ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از رخوتِ این روزها

خیلی ننوشتم، چون خیلی بد بوده ام، نمی دانم آخرین پستم چه تاریخی بود، فقط یادم هست خواهر آمده بود،  من کماکان منتظرخروجی ام، فکر کن ویزای دولت استرالیا را بعد از تنها گذراندن یک مقطع سه ماهه دریافت کنی بعد برای کسب اجازه خروج از کشور ایران تا الآن که دو ماه است منتظر مانده باشی بدون اینکه مرجعی پاسخگو باشد و به تلفن هایت پاسخ درستی بدهند، همسر خان می گوید باید از اول رشوه میدادی، رشوه به بزرگترین مرجع مرتبط با ما اتباع بیگانه و بدتر از بیگانه بودن، افغان بودن، ولش، من که می دانستم طول می کشد و تصور این گیجی را داشتم ولی همسر انگار رسما" از من کم طاقت تر است در اکثر ابعاد زندگی، گاهی اوقات مثل سگ از این صبوری ام بدم می آید، گاهی باعث سوء تفاهم می شود، ولی نمی دانم چرا از وقتی یادم می آید من آدم صبوری بوده ام، در برابر بی تعهدی ها، بی نظمی ها، سرویس بیش از ده دقیقه که دیر می کرد همکلاسی می رفت خانه اش اما من می گفتم شاید تا دقیقه ای بعد برسد، بعد نمی رسید و سر از نیم ساعت در می آورد من همانجا می نشستم، بعد سرویس بعلت دیر کردن می رفت تا دم در همکلاسی برش می داشتیم، در برابر پاسخ اداری شنیدن و طی پروسه شدن هم همیشه آخرین صدا مال من است، قانعم به بی ریخت بودن شرایط، نه اینکه تلاشی نکنم، تلاشم را می کنم ولی وقتی که کاری از دستم بر نمی آید صبر می کنم، و نق نمی زنم، شرایط را می پذیرم، و یادم نمی رود که این اتفاق در جهان سوم خیلی تکرار می شود، و وقتی دستت زیر سنگ هم باشد نباید دم برآوری.

خلاصه جریان طوری است که من هیچ حس خاصی مبنی بر رفتن ندارم  و رونده بودنم مشهود نیست، از بس با خودگفته ام اینبار آخری خواهد بود که مثلا" فلان جا می روم یا فلان فرد را می بینم چون ممکن است خروجی ام بیاید و سریعا" بروم ولی نشده است و هی آدمها را باز دیده ام و جاها را باز رفته ام، و انگار گناه کبیره ای کرده باشم از نرفتنم و ملت تعجب می کنند از هنوز بودنم!

ولی یک چیز را خوب فهمیده ام در این جریان و آن هم این است که خدا بدجوری جای حق نشسته است و خوب می داند چه کاری و کی بکند، و حاضرم قسم بخورم که به این ایمان دارم که تمام کارهایش و تمام زود شدن ها و دیر شدنهای کارهایم بی علت نیست، حالت روانم قبل از اینکه اینقدر خروجی ام دیر بشود گناه کارانه بود، گناه کارانه بابت رفتن و نماندن و احساس گناه برای دختر نداشتنِ مادرم، مادر نداشتنِ بچه های برادر و تنها شدن برادرها و هزار و یک دلیل دیگر، غصه می خوردم، آنقدر غصه خوردم و غصه خوردنم تکرار شد که رسیدم به آخرش، این روزها دیگر به باورِ رفتن رسیده ام، به دل کندن، یعنی دل کندم دیگر، سپردم شان به خدا، ولو مقطعی، و گرچه تابحال نگفته ام خدایا داستان را خاتمه بدهد اما به انتها رسیده ام، تعلق خاطرندارم، گرچه نمود ظاهری ندارد ولی کنده و رفته ام...

گربه بدجوری به من و من بدجورتری به او وابسته شده ایم، نصف شبها بیاد مادرش خور خورش براه می افتد، با دستها روی بدنت هر جا که پیدا کند فشار می دهد، خور خور می کند، و اگر انگشتت را دم دست دشته باشد لیس می زند و گاز می گیرد، مادرم گفت این کار یعنی دارد ادای شیر خوردن را در می آورد چون زمانی که نوزاد بوده و کنار مادرش بوده با فشار آوردن به سینه مادرش شیر بیرون می زده، دلم خیلی برایش سوخت، سعی کردم این حالت را در گربه های قبلی ام بیاد بیاورم یادم نیامد، قبلی ها یک خرس قهوه ای داشتند موقع خور خور به او می چسبیدند ما نفهمیدیم که دستانشان را هم به خرسی می زدند یا نه، فقط مکیدن را خوب می دیدیم.

رامبد جوان هم وطنانم را برای خندوانه دعوت کرده بود، اقوال زیاد بود، من چند نکته به ذهنم رسید، یکی اینکه حتی دوست و همشاگردی ایرانیِ دوران لیسانس من هم فهمید که بیشتر افرادی که دعوت شده بودند از کارگران بی مدرک و درواقع محروم ترین قشر مهاجرین افغانستانی بودند و بین شان کمتر چهره تحصیلکرده می توانستی ببینی، نگویید که از چهره چطور می توان سطح تحصیلات را دریافت که من دانستم و فهمیدم، از حتی شیوه دست زدن و خندیدن آن بندگانی که در صفحه رامبد جوان ظاهر شدند پیدا بود تازه از دهات شان توسط قاچاق بر به اعماق تهران پیاده شده اند، قصدم اهانت به هم میهنان عزیزم نیست حتی به رامبد جوان هم نیست اتفاقا" بنده از دلِ این انتخابِ آقای جوان به این نکته رسیدم که اصلا" قصد بر چنین گزینشی بوده است تا چهره مظلوم ترین افرادو آسیب پذیرترین اقشارِ جامعه مهاجرین به ملت ایران نمایش داده شود، شاید برای دوست و همکلاسیِ من و رامبد جوان خندیدن با من و امثال من که هم رفتارم ایرانی است هم حرکاتم هم طرز خنده و صحبت کردن و اعتماد بنفسم، راحت باشد و خیلی از ایرانی ها با امثال من اصلا" احساس نکنند با یک مهاجر افغانستانی روبرو هستند، مهم این است که جامعه ایران با این قشر از جامعه هم بتواند بخندد و بخنداند، بتواند بعنوان انسان هایی که خیلی محرومیت کشیده اند هم به شکلی برخورد کنند که با منِ اتوکشیده دماغ عمل کرده از خود راضی! رامبد جوان بنشیند کنار افغانستانی های بسیار ساده که مهمان ویژه اش با سادگی از غذای من درآوردی اش بگوید و اصلا" فکر هم نکند چقدر می تواند بهترین غذای من در آوردی اش که با کچالو و پیاز و تخم مرغ است، بی کلاس باشد و حتی هم وطنان شهری اش ازش ننگشان بیاید و خجالت بکشند، اینجای قضیه منظورم خودم نیستم، حقیقت این است که این قشری که در صفحه تلویزیون ظاهر شدند در مملکت خودشان هم جزء محروم ترین ها از نظر طبقات اجتماعی اند و یکی از دلایل مهاجرتشان به ایران و دیگر جاها علاوه بر دلیل اصلی که جنگ باشد شدت تبعیضی است که به جامعه شیعه و مخصوصا" جامعه هزاره افغانستان اعمال می شