ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

به خانم سنیور کیس منیجر سلام کنید!

از آخرین نوشته یک ماه و یک هفته می گذرد و خبر اینکه دیروز نتیجه اپلیکیشن سنیوری ام را دادند و گفتند درخواست شما برای سنیوری قبول شده است.

تمام این یک ماه و یک هفته همزمان که مشغول آبدیت کردن رزومه ام بودم و کاور لتر را برای هزارمین بارها بالا و پایین می کردم با خودم به سناریوهای احتمالی شرایط خودم فکر می کردم.

بگذار از اول بگویم،

در جلسه دوم گفتند کیس منیجرها برای اخذ قرارداد جدید باید برای نقش خودشان اپلای کنند، گفته بودند رزومه آبدیت و حرفه ای و پاسخ باز هم حرفه ای به سه سوال مربوط به نقش کیس منیجری را تا تاریخ بیست و  پنجم اکتوبر بفرستید.

از طرفی، علیرغم کم کردن دو نفر از نقش کیس منیجری، دو نقش سنیوری در دفتر ما و سه سنیوری در دفتر دیگری همین حوالی اعلام کردند.

حالا، از ماه‌ها قبل در دفتر ما دو نفر دارند اکتینگ سنیوری می کنند.

با خودم گفتم من که اپلای می کنم، خوب هم می کنم اما چقدر امکان دارد که آن دو نفر اکتینگ های بالای شش ماهه را رد کرده و اپلیکیشن من را قبول کنند‌، باز با خودم می گفتم اینها خودشان همیشه می گویند که اکتینگ کردن در یک نقش هرگز ضمانتِ گرفتن نقش را نمی کند و باید در آزمون هر نقشی کامیاب شوی تا نقش را بگیری.

در شرایطی که سازمان ما واقع بود بسنده کردند به ارسال رزومه و کاورلتر حاوی پاسخ های درست، شفاف و واقعی از تجربه های عینی مان مربوط به کار اعلام شده.

این وسط دو ساعت ورکشاپ رزومه نویسی نوین و دو ساعت ورکشاپ مهارت های مصاحبه های شغلی هم گذاشتند که الحق والانصاف خیلی به کارم آمد.

برای آبدیت کردن رزومه و پاسخگویی و تنظیم کاور لتر هم از ای آی سازمان بهره ها بردم.

سرانجام دو روز قبل از ختم موعد، هم برای کیس منیجری و هم سنیور کیس منیجری رزومه و کاورلترم را ارسال کردم و بقیه اش را سپردم به تقدیر.

گفته بودند بخاطر شفافیت و رعایت عدالت بعد از نمره دهی روی رزومه و کاورلتر، می روند سروقت گزارشات ماهانه هر تیم لیدر از کار افراد و پیشرفت مهارت های شغلی و نظم و دقت نظر هر کارمند.

بعد از ارسال اپلیکیشن هایم فقط برای تیم لیدرم پیامی ارسال کردم با این محتوا که، من نهایت تلاش خودم را کردم، برای بعد از این فقط ساپورت و حمایت شما را لازم دارم.

ما فکر می کردیم حداقل برای نقش سنیورها یک مصاحبه ای خواهند گرفت ولی خوشبختانه از مصاحبه هیچ خبری نبود و  به همان رزومه و کاورلتر و ارزیابی های مندرج در فایل کارمند بسنده کردند.

اگر یادتان باشد، یکی از این اکتینگ ها بدون داشتن مهارت و سابقه و لازمه کار، برای ماه‌ها اکتینگ کرد و کل امسالِ من در چرایی اش سوخت با اینکه از تیم لیدرم توضیح خواسته بودم ولی هرگز قانع نشدم چون به وضوح پارتی بازی کرده بودند.

حالا در مقام امتحان روبروی آن دو خانم اکتینگ بودم.

تا دیروز سناریوهای مختلف را بررسی می کردم، 

یک. سازمان خودش را اسکول نمی کند با رد کردن آن دو اکتینگ، و آنها را قبول می کند، چون احتمالا بالاترین استحقاق را دارند دلیلش هم کار کردن در همان نقش است، مگر ممکن است کسی که هشت ماه اکتینگ کرده را بتوان رد کرد مگر چقدر اوضاع پرونده اش خراب باشد،این احتمال هفتاد سی بود به ضرر من.

 راستش نمی دانستم دقیقا چقدر کار حرفه ای شان خوب است.

دو. یکی از اینها رد می شود و تقاضای من قبول می شود، این یکی احتمال پنجاه پنجاه بود.

سه. هر دوی آنها قبول می شوند و فاتحانه به کار خویش  ادامه می دهند و احتمالا من را برای آن یکی دفتر انتخاب می کنند، این احتمال بیشترین حدس و گمان من بود.

چهار. من انتخاب نمی شوم و به کیس منیجری ادامه می دهم.

ولی در عمل همان احتمال دوم یعنی رد شدن یکی از آن دو اکتینگ و جایگزین شدن من بود، و جالب اینکه برخلاف حدس من آن خانم هموطن جایش تثبیت شد و خانم دیگر که مدرک لیسانس سوشال ورکر داشت رد شد.

دیروز من و آن یکی خانم را منیجر به اتاقش خواست و خبر قبولی ما و رد آن یکی را داد و تذکر داد که خبر محرمانه بماند تا باعث مخدوش تر شدن حال آن خانم بازنده نشود، بعد ایشان را تیم لیدر مربوطه برد بیرون و بهش خبر را داد، در جا با گریه و ناراحتی مرخصی گرفت و رفت خانه و من و آن یکی در خاموشی مطلق جشن و نشاط درونی گرفتیم.

ولی خدایی شرایط بدی بود، خانم امروز هم نیامد سر کار.

خلاصه دیگه ساغر خانم خودش را اول به خودش بعد به سازمان ثابت کرد، سازمان طوری نیست که بخواهد دلش برای کسی مثل من بسوزد و بخواهد جبران کند چون نسبت به تصمیم اعطای اکتینگ در ابتدای سال مسلما غور و اندیشه ای کرده بوده اند و چنانچه تصمیم غیر عادلانه ای هم گرفته شده بود درباره آن خانم هموطن بود نه این کسی که الان سرش بی کلاه مانده.

هنوز تکلیف قراردادهای جدید مشخص نیست ولی احتمالا تا آخر نوامبر می فرستند و باید امضا کنیم.

کل این سه ماه در استرس و نگرانی بودم و گذشت، مثل همه زندگی که گذشته و می گذرد.

