چندی ست می خواهم از زادگاهم بنویسم، از گلشهر، حاشیه مشهد ایران، در آن زمان جزء منطقه تبادکان به شمار می آمد، حالا نمی دانم شاید ناحیه شده باشد، از زمانی که چشم باز کردم در گلشهر بودیم، محله مان، محله ای که با سرعت غیر قابل کتمانی رو به توسعه گذاشت، شاید خانواده من جزء اولین مهاجرین افغانی بودند که در آنجا ساکن شدند، تقریبا" سال های 1355، خیابان به معنای خیابان وجود نداشت، مثل روستا بود، کما اینکه رسما" به روستاهای نیزه هم وصل میشد، نیزه، بله، نام روستاهای اطراف خانه مان بود، کوچه ها خاکی بود، طبیعتا" در آن سال ها سرک آسفالت(قیرریزی شده) و برق و آب شهری و گاز و تلفن نبود، کم کم ساخته شد، و من شاهد برق و آب و گازش شدم، و آرزوی آن دوران کودکی هایم این بود که روزی سرک ما هم ماشین رو بشود و مثل شهر تردد زیاد باشد و ترافیک بشود و صدای بوق موترها گوشم را کر کند، آرزو بود دیگر.
من کودکی هایم را در آن کوچه ها سپری کرده ام، بارها و بارها از انتهای نیزه در خمینی دو به فلکه رفته و بازگشته ام، آن زمان اینهمه وسایل تردد مهیا نبود، فقط یک خط اتوبوس برای گلشهر بود و یکی برای نیزه، و قربانش بروم نیزه تنها دو اتوبوس داشت، و تو فکر کن چقدر باید در ایستگاه می نشستی تا اتوبوس از راه برسد، برای استفاده از اتوبوس های گلشهر هم که باید تا فلکه می رفتیم، و از خانه ما که امام خمینی دو( گلبوی 38 اکنون) بود تا فلکه یعنی یک پیاده روی خیلی طولانی، امکانات کم بود، البته در آن سالها امکانات بطور عمومی کم بود، ایران در جنگ به سر می برد، و کارهای بنیادی همیشه زمان بر است، اینها بخش منفی داستان گلشهر بود، اما بخش های مثبتش از همان ایستگاه فلکه که پیاده می شدیم تا به خانه برویم بر ما مشهود بود، سبزی های تازه گلشهر و میوه های رسیده و معطرش را هیچ جای دیگر مشهد نداشته و ندارد، سبزی هایی که مستقیما" از مزارع اطراف به بازار آورده و روز فروش می شدند. انواع خوراک ها و مواد اولیه خیلی تازه و فراوان بودند، از فلکه تا خانه خرید کرده می آمدیم، برای ما و البته اکثر گلشهریان که وسع مالی خوبی هم نداشتیم بهترین محیط گلشهر بود، چیزی نبود که بخواهی و در گلشهر نیابی.
این وسط بعضی معضلات اجتماعی اما در گلشهر بیداد می کرد، جوانان بیکار و علاف آن زمان بد رسمی داشتند، این چیزهایی که اکنون در برخی سریال ها و فیلم های ایرانی نشان داده می شود به عنوان جاهل مآبان روزگار که شلوار ساسن دار گشاد و کفش قیصری می پوشند و دستمال یزدی را خیسانده با حرکات محکم دست به صدا در می آورند و در خیابان تف می کند و غیرت خاصی به ناموس ولو دختر همسایه و محل شان دارند، در گلشهر زبانزد بود، روزی نبود که نشنوی بچه های محله فیلان با کوچه بهمان نجنگیده اند، در این میان محله ما چهار راهی داشت که به چهار راه حیوانات معروف شده بود، ظاهرا" پسرهای این چهارراه روی دست تمام چهارراهی های دیگر گلشهر زده بوده اند، و همه را بُرده بوده اند و دارای نام و آوازه ای در حد محلات بالاتر از گلشهر هم شده بودند، اسمش را هم خودشان انتخاب کرده بودند و اسم افرادشان هم از انواع حیوانات اخذ شده بود، یکی اسب بود و یکی گوریل و دیگری سگ و چهارمی فیل و ببر و همینطور تا آخر، و خیلی رسمی همدیگر را بعد از نام اصلی به لقبش صدا می کردند مثلا" می گفتند عباس گوریل فلان و رضا اسب بهمان!
این چهارراه حیوانات برای خودش موجودیتی غیر قابل انکار داشت، وجود داشتند و از هم الگو می گرفتند، پسران در رده های سنی چهارده الی بیست سالی بیش نبودند، خوشی و ناخوشی هایشان باهم بود، عروسی هایی که می رفتند و شهر گردی و پیک نیک رفتنشان زبانزد بود، چه دروغ بگویم برادر بزرگم یکی از پایه گذاران و اعضای اصلی این انجمن بود، و همیشه مایه ناراحتی های مادرم همین موضوع بود، که چرا بجای فکر اساسی کردن و کار و درس و زندگی درست و حسابی به این الواطی گری و رویه پست چهارراهی ادامه می دهید و شما را چه حاصل و الی آخر، یکروز که از شهر می آمدیم و رد خون هایی که داخل سرک ریخته شده بود را دنبال کردیم سر از خانه خودمان در آوردیم، و بله، در کوچه جنگی خونین در گرفته بوده است و تلفات سنگینی خورده بوده اند چهارراه حیواناتی ها، و سر برادر هم پاره شده است و زیر چشم آن یکی کبود و دیگری مُچ دستش شکسته و ....
