ساعت را برای پنج و چهل و پنج دقیقه گذاشته بودم تا قبل آمدن بروم دوش بگیرم، اینجا بویلر برقی دارم، می ترسیدم شب به برق بزنم و گرم کنم و تا صبح که به حمام می روم سرد شده باشد، برادر که شنید گفت چهار به برق بزنم خوب است؟ و گفتم یعنی بلند شوی بخاطر به برق زدن بویلر و انجام این مأموریت؟ که گفت آری خب مگر چه می شود، ساعتم را برای چهار می گذارم و می رم روشن می کنم برایت، همین تصمیم را اوکی کردیم اما خودم ناخواسته ساعت سه بیدار شدم و زدمش به برق، نمیشد بروم بالای سر برادر که من زدمش تو بیدار نشو، خب فرقش چه بود، گذاشتم او هم اگر ساعت گذاشته بیدار شود!
الآن ساعت هشت و پانزده دقیقه است و پشت میزم هستم، همیشه اولین نفری هستم که به دفتر می آیم، چون درایور ما که باهاش قرارداد کرده ایم، طبق وظیفه اصلی اش در این سازمان که همان درایوری است باید همین تایم حاضری بزند، بقیه کارمندان حاضری شان هشت و سی است.
صبحم را با گوگوش آغاز کرده ام و برای بار اول است که گذاشته ام این اتاق با صدایش پر شود. صدای این زن برای من ملغمه ای از احساسات خوب و نوستالژی آور و دردناک و همزمان شادی آور است!
صبح عالی پرتقالی!
بعد از ظهر ها هر دویشان می نشینند به حرف زدن، مکان شان آبدارخانه سازمان است، هر دو گاهی نشسته اند، گاهی یکی ایستاده است و دیگری نشسته، میانسال چاق است، رسما" چاق ولی یک چاق مرتب، از بالا تا پایینش یک اندازه دارد، یک مستطیل منظم است، و معمولا" لباس هایش را می دوزند برایش، و اینرا از آنجا که جنس پیراهن و شلوارهایش همواره یکی است، می شود براحتی فهمید، انگار کن از یک جنس پارچه مقداری بخرد بعد بدهد برایش یک پیراهن و یک شلوار بدوزند، حتی می توانم حدس بزنم شلوارش بجای زیپ(زنجیر)، کش دارد، شاید این نوع لباس را بیشتر مناسب محیط کارمندی می داند و یا شاید سلیقه خانمش است و یا هر چی، آن دیگری لاغر است، جوان است رسما"، کارشان نظافت ساختمان است، و همچنین بردن و آوردن چای برای مهمان ها، کسانی که به جلسه می آیند.
از وقتی یادم می آید این دو را باهم دیده ام، بعد از ظهر ها که کاری ندارند و فقط منتظر ساعت خروجشان هستند تا به خانه روند می نشینند در آبدارخانه و به روند معهودشان می رسند. نقش جدیدشان را می گیرند و یکی معلم می شود و دیگری شاگرد، اوایل یادم است شاگرد حروف را دانه دانه مثل شاگرد اولی ها می نوشت، اولین بارهایی که می دیدمش تعجب کردم که مرد جوانی اندازه او چرا بیسواد است؟!، میانسال که معلمش بود ایرادات مشق هایش را می گرفت، هر بار وقتی می رفتم چای بردارم رصد می کردم ببینم به کجا رسیده است، چه حرفی را می نویسد، وقت جمله نویسی اش رسید؟، چه جمله ای می نویسد؟ و هنگامی که میانسال دیکته می گفت، حتی اشکم سرازیر شد، خیلی ملموس شوق داشتم، خیلی صمیمانه خوشحال شدم برایشان، هر چند شاید حتی یکبار هم حرفی نزدم و تنها به اعلام خرسندی و شادمانی ام در بخش خودمان و شاید همسر(یادم نیست گفته ام یا خیر)، بسنده کردم.
امروز که می دیدم دارند روی یک خبری که در روزنامه منتشر شده بحث سیاسی می کنند دیگر شعفم صد برابر شد، و نور امیدهایی در دلم جوانه زدند راجع به تغییر و امید در این مملکت!
بعضی از عناصر هستند که می آیند در یاهو مسنجر برایت پیام می گذارند سلام، و تو فردای آنروز دیده ای و علیک می گویی، می روند شونصد سال بعد می آیند و باز می گویند چطوری، و محلش نمی دهی، باز هفتصد سال بعد می آیند می گویند خیلی بی وفا هستی و از غریب غربا احوال نمی گیری و اگر احوال گرفتیم جواب نمی دهی!!!!!!!!!!
بعضی ها هر بار می بینندت بعد از سلام خود را معرفی می کنند که فلانی هستم از فلان جا، خب انسان! من شما را اد دارم متاسفانه و اسم و فامیلی ات هم که خزان بارانی یا کبوتر مهاجر و شب مهتابی نیست که نفهمم!
بدتر از همه اینها آن کسی است که می آید و سلام می کند و تو همان لحظه پیامش را می بینی و علیک می گویی و بعد از حال و احوال همیشگی، طبق معمول همیشه می گوید: شما هنوز در فلان جا کار می کنید یا فلان جا زندگی می کنید؟ و بعد از پاسخ آری انگار دیگر حرفی ندارد و تو همینطور منتظر می شوی که کی خداحافظی کند و نمی کند و مجبور می شوی طبق معمول بگویی باید بروم جلسه یا ببخشید زنگ آمد و خداحافظ!

پ ن: این داستان ها در فیس بوک و وایبر و اسکایپ هم به شدت رخ می دهند!
دوست همیشگی به خانواده من می گوید خانواده زودها، خاندان سرعت، در تصمیم گیری و اقدام، که البته هم خوب است هم بد، خوبی اش در این است که آدم های معلق بمانی نیستیم، هر کاری باید بشود، باید بشود، این است که بر اساس دعوت فی البداهه ای که دیروز از خواهر برای اشتراک در یک سمینار فرهنگی ادبی در هرات افغانستان بعمل آمد ایشان بار و بنه شان را بسته و بهمراه برادر که خودش را در کاروان چپانده راهی شدند، به همین سرعت، و من مانده ام و بی پاسخی در برابر معاون اداری مهربان مان که برای مطمئن شدن از اینکه من دارم خوش می گذرانم و در کنار خواهرم هستم آمده پشت میزم و با چشمانی که تمام تلاشش را دارد تا خود را گشادتر نشانم دهد مراتب تعجبش را اعلان می کند و نمی تواند جلو باقی همکاران بگوید مگر قرار نبود امروز به بعد بیمار باشی و نیایی؟!!! و فقط پشت سر هم می گوید آر یو اوکی؟ آر یو شور؟ و پشت بندش طاقت نیاورده و می گوید فالو می پلیز تو تاک مور!!!
پ ن: لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود! کاش می گذاشتم برسیم به این هفته بعد تصمیم بگیرم، ولی مگر می شد با آن حالتی که داشتم دست روی دست گذاشت؟ تازه من به هوای گرفتن حداقل ده روز رخصتی بدون معاش بودم تا تمام این دو هفته را خوش بگذرانم، فقط خدا کند معین مهربان فکر نکند دروغ بافته بوده ام و نه خواهری ست نه گپی!
پ ن: بعضی وقت ها باید برخی برخوردها رخ بدهند که با همه تلخی اش بر تو ثابت کنند بعضی آدم ها را باید گذاشت کنار