یک. گفته بودم روزی که خواهر می آمد دیر رسیدیم، یعنی در راه استقبال بودیم که زنگ آمد که دارم می آیم، تشکر از استقبال گرم شما خوبان، دیروز بردیمش میدان هوایی کابل تا برود ایران، وقتی به آسمان سپردمش به مادر زنگ زدم، و گفت دارم پنیر لیقوان می خرم برای خواهر، چون خیلی دوست دارد، بعد می رویم دنبالش، آنموقع ساعت 1:15 بود، و من گفتم دو و نیم در میدان باشید، خواهد رسید تا آن ساعت، بعد رفتیم خوابیدیم، غروب که زنگ زدیم دیدیم حادثه کابل در مشهد هم تکرار شده است، و این دختر ساعت یک و نیم رسیده بجای دو و نیم، و البته این زود رسیدن فقط بخاطر تفاوت تایم کابل و تهران است، تقصیر من نبود/بود، از پشت تلفن جیغ و داد می کرد که دیدید چه استقبال هایی شدم در این سفرم، گفتم هنوز سفرت به تهران و قم پا برجاست، برو از خدا بخواه این آخرینش باشد!
دو. عاشورای امسال در افغانستان به خیر و خوشی به پایان رسید، دیروز اما در خواب بودم که گویا یک انتحاری موتر حامل مواد انفجاری خود را در نزدیکی محل برگزاری لویه جرگه(مجلس بزرگان) انفجار داده است و بیش از سی تن کشته و زخمی شده اند، شب اخبار گوشه هایی از سخنرانی اخیر رئیس جمهور را نشان میداد که پیرامون لویه جرگه سخن می راند، و در آن از برادران ناراضی اش عاجزانه و ملتمسانه و با حالتی از تضرع و علاقه مندی بسیار تقاضا می کرد در لویه جرگه اشتراک کنند و بیایند نظراتشان را و انتقاد و پیشنهادشان را و طرح هایشان را به ما بگویند، آنها هم حق دارند و فرزند همین آب و خاکند!
بعضی وقت ها فکر می کنم داشتن مقداری شعور در حد قائل شدن شعور برای آدم های دیگر هم بد نیست.
سه. خواهر که رفت خوابیدم تا شب، بیدار که شدم چسبیدم به خانه، تمیز کاری در حد بستن دستمال به سر و زدن ماسک به صورت و عرق ریختن در دمای پاییزی هوا، برق میزد بعد دو ساعت، جای خالی چمدان هایش اما با مشت می کوبید توی چشمانت، چمدانی را که باقی گذاشته مرتب کرده، گذاشتم پشت تخت، همه اش به صحنه برگشتش فکر می کردم که در وهله نخست خواهد گفت:" وای چقدر هم مرتب کرده زندگیشو، و در طرفة العینی بر هم خواهد زدش، و من منتظر آن لحظه بر هم زدنش هستم!"
چهار. روزهایی در زندگی هر زن هست که بی دلیل دوست می دارد، زندگی را، هوا را، زمین را، گرما و سرما را، خودش را، بعضی وقت ها شاید به اندازه تنها همان روزها، زندگی می کنم، و بعضی وقت ها مثل امروز با خود می گویم کاش میشد این روزها را سیو کرد، ترنسفر کرد به سال بعد، به فصل بعد، به وقت هایی که خیلی بد باشم، و این یعنی من همیشه راه بد بودن و غمگین بودنم را باز می گذارم، و پیش فرضم بد بودن و زندگی نکردن است، کاش اینگونه نبود.....
پنج. آخر نومبر پروژه برادر کوچک تمام می شود، دیروز میان تمیز کاری های من داشت چمدان می بست، ویر سفر از الآن برش داشته بود، باور شش ماه همزیستی باهاش برایم جالب است، و گذر ایام و ماه ها چقدر محسوس است، شش ماه پیرتر شده ام یا جوان تر؟!!!