اینها را گفتم که بگویم چهارراه حیوانات دیگر از هم پاشیده، اما عناصرش در هر گوشه از دنیا پخش و پلا شده اند، خیلی هایشان تغییر های صد و هشتاد درجه ای کرده اند، یکی بهترین درزی شهر شده است و دیگری ورزشکار نام آور وطن، یکی عکس هایش بهترین جایزه های عکاسی اروپا را می برد و دیگری شاعری ست بلند آوازه، و البته به تعدادی هم سرگشته و بیکار و یا هم اُوِر دُوز و از دنیا رفته و خانواده ای را به عزا نشانده.
آن زمان از چهارراه حیوانات گریزی نبود، فقر و بیکاری و مهاجرت و بی سوادی از عواملی بودند که باعث شدند نسل اول مهاجرین افغان تجربه گر چنین مقوله ای هم باشند، که اگر بودند هم به دلیل سیستمی بود که در اکثر محلات حومه شهرهای آن زمان وجود داشت، و باز هم اگر بودند با تمام معضلاتی که داشت اعضایش کسانی بودند که با تمام نقاط منفی رفتاری شان، باز بِه از اشرار و بیکاران و آزار دهندگان کنونی بودند، چرا که آزار دادن ناموس مردم در اساسنامه شان منع بود و توهین به ریش سفید و زنان را بشدت نکوهش کرده بودند.
امروز که به گلشهر نگاه می کنم، نمی شود حتی به بچه های همسایه بغل دستی هم اعتماد کرد، بچه هایی که فقط در ابتدای جوانی شان خوب یاد می گیرند ابروهایشان را بردارند و چگونه بتوانند مخ دختران نوجوان را بزنند واعتماد دوست شان را هم در هم بریزند با ریختن طرح دوستی با خواهرش، دیگر نمی شود در گلشهر راه رفت و مصون بود، نمی شود براحتی از فلکه خرید کرد، بس که ازدحام و بیر و بار(شلوغ و درهم) است، و در بین این ازدحام ها حتما" باید کیفت را محکم بچسبی تا موبایل و کیف دستی ات به سرقت نرود، حتی خانه ها در امان نیستند و به سرقت رفتن موتور سیکلت و دوچرخه و وسایلی که در حیاط منزل است خیلی معمولی است......
دلم برای گلشهر آن سالها با همه فقر و تنگدستی اش تنگ شده است.........
ساعت را برای پنج و چهل و پنج دقیقه گذاشته بودم تا قبل آمدن بروم دوش بگیرم، اینجا بویلر برقی دارم، می ترسیدم شب به برق بزنم و گرم کنم و تا صبح که به حمام می روم سرد شده باشد، برادر که شنید گفت چهار به برق بزنم خوب است؟ و گفتم یعنی بلند شوی بخاطر به برق زدن بویلر و انجام این مأموریت؟ که گفت آری خب مگر چه می شود، ساعتم را برای چهار می گذارم و می رم روشن می کنم برایت، همین تصمیم را اوکی کردیم اما خودم ناخواسته ساعت سه بیدار شدم و زدمش به برق، نمیشد بروم بالای سر برادر که من زدمش تو بیدار نشو، خب فرقش چه بود، گذاشتم او هم اگر ساعت گذاشته بیدار شود!
الآن ساعت هشت و پانزده دقیقه است و پشت میزم هستم، همیشه اولین نفری هستم که به دفتر می آیم، چون درایور ما که باهاش قرارداد کرده ایم، طبق وظیفه اصلی اش در این سازمان که همان درایوری است باید همین تایم حاضری بزند، بقیه کارمندان حاضری شان هشت و سی است.
صبحم را با گوگوش آغاز کرده ام و برای بار اول است که گذاشته ام این اتاق با صدایش پر شود. صدای این زن برای من ملغمه ای از احساسات خوب و نوستالژی آور و دردناک و همزمان شادی آور است!
صبح عالی پرتقالی!
بعد از ظهر ها هر دویشان می نشینند به حرف زدن، مکان شان آبدارخانه سازمان است، هر دو گاهی نشسته اند، گاهی یکی ایستاده است و دیگری نشسته، میانسال چاق است، رسما" چاق ولی یک چاق مرتب، از بالا تا پایینش یک اندازه دارد، یک مستطیل منظم است، و معمولا" لباس هایش را می دوزند برایش، و اینرا از آنجا که جنس پیراهن و شلوارهایش همواره یکی است، می شود براحتی فهمید، انگار کن از یک جنس پارچه مقداری بخرد بعد بدهد برایش یک پیراهن و یک شلوار بدوزند، حتی می توانم حدس بزنم شلوارش بجای زیپ(زنجیر)، کش دارد، شاید این نوع لباس را بیشتر مناسب محیط کارمندی می داند و یا شاید سلیقه خانمش است و یا هر چی، آن دیگری لاغر است، جوان است رسما"، کارشان نظافت ساختمان است، و همچنین بردن و آوردن چای برای مهمان ها، کسانی که به جلسه می آیند.