من در سپتامبر دو هزار و بیست و سه با عنوان کلاینت ساپورت ورکر وارد سازمان شدم، کمتر از یکسال بعد اول اکتینک کیس منیجر و بعد با یک مصاحبه سخت کیس منیجر شدم، بعد از دو سال پیاپی از کیس منیجری، به سنیوری رسیدم، خیلی خوشحالم با اینکه قراردادهای جدید تا آخر جون دو هزار و بیست و هفت است و بعدش را هنوز هیچکس خبر ندارد.

همینکه در سمت سنیوری چند ماهی کار کنم خودش خیلی عالی است چون با سیستم های جدیدتر و کلاینت های پیچیده تر کار خواهم کرد.

تعداد کلاینت ها در نقش سنیوری کمتر است اما کلاینت ها یک گیر و گور حقوقی یا مشکل سلامتی یا روانی و خانوادگی دارند که باید هر کدام را بر اساس نیاز و امکانات مدیریت کنی.

پایان!



از محل کار و تبخال های سرزده

دو روز توی دفتر مرکزی کارگاه آموزشی" کمک های اولیه برای مواجهه با افراد با افکار خودکشی" داشتیم.

هر دو روز با همکاران رفتیم رستوران های داخل سیتی و خوش و خرم یکساعت از ساعت معمول کاری زودتر مرخص شده و به خانه آمدیم با انبانی از آگاهی  و دانش!

روز دوم درست ساعت آخر یکی از همکاران که ایمیل کاری اش را چک کرده بود، اعلام کرد که فردا جلسه عمومی راجع به شرایط قراردادهای مان هست، این خبر مهمی بود.

جلسه آنلاین اول حدود یک ماه پیش برگزار شد و یکی از سنیور منیجر ها اعلام کرد که بدلیل تغییر سیاست وزارت داخله استرالیا در پذیرش مهاجرین  ومخصوصا  مهاجرین با ویزای بشردوستانه که کلاینت های تیم ما هستند، شرایط قراردادهای کارکنان برای بعد از دسامبر امسال در دست بررسی قرار خواهد گرفت.

اینکه چه بشود و چه بکنیم و چه میزان و از کدام سایت ها به چه اندازه کم کنیم را در جلسه بعدی معلوم می  کنیم.

جلسه آنلاین دوم هم شد فردای روز دوم خوش گذرانی داخل سیتی!

صبح روز واقعه ساعت پنج از خواب بیدار شدم و خوابم‌نبرد، شاید فکر کنید خب نبرد چقدر اهمیت دارد، باید بگویم بدن من بقدری که از میزان ساعت های خوابم  متاثر می شود از هیچ چیز دیگری تاثیر نمی گگیرد!

بیدار که شدم متولد شدن تبخال را حس کردم و کلا من تبخال خیز هستم بسیار.

سنتی ها می گویند یک قاشق بردارید بگذارد داخل فریزر یخ کند سریع بگذارید روی نقطه در حال تبخال زدن درجا خفه می کند، کردم، نشد، درآمد.

جلسه ساعت یازده بود، حالا من دو روز ورکشاپ بودم کلی ایمیل آمده بود و کلی پیام و کارهای عقب مانده و کلاینت هایم هم برای جلسات مختلف بوک شده.

راس ساعت یازده و سه دقیقه که سنیور منیجر سخنرانی را شروع کرد تبخال وسط درآمد. قاشق یخزده و یخ نزده ای در کار نبود محو خانم سم بلک بودیم و اینکه بفهمم چه می گوید.

جلسه را سپرد به منیجر بخش اداری، گفت با عرض معذرت تمام کارکنان کژوال( کارکنان پاره وقت) از آخر نوامبر دیگر با ما همکار نیستند و همچنان شرایط جدید تاثیر مستقیم روی همکاران رده های اول و دوم ( کلاین ساپورت ورکر و اورینتیشن گاید)خواهد داشت و همکاران کیس منیجر در هر سایت بتعداد مشخصی کم خواهد شد.

جدول های از قبل طراحی شده را نشان دادند و  تاثیر تصمیم گیری جدید ارکان سازمان مان را راجع به هر نقشی ترسیم کردند.

دفتر ما شامل هفده کیس منیجر هست، و جدول طراحی شده سهم دفتر ما را شانزده کیس منیجر نشان میداد، به تعبیر دیگر یک کیس منیجر باید از سایت ما کم شود.

سنیور ها در تمامی سایت ها تکان نخوردند و همچنان تیم لیدرها و منیجر های مان.

جلسه در مجموع چیزی به ضرر نقش من نشان نمی داد اما سنگینی اش روی شخص خودم خیلی زیاد احساس شد، کلا" از یکماه پیش که خبر دادند کم می کنیم همگی در اضطراب بودیم و با اینکه این جلسه آخری چیزی بنفع بیشتر ما( کیس منیجر و سنیورها) بود اما انرژی بالایی از ما گرفت.

بعد این کشورهای جهان اول روی روحیه و شرایط روانی کارمندان باید دقت نظر و مراقبت داشته باشند در تمام جلسات و ایمیل های بعدی اش و همین جلسه آنروز مدام به امکانات مشاوره رایگان و اَپِ طراحی شده شان برای پاسخ به سوالات روحی و مشوره ای شان ارجاع می دادند و خود همین تکرارها بنوعی القای اضطراب و نگرانی بود.

روز بعدش تعطیلی عمومی بود و به اصطلاح لانگ ویکند داشتیم، صبح روز اول لانگ ویکند هم سومین تبخال را دیدم. یعنی در طول شب حسش کرده بودم ولی توی ناخودآگاهم گفته بودم تبخالم درد می کند اما صبح با تعجب دیدم هر دو طرف بعلاوه وسط لب پایینم تبخال دارم، ورم هم کرده بو قشنگ پروتز بود.

بعد گفتند که برای آن کیس منیجر اضافه ها احتمالا همگی باید رزومه و کاورلتر بفرستند و با توجه به رزومه و کارنامه اعمال شان که نزد تیم لیدر و بخش اداری هست تصمیم می گیریم.

از طرف دیگر از تمام شش سایت مختلفی که داریم، در نقش سنیور کیس منیجری، سایت ما و سایت دندینانگ افزایش نقش داریم بجای کاهش، یعنی دفتر ما و دندینانگ هر دو دفتر دو نقش سنیوری اعلام خواهد شد و از بین رقبای داخل خود سازمان انتخاب می شود.

خلاصه کلام، من در آینده نزدیک باید برای ابقای نقش فعلی با همه همکاران رقابت کنم و همزمان برای سنیوری هم اپلای کنم که البته بعید می دانم از کسانی که بالای شش ماه اکتینگ کرده اند بگذرند و بدهند به من( یکی اش همان خانمی که داستانش را گفتم و هنوز هم اکتین سنیور است).