چقدر آدم خواندنی در این دنیا زیاد است، دنیای مجازی را می گویم، وقت ندارم بخوانم شان، بعضی وقت ها گیر می کنم در یک وبلاگ و شاید تمام خودش و بعد لینک هایی که داده را مرور کنم، خواندن آدم های مختلف، با سبک های مختلف زندگی، و الحان متنوعی که در نوشتن بکار می برند برایم لذتبخش است، و این لذت وقتی بیشتر می شود که خیلی جاها می بینی با بهترین نحوه بیان تو را نوشته، احساست را، آنِ دیگری که هستی، آنِ پنهانت را، که قرار بود اینجا کشف حجابشان کنی، نکردی اما، یا نه حرف هایی را زده اند که برای تو هم اتفاق افتاده یا دوست داری اتفاق بیفتند، و تمام این نوشته ها در کالبدی جاندار و دوست داشتنی می شوند که ممکن است سال های نوریِ بسیاری دور باشند از شخصیت اصلی بیرونی خواننده ای که من باشم.
مثل هیچکدامشان نیستم، زندگی ام، کارم، خوراک و پوشاکم حتی شاید، خوشی و ناخوشی هایم صد در صد، و اولویت ها و مهم های زندگی ام، همه و همه فرق دارند با نویسنده هایی که می خوانم، اصلا" تفاوت ها در حد ماه من و ماه گردون است، ولی نمی شود نخواندشان، من بارها با این نوشته زن بابای امروزی گریه کرده ام و دو سه باری که داستان را برای دیگرانی هم تعریف کردم بغض کرده بودم، یا مثلا" برای نوشته جک موریسون کامنت گذاشته، احساسم را شریک می کنم، با برخی نوشته های لوا زند که خیلی حال می کنم، سیب و سرگشتگی را لینک نکرده ام بخاطر مسائل ناموسی که می نویسد ولی بشدت دنبالش می کنم، آیدا و خرس که خوراکم هستند، عزیزان نازنینی علاوه بر برآورده کردن میل سرکشم به خواندن شان، باعث تلطیف روحم می شوند، ملودیکا و شیرین و عتیق و نوشی و صاب مرده و خارخاسک و سوده و شهرزاد و شین و گیلاسی و سارای کتابها و هاله و گلدن، همیشه زوایای انسانی و زنانه(ببخشید صاب مرده عزیز) روحم را کالبد شکافی می کنند، بسیاری از وبلاگ ها را بعد از لینک شده ها دنبال می کنم، بعضی وقت ها روزی چند بار رفرش را می زنم ببینم چکارشان است، چیزی ننوشته اند، به کجا رسیدند؟
در زندگی واقعی اما رسما" باید اعلام کنم این زنی که دنبال کننده اینهمه دگراندیشانه نویسی هاست کسی است که اگر روزی از کنار این نویسنده هایش رد شود فقط رد می شود، برای اینکه باید رد می شده است مثلا"، شاید در حضور هیچ حرفی برایشان نداشته باشم، دنیایم دیگر گونه است، تفاوت فکر دارم حتی، نمی فهمم شان در بسیاری مواقع، تفاوت درد داریم، ریشه های درد یکی نیستند، من شاید حتی مسخره باشم برایشان، آنها هم، من نهایت عشقم به زندگی و آدم هایش در یک جمله گاهی خلاص می شود، توانایی بیشتر ماندن و شنیدن ندارم، تعبیرم از شادمانی و خوش بودن شاید خیلی پرت باشد از آنچه در ذهن آنهاست، آدم ها متفاوتند، ولی من خیلی از وبلاگ هایی که می خوانم متفاوت تر و پَرت ترم!
پ ن: در زودترین فرصت ممکن خود را به روانکاوی قهار خواهم سپرد، تا خودم را بهتر بشناسم، دکتر زنان هم باید بروم، اینرا در این برهه از زندگیم به خودم قبولانده ام.
پ ن 2: خیلی سخت بود این پست، آنهمه لینک دادن در این جای تنگ و تاریک، و جالب است بدانید وسط کار یکهو رفتم درون صفحه دیگر و این هم که وُرد نیست سیو شود، باز روز از نو روزی از نو!!!
بعدا" نوشت: الآن رفتم دیدم فقط بعضی لینک ها قابل رویت هستند و باقی به رنگ کل پست است، هر کاری کردم رنگی نشدند، عمدی نیست!!
یکساعت بعد نوشت: همه را بولت کردم!
