بخش آی تی سازمان مان هر سه ماه تقاضای تغیر پسورد می کند، من از نیمه سال گذشته بدینسو رمز خود را جملات انگیزشی مثل، "نفر بعدی خودتی"، یا، "سال دو هزار و بیست و پنج مال تو هست"، یا، "تو سنیور کیس منیجر بعدی هستی"، انتخاب می کردم، هر پوزیشن سنیوری که اعلام می شد اپلای کردم، البته بعد از دو سه اپلای کردن یکبار منیجر بهم گفت که باید تا دو سال در سِمَت کیس منیجری کار کنی که بتوانیم برای سنیوری ازت مصاحبه بگیریم، قضیه از این قرار است که داشتن دو سال سابقه کیس منیجمنت در استرالیا و یا مدرک لیسانس سوشال ورک، یا داشتن مدرک دیپلمای کامیونیتی سرویس بعلاوه دو سال سابقه کار در کیس منیجری، شرط اقدام به سنیور کیس منیجری اعلام شده بود ولی من کماکان اقدام می کردم.
خلاصه که بعد از دو سه اپلای کردن دست از سرش برداشتم تا به دو سال برسم، اکتینگ کیس منیجری من هم از جون سال دو هزار و بیست و چهار شروع شد و من از همان تاریخ شمرده و حساب می کردم، و منتظر بودم تا اگر اعلامی نزدیک به این تاریخ در سال جاری داشتیم اپلای کنم، و یکبار هم در یکی از سایت های داخل شهر اقدام کردم که رد شد و دلیل رد شدن را هم گفتند چون از کیس منیجری ات هنوز دو سال نگذشته نمی توانیم شما را بگیریم و جالب بود که گفت من شروع اکتینگ کیس منیجری را هم قبول ندارم، دقیق روزی که کیس منیجر شدی ببعد حساب است، گفتم به همین خیال باش، فدای سرم ولی من همان جون دو هزار و بیست و چهار را شروع این دو سال در نظر می گیرم و روی هر روزش ادعا دارم.
در همین حال و احوال بودم که یکروز متوجه شدم یکی از کیس منیجرهایی که بعد از من استخدام شده بود و در روزهای نخست شاگردی من را می کرد و من صادقانه تمام تجربیات کاری ام را بسرعت بهش منتقل کرده بودم و حتی مسیر اخذ دیپلمای کامیونیتی سرویس را بهش یاد داده بودم، و کلا هم فقط چندی بیش از دو سال از ورودش به استرالیا هم نمی گذرد که بخواهد سابقه داشته باشد، دارد اکتینگ سنیوری می کند.
قضیه اینگونه است که داخل سازمان وقتی یک پست باز می شود، در وبسایت رسمی اعلان و به معرض رقابت گذاشته می شود، گاها" برای اکتینگ، منیجر و تیم لیدر تصمیم می گیرند بدون اعلام و پروسه اداری، بی دردسر و نرم بدهند به کسی که بیش از بقیه استحقاق و توانایی دارد.
اینبار هم داده بودند به خانم مطروحه شاگرد من!
این خانم ده سال قبل از اینکه به استرالیا بیاید ازدواج کرده و به مالزی رفته بود و کل آن ده سال هم مشغول زندگی بود و گرچه از سابقه کاری اش بطور قاچاقی برای ما گفته بود اما بنظر نمی رسید هیچ مدرکی برای آن سابقه داشته باشد که حتی اگر داشته باشد اعلان سنیوری بطور رسمی می گوید دو سال کیس منیجمنت در خاک استرالیا!
ما که برق از چشم و دود از کله و جاهای دیگرمان گذر کرده بود و همچنان که آتش خشم و ناراحتی ما را دربرمی گرفت مجبور بودیم خودمان را نایس و آدم باشخصیت نشان بدهیم بمحض اطلاع از جریان سرمان را انداختیم پایین و رفتیم توی لاک خود.
حالا رابطه شخصی ام با این خانم قصه دراز دا رد، یک داستان دیگر است که حوصله گفتنش را ندارم، همینقدر بدانید که بمحض آمدن در دفتر ما و اشنایی، بدلیل دل پرمهری که داریم از محبت و راهنمایی چیزی برایش کم نگذاشتم، الآن یادم آمد، یکجایی در پست های قبلی درباره اش گفتم، همان که شیخ روشنفکر کامیونیتی مان طلاقش داد و از بند زوجیت شرعی همسرش آزادش کرد و ایشان اینرا مرهون من بود.
ولی چندی بعد بدلیل اینکه من سومین تقاضایش مبنی بر نگهداری یکدانه فرزندش برای کل یکروز آخر هفته در خانه مان را رد کردم ، دیگر رنگش عوض شد و رابطه مان خاتمه یافت.
این جریان سنیوری را که شنیدم آتش گرفتم، گفتم خدایا، الآن یعنی چه شد؟
خلاصه که با توپ پر به تیم لیدرم گفتم من برای ارتقای فلانی و شرایط گزینش ایشان برای سنیوری شفافیت می خواهم.حالا تیم لیدرمان یکهفته مرخصی بود که این خانم اکتینگ شد، جالب اینجاست که پوزیشن های اکتینگ که همینطوری بدون امتحان داده می شود یک جورایی در لفافه انجام می شود و حتی وقتی به نفر دادند در گروه مثلاً اعلام نمی شود و من هم داستان این خانم را از همکاری که او هم ارتقا پیدا کرده بود تا کیس های قبلی این خانم را مراقبت کند شنیدم و نه از یک اعلام در تیم.
خلاصه که تیم لیدرم گفت والا من نبودم بگذار بروم ببینم منیجر چه می گوید.
فردایش باز رفتم گفتم پرسیدی؟ گفت بیا بیرون صحبت کنیم و رفتیم بیرون و توضیح داد که ایشان در خارج سابقه کیس منیجری دارد اگر تو هم داری در رزومه ات اضافه کن، آنجا دهانم را دوختم و جواب خودم را گرفتم و جوابم هم این بود، تیم لیدر آن خانم دلش خواسته کمکش کند و حتی یک قانون یا درواقع فاکتور را دور بزند تا ایشان را ارتقا بدهد، ستاره زنک واقعاً پرنور است و شانس آورده که تیم لیدرش منیجر را اینگونه قانع کرده، جوابی به تیم لیدرم ندادم ولی درست از همان روز ببعد اصلا" نتوانستم با تیم لیدرم ارتباط بگیرم و او هم متوجه شد، درواقع با سکوتم و نگاه های سوال برانگیزم بهش حالی کردم که بدبخت منم که تیم لیدر بی عرضه ام توی چشم هایم نگاه می کند و یک دور زدن واضح را برای من توجیه می کند بخاطر بی عرضه بودن خودش و نارسا بودن خودش در دفاع از تیمش.
