آن پهلو که می شدم صورت مادرم را تصور می کردم، صداهایی در گوشم بالا پایین می شد، سال نو میلادی بود و ما برق نداشتیم، اما برایم مهم نبود، صداها همهمه می کردند، خودم را داخل اتاق تصور می کردم، که با همه کوچکی اش با اضافه شدن تخت دو طبقه(!) برای من و مادر(!) کوچکتر هم شده، برادر سفارش داده پیشاپیش گذاشته داخل اتاق، یکی دیگر هم برای دختر ها، اتاق روبرو، بعد به خودم می آیم می بینم میز کامپیوتری گذاشته ام آن گوشه دیگر اتاق، کمد یک قرن پیش مادر را انداخته ام بیرون و بجایش یکی نو گرفته ام، مادر غر می زند که با کمد جدید راحت نیست، و شب ها زیادی تکان می خورم آن بالا، و همیشه ترس اینرا دارد که بیفتم رویش! و من بهش اطمینان می دهم که تمام دوران تحصیلی لیسانس و فوق لیسانس روی طبقه دوم تخت خوابیده ام و کسی را له نکرده ام، اصلا" آن پایین خوابم نمی برد، فکر می کردم کسی محاط به خواب های من است.
جمعه بعد از ظهر اما در هیاهوی واقعی آدم ها غوطه رو بودم، گفته بودم ساعت دو به بعد بیایند، یکی یکی و دوتا دوتا پیدایشان شد، جو گیر شده بودم، صدا به صدا نمی رسید، یکی دکوری هایم را برداشته بود و می گفت اینها هم فروشی اند؟ آن یکی آهن ربا آورده بود داشت دانه دانه قاشق چنگال هایم را از داخل جعبه اش در می آورد به چک کردن که اصلی است یا نه، اینطرف همزمان با اینکه داشت برای خودش چای می ریخت گفت حیف که چای سازت جزء اقلام فروشی نیست، گفتم بجایش کافی میکر دارم، صدا در هوا گم میشد، یکهو رفتند و من ماندم و تیک هایی که کنار اقلام با نام خریدار زده شده بود.
اینک پشت میز خاکستری ام نشسته ام و از اینهمه تقدیرهای نابهنگامی که بر من رفت و می رود انگشت حیرت بر دهانم، طبق آخرین نوشته هایم حتی نزدیکترین تاریخی که در نظر گرفته بودم لااقل یک ماه بعد از نشستن بر مسند تازه این سازمان بود، ولی ظاهرا" بریده شدن رزق و روزی از این دیار برای من روی دور تند قرار گرفته و راستی راستی دارم می روم.
پ ن: از روز پنج شنبه درگیر ویروس ملایمی شدم، دارو درمان هایم تا قسمتی از آسیب جدی در امانم داشت ولی از امروز صبح باز تمام وجودم تبدار است و حرکاتم اسلوموشن شده، اینطور وقت ها بیش از بیماری، افسردگی و دلتنگی اش آزارم می دهد، می ترسم از تبی که در تنهایی وسیع بستر هم نفسم شود.
پ ن2: الآن هم زنگ زدند که بیایید پاسپورت هایتان را بگیرید.
پ ن: از برف ناامید شده بودم، منتظر بودم صَفَر بگذرد تا جامه سیاه بدر کنم، برف آمد سفید پوشم کرد، دلم اما هنوز بهانه می آورد که بگذار تا جمعه که ربیع می آید و آنوقت هر چه سپید داری بردار بپوش...
یک. تمام دو روز آخر هفته را در خانه بودم، یک پتوی یکنفره من، یکی برادر وسطی( که حالا بزرگه است) برداشته بودیم دورمان و هر کدام نشسته گوشه ای، هرازگاه خاطره ای، یادی، حرفی، زده می شد و بعد دوباره سکوت، مزخرف است تنهایی بروی برای خودت تخمه ژاپنی تفت بدهی بعد بیاوری بنشینی به شکستن(خوردن؟)؟، اما هر دو روز این کار را کردم، برادر تخمه ژاپنی نمی تواند بشکند، من می توانم، هراز گاهی هم دست دراز کردم از داخل جا میوه ای بالای سرم روی اوپن یک کینو(نارنگی) برداشتم خوردم، وسط خوردن ها برادر می رفت پیش دستی می آورد می گذاشت دم دستم، باز وقتی تمام میشد بر می داشت می برد پوست را در سطل می انداخت و پیش دستی را می شست، باز دفعه بعدی که دست می بردم یک کینوی دیگر بردارم دوباره یک پیش دستی و شاید همان را می آورد کنار دستم!