آها راستی همه این بالا و پایین ها برای فقط شش ماه قرارداد است و بعد از جون دو هزار و بیست و هفت هنوز جریان استخدام معلوم نیست!




وقتی سر کار حوصله ندارم!

گاهی میان خستگی های پایان یک روز کاری وقتی به خودم فکر می کنم که چگونه بی اندک ابرازی گاهی تا چه میزان خسته ام و دم برنمی آورم، که گاهی مثل این روزهای اخیر همین که ساعت شب از هشت می گذرد پاهایم شروع به درد گرفتن می کنند و نمی دانم از چه ولی گاهی سرد و سنگ می شوند و منی که از سردی شکم و قلنج بیزارم مدام در این درد مزخرف به خود می پیچم و حتی نای تقاضای کیسه آب گرم که چه عرض کنم آب جوش را هم ندارم، وگرنه علی بیچاره الساعه آماده می کند.

ملت را گُرگرفتگی می گیرد ما را سردی میانی، چنانکه تا ساعتی پس از گذاشتن کیسه آب جوش هنوز هم یخزده است پهلو و شکم و باسن و زیر شکمم.

حالا من کلا هم آدم سرمایی و یبوستی ای بودم، درست بلافاصله پس از اولین نشانه های رفع این سردی مزاج، این قلنج های وحشی به بدنم حمله ور شدند و به حق می توانم بگویم حداقل دو سالی می شود که من قلنج های مرتفع نشونده مداوم دارم!

حتما این سردی بدن است که سردی و یخ‌زدگی روحم را هم دو چندان می گند بحدی که گاهی در خواب می بینم گیر کرده ام در صحرایی از برف و یخ( تعبیر خواب برف را از قدیم می دانستم که تنهایی و انزواست) که البته اینروزها تنها نیستم ولی یخزده و مرده بسیار...

مادرم و به تبع برادرم در آخرین تماس های تلفنی گفته اند که مبادا پلان سفر به ایران را روی دست داشته باشیم که شرایط جنگی است و آنها هرگز مایل به دیدار ما میان آشوب و جنگ و حتی ترس از جنگ نیستند و دلشان نمی خواهد پول های ما هدر برود حتی اگر خودشان دلشان در حال تکیدن و پاره شدن باشد....

بارها به همسر می گویم خوش بحالت که این غمِ ندیدن عزیزانت را چونان من به دل نمی کشی و دل بی غمی داری از اتصال روحی به عزیزانت که مادر و پدرت در آسمانها دعاگوی هستند و خواهران و برادرانت گویی صد پشت بهت غریبه اند، بی دل بودن و بی عشق بودن همینش خوبست، ما که دل داریم و دلداریم کجایمان به است از آنها وقتی فرصت دیدار میسر نیست....

خواهرم که از همسرش جدا شده هرازگاهی پیام می گذارد که فرزندانش تقاضا می کنند بار دیگر به پدر بیمار روانی شان مهلت بدهد و این هم دلش هری می ریزد و فکر می کند شاید معجزه ای روی بدهد، بار آخر بهش گفتم تو و شویت بازنده زندگی تان هستید، سی سال هنر مرد و زنِ زندگی ساختن نداشتید، فقط باید صبر کنی بگذرد، مردک هم تازه فهمیده آن که کنارش بوده بی توقع و مفتی برای سی سال و این چه ها بهش کرده، الان کدام زنِ بدبختی حاضر است همسر کسی شود که زنش بعد سی سال جانش را برداشت و رفت! توی این سی سال برای مادر بچه هایش چه ریدنی داشت که برای زن جدید داشته باشد، بهش گفتم این بدبخت پشیمان از بدی هایش نیست، این چون عرضه و توان زن ستاندن ندارد هنوز ول معطل تو نمی شود، جریان بهیچ وجه دلی و عاشقانه نیست کسی  با پذیرش ناتوانی مالی و شخصیتی ایشان پیدا شود، مطمئن باش لبیک گویان زندگی نو می سازد ولی بدبخت در توانش نیست، و تازه فهمیده زنِ مفتی چه نعمتی بوده!

جمعه سالروز ازدواج دعوتم، تم مجلس سرخابی، سرخ، شادابی و کلا قرمز عشقی است، لباس و کفش خریده ام و امروز می خواهم بروم ناخن بخرم، جل الخالق چه موجود خاصی هستم من، مطمئنم توی مهمانی اش چنان خودم را جر خواهم داد که ملت فکر کنند خوش به دل خجسته من!

نمی دانند چه اعجوبه خاص و خارق العاده ای زیر پوست من نفس می کشد، ولش کن هرچه بگویی باز می گویند ما را اسکول می نمایی تا چشمت نزنیم، شما هم همین فکر را بکنید.

سازمان مان اعلام کرده بعلت طرح جدید دولت در کمتر کردن ویزاهای بشردوستانه، قراردادهای ما را برای بعد از سی نوامبر امسال نو نخواهد کرد و یا میزان قابل توجهی را تمدید نخواهد کرد، و این باعث آشفتگی بیشتر این روزهایم هست هرچند خدا روزی رسان است و من منتظرم فقط جواب قطعی بدهند که دنبال کار بگردم.



از کار!

بخش آی تی سازمان مان هر سه ماه تقاضای تغیر پسورد می کند، من از نیمه سال گذشته بدینسو رمز خود را جملات انگیزشی مثل، "نفر بعدی خودتی"، یا، "سال دو هزار و بیست و پنج مال تو هست"، یا، "تو سنیور کیس منیجر بعدی هستی"، انتخاب می کردم، هر پوزیشن سنیوری که اعلام می شد اپلای کردم، البته بعد از دو سه اپلای کردن یکبار منیجر بهم گفت که باید تا دو سال در سِمَت کیس منیجری کار کنی که بتوانیم برای سنیوری ازت مصاحبه بگیریم، قضیه از این قرار است که داشتن دو سال سابقه کیس منیجمنت در استرالیا و یا مدرک لیسانس سوشال ورک،  یا  داشتن مدرک دیپلمای کامیونیتی سرویس بعلاوه دو سال سابقه کار در کیس منیجری، شرط اقدام به سنیور کیس منیجری اعلام شده بود ولی من کماکان اقدام می کردم.