یک. تغییر فصل ها از گرم به سرد، در کابل خیلی تراژیک است، آدم نمی خواهد به خودش بقبولاند که تابستان رفت، زمستان رسید، برای من زمستان یعنی سرما، حالا از اول خزان برسد یا اواخرش، اسمش می شود زمستان، وقتی به خودت بلرزی و قبول نکنی که وقت کار گذاشتن بخاری است، پر کردن کپسول 12 کیلویی گاز و چرخاندن فندکش و با فشار نگه داشتنش تا گرم شدن، و بعد یک چرخش به چپ(؟) راست(؟)، برود روی سه شعله اش، تا بتواند بعد ساعتی سوختن و حرارت پس دادن فضای اطراف خود را لااقل گرم کند، پذیرشش سخت است، هی پشت گوش می اندازی و خودت را به خِنگی و همه چیز آرام است و تو چقدر گرمی می زنی و هی می لرزی و اطرافیانت می لرزند تا قبول می کنی که باید زمستانی شد، جوراب پشمی ها را در آوردم، اولش می خارید پاهایم، بعد عادت کردم بهش، از یکهفته پیش در پایم است، کار دست های خاله است در زمستان های دایکندی، وقتی در تاو خانه شان نشسته بوده است لابد، و برای پاهای من نقشه می کشیده، زمانی که به دستم رسید گفتم پففففففففف من اینرا بپوشم؟ فکر کرده اید اینجا قطب است که اینهمه سختی را به پاهای نازکم تحمیل نمایم؟ امسال اما صدایش را در نیاوردم، خیلی گرم و راحت است، حتی شب ها موقع خواب در نمی آورمش، اگر آن پا درون کفش و بوت هایم میشد مطمئنم تا اداره هم با خود می آوردمش، زمستان است.
دو. اسمش پرند است، بمعنای ابریشمین، دختری شوخ و بانمک، به مادرش می گوید خانم، خانُم! و مرا بسیار خوش آمد این نحو خطاب قرار گرفتن، دلیلش را هم مادرش گفت، این از روی پدرش الگو برداری کرده، فکر کن دختری دو سال و نیمه به مادرش بگوید خانم!
سه. شما که فکر می کنید از زور روشنفکری در خود نمی گنجید و اصلا" وجود مبارکتان جر خورده است از فرط دانایی بسیار، لااقل اینرا هم بدانید و باور کنید که اولین اصل روشنفکر بودن و روشنگر ماندن احترام به عقاید دیگران است!
چهار. آهنگ زنگ موبایل ها و موزیک های درون موتر ها و نواهای برآمده از مغازه های کامپیوتر فروشی و رستوران ها و کبابی های غرب کابل از یک دم عزادار شده اند، شرق و شمال و جنوبش اما مثل همیشه است، بعد از تماسی که به همکارم آمد رو به من پرسید، محرم چه روزی است؟ و من مرادش را دانستم که عاشورا بود، "طبق جنتری افغانستان چهار شنبه و طبق تقویم مردم پنج شنبه،" و تقویم مردم از تقویم ایران می آید، در دلم از خود پرسیدم مگر امام حسین و عاشورایش تنها مربوط و منحصر به من است که فقط از من می پرسد، یادم از عاشورای پارسال افتاد که دانشجوهای شیعه و سنی همدیگر را از طبقه چندم خوابگاه به حیاط پرت کرده بودند، و سال گذشته اش که انتحاری خودش را بین صدها تن انفجار داد، دلم برای خودمان سوخت، که هیچوقت حد وسط نداشته ایم.
پیازها که همیشه توسط شما رنده می شد اشکم را در می آورند، سبزی های پاک شده توسط برادر طعم انگشتان شما را نمی دهد، کیوی ترش تر از همیشه است وقتی خودم پوستش بکنم، و انارها زهر هلاهل می شوند در گلویم.