چند روزی چشمانم کاسه خون بود چون در کل سه تیمی که توی این اتاق پنجاه شصت نفره استحقاق این اکتینگ را داشت من بودم، در نظم، در رساندن کارها به وقتش، در مشارکت جمعی، در حمایت دقیق کلاینت ها و کار کردن با جان و دل و همچنان سرعت یادگیری از بین تمام کیس منیجرها من اول ترم و به این هم واقعاً باور دارم.
خدمتتان عرض کنم که به کارم مَشغول بودم و نزدیک به جولای در یک نقش پنج هفته ای اعلامی اکتینگ سنیوری( شما فقط قیاس کنید با اعطای یکهویی به آن خانم) اپلای کردم، تیم لیدر مربوط به تیم بهم زنگ زد و گفت با تاسف رد شدی چون یک همکار از بخش اینتیک با سابقه خیلی بالاتر از شما هم اپلای کرده و می دهیم به ایشان.
گفتم نوش جانش، تا زمانی که یک نقش اعلام می شود و اپلای می کنم و رد می شود کاملاً قابل قبول و محترم است امان از آن زمان که کسی بدون هیچ رقابت فقط بدلیل واکس زنی کفش کسی ارتقا یابد. نوش جانش!
روز بعدش باز آن تیم لیدر زنگ زد و گفت، ساغر جان آن پنج هفته را رد شدی ولی یک فرصت سه هفته ای برایت باز شده و خانم ستاره دار( همان که بی اعلام اکتینگ سنیوری می کرد) برای سه هفته می رود مرخصی( آنهم یهویی) و سگ خور، تو بجایش کار کن!
کسانی که کار اداری می کنند از شرایط اخذ مرخصی ها مطلع هستند، مرخصی های سالانه بیش از یک هفته ای جوری نیست که امروز دلت بخواهد و فردا تایید شود، مگر اینکه مثلاً بستگان درجه یک در خارج یکهویی سکته کند، دم مرگ باشد و تو بخواهی بروی تا قبل مرگش ببینی اش. این خانم در سِمَتِ اکتینگ، تکرار می کنم اکتینگ، بقدری جایش سفت بوده که سه هفته مرخصی اش را روز سه شنبه به تیم لیدرش اعلان و تایید ایشان را می گیرد، حالا فهم و وجدانِ منِ نوعی می گوید وقتی شخصی دارد یک سمت اکتینگ می کند چارچنگولی می چسبد بهش تا تثبیتش کند، حتی مرخصی های یکی دو روزه را فعلاً نمی گیرد تا مدیران بفهمند یارو دلبسته و همچنان قدردان کار است.
نه شخصی از خاندانش مریض بود و نه هیچ، دلش یک دیت در تهران کرده بود و به دعوت خواستگارش جمع کرد برای سه هفته رفت تهران!
از دوشنبه آینده اش برای سه هفته کارهای خانم را راست و ریست کردم، یکی از همکارها که شاهد جوش و خروش های من در جریان این ارتقا بود گفت دیوانه ای اگر بگذاری بعد از برگشت دوباره برگردد سر جایش، بگرد پیدا کن گند و گوهی اگر توی کیس ها دارد یا از توی گوشی اش خبط و خطایی یافتی گزارش بده تا گندش در بیاید.
نوشته خیلی طولانی می شود ولی لازم است اینرا توضیح بدهم تا برای آخرین بار ته مانده های درونم را بیرو ریخته باشم، با عرض معذرت.
همچنان که اخذ مرخصی طولانی مدت سیستم و قانون دارد، چگونگی تحویل کیس هایت هم قانون و مرتبه دارد، و برخی وظایف روی میز هر کیس منیجر باید توسط خودش و در زمان مشخص خودش انجام و گزارش شود، مثلاً سر هر سه ماه گزارش مفصل از شرایط کلاینت وارد سایت دولتی هم افیرز می شود و این باید توسط خود کیس منیجر شود و نه مثلاً یک کیس منیجر موقت در زمان سفر شخص اصلی!
چهار تا از کیس هایش دقیقاً در بزنگاه گزارش سه ماه و شش ماهه بودند، و من تمام آن ده روز نخست مثل خر در حال تکمیل آن گزارش ها، و وقتی کلاینت را برای مدت موقت می شناسی همه روال کندتر است، تو باید تمام سوالات را دانه به دانه بپرسی، کلاینت های سنیور کیس منیجر در تعداد کمتر و در مسائل و مشکلات پیچیده تر هستند و لازمه دقت نظر و بررسی بیشتر دارند.
سه هفته کار کردن روی کیس هایی که از نظر سازمان کیس های پیچیده و سخت بشمار می آیند باعث شد سختی مواجهه نخست با پدیده سنیور کیس منیجری برایم بشکند و بیشتر و بهتر قابلیت ها و توانایی هایم را بسنجم.
بفهمم چون خصلت های فردی و تعهد کاری بالایی دارم، با عهده دار شدن نقش، براحتی از پس کار برمی آیم.
مسئولیت کار همان است که هنگامی که کیس منیجر هستی داری و نه بیشتر، اما بدلیل مسائل جاریِ خانواده هایی که تحت نظرت هستند همواره باید گوش به زنگِ خطرات احتمالی کیس ها باشی.
پیچیدگی کیس ها هم مثلا" اینها هستند، کیس دارای یک معلول در خانواده است، یا افسردگی حاد دارند، سابقه خشونت خانوادگی در پرونده شان ثبت است، افراد بالای شصت و پنج ساله در بین اعضای خانواده هست.
سنیور کیس منیجر باید برای هر کدام از این سناریوها خط مشی های تعریف شده وزارت داخله را دنبال کند و هر نوع تغییر اساسی یا پیشرفت در کیس را گزارش بدهد، بجای هر شش ماه، هر سه ماه خانواده را ملاقات و گزارش بدهد.
من ولی در آن سه هفته فقط با تمام خانواده ها( چهارده کیس) یک آشنایی موقتی حاصل کردم، و کم کاری های خانم را که همان ارایه گزارش ها به وزارت داخله بود، جبران نمودم، برخی تماس ها از سازمان های مختلف راجع به کلاینت ها را پاسخ دادم و تا جایی که قابل انجام بود زیر نظر تیم لیدر پیش بردم، آنها که لازم بود خود کیس منیجر پیگیری کند یادداشت برداری کردم تا خودش انجام بدهد.
این دوره تمام شد، و یک هفته ای سر کارهای خودم بودم که باز یک همکار سنیور دیگر بطور یکهویی مجبور به مرخصی شد و دو هفته غیبت ایشان را هم دادند به من.
من از تجربه دفعه قبلی فهمیده بودم که دو هفته و سه هفته زمان بسیار کمی است برای چیز اضافه یاد گرفتن، ولی برای قرار گرفتن در نقش بالاتر، احساس مسئولیت بیشتر و دیدن توان مندی های خودم به خودم و مدیریت هرگز زمان کمی نیست.