خلاصه که بعد از دو سه اپلای کردن دست از سرش برداشتم تا به دو سال برسم، اکتینگ کیس منیجری من هم از جون سال دو هزار و بیست و چهار شروع شد و من از همان تاریخ شمرده و حساب می کردم، و منتظر بودم تا اگر اعلامی نزدیک به این تاریخ در سال جاری داشتیم اپلای کنم، و یکبار هم در یکی از سایت های داخل شهر اقدام کردم که رد شد و دلیل رد شدن را هم گفتند چون از کیس منیجری ات هنوز دو سال نگذشته نمی توانیم شما را بگیریم و جالب بود که گفت من شروع اکتینگ کیس منیجری را هم قبول ندارم، دقیق روزی که کیس منیجر شدی ببعد حساب است، گفتم به همین خیال باش، فدای سرم ولی من همان جون دو هزار و بیست و چهار را شروع این دو سال در نظر می گیرم و روی هر روزش ادعا دارم.

 در همین حال و احوال بودم که یکروز متوجه شدم یکی از کیس منیجرهایی که بعد از من استخدام شده بود و در روزهای نخست  شاگردی من را می کرد و من صادقانه تمام تجربیات کاری ام را بسرعت بهش منتقل کرده بودم و حتی مسیر اخذ دیپلمای کامیونیتی سرویس را بهش یاد داده بودم، و کلا هم فقط چندی بیش از دو سال از ورودش به استرالیا هم نمی گذرد که بخواهد سابقه داشته باشد، دارد اکتینگ سنیوری می کند.

قضیه اینگونه است که داخل سازمان وقتی یک پست باز می شود، در وبسایت رسمی اعلان و به معرض رقابت گذاشته می شود، گاها" برای اکتینگ، منیجر و تیم لیدر تصمیم می گیرند بدون اعلام و پروسه اداری، بی دردسر و نرم بدهند به کسی که بیش از بقیه استحقاق و توانایی دارد.

اینبار هم داده بودند به خانم مطروحه شاگرد من!

این خانم ده سال قبل از اینکه به استرالیا بیاید ازدواج کرده و به مالزی رفته بود و کل آن ده سال هم مشغول زندگی بود و گرچه از سابقه کاری اش بطور قاچاقی برای ما گفته بود اما بنظر نمی رسید هیچ مدرکی برای آن سابقه داشته باشد که حتی اگر داشته باشد اعلان سنیوری بطور رسمی می گوید دو سال کیس منیجمنت در خاک استرالیا!

ما که برق از چشم و دود از کله و جاهای دیگرمان گذر کرده بود و همچنان که آتش خشم و ناراحتی ما را دربرمی گرفت مجبور بودیم خودمان را نایس و آدم باشخصیت نشان بدهیم بمحض اطلاع از جریان سرمان را انداختیم پایین و رفتیم توی لاک خود.

حالا رابطه شخصی ام با این خانم قصه دراز دا رد، یک داستان دیگر است که حوصله گفتنش را ندارم، همینقدر بدانید که بمحض آمدن در دفتر ما و اشنایی، بدلیل دل پرمهری که داریم از محبت و راهنمایی چیزی برایش کم نگذاشتم، الآن یادم آمد، یک‌جایی در پست های قبلی درباره اش گفتم، همان که شیخ روشنفکر کامیونیتی مان طلاقش داد و از بند زوجیت شرعی همسرش آزادش کرد و ایشان اینرا مرهون من بود.

ولی چندی بعد بدلیل اینکه من سومین تقاضایش مبنی بر نگهداری یکدانه فرزندش برای کل یکروز آخر هفته در خانه مان را  رد کردم ، دیگر رنگش عوض شد و رابطه مان خاتمه یافت.

این جریان سنیوری را که شنیدم آتش گرفتم، گفتم خدایا، الآن یعنی چه شد؟

خلاصه که با توپ پر به تیم لیدرم گفتم من برای ارتقای فلانی و شرایط گزینش ایشان برای سنیوری شفافیت می خواهم.حالا تیم لیدرمان یکهفته مرخصی بود که این خانم اکتینگ شد، جالب اینجاست که پوزیشن های اکتینگ که همینطوری بدون امتحان داده می شود یک جورایی در لفافه انجام می شود و حتی وقتی به نفر دادند در گروه مثلاً اعلام نمی شود و من هم داستان این خانم را از همکاری که او هم ارتقا پیدا کرده بود تا کیس های قبلی این خانم را مراقبت کند شنیدم و نه از یک اعلام در تیم.

خلاصه که تیم لیدرم گفت والا من نبودم بگذار بروم ببینم منیجر چه می گوید.

فردایش باز رفتم گفتم پرسیدی؟ گفت بیا بیرون صحبت کنیم و رفتیم بیرون و توضیح داد که ایشان در خارج سابقه کیس منیجری دارد اگر تو هم داری در رزومه ات اضافه کن، آنجا دهانم را دوختم و جواب خودم را گرفتم و جوابم هم این بود، تیم لیدر آن خانم دلش خواسته کمکش کند و حتی یک قانون یا درواقع فاکتور را دور بزند تا ایشان را ارتقا بدهد، ستاره زنک واقعاً پرنور است و شانس آورده که تیم لیدرش منیجر را اینگونه قانع کرده، جوابی به تیم لیدرم ندادم ولی درست از همان روز ببعد اصلا" نتوانستم با تیم لیدرم ارتباط بگیرم و او هم متوجه شد، درواقع با سکوتم و نگاه های سوال برانگیزم بهش حالی کردم که بدبخت منم که تیم لیدر بی عرضه ام توی چشم هایم نگاه می کند و یک دور زدن واضح را برای من توجیه می کند بخاطر بی عرضه بودن خودش و نارسا بودن خودش در دفاع از تیمش.

چند روزی چشمانم کاسه خون بود چون در کل سه تیمی که توی این اتاق پنجاه شصت نفره استحقاق این اکتینگ را داشت من بودم، در نظم، در رساندن کارها به وقتش، در مشارکت جمعی، در حمایت دقیق کلاینت ها و کار کردن با جان و دل و همچنان سرعت یادگیری از بین تمام کیس منیجرها من اول ترم و به این هم واقعاً باور دارم.

خدمتتان عرض کنم که به کارم مَشغول بودم و نزدیک به جولای در یک نقش پنج هفته ای اعلامی اکتینگ سنیوری( شما فقط قیاس کنید با اعطای یکهویی به آن خانم) اپلای کردم، تیم لیدر مربوط به تیم بهم زنگ زد و گفت با تاسف رد شدی چون یک همکار از بخش اینتیک با سابقه خیلی بالاتر از شما هم اپلای کرده و می دهیم به ایشان. 

گفتم نوش جانش، تا زمانی که یک نقش اعلام می شود و اپلای می کنم و رد می شود کاملاً قابل قبول و محترم است امان از آن زمان که کسی بدون هیچ رقابت فقط بدلیل واکس زنی کفش کسی ارتقا یابد. نوش جانش!

روز بعدش باز آن تیم لیدر زنگ زد و گفت، ساغر جان آن پنج هفته را رد شدی ولی یک فرصت سه هفته ای برایت باز شده و خانم ستاره دار( همان که بی اعلام اکتینگ سنیوری می کرد) برای سه هفته می رود مرخصی( آنهم یهویی) و سگ خور، تو بجایش کار کن!

کسانی که کار اداری می کنند از شرایط اخذ مرخصی ها مطلع هستند، مرخصی های سالانه بیش از یک هفته ای جوری نیست که امروز دلت بخواهد و فردا تایید شود، مگر اینکه مثلاً بستگان درجه یک در خارج یکهویی سکته کند، دم مرگ باشد و تو بخواهی بروی تا قبل مرگش ببینی اش. این خانم در سِمَتِ اکتینگ، تکرار می کنم اکتینگ، بقدری جایش سفت بوده که سه هفته مرخصی اش را روز سه شنبه به تیم لیدرش اعلان و تایید ایشان را می گیرد، حالا فهم و وجدانِ منِ نوعی می گوید وقتی شخصی دارد یک سمت اکتینگ می کند چارچنگولی می چسبد بهش تا تثبیتش کند، حتی مرخصی های یکی دو روزه را فعلاً نمی گیرد تا مدیران بفهمند یارو دلبسته و همچنان قدردان  کار است.

نه شخصی از خاندانش مریض بود و نه هیچ، دلش یک دیت در تهران کرده بود و به دعوت خواستگارش جمع کرد برای سه هفته رفت تهران!

از دوشنبه آینده اش برای سه هفته کارهای خانم را راست و ریست کردم، یکی از همکارها که شاهد جوش و خروش های من در جریان این ارتقا بود گفت دیوانه ای اگر بگذاری بعد از برگشت دوباره برگردد سر جایش، بگرد پیدا کن گند و گوهی اگر توی کیس ها دارد یا از توی گوشی اش خبط و خطایی یافتی گزارش بده تا گندش در بیاید.

نوشته خیلی طولانی می شود ولی لازم است اینرا توضیح بدهم تا برای آخرین بار ته مانده های درونم را بیرو ریخته باشم،  با عرض معذرت.

همچنان که اخذ مرخصی طولانی مدت سیستم و قانون دارد، چگونگی تحویل کیس هایت هم قانون و مرتبه دارد، و برخی وظایف روی میز هر کیس منیجر باید توسط خودش و در زمان مشخص خودش انجام و گزارش شود، مثلاً سر هر سه ماه گزارش مفصل از شرایط کلاینت وارد سایت دولتی هم افیرز می شود و این باید توسط خود کیس منیجر شود و نه مثلاً یک کیس منیجر موقت در زمان سفر شخص اصلی!

چهار تا از کیس هایش دقیقاً در بزنگاه گزارش سه ماه و شش ماهه بودند، و من تمام آن‌ ده روز نخست مثل خر در حال تکمیل آن گزارش ها، و وقتی کلاینت را برای مدت موقت می شناسی همه روال کندتر است، تو باید تمام سوالات را دانه به دانه بپرسی، کلاینت های سنیور کیس منیجر در تعداد کمتر و در مسائل و مشکلات پیچیده تر هستند و لازمه دقت نظر و بررسی بیشتر دارند.

سه هفته کار کردن روی کیس هایی که از نظر سازمان کیس های پیچیده و سخت بشمار می آیند باعث شد سختی مواجهه نخست با پدیده سنیور کیس منیجری برایم بشکند و بیشتر و بهتر قابلیت ها و توانایی هایم را بسنجم.

بفهمم چون خصلت های فردی و تعهد کاری بالایی دارم،  با عهده دار شدن نقش، براحتی از پس کار برمی آیم.

مسئولیت کار همان است که هنگامی که کیس منیجر هستی داری و نه بیشتر، اما بدلیل مسائل جاریِ خانواده هایی که تحت نظرت هستند همواره باید گوش به زنگِ خطرات احتمالی کیس ها باشی.

پیچیدگی کیس ها هم مثلا" اینها هستند، کیس دارای یک معلول در خانواده است، یا افسردگی حاد دارند، سابقه خشونت خانوادگی در پرونده شان ثبت است، افراد بالای شصت و پنج ساله در بین اعضای خانواده هست.

سنیور کیس منیجر باید برای هر کدام از این سناریوها خط مشی های تعریف شده وزارت داخله را دنبال کند و هر نوع تغییر اساسی یا پیشرفت در کیس را گزارش بدهد، بجای هر شش ماه، هر سه ماه خانواده را ملاقات و گزارش بدهد.

من ولی در آن سه هفته فقط با تمام خانواده ها( چهارده کیس) یک آشنایی موقتی حاصل کردم، و کم کاری های خانم را که همان ارایه گزارش ها به وزارت داخله بود، جبران نمودم، برخی تماس ها از سازمان های مختلف راجع به کلاینت ها را پاسخ دادم و تا جایی که قابل انجام بود زیر نظر تیم لیدر پیش بردم، آنها که لازم بود خود کیس منیجر پیگیری کند یادداشت برداری کردم تا خودش انجام بدهد.

این دوره تمام شد، و یک هفته ای سر کارهای خودم بودم که باز یک همکار سنیور دیگر بطور یکهویی مجبور به مرخصی شد و دو هفته غیبت ایشان را هم دادند به من.

من از تجربه دفعه قبلی فهمیده بودم که دو هفته و سه هفته زمان بسیار کمی است برای چیز اضافه یاد گرفتن، ولی برای قرار گرفتن در نقش بالاتر، احساس مسئولیت بیشتر و دیدن توان مندی های خودم به خودم و مدیریت هرگز زمان کمی نیست.

بعد از بازگشت این یکی تا الان نشسته ام سر جای خودم با آرامش بسی بیشتر و فراغت بال بهتر چرا که قرار گرفتن در نقش سنیوری و معامله کردن با کیس های حاد به من قدرت رویارویی سهل گیرانه تری نسبت به کیس های خودم داد.

با خودم گفتم من ریگی به کفشم نلغزید در آن دوره های سنیوری، چرا باید همواره با اضطراب و سخت گیری خودم را برای نقش خودم جر بدهم، سنیورهایش راحت پا روی پا انداخته و خبر از موعد چک کلاینت خود ندارند چرا من هنگام میسد کال شدن حتی یک کلاینت همیشه فکر می کنم در حال مرگ بوده که به من زنگ زده!

خبر دیگری هم در سازمان درز کرده و آن هم دلیل کمی نبود تا خودم را در این خلسه و سکون بیندازم، باشد برای یک پست دیگر!

این نوشته را طی چندین بار باز کردن و بستن امروز تکمیل کردم.

امروز روز دوم بهاراسترالیا در  سال دو هزار و بیست و شش میلادی است!







از بالی اندونزی!

از ماه فبریه امسال، بلیط و اقامت هشت شب مان را به اقتصادی ترین وجه ممکن از یک اژانس هوایی در ملبورن به قیمت سه هزار و چهارصددلار استرالیا تهیه کرده بودیم. 

بلیط مان ساعت یازده و نیم روز چهارشنبه بود و ما ساعت شش صبح بیدار شدیم، نزدیک ساعت هفت راهی فرودگاه بودیم، برای صبحانه خودم و همسر تخم مرغ آب پز کرده بودم که توی راه خوردیم ولی از همان نیم ساعت دورتر از خانه استرس خاموش نکردن گاز من را دربرگرفت، این نوع از استرس همه موارد سفر برایم پیش می آید و گاهی مجبور می شویم از قسمتی از راه برگردیم مثلا" چک کنیم در بسته است یا پریز اتو از برق کشیده شده.

اینبار ولی همسر گفت عزیزم خاموش کردی مگر ممکن است ظرف را از روی گاز برداشته و تخم مرغ ها را در آورده و پوست کنده باشی و شعله را خاموش نکرده باشی، تازه لحظه آخری که چراغ آشپزخانه را خاموش می کنیم اگر گاز روشن مانده بود نورش دیده میشد( چون هنوز هوا تاریک بود که راه افتادیم) و من بی خیال شدم.

به موقع رسیدیم فرودگاه و چکینگ شروع شد و مسئول چک کردن بلیط و چمدان ها گفت اگر بخواهید می توانید بارهایتان را به بار بزنید.

ما بخاطر اقتصادی سفر کردن ارزان ترین بلیط را گرفته بودیم که بار باید با خودمان می رفت داخل کابین بنابراین چمدان ها باید کوچک و به اندازه هفت کیلو می بود، هر کدام مان یک چمدان کوچک داشتیم و همسر و من نفری یک کوله و ساک دستی هم! به شدت از این پیشنهاد سخاوتمندانه استقبال کرده و بارها را دادیم رفت.

برای پرواز شش ساعته مان خوراکی و حتی غذا آماده کرده بودم و خوردیم، بچه ها بشدت خوشحال و هیجان زده بودند.

یکماه قبل از سفر در هر فرصتی که پیش می آمد همراه با بچه ها برخی از پست ها و استوری های استرالیایی ها از بالی اندونزی را می دیدیم تا برای مان آمادگی لازم را ایجاد کند و اطلاعات کافی داشته باشیم.

مثلا" شنیده بودیم که آب لوله کشی بالی غیر قابل نوشیدن است و بعلت نوع خاص باکتری ای که دارد بسیاری از توریست ها را روانه بیمارستان می کند.

توی پست ها یکی گفته بود مصرف نوشیدنی یاکولت( که اتفاقا" بعلت خاصیت هضم کنندگی بالایی که دارد از موارد مصرفی خانواده ما مخصوصا" من و دخترم هست) دو هفته قبل از سفر به بالی باعث آمادگی روده ها به آن نوع باکتری می شود و چنانچه در حین سفر آن باکتری وارد دستگاه گوارش شود تاثیر نخواهد داشت.

و یا از داروهای ضد حشره گزیدگی مخصوص خود بالی، سوپرمارکت ها و صرافی های معتبر، برخی مراکز توریستی و برخی رستوران هایش اسکرین شات گرفته بودم تا در وقتش استفاده کنم.

این تقریبا" اولین باری بود که تمام مدتی که توی هواپیما بودیم روز بود و می توانستی تمام مدت از آن بالا به اقیانوس پهناور بی انتها زل بزنی و با خودت حرف های درونی بزنی.

شگفتا!

ساعت ها با سرعت هواپیما بر فراز یک آبیِ بی انتها، عجب ابهتی دارد، چه دنیایی آن پایین در جریان است، و به این فکر می کردم که در طول سالیان بسیار، راه غیرقانونیِ مهاجرت به استرالیا همین اقیانوس پهناور بوده، صدها انسان سوار بر قایق هایی با ظرفیت بسیار کم برای روزها و شب ها شناکردن بر آب‌های آزاد تا برسند به استرالیا، در این بین بسیاری اوقات با وخامت آب و هوا و طوفان یا حتی دریا گرفتگی و مسائل جانبی دیگر بین راه از دنیا می رفته اند...

رسیدیم فرودگاه بالی در کوتا، بیرونِ فرودگاه ده ها راهنمای توریست و مسئول هتل و یا تورلیدر شخصی با پلاکاردهایی که نام مسافران را رویش نوشته بودند در آن هوای گرم و دم کرده منتظر بودند، خیلی طول کشید تا از بین آنهمه آدم یک شکل و یک رنگ بتوانیم فرد مربوطه را از دفتر سیاحتی مربوط خودمان پیدا کنیم، و بعد سوار ماشینش شده و به محل اقامت مان برده شدیم.

نفر مسئول بقدری کاربلد بود که همان دم ورود به اندازه دویست دلارمان را تبدیل کرد و دو میلیون و خورده ای روپیه مان را شمارد و داد دستمان.

شام را مهمان رزورت سنتر محل اقامت مان بودیم، آنجا سه رستوران داشت که ما می توانستیم صبحانه رایگان مان را هر روز به انتخاب در یکی شان بخوریم و شام را با پرداخت هزینه و یک شب رایگان بود که ما هم همان شب نخست را انتخاب کردیم که بعد فهمیدیم بدترین انتخاب است چون بخاطر خستگی و تبدیل هوا اصلا نفهمیدیم چه خوردیم و بهتر می بود اگر حتی چیزی نمی خوردیم چون کلاً هم هیچ میلی به خوردن نمانده بود.

همان جا چون آب نداشتیم از خود رستوران دو بطری کوچک آب به قیمت ده دلار خریدیم و فهمیدیم چقدر قیمت داخل رزورت با سوپرمارکت تفاوت دارد.

راستی بمحض رسیدن به رزورت سنتر چون هنوز نگران روشن ماندن گاز خانه ام بودم، به دوستم پیام دادم که برود سر بزند،( کلید خانه را بهش داده بودم برای وقت اضطرار) و او هم رفته و عکس از گاز خاموش برایم فرستاده بود!( چنین پر پیچ و خمی شده ام من)!