از وقتی یادم می آید این دو را باهم دیده ام، بعد از ظهر ها که کاری ندارند و فقط منتظر ساعت خروجشان هستند تا به خانه روند می نشینند در آبدارخانه و به روند معهودشان می رسند. نقش جدیدشان را می گیرند و یکی معلم می شود و دیگری شاگرد، اوایل یادم است شاگرد حروف را دانه دانه مثل شاگرد اولی ها می نوشت، اولین بارهایی که می دیدمش تعجب کردم که مرد جوانی اندازه او چرا بیسواد است؟!، میانسال که معلمش بود ایرادات مشق هایش را می گرفت، هر بار وقتی می رفتم چای بردارم رصد می کردم ببینم به کجا رسیده است، چه حرفی را می نویسد، وقت جمله نویسی اش رسید؟، چه جمله ای می نویسد؟ و هنگامی که میانسال دیکته می گفت، حتی اشکم سرازیر شد، خیلی ملموس شوق داشتم، خیلی صمیمانه خوشحال شدم برایشان، هر چند شاید حتی یکبار هم حرفی نزدم و تنها به اعلام خرسندی و شادمانی ام در بخش خودمان و شاید همسر(یادم نیست گفته ام یا خیر)، بسنده کردم.
امروز که می دیدم دارند روی یک خبری که در روزنامه منتشر شده بحث سیاسی می کنند دیگر شعفم صد برابر شد، و نور امیدهایی در دلم جوانه زدند راجع به تغییر و امید در این مملکت!
بعضی از عناصر هستند که می آیند در یاهو مسنجر برایت پیام می گذارند سلام، و تو فردای آنروز دیده ای و علیک می گویی، می روند شونصد سال بعد می آیند و باز می گویند چطوری، و محلش نمی دهی، باز هفتصد سال بعد می آیند می گویند خیلی بی وفا هستی و از غریب غربا احوال نمی گیری و اگر احوال گرفتیم جواب نمی دهی!!!!!!!!!!
بعضی ها هر بار می بینندت بعد از سلام خود را معرفی می کنند که فلانی هستم از فلان جا، خب انسان! من شما را اد دارم متاسفانه و اسم و فامیلی ات هم که خزان بارانی یا کبوتر مهاجر و شب مهتابی نیست که نفهمم!
بدتر از همه اینها آن کسی است که می آید و سلام می کند و تو همان لحظه پیامش را می بینی و علیک می گویی و بعد از حال و احوال همیشگی، طبق معمول همیشه می گوید: شما هنوز در فلان جا کار می کنید یا فلان جا زندگی می کنید؟ و بعد از پاسخ آری انگار دیگر حرفی ندارد و تو همینطور منتظر می شوی که کی خداحافظی کند و نمی کند و مجبور می شوی طبق معمول بگویی باید بروم جلسه یا ببخشید زنگ آمد و خداحافظ!

پ ن: این داستان ها در فیس بوک و وایبر و اسکایپ هم به شدت رخ می دهند!
دوست همیشگی به خانواده من می گوید خانواده زودها، خاندان سرعت، در تصمیم گیری و اقدام، که البته هم خوب است هم بد، خوبی اش در این است که آدم های معلق بمانی نیستیم، هر کاری باید بشود، باید بشود، این است که بر اساس دعوت فی البداهه ای که دیروز از خواهر برای اشتراک در یک سمینار فرهنگی ادبی در هرات افغانستان بعمل آمد ایشان بار و بنه شان را بسته و بهمراه برادر که خودش را در کاروان چپانده راهی شدند، به همین سرعت، و من مانده ام و بی پاسخی در برابر معاون اداری مهربان مان که برای مطمئن شدن از اینکه من دارم خوش می گذرانم و در کنار خواهرم هستم آمده پشت میزم و با چشمانی که تمام تلاشش را دارد تا خود را گشادتر نشانم دهد مراتب تعجبش را اعلان می کند و نمی تواند جلو باقی همکاران بگوید مگر قرار نبود امروز به بعد بیمار باشی و نیایی؟!!! و فقط پشت سر هم می گوید آر یو اوکی؟ آر یو شور؟ و پشت بندش طاقت نیاورده و می گوید فالو می پلیز تو تاک مور!!!
پ ن: لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود! کاش می گذاشتم برسیم به این هفته بعد تصمیم بگیرم، ولی مگر می شد با آن حالتی که داشتم دست روی دست گذاشت؟ تازه من به هوای گرفتن حداقل ده روز رخصتی بدون معاش بودم تا تمام این دو هفته را خوش بگذرانم، فقط خدا کند معین مهربان فکر نکند دروغ بافته بوده ام و نه خواهری ست نه گپی!