بعد از بازگشت این یکی تا الان نشسته ام سر جای خودم با آرامش بسی بیشتر و فراغت بال بهتر چرا که قرار گرفتن در نقش سنیوری و معامله کردن با کیس های حاد به من قدرت رویارویی سهل گیرانه تری نسبت به کیس های خودم داد.
با خودم گفتم من ریگی به کفشم نلغزید در آن دوره های سنیوری، چرا باید همواره با اضطراب و سخت گیری خودم را برای نقش خودم جر بدهم، سنیورهایش راحت پا روی پا انداخته و خبر از موعد چک کلاینت خود ندارند چرا من هنگام میسد کال شدن حتی یک کلاینت همیشه فکر می کنم در حال مرگ بوده که به من زنگ زده!
خبر دیگری هم در سازمان درز کرده و آن هم دلیل کمی نبود تا خودم را در این خلسه و سکون بیندازم، باشد برای یک پست دیگر!
این نوشته را طی چندین بار باز کردن و بستن امروز تکمیل کردم.
امروز روز دوم بهاراسترالیا در سال دو هزار و بیست و شش میلادی است!
از ماه فبریه امسال، بلیط و اقامت هشت شب مان را به اقتصادی ترین وجه ممکن از یک اژانس هوایی در ملبورن به قیمت سه هزار و چهارصددلار استرالیا تهیه کرده بودیم.
بلیط مان ساعت یازده و نیم روز چهارشنبه بود و ما ساعت شش صبح بیدار شدیم، نزدیک ساعت هفت راهی فرودگاه بودیم، برای صبحانه خودم و همسر تخم مرغ آب پز کرده بودم که توی راه خوردیم ولی از همان نیم ساعت دورتر از خانه استرس خاموش نکردن گاز من را دربرگرفت، این نوع از استرس همه موارد سفر برایم پیش می آید و گاهی مجبور می شویم از قسمتی از راه برگردیم مثلا" چک کنیم در بسته است یا پریز اتو از برق کشیده شده.
اینبار ولی همسر گفت عزیزم خاموش کردی مگر ممکن است ظرف را از روی گاز برداشته و تخم مرغ ها را در آورده و پوست کنده باشی و شعله را خاموش نکرده باشی، تازه لحظه آخری که چراغ آشپزخانه را خاموش می کنیم اگر گاز روشن مانده بود نورش دیده میشد( چون هنوز هوا تاریک بود که راه افتادیم) و من بی خیال شدم.
به موقع رسیدیم فرودگاه و چکینگ شروع شد و مسئول چک کردن بلیط و چمدان ها گفت اگر بخواهید می توانید بارهایتان را به بار بزنید.
ما بخاطر اقتصادی سفر کردن ارزان ترین بلیط را گرفته بودیم که بار باید با خودمان می رفت داخل کابین بنابراین چمدان ها باید کوچک و به اندازه هفت کیلو می بود، هر کدام مان یک چمدان کوچک داشتیم و همسر و من نفری یک کوله و ساک دستی هم! به شدت از این پیشنهاد سخاوتمندانه استقبال کرده و بارها را دادیم رفت.
برای پرواز شش ساعته مان خوراکی و حتی غذا آماده کرده بودم و خوردیم، بچه ها بشدت خوشحال و هیجان زده بودند.
یکماه قبل از سفر در هر فرصتی که پیش می آمد همراه با بچه ها برخی از پست ها و استوری های استرالیایی ها از بالی اندونزی را می دیدیم تا برای مان آمادگی لازم را ایجاد کند و اطلاعات کافی داشته باشیم.
مثلا" شنیده بودیم که آب لوله کشی بالی غیر قابل نوشیدن است و بعلت نوع خاص باکتری ای که دارد بسیاری از توریست ها را روانه بیمارستان می کند.
توی پست ها یکی گفته بود مصرف نوشیدنی یاکولت( که اتفاقا" بعلت خاصیت هضم کنندگی بالایی که دارد از موارد مصرفی خانواده ما مخصوصا" من و دخترم هست) دو هفته قبل از سفر به بالی باعث آمادگی روده ها به آن نوع باکتری می شود و چنانچه در حین سفر آن باکتری وارد دستگاه گوارش شود تاثیر نخواهد داشت.
و یا از داروهای ضد حشره گزیدگی مخصوص خود بالی، سوپرمارکت ها و صرافی های معتبر، برخی مراکز توریستی و برخی رستوران هایش اسکرین شات گرفته بودم تا در وقتش استفاده کنم.
این تقریبا" اولین باری بود که تمام مدتی که توی هواپیما بودیم روز بود و می توانستی تمام مدت از آن بالا به اقیانوس پهناور بی انتها زل بزنی و با خودت حرف های درونی بزنی.
شگفتا!
ساعت ها با سرعت هواپیما بر فراز یک آبیِ بی انتها، عجب ابهتی دارد، چه دنیایی آن پایین در جریان است، و به این فکر می کردم که در طول سالیان بسیار، راه غیرقانونیِ مهاجرت به استرالیا همین اقیانوس پهناور بوده، صدها انسان سوار بر قایق هایی با ظرفیت بسیار کم برای روزها و شب ها شناکردن بر آبهای آزاد تا برسند به استرالیا، در این بین بسیاری اوقات با وخامت آب و هوا و طوفان یا حتی دریا گرفتگی و مسائل جانبی دیگر بین راه از دنیا می رفته اند...
رسیدیم فرودگاه بالی در کوتا، بیرونِ فرودگاه ده ها راهنمای توریست و مسئول هتل و یا تورلیدر شخصی با پلاکاردهایی که نام مسافران را رویش نوشته بودند در آن هوای گرم و دم کرده منتظر بودند، خیلی طول کشید تا از بین آنهمه آدم یک شکل و یک رنگ بتوانیم فرد مربوطه را از دفتر سیاحتی مربوط خودمان پیدا کنیم، و بعد سوار ماشینش شده و به محل اقامت مان برده شدیم.
نفر مسئول بقدری کاربلد بود که همان دم ورود به اندازه دویست دلارمان را تبدیل کرد و دو میلیون و خورده ای روپیه مان را شمارد و داد دستمان.
شام را مهمان رزورت سنتر محل اقامت مان بودیم، آنجا سه رستوران داشت که ما می توانستیم صبحانه رایگان مان را هر روز به انتخاب در یکی شان بخوریم و شام را با پرداخت هزینه و یک شب رایگان بود که ما هم همان شب نخست را انتخاب کردیم که بعد فهمیدیم بدترین انتخاب است چون بخاطر خستگی و تبدیل هوا اصلا نفهمیدیم چه خوردیم و بهتر می بود اگر حتی چیزی نمی خوردیم چون کلاً هم هیچ میلی به خوردن نمانده بود.