فردای آن روز با اینکه فکر می کردیم حسابی می خوابیم ولی ساعت هفت به وقت بالی بیدار و خوشحال بودیم، چون از استرالیا به شمال آمده بودیم ، انگار به اندازه دو ساعت از آینده به گذشته رفته بودیم، و آن ساعتِ بالی برای بدن ما ساعت نه بود!

اولین صبحانه را در اولین رستوران انتخابی خود خوردیم و واقعاً به دلمان نشست، عالی و پر و پیمان مناسب تمام سلیقه ها!

میوه های خاص استوایی باز نشده آماده تست کردن بودند و انواع غذاهای گرم و سرد و نوشیدنی.

نیروی کار در بالی بشدت زیاد و ارزان است و طرز برخورد و ادب شان هم بی نظیر، با خلوص و طرز عالی برخورد با توریست ها، داخل آن مرکز تفریحی سیاحتی ما شاید براحتی بتوان گفت نود درصد مسافران استرالیایی بودند بطوری که فکر نمی کردی خارج استرالیا هستی و لهجه ها و لباس ها دقیقا برند خودی بودند!

روز اول هیچ برنامه ای برای بیرون رفتن نگذاشته بودیم تا کمی جا بیفتیم و خستگی در کنیم بنابراین به تمام سوراخ های خود مرکز رهایشی سر زدیم و اطلاعات گرفتیم.

هر شب برنامه های سرگرم کننده در قسمت های مختلف خود آنجا بود، مثلاً شب اول در رستوران فلان آتیش بازی، شب دوم داخل محوطه استخر مسابقه، شب سوم در مرکز نگهداری اطفال کتابخوانی و نقاشی و....

روز دوم پس از صرف صبحانه در همان رستوران اول( چون ترسیده بودم بقیه بد باشند و از اینجا مانده و از آنجا رانده شویم) رفتیم پارک آبی بالی، اسمش واتر بوم بود و با رزورت سنتر ما پنج دقیقه فاصله پیاده روی داشت. از خود هتل لباس شنا پوشیدیم و راه افتادیم بسمت پارک، بچه ها بشدت اشتیاق داشتند و واقعا" هم عجیب عالی بود، ما در ملبورن دو استخر آبی خیلی بزرگ را تجربه کرده ایم اما این چیز دیگری بود، وسایل بسیار متنوع و خفنی داشت، طبق معمول اینطور جاها من و همسر بنوبت با پسرم می رفتیم به چرخیدن و استفاده از وسایل آبی و آن یکی با دختر در محل استقرار خردسالان بودیم گرچه دختر خانم هم الان شش سالش هست و خیلی از وسایل را می توانست استفاده کند اما یک خصلت مزخرفی دارد که در پارک های آبی هیچوقت دوست ندارد بجز یک استخر ساده برای شنا جای دیگری برود، کلا" جان دوست است و از هیجان خوشش نمی آید.

برعکس پسرم سقوط آزاد را شاید هشت بار رفت و یا آن یکی هایی که شبیه سقوط آزاد بودند و بشدت پرتاب می شدی پایین.

من خودم رفتم داخل قفس سقوط آزاد ولی در آخرین لحظات پشیمان شدم چون خیلی ترسناک بود ولی وای خدای من وقتی زیر پایم خالی شد و افتادم بقدری پرسرعت بود که حتی نتوانستم جیغ بزنم و رسیدم پایین آنموقع حالا جیغ نزن کی بزن و خیلی جالب بود.

ناهار هم در همان جا خوردیم و چقدر جذاب بود فست فودش.

کلاً هم  هر گوشه ای از پارک شخصی به خدمت و راهنمایی آماده بود، همه جا پاکیزه و تمیز، و حتی آن افراد کنار تک تک سرسره هایی که چندان هم خطرناک نبودند برای بچه ها ایستاده بودند برای مراقبت.

بی‌بی سیترهای همراه هم به وفور یافت می شد، از یکی شان پرسیدم گفت من ساعتی ده دلار چارج می کنم برای نگهداری فرزندان توریست ها هرکجا که باشد، و مسلط به بیان انگلیسی، ولی ما خودمان  بجز بی‌بی سیترهای داخل رزورت هرگز به گزینه های بیرون فکر هم نکردیم.

خلاصه که تا ساعت پنج که می بست خودمان را هلاک کردیم و پسر خان حاضر نبود از آنجا دل بکند و بالای داخلی ران هایش قرمز و دردناک شده بود نمی دانم بر اثر چه بود، شاید همان با سرعت پرتاب شدن های مکرر، ولی باز هم دلش نمی آمد بیرون برویم.

روز دوم رفتیم به دیدار اوبود، اوبود منطقه اصلی تفریحی بالی هست که شامل مزارع تپه ای برنج، تاب های بزرگ یکنفره و خانوادگی، جنگل میمون ها، چندین معبد بزرگ و معروف، دروازه بهشت، کارخانه های نقره سازی و بازارهای جذاب توریستی بالی هست.

ما برای آن روز یک ماشین با راننده و مترجم بوک کرده بودیم از همان آژانس هوایی که بلیط مان را خریدیم و در بالی به استقبال مان آمد و دلارمان را چینج کرد، مترجم زن خیلی مهربان و باشخصیت بودو ما در تمام مسیرها با او از دیده ها و برداشت های خود راجع به بالی می گفتیم و از او راجع به چیزهایی که می دیدیم می پرسیدیم.

قیمت کرایه ماشین و دستمزد مترجم که تور لیدر هم بود برای یک روز کامل هشتاد دلار بود که پرداخت کرده بودیم، آب بمقدار لازم داخل ماشین گذاشته بودند و ماشین هم تمیز بود. و تمام ماشین هایی که ما در بالی سوار شدیم کولر دار بودند.

جنگل میمون ها مکانی هست که گونه خاصی از میمون ها سکونت دارند و در طول سال‌های زیاد دولت روی آن قسمت از بالی سرمایه گذاشته و با حفظ طبیعت بکرش، بعضی آثار هنری مثل مجسمه های مختلف از خدایان شان و تمثال های مذهبی و فرهنگی شان را به طبیعت افزوده، و در تهیه غذا و مراقبت از سلامتی و امنیت میمون ها بودجه گذاشته.

اینطوری هست که از داخل جنگل و در مسیرهای مشخص عبور می کنی و میمون ها دارند زندگی شان را می کنند، بعضی اجتماعی ترند و ممکن است بپرند روی شانه ات و بعضی وحشی ترند و ممکن است چنگ بزنند یا وسایلی مثل عینک و جواهرات را بدزدند.

در هنگام ورود مترجم بهمان گفت هرگز به چشم های میمون ها خیره نشوید تا اتفاق بدی نیفتد.  

خدایی خیلی بامزه و ناز بودند مخصوصا" میمون های مادر و نوزادهای چسبیده به سینه شان!