دو. زن معتاد تا بحال دیده اید؟ زن یک فرد معتاد، که خب حالا یک چند ماهی می شود همسرش دیگر معتاد نیست، چنین زنانی خیلی مظلومند، در چشم هاشان چیزی مرده، می خندند اما تلخ، توقعی از زندگی ندارند، یعنی جبر زندگی وادارشان کرده بی توقع باشند، گفت می خواهید تمام زمستان را با این بخاری لاغروک گازی سر کنید؟ گفتم ما تمام دو زمستان گذشته با این سر کرده ایم یخ نزده ایم، امسال پوست کلفت تر هم شده ام، مشکلی نداریم، گفت: ما برای زمستان امسال داریم بادام می شکنیم، گفتم چه خوب زمستان تان هم زودتر سپری می شود، گفت: نه خواهرم، زمستان سپری می شود نه بخاطر شکستن بادام و بیکار نماندن، سپری می شود بخاطر اینکه اجر بادام شکستن مان همان پوست بادام است، و به این ترتیب سوخت امسال مان را من و مادر همسرم و دخترم در می آوریم، متعجب شدم، پوست بادام های شکسته بعنوان پاداش و مزد؟، زن تعجبم را که دید دلش برایم سوخت، دلش برای دلسوزی ام سوخت، گفت از این بخاری گازی شما خیلی بهتر است، پوست بادام و پسته از سوخت های دوامدار است، و با حسرت از پوست پسته های شکسته شده در ایران یاد می کرد که آنهمه سوخت حیف می شد و نمی دانستیم در افغانستان چه ارزشی پیدا می کنند. یادم از آن سالها افتاد، پسته می آوردیم برای شکستن...
سه. دوست دیروز بعد از ظهر زنگ زده بود، جواب ندادم، دوباره شب زنگ زد، این دوست فیس بوک ندارد، ایمیل شخصی و اسکایپ و وایبر ندارد، توئیتر ندارد، وبلاگ که صد البته ندارد و نخواهد داشت، حفاظ های دورش مثل محلی که درش کار می کند(شما بگیر سفارت امریکا) خیلی سخت اند، این است که فقط باید زنگ بزند و حال و احوال کند تا بعد از پرسیدن چه خبر بشنود که دو هفته بعد چهلم برادرم است، و تو نبودی در تمام این مدت و عزا را معمولا" از غیر صاحبش می شنوند اما من معذورم بهت این خبر را ابلاغ کنم، صدا در نمی آمد از آنطرف، ترسیدم دختر مردم سکته نکند بخاطرم، گفتم نمی شود پشت تلفن حرف زد هر وقت خواستی بیا، گفت هر وقت تو بگویی، گفتم سه شنبه شب بیا، برادر هم می رود سفر، تنهایم، گفت، بمیرم برایت، و قطع کردیم...
چهار. امشب می خواهم دلمه درست کنم، برای اولین بار، و عکسش را برای برادر کوچک بفرستم تا به مادرم نشان دهد، مادرم بخاطرم غمگین شد دیروز، وقتی با فاصله یکروز دوبار زنگ زد که چرا صدایت گرفته است، غصه نخور، و من بهش گفتم همیشه که آدم صدایش رسا نیست، یک وقت هایی هم صدایش غمگین است، و بلافاصله از این بی رحمی ام دلم گرفت، این بی رحمی بر هر که روا باشد بر مادری که همیشه اوقات وقتی بهت زنگ می زند صدایش شاد است و آخر هر تماسش می گوید دوستت دارم و حتی ولنتاین ها و کریسمس ها و سال نوهای میلادی بهت زنگ می زند و تبریک می گوید، روا نیست، روا نیست، عکس دلمه جبران می کند؟ نمی دانم چرا فکر کردم عکس دلمه جبران می کند تن صدایم را، شاید با خودش بگوید دخترم حالش بقدر درست کردن دلمه خوب بوده است و یا بعد از درست کردنش خوب شده است، نمی دانم....
پ ن: موضوع واحد آبداری ندارم برای نوشتن، این است که روی آورده ام به همین یک دو سه چهار ها، خدا مخترعش را بیامرزد.