همان جا چون آب نداشتیم از خود رستوران دو بطری کوچک آب به قیمت ده دلار خریدیم و فهمیدیم چقدر قیمت داخل رزورت با سوپرمارکت تفاوت دارد.
راستی بمحض رسیدن به رزورت سنتر چون هنوز نگران روشن ماندن گاز خانه ام بودم، به دوستم پیام دادم که برود سر بزند،( کلید خانه را بهش داده بودم برای وقت اضطرار) و او هم رفته و عکس از گاز خاموش برایم فرستاده بود!( چنین پر پیچ و خمی شده ام من)!
فردای آن روز با اینکه فکر می کردیم حسابی می خوابیم ولی ساعت هفت به وقت بالی بیدار و خوشحال بودیم، چون از استرالیا به شمال آمده بودیم ، انگار به اندازه دو ساعت از آینده به گذشته رفته بودیم، و آن ساعتِ بالی برای بدن ما ساعت نه بود!
اولین صبحانه را در اولین رستوران انتخابی خود خوردیم و واقعاً به دلمان نشست، عالی و پر و پیمان مناسب تمام سلیقه ها!
میوه های خاص استوایی باز نشده آماده تست کردن بودند و انواع غذاهای گرم و سرد و نوشیدنی.
نیروی کار در بالی بشدت زیاد و ارزان است و طرز برخورد و ادب شان هم بی نظیر، با خلوص و طرز عالی برخورد با توریست ها، داخل آن مرکز تفریحی سیاحتی ما شاید براحتی بتوان گفت نود درصد مسافران استرالیایی بودند بطوری که فکر نمی کردی خارج استرالیا هستی و لهجه ها و لباس ها دقیقا برند خودی بودند!
روز اول هیچ برنامه ای برای بیرون رفتن نگذاشته بودیم تا کمی جا بیفتیم و خستگی در کنیم بنابراین به تمام سوراخ های خود مرکز رهایشی سر زدیم و اطلاعات گرفتیم.
هر شب برنامه های سرگرم کننده در قسمت های مختلف خود آنجا بود، مثلاً شب اول در رستوران فلان آتیش بازی، شب دوم داخل محوطه استخر مسابقه، شب سوم در مرکز نگهداری اطفال کتابخوانی و نقاشی و....
روز دوم پس از صرف صبحانه در همان رستوران اول( چون ترسیده بودم بقیه بد باشند و از اینجا مانده و از آنجا رانده شویم) رفتیم پارک آبی بالی، اسمش واتر بوم بود و با رزورت سنتر ما پنج دقیقه فاصله پیاده روی داشت. از خود هتل لباس شنا پوشیدیم و راه افتادیم بسمت پارک، بچه ها بشدت اشتیاق داشتند و واقعا" هم عجیب عالی بود، ما در ملبورن دو استخر آبی خیلی بزرگ را تجربه کرده ایم اما این چیز دیگری بود، وسایل بسیار متنوع و خفنی داشت، طبق معمول اینطور جاها من و همسر بنوبت با پسرم می رفتیم به چرخیدن و استفاده از وسایل آبی و آن یکی با دختر در محل استقرار خردسالان بودیم گرچه دختر خانم هم الان شش سالش هست و خیلی از وسایل را می توانست استفاده کند اما یک خصلت مزخرفی دارد که در پارک های آبی هیچوقت دوست ندارد بجز یک استخر ساده برای شنا جای دیگری برود، کلا" جان دوست است و از هیجان خوشش نمی آید.
برعکس پسرم سقوط آزاد را شاید هشت بار رفت و یا آن یکی هایی که شبیه سقوط آزاد بودند و بشدت پرتاب می شدی پایین.
من خودم رفتم داخل قفس سقوط آزاد ولی در آخرین لحظات پشیمان شدم چون خیلی ترسناک بود ولی وای خدای من وقتی زیر پایم خالی شد و افتادم بقدری پرسرعت بود که حتی نتوانستم جیغ بزنم و رسیدم پایین آنموقع حالا جیغ نزن کی بزن و خیلی جالب بود.
ناهار هم در همان جا خوردیم و چقدر جذاب بود فست فودش.
کلاً هم هر گوشه ای از پارک شخصی به خدمت و راهنمایی آماده بود، همه جا پاکیزه و تمیز، و حتی آن افراد کنار تک تک سرسره هایی که چندان هم خطرناک نبودند برای بچه ها ایستاده بودند برای مراقبت.
بیبی سیترهای همراه هم به وفور یافت می شد، از یکی شان پرسیدم گفت من ساعتی ده دلار چارج می کنم برای نگهداری فرزندان توریست ها هرکجا که باشد، و مسلط به بیان انگلیسی، ولی ما خودمان بجز بیبی سیترهای داخل رزورت هرگز به گزینه های بیرون فکر هم نکردیم.
خلاصه که تا ساعت پنج که می بست خودمان را هلاک کردیم و پسر خان حاضر نبود از آنجا دل بکند و بالای داخلی ران هایش قرمز و دردناک شده بود نمی دانم بر اثر چه بود، شاید همان با سرعت پرتاب شدن های مکرر، ولی باز هم دلش نمی آمد بیرون برویم.
روز دوم رفتیم به دیدار اوبود، اوبود منطقه اصلی تفریحی بالی هست که شامل مزارع تپه ای برنج، تاب های بزرگ یکنفره و خانوادگی، جنگل میمون ها، چندین معبد بزرگ و معروف، دروازه بهشت، کارخانه های نقره سازی و بازارهای جذاب توریستی بالی هست.
ما برای آن روز یک ماشین با راننده و مترجم بوک کرده بودیم از همان آژانس هوایی که بلیط مان را خریدیم و در بالی به استقبال مان آمد و دلارمان را چینج کرد، مترجم زن خیلی مهربان و باشخصیت بودو ما در تمام مسیرها با او از دیده ها و برداشت های خود راجع به بالی می گفتیم و از او راجع به چیزهایی که می دیدیم می پرسیدیم.
قیمت کرایه ماشین و دستمزد مترجم که تور لیدر هم بود برای یک روز کامل هشتاد دلار بود که پرداخت کرده بودیم، آب بمقدار لازم داخل ماشین گذاشته بودند و ماشین هم تمیز بود. و تمام ماشین هایی که ما در بالی سوار شدیم کولر دار بودند.
جنگل میمون ها مکانی هست که گونه خاصی از میمون ها سکونت دارند و در طول سالهای زیاد دولت روی آن قسمت از بالی سرمایه گذاشته و با حفظ طبیعت بکرش، بعضی آثار هنری مثل مجسمه های مختلف از خدایان شان و تمثال های مذهبی و فرهنگی شان را به طبیعت افزوده، و در تهیه غذا و مراقبت از سلامتی و امنیت میمون ها بودجه گذاشته.