هنگام سرخ کردن دانه به دانه کباب ها، بیاد شما می افتم، و بیاد خودم که حتی الامکان از پختن غذاهای سرخ کردنی بخاطر سختی اش و تنفرم از پریدن روغن داغ بر دستانم و روغن اندود شدن فضا و جامه ام، فرار می کردم،
با آه و ناله خواهر و به تبعش همنوایی برادر از سردی خزان در خانه ام که با ایجاد ساختمان تازه اعمار بغلی سردتر هم شده است، بیاد خودمان می افتم که خزان و زمستان دو سال پیش را در این خانه تازه تأسیس سرد یخی سیمانی چگونه سپری کرده بوده ایم، و جیک نزده و هیچ ناله ای از ما برنخاست(تو از غم بی کسی و من از غم تو)، و آنقدر ناشی و رو دربایستی دار بودیم با همدیگر که نمی دانستیم برای نگهداشتن گرما در خانه و جلوگیری از نفوذ سردی به خانه چه کارهایی باید بکنیم تا نلرزیم،
تو بروی و نباشی و من مهمان دار شوم، بشود که بجای در تنهایی ها به فکر فرو رفتن، اندکی بیشتر بیندیشم از اینکه چه شده ام، چقدر ملاحظه گر، چقدر صبور، چقدر قانع، و از سوی دیگر چقدر بی اعصاب در برخورد و تعامل با دیگران، و چقدر ناتوان در شناخت و هضم و درک دیگران، و تو چه جایگاهی داری در زندگیم، و چقدر خوب شد که با تو أم، و گذشته تو و سابقه زندگی تو و روند تکامل تو کاملا" هم مسیر و هم داستان مسیرهای من است در گذشته، گذشته ای که حتی برادر و خواهرم از آن بی خبرند، و ندیده و نچشیده اند، این است که به تو وابسته تر و نزدیکتر و عمیق تر و همیشگی تر از اینها می اندیشم، و گریه هایم را راه بیرون رفتنی نیست جز با شنیده شدنشان از آنسوی اقیانوس ها توسط تو، این است که با اینها می خندم، با تو می گریم، یکی گفته بود با همه می شود خندید، اما با افراد خیلی کمی می شود گریست،
شاید برای برادر و خواهر خواننده این سخن درشت آید، ولی اقیانوس و مرز بین من و آنها مرا از آنها دور و دورتر ساخته نا خواسته، و نمی فهمم شان، و از این داستان ناراحت نیستم/هستم، بالاخره هر کسی بلوغش را در جایی بدست می آورد،
من کارمندی ام که یازده سال است جامه کارمندی بر تن هر صبح به استقبال روزی پر آشوب رفته و شامگاهان تن و جان خسته ام را به خانه آورده ام، این وسط و ماقبل این تاریخ در تمام طول دوران تحصیلی ام سحرخیز ترین و صبحانه خورترین فرد بوده ام، من کلا" سر تسلیم فرود آورترین فرد خانواده ام به آنچه باید بکنم بوده ام، و سختگیر ترین فرد در نکردن کارهایی که نباید. این وسط به خود حق می دهم تا همین حد سختگیر و منضبط و آتشی باشم در قوانینی که در چارچوب اختیارات و حکمروایی من حاکم اند!
در پارک لاله تهران، در مرکز هنرهای معاصر یک بازارچه ای برای تمام فصول بود، در آن بازارچه یک غرفه گکی وجود داشت که صاحبش مردی میانسال و ساده بود، با موهای بلند و سیاه و مجعد و صورتی پنهان شده میان انبوهی از ریش های ژولیده و فر خورده، دکه اش پر بود از آثاردستی و کارهایی که نتیجه خلاقیت خودش بودند از سنگ و چوب و نخ و دکمه و هر وسیله طبیعی و غیر طبیعی که میشود ازش یک چیزی در بیاید، با سنگ ها سر و کار داشت، همیشه مشغول کارهای هنری اش بود در همان غرفه شاید سه در دوی کوچکش، من همیشه می رفتم فقط نگاهش می کردم، بی هیچ حرف و کلامی، هیچ حرفی، به کار کردنش نگاه می کردم و به کارهای جدیدی که گذاشته روی پیشخوان غرفه، فقط دوست داشتم بروم بهش سر بزنم، و وسایلش را نگاه کنم و آن فضا را برای دقایقی نفس بکشم!، یک حالت خاص بی پروای رهایی داشت مرد، شاید بیست و یا بیست و یک سالم بود، و درونم سرشار از ناآرامی و جیغ، مثبت و منفی، ولی مرد را می دیدم که در یک بلوغ آرام و منطقی در جریان است، و آرامش دارد، آرزو داشتم روزی برسد که من هم مثل او آرام باشم و آرامش از رویم هویدا باشد، و در درونم جاری!
پ ن: هنوز آن غرفه و مرد هنرمند هست؟؟؟