برای مزارع گندم و قسمت عکاسی اش ما یک حد وسط را انتخاب کردیم، نفری چهل دلار دادیم و وارد محوطه عکاسی شدیم، در قسمت های مختلف تاب ها و مکان های مشخصی برای عکاسی طراحی کرده بودند، برای من و دختر لباس کرایه موجود بود و من رنگ قرمز را انتحاب کردم، لباسی با دامن بسیار دنباله دار بلند سرخ که وقتی سوار تاب تک نفره می شدیم دو نفر از دو طرف مسئول به هوا پرتاب کردنش بودند تا در عکس رویایی تر شود، عکس ها را هم عکاس خودشان با گوشی مان می گرفت.

هوا کلا" شرجی و گرم بود ولی با همه آن سختی اش برنامه بشدت هیجان انگیز و دوست داشتنی بود و بچه های قند و نبات و همسر باحوصله ام پا به پای من از این تپه به آن تپه می شدند.

واقعا" سفر رویایی ای بود و من تجربه های خیلی جدید و منحصربفردی داشتم من جمله پوشیدن آن لباس که نسبتا" باز و رها بود برای اولین بار بدون هیچ قیدی، رها و آزاد...

بقول همسر چه عکس هایی هم گرفتیم!

داخل خود رزورت سنتر هم یک پک عکاسی گذاشته بودند و عکاس نیم ساعت عکاسی رایگان انجام داد با یک عدد عکس رایگان چاپی، اما چه کسی می تواند پس از دیدن عکس های ادیت شده سفارش چاپ و یا درخواست گرفتن کپی شان را نکند.

بیست عکس چاپ کردیم به دویست دلار و کیفور شدیم با عکس های آتلیه ای مان!

در کل سفر فرصت جداگانه ای برای خرید نگذاشته بودیم چون هوا بشدت شرجی و آلوده بود اما در زمان های مختلف بین روزمان جا دادیم.

هم خودم و هم همسر به آرایشگاه رفتیم و موهایمان را مرتب کردیم ، همسرم بعد از حدود ده سال که مداما" موهایش را می تراشید یکماه قبل سفر به درخواست بچه ها(!) گذاشته بود دربیاید و رفتیم آرایشگاه تا مرتبش کند.

از مدتها قبل از سفر چند طرح تتو دیده و پسندیده بودم، یکی از بزرگترین جاذبه های دیگر توریست های استرالیایی در بالی همین تتوی حرفه ای و ارزان است، از دوستم آدرس مکان شان را گرفته بودم و به سه تا از بهترین ها سر زدم و طرح هایم را دادم و آخر سر به یکی شان اعتماد کرده و سه تا تتو گرفتم، یکی اسم بچه هایم روی بازوی چپ بشکل زاویه قائمه طوری که آخر اسامی شان که " ان" است به هم ختم شود و در هم ادغام، یکی جمله انگلیسی" پروتکت یور پیس" روی پشت مچ پای راستم و یک قلب کوچولو روی رد سوختگی دست چپم!

همه اش باهم صد و بیست دلار!

هم خودم و هم همسر نفری دو ساعت ماساژ تایلندی گرفتیم که داخل خود رزورت سنتر بود و چه چیز جالبی بود که تابحال تجربه نکرده بودم آن هم به چه قیمت خوبی( هشتاد دلار نفری)!

خلاصه که برای هشت شبانه روز از زندگی ماشینی تکراری مان پرت شدیم به کلی آرامش و خلسه!

هر روز هم بچه ها حتما" داخل استخر خود رزورت می شدند حداقل برای ساعتی!

بیشتر صبحانه ها را در همان رستوران اولی خوردیم، دوتای دیگر را یکبار امتحان کردیم و نپسندیدیم، برای شام تمام روزها بالاتفاق در بیرون از رزورت چیزی خوردیم، مک دونالد و کی اف سی اش را تجربه کردیم و یکی دو رستوران دیگر را، جالب بود که این دو قلم رستوران زنجیره ای دنیا در بالی همراه ساندویچ و چیپس هایش برنج هم داشتند!!!

مردمان بالی بی نهایت ساده و مهربان از هر قوم و مذهبی با صلح و صفا در کنار همدیگر زندگی می کردند، بخش زیادی هندو، مسلمان، بودایی و مسیحی همه در کنار هم، هر صد متر یک معبد کوچک هندو موجود بود و کاسبان محل هر روز برای خدای خود نذر می کردند و در ظرف های حصیری کوچک آب و نان و عود و شمعی می گذاشتند!

با اینکه آزادی پوشش در کشورشان هست ولی من خیلی کم دیدم که حتی جوان ها لباس های باز و مدرن پوشیده باشند  برعکس توریست ها که بدلیل شرجی بودن و گرما نفری یک برگ چسبانده بودند به قسمت های جنسی و در رفت و آمد بودند.

یکروز هم رفتیم باغ وحش بالی، خیلی از حیوانات را از نزدیک و برخی را از بیرون قفس دیدیم، در بخش یک جفت شیر، یک خانواده داشتند به کمک مسئول آن بخش به شیر غذا می دادند و واقعا" وحشتناک و دلچسب بود، با فاصله فقط یک نرده فلزی ضخیم از شیر جدا بودیم( نرده ها مثل حفاظ نعوذ بالله مقبره ائمه محکم و شبکه شبکه بود) و مسئولش گوشت را به سر یک سیخ محکم فلزی متصل می کرد و از ارتفاع مشخصی میداد دست آن شخص و شیر برای بدست آوردنش می پرید و غرش می کرد!

قیمت ها نسبت به استرالیا خیلی پایین بود گرچه ما خرید چندانی نکردیم، ولی با اینکه هرگز بنده هیچ برند و طرح و لوگویی نیستیم باز در دام خرید یکی دو عدد کیفِ فیک برند هم گرفتار آمدیم و خریدیم، اینجا هم هرکجا دستمان گرفتیم راست و حسینی گفتیم از بالی فیک خریدیم!

بالی است و بازار فیک هایش که آن هم درجه بندی دارد، فیکِ نزدیک به اصل و فیک دور و فیکِ خیلی تابلو!

روز پنج شنبه هم بازگشتیم به کشور عزیز پهناورمان و چقدر خوب است که ماشین را داخل خود پارکینگ هواپیما پارک کرده باشی، انگار همین که وارد ماشین می شوی، رسیده ای خانه!

خانه هم که رسیدیم، چون تمیز و نونوار بود یک حالی بهمان دست داد بی نظیر!

امیدوارم تکرار کنیم از این سفرها که بی حد نیاز داریم‌.