اینطوری هست که از داخل جنگل و در مسیرهای مشخص عبور می کنی و میمون ها دارند زندگی شان را می کنند، بعضی اجتماعی ترند و ممکن است بپرند روی شانه ات و بعضی وحشی ترند و ممکن است چنگ بزنند یا وسایلی مثل عینک و جواهرات را بدزدند.
در هنگام ورود مترجم بهمان گفت هرگز به چشم های میمون ها خیره نشوید تا اتفاق بدی نیفتد.
خدایی خیلی بامزه و ناز بودند مخصوصا" میمون های مادر و نوزادهای چسبیده به سینه شان!
برای مزارع گندم و قسمت عکاسی اش ما یک حد وسط را انتخاب کردیم، نفری چهل دلار دادیم و وارد محوطه عکاسی شدیم، در قسمت های مختلف تاب ها و مکان های مشخصی برای عکاسی طراحی کرده بودند، برای من و دختر لباس کرایه موجود بود و من رنگ قرمز را انتحاب کردم، لباسی با دامن بسیار دنباله دار بلند سرخ که وقتی سوار تاب تک نفره می شدیم دو نفر از دو طرف مسئول به هوا پرتاب کردنش بودند تا در عکس رویایی تر شود، عکس ها را هم عکاس خودشان با گوشی مان می گرفت.
هوا کلا" شرجی و گرم بود ولی با همه آن سختی اش برنامه بشدت هیجان انگیز و دوست داشتنی بود و بچه های قند و نبات و همسر باحوصله ام پا به پای من از این تپه به آن تپه می شدند.
واقعا" سفر رویایی ای بود و من تجربه های خیلی جدید و منحصربفردی داشتم من جمله پوشیدن آن لباس که نسبتا" باز و رها بود برای اولین بار بدون هیچ قیدی، رها و آزاد...
بقول همسر چه عکس هایی هم گرفتیم!
داخل خود رزورت سنتر هم یک پک عکاسی گذاشته بودند و عکاس نیم ساعت عکاسی رایگان انجام داد با یک عدد عکس رایگان چاپی، اما چه کسی می تواند پس از دیدن عکس های ادیت شده سفارش چاپ و یا درخواست گرفتن کپی شان را نکند.
بیست عکس چاپ کردیم به دویست دلار و کیفور شدیم با عکس های آتلیه ای مان!
در کل سفر فرصت جداگانه ای برای خرید نگذاشته بودیم چون هوا بشدت شرجی و آلوده بود اما در زمان های مختلف بین روزمان جا دادیم.
هم خودم و هم همسر به آرایشگاه رفتیم و موهایمان را مرتب کردیم ، همسرم بعد از حدود ده سال که مداما" موهایش را می تراشید یکماه قبل سفر به درخواست بچه ها(!) گذاشته بود دربیاید و رفتیم آرایشگاه تا مرتبش کند.
از مدتها قبل از سفر چند طرح تتو دیده و پسندیده بودم، یکی از بزرگترین جاذبه های دیگر توریست های استرالیایی در بالی همین تتوی حرفه ای و ارزان است، از دوستم آدرس مکان شان را گرفته بودم و به سه تا از بهترین ها سر زدم و طرح هایم را دادم و آخر سر به یکی شان اعتماد کرده و سه تا تتو گرفتم، یکی اسم بچه هایم روی بازوی چپ بشکل زاویه قائمه طوری که آخر اسامی شان که " ان" است به هم ختم شود و در هم ادغام، یکی جمله انگلیسی" پروتکت یور پیس" روی پشت مچ پای راستم و یک قلب کوچولو روی رد سوختگی دست چپم!
همه اش باهم صد و بیست دلار!
هم خودم و هم همسر نفری دو ساعت ماساژ تایلندی گرفتیم که داخل خود رزورت سنتر بود و چه چیز جالبی بود که تابحال تجربه نکرده بودم آن هم به چه قیمت خوبی( هشتاد دلار نفری)!
خلاصه که برای هشت شبانه روز از زندگی ماشینی تکراری مان پرت شدیم به کلی آرامش و خلسه!
هر روز هم بچه ها حتما" داخل استخر خود رزورت می شدند حداقل برای ساعتی!
بیشتر صبحانه ها را در همان رستوران اولی خوردیم، دوتای دیگر را یکبار امتحان کردیم و نپسندیدیم، برای شام تمام روزها بالاتفاق در بیرون از رزورت چیزی خوردیم، مک دونالد و کی اف سی اش را تجربه کردیم و یکی دو رستوران دیگر را، جالب بود که این دو قلم رستوران زنجیره ای دنیا در بالی همراه ساندویچ و چیپس هایش برنج هم داشتند!!!
مردمان بالی بی نهایت ساده و مهربان از هر قوم و مذهبی با صلح و صفا در کنار همدیگر زندگی می کردند، بخش زیادی هندو، مسلمان، بودایی و مسیحی همه در کنار هم، هر صد متر یک معبد کوچک هندو موجود بود و کاسبان محل هر روز برای خدای خود نذر می کردند و در ظرف های حصیری کوچک آب و نان و عود و شمعی می گذاشتند!
با اینکه آزادی پوشش در کشورشان هست ولی من خیلی کم دیدم که حتی جوان ها لباس های باز و مدرن پوشیده باشند برعکس توریست ها که بدلیل شرجی بودن و گرما نفری یک برگ چسبانده بودند به قسمت های جنسی و در رفت و آمد بودند.
یکروز هم رفتیم باغ وحش بالی، خیلی از حیوانات را از نزدیک و برخی را از بیرون قفس دیدیم، در بخش یک جفت شیر، یک خانواده داشتند به کمک مسئول آن بخش به شیر غذا می دادند و واقعا" وحشتناک و دلچسب بود، با فاصله فقط یک نرده فلزی ضخیم از شیر جدا بودیم( نرده ها مثل حفاظ نعوذ بالله مقبره ائمه محکم و شبکه شبکه بود) و مسئولش گوشت را به سر یک سیخ محکم فلزی متصل می کرد و از ارتفاع مشخصی میداد دست آن شخص و شیر برای بدست آوردنش می پرید و غرش می کرد!
قیمت ها نسبت به استرالیا خیلی پایین بود گرچه ما خرید چندانی نکردیم، ولی با اینکه هرگز بنده هیچ برند و طرح و لوگویی نیستیم باز در دام خرید یکی دو عدد کیفِ فیک برند هم گرفتار آمدیم و خریدیم، اینجا هم هرکجا دستمان گرفتیم راست و حسینی گفتیم از بالی فیک خریدیم!
بالی است و بازار فیک هایش که آن هم درجه بندی دارد، فیکِ نزدیک به اصل و فیک دور و فیکِ خیلی تابلو!
روز پنج شنبه هم بازگشتیم به کشور عزیز پهناورمان و چقدر خوب است که ماشین را داخل خود پارکینگ هواپیما پارک کرده باشی، انگار همین که وارد ماشین می شوی، رسیده ای خانه!
خانه هم که رسیدیم، چون تمیز و نونوار بود یک حالی بهمان دست داد بی نظیر!
امیدوارم تکرار کنیم از این سفرها که بی حد نیاز داریم.
یک. حوالی فوریه سال جاری اقدام کردیم به بوک کردن پرواز و محل اقامت هشت روزه مان برای بالی اندونزی، بالی از دیرباز یکی از نقاط پرطرفدار سیاحتی برای استرالیایی ها بوده است و بدلیل داشتن مسافت نسبتاً کمتر با سایر نقاط سیاحتی دنیا و ارزان بودن امکانات رفاهی همواره اولین گزینه انتخابی خانواده های استرالیایی برای داشتن یک سفر ارزان و نزدیک خارجی است.
ما هم پس از ده سال و بیش اقامت در استرالیا خود را در این موقعیت یافتیم، گفتیم خب سفر ایران نشدنی است، کجا برویم که ارزان و نزدیک باشد، مالزی، تایلند و اندونزی گزینه های روی میز مان بود، اقلیم هر سه تقریباً مشابه است ولی مسافت بالی اندونزی چند ساعت کوتاهتر.
چرا هشت روز، این را از روی سفر قبلی مان به گلد کوست تصمیم گیری کردیم، گلد کوست یک سفر پنج روزه بود که درواقع با داشتن دو فرزند کوچک اصلاً مناسب نبود، از همان جا تصمیم گرفتیم دفعه بعدی هر کجا رفتیم حداقل یک هفته باشیم، حالا کسی نبود بگوید بندگان خدا خب همان را دو هفته در نظر بگیر، انگار باید می رفتیم بالی و اینبار می فهمیدیم برای سفری با شش ساعت پرواز و آنهمه برنامه ریزی هشت شبانه روز بهیچ وجه کافی نیست مخصوصاً که افزودن سه یا چهار شب دیگر به محل اقامت مان چندان هم دور از صرفه نمی شد، بگذریم، برای هشت شب یک رزورت سنتر بوک کردیم، رزورت سنتر مکان های توریستی سیاحتی هست که تمام امکانات اقامتی برای توریست را یکجا دارد، هتل، رستوران، بار، استخر، مرکز ماساژ و آرایشگاه و فروشگاه، این را هم از روی سفر گلد کوست الگو برداری کردیم و واقعاً هم برای بچه دارها بهتر از ویلا و هتل است.
از یکماه قبل موعد سفر بچه ها لحظه شماری می کردند و خودمان نیز.
دو. از وقتی این خانه را خریده ایم قصد کرده بودیم چند سال بعد که بچه های بزرگتر و قابل اعتمادتر شدند دستی به خانه بکشیم، رنگ و تعویض موکت به چوب در دستور کار بود گرچه همسر خان می گفت لازم نیست اما این چیزها چیزهایی نیستند که مرد خانه سنجش و درکی ازش داشته باشد( آقایان ببخشند)، خلاصه که با مشورت از دوستان هَندی مَن و گرفتن چندین فاکتور انجام کار از افراد مختلف رسیدیم به رنگ توسط یک کارگر رنگمال ساده به قیمت دو هزار دلار و تعویض موکت به چوب با قیمت دو هزار دلار دیگر، البته خریداری چوب و وسایل نصب هم با خودمان، یک دو هزار دلار دیگر هم خرید صد متر چوب هزینه برد که آن خودش یک داستان جداگانه دارد.
برای دانستن نرخ این دو قلم لازم است بدانید ما پیشنهاد دوازده هزار دلاری برای رنگ و هفت هزار دلاری برای چوب داشتیم، با خودشان فکر کرده بودند این زوج هر دو کار می کنند و حتماً این ارقام برایشان چیزی نیست، یک نفر هم با ارفاق گفت هشت هزار رنگ می کنم، این آقایی که فاکتور دو هزاری داد دوستِ داماد پسرعموی همسر بود که بی ریا و صادقانه گفت خانه شما تمیز است، سقف بلند است و اصلاً رنگ لازم ندارد، من درها و کناره ها را هم رنگ نمی کنم و فقط دو کد می زنم به قیمت دو هزار دلار، قبول؟ ما گفتیم خداوند به زندگیت برکت بده، و چه جوان خوش هیکل و جذابی بود چشم برادرزادگی( چون خیلی جوان بود، برادر کوچک من چهل سالشه)!
سه. رنگ مال و نصاب چوب را بوک کرده بودیم برای زمانی که رفته ایم سفر، با خودمان گفتیم ما مجبوریم تمام وسایل داخل اتاق ها و سالن ها را بریزیم بیرون و داخل پارکینگ و وسط سالن اصلی که کاشی هست بگذاریم و بدهیم تحویل کارگر، وقتی برگشتیم خانه رنگ و چوب شده، با خیال راحت وسایل را جابجا می کنیم خیلی هم با انرژی و خوشحال!
دوستمان که از این تصمیم نابخردانه ما باخبر شد گفت ای زن نادان این چه کاری است که می کنی، می دانم اینجا اَمن است و تو به کارگرها اعتماد داری ولی چند نکته در پس این تصمیم شما وجود دارد که به نابخردی اش صحه می گذارد از جمله؛
شما بالای سر کار نباشی نمی توانی از نتیجه اش هم ایراد بگیری، رنگ خانه چهار روز و بعد نصب چوب ها دو روز، این وسط از بین مزارع برنج بالی مجبوری با آنها در تماس باشی که مثلاً کلید خانه را کجا و به چه کسی بدهد، چقدر اطمینان خواهی داشت که به موقع تمام کند و اگر مثلا یکروز در خانه یا درب منتهی به حیاط یا لاندری باز بماند چه، و اینکه شما دم سفر باید چمدانت را در یک خانه منظم بچینی هرچند ممکن است لت و پار شده باشی بخاطر کارها اما دلت خوش است خانه ات آباد شده و بلیط سفرت توی دستت هست، چیده، منظم و تمیز می روی و برمی گردی خانه قشنگت!
و ما تصمیم مان را عوض کردیم و دوباره با آنها تماس گرفتیم تا زمان انجام کار را یکهفته جلوتر بیندازند، این وسط باید تمام وسایل را از اتاق ها می بردیم داخل سالن اصلی یا پارکینگ، تمام وسایل اعم از داخل کمدها و تخت ها و میز و کمد، کلا یک اسباب کشی داخلی انجام شد.
دوشنبه رنگ کار آمد و پنج شنبه خانه را تحویل داد، جمعه همسر آستین ها را بالا زد و تمام موکت ها را کند، اتاق ها و دو سالن کوچک موکت بودند و همسر از دوستان این کاره چگونگی کار را پرسیده و وسایلش را خریده بود، ما از یکماه قبل چوب هایمان را خریده و سفارش داده بودیم و چوب ها روز جمعه تحویل همسر شدند، صد متر چوب با قطر نه میلیمتری سنگین، هنگام جابجایی چوب ها همسر متوجه هیچ چیزی نشده بود تا وقتیکه تمام چوب ها جابجا و در گوشه ای گذاشته شده و فرد تحویل دهنده رفته بود، که ناگهان متوجه می شود سایز چوب ها آنی نیست که سفارش داده بودیم و کارتن روی بسته های چوب خبر از هفت میلی بودنش می دهد.
خلاصه همان موقع زنگ می زند به صاحب مغازه و گزارش این خطا را می دهد و صاحب مغازه عذرخواهی کمرنگی می کند و می گوید ببخشی اشتباه را حالا که آخر وقت است و فردا و پس فردا آخر هفته، بگذاریم برای دوشنبه!
درحالیکه ما کارگرهای چوب کار را برای شنبه و یکشنبه بوک کرده بودیم و روز چهارشنبه بلیط داشتیم، برنامه ریزی ما روی ساعت و دقیقه بود، دلمان خوش بود شنبه و نهایتاً یکشنبه کار چوب تمام می شود و ما سه روز برای جابجایی و منظم کردن داریم.
خلاصه که با دعوا و جنجال فروشنده گفت باشد فردا بخاطر شما می روم مغازه تا شما بیایید و جنس جدید ببینید و سفارش بدهم و ما رفتیم و انتخاب مجدد کردیم( چون اصلاً از آن مدل دلخواه ما نه میلی نداشته و اشتباهی قبول کرده به هوای اینکه دارند ولی در انبار نبوده و کارگرانش هفت میلی گذاشته اند، یعنی باور کنیم؟ یا باید فکر کنیم خواسته بیندازد به ما به هوای اینکه نخواهیم فهمید ولی ما فهمیدیم؟ نمی دانم!)
هر طور بود دوباره سفارش دادیم و مرد بعنوان جبران خسارت دویست و پنجاه دلار به ما برگرداند.
از آنطرف کارگرهای چوب وقتی فهمیدند قرار نیست از صبح شنبه کار را شروع کنند روز کاری را خط زدند و عذر خواستند و گفتند دوشنبه کار دیگرشان را به تعویق انداخته و می آیند خانه ما!
ما رو بگی، برج زهرمار، مثل اژدهای خشمگین.
ولی همسر تلاش خودش را کرد که القا کند همه اینها درس های زندگی هستند و نباید فکر می کردیم همه چیز مثل ساعت پیش می رود دم سفر و ریسک اینهمه بدبیاری فی البداهه را هم باید در نظر می گرفتیم و نه یکهفته بلکه دو هفته قبل سفر تدارک کارها را می سنجیدیم.
آنشب را از ناراحتی بسیارِ من رفتیم خانه دوستمان خوابیدیم، روز یکشنبه هم نزدیک ظهر رفتیم خانه بعد از خرید غذا برای شام چون من بکلی از حال رفته بودم از شدت عصبانیت.
خانه ام بیش از یکهفته بود توی قوطی بود و صبح چهارشنبه پرواز داشتم به سفر رویایی ام.
دوشنبه رفتم سر کار و قبلش حسابی در گوش همسر خواندم که حتی خودش هم به کارگرها کمک کند و کار را یکروزه انجام دهند، و نزدیک دو ساعت بعد( از محل کارم) گفتم بگذار زنگی بزنم ببینم کار به کجا رسیده همسر خان گفت با فلانی توی دندینانگ هستم چون ظاهراً این آقا تصور می کرده همسر می داند علاوه بر چوب باید کناره ها و فلز مخصوص لبه های سالن را از همان فروشگاه بخرد و ما از کجای روده مان باید اینرا می دانستیم( ظاهراً وقتی کسی پکیج فقط نصب را انتخاب می کند و وظیفه خرید چوب را بر عهده می گیرد چوب را با تمام لوازم جانبی اش باید بخرد و ما نخریده بودیم و آنها هم همان صبح که فهمیده بودند رفته بودند بازار و قیمت ها خیلی متفاوت بوده و این یارو رفته از دکانی که خودش همیشه خریداری می کند و عضویت دارد با درصدی تخفیف بخرد). واااااای خدای من آخر چرا من و همسرم اینگونه بی سررشته ایم در مسائل اینطوری روزگار، خوب شد حالا فقط یک رنگ و تعویض موکت بود اگر ما قرار بود بازسازی کنیم چه بلایی سر روح و روانم می آمد.
خلاصه که تا بعدازظهر که برمی گشتم حسابی حرص خوردم اما همسر حسابی به چوب کارها سفارش کرده بود که اوضاع زنم خراب است و تو را بخدا کار را تحویل بدهید،و خداوند پدر و مادرشان را بیامرزد که کار را تمام کرده بودند وقتی من رسیدم خانه!
چهار. من چقدر اسکولانه سه شنبه را مرخصی نگرفته بودم با تصور اینکه برنامه هایم مثل ساعت دقیق پیش می رود و یکشنبه دوشنبه جابجایی و تمیزکاری انجام می شود. خلاصه که سه شنبه را مرخصی گرفتم و از لحظه ای که دوشنبه شب رسیدم خانه تا نیمه شب سه شنبه درحال کار کردن و نصب تخت و بردن شان به اتاق ها و دراورها و پرده ها و لباس ها و تمام آنچه مربوط به اتاق ها بود بودیم و واقعاً آش و لاش شدیم اما واقعاً کیف می کردم، انگار خانه ام از نو بنا شده بود مخصوصاً بخاطر چوب ها که عاشقشان بودم همیشه و اگر به من می بود و در توان مالی مان، راهرو و سالن اصلی هم که کاشی هست را چوب می کردیم اما آن خیلی هزینه بر و طولانی می شد.
چمدان های سفر را از قبل چیده بودم اما باز هم بعد از منظم شدن خانه دوباره بارها و بارها کم و زیاد کرده و بستم برای سفر رویایی بالی!
ادامه در پست بعدی!
کجا بودم که این صفحه ناپدید شد؟ هرازگاهی برای فریاد زدن آمدم و نبود، با قطعی اینترنت ایران بلاگ اسکای هم زندانی شده بود.
من زندگی کردم به سبکی جدید، آخرین تاروپودهای اتصال به زادگاهم را دریدم، از خانواده ام دست شستم، و اینرا روزی هزار بار با خودم تکرار کردم که این شرایط ربطی به تو ندارد و تو هنوز هم حق داری برای تولد دخترت مهمان دعوت کنی و حتی بروی بالی اندونزی و عشق کنی، به تو ربطی ندارد که آدم ها نمی توانند روغن بخرند، تو مراقب کمبود آهن بدنت باش و گوشت کبابی بهترین منبع آهن است.
وای خدای من گم شدم خیلی، پیدا شدم گاهی.
از عذاب وجدان زنده بودن و زندگی کردن چه بنویسم چه بگویم، امروز قصد داشتم اول چک کنم و اگر هنوز دسترسی به اینجا نداشتم پیامی برای دکتر ربولی بفرستم در ایمیلش و بپرسم چه کنم شاید حتی رمز اینجا را بدهم و نوشته ها را برایش ایمیل کنم تا پست کند، برای چه؟ برای که؟
برای زنده ماندن که گاهی مثل جان کندن بوده است برایم این روزها و هفته ها و ما ه های اخیر....
ما مثل نقطه ای در دنیا سرگردانیم با دنیا دنیا آرزو و خودخواهی و بدخواهی و سادگی و دوستی و دشمنی، ما نقطه ای در جهانیم پر از خوبی و بدی، دنیایی که خیلی گذراست اما ما رنج می کشیم بسیار و رنج می دهیم بی شمار.
ما آدمیم و خلق شده در سختی و رنج.
این مدت بیش از شش ماه که نبودم خیلی چیزها اتفاق افتاد و خیلی بیش از تصورم تکان خورده ام.
گاهی بقدری خسته ام که نمی شود گفت چند روز خلسه و خواب خوبم می کند، اما بطرز عجیبی دارم بهترین ورژن مادر و همسر را از خودم نشان می دهم، من هرچه غمگین تر و ترسیده تر، مهربان تر و خوش خوترم....
دلم برای خنده تنگ شده است.
و دیروز که داشتم درباره دیشبش فکر می کردم هرچه فکر کردم یادم نیامد دیشبِ دیروز چه کاری کرده و چه غذایی خورده ام...
خیلی از این احوالات دلیل هورمونی دارند و چیزی که من بی دانش پزشکی پی برده بودم اما دکترم رد کرد، حال در آخرین آزمایش خون هورمون دکتر از من پرسید آیا هنوز پریود می شوی؟
البته که من وقتی دلیل چیزی را بدانم نحوه برخوردم بر پایه دلیل تغییر می کند و بهمین دلیل از چهارشنبه که دکتر نتیجه آزمایش را بهم گفت خیلی راحت ترم در توجیه این همه مردگی ها و رنج هایی که هزار برابر همنوعانم کشیدم، بقول دوست ایرانی ام، ساغر تو دو بار کشور از دست دادی، یکبار برای کشور ابایی ات و یکبار برای زادگاهت.
و من آدم شعار نیستم و از شعار مثل چی بدم می آید و متنفرم از هرچه ایدئولوژی مذهبی و القای آن و بنا کردن حکومت بر اساس آن و تحمیل آن هم.
برای من خیلی چیزها فرو ریخته از چهل سالگی ببعد.
می نویسم، اول باید بیاد بیاورم چه چیزهایی به دلم بود برای نوشتن و ثبت کردن.
امروز آدرس و رمز اینجا را به علی و احتمالا خواهرم می دهم که اگر روزی نبودم دسترسی داشته باشند شاید بچه هایم دوست داشته باشند قلم مادرشان را بخوانند.
هنوز از مرگ گریزانم و به زندگی آویخته چون مادر هستم.
چند ماه گذشت که ننوشته ام.
از کجا بنویسم.
دو سه شب به سال نو میلادی رفته بودیم سفر با سه تا از دوستان و خانواده هایشان، ویلایی رو به اقیانوس برای سه شب اجاره شده بود.
صبح اول برای جیش بیدار شدم بروم توالت دیدم پسرم و دختر یکی از دوستان آنموقع صبح بیدارند و تا من را دیدند گفتند، دلناز و خانواده شان رفتند ایران، دلناز گریه می کرد.
شک نکردم به صحت گفتارشان و فهمیدم حادثه ای رخ داده است.
ساعت شش و نیم صبح بود، زنگ زدم به دوست، شوهرش گوشی را برداشت،
" ای وای بیدارتان کردند، ما تلفنی از ایران دریافت کردیم مبنی بر بیمارستانی شدن پدر الناز و داریم می رویم خانه، اگر بلیط پیدا شد می رویم ایران"
پدر الناز بالای هشتاد سال سن دارد، حتما خبری هست.
و بعدها فهمیدیم ساعت چهار صبح به شوهر دوستم زنگ زده بودند که فلانی فوت شده اگر می خواهید قبل تدفین ببینید بیایید ایران.
کلا" داستان راه دور همین است، و همه آدم های جدا از خانواده مثل ما همیشه برای چنین روزی در ترس و تردید هستیم. حالا یکی مثل الناز، پدر و مادر بالای هفتاد و هشتاد دارد، یکی مثل من مادر شصت و چند ساله ای دردمند.
آن سفر دیگر سفر نشد، تا شب در تماس بودیم و آخر بلیط به قیمت جان آدم یافتند و رفتند، و ویزا را هم قرار شد در فرودگاه بگیرند آنهم حتما به قیمت جان آدم.
یک هفته بعدش اتفاق های اخیر ایران افتاد و ما همگی رفتیم به کما.
بعد قطع اینترنت که ما دیگر هیچ.....
بقول یارو ما دیگر آدم های قبل نیستیم و نخواهیم شد.
و خیلی غصه خوردم و گریه کردم و می کنم اما همزمان آب و نان بچه هایم و لباس مدرسه شان آماده بود، دخترکم زا به مدرسه بردم و حالا او و برادرش در یک مدرسه هستند.
همزمان آشپزی می کنیم، مهمانی می رویم و حواسمان هست که برای دندان افتاده دختر هدیه ای آماده کنیم چون اینجا رسم است صبح فردای افتادن هر دندان شیری، فرشته دندان، در ازای برداشتن دندان کودک، پول یا هدیه ای کنار بالین طفل می گذارد و اولین و دومین دندان های شیری دخترک من درست در اوج نابسامانی های روحی اخیر افتادند....
دوست با یک تغییر چند روزه بلیط برگشت، بازگشت و ما همگی از آمدنشان خیلی خوشحال شدیم.
راستی یکهو دو ماه پیش بعد هزار سال که رفتم روی ترازو دیدم واویلا منِ همیشه پنجاه و پنج و شش و نهایتا" هفت شده ام شصت و دو!
می دانستم دارم وزن می گیرم گفته بودم به جهنم ولش کن بابا زن باید کمی چربی داشته باشد نمی دانستم با چه سرعتی پس از اندکی ولنگاری می شود این!
اولین کاری که کردم این بود که رفتم باطری ترازو خریدم و ترازوی خاک خورده را از انبار در آوردم و گذاشتم توی سرویس و بعدش کم کردن خوراک و پیاده روی.
بعد دو ماه الان ترازو پنجاه و هشت را نشان می دهد گرچه صورتم سوءتغذیه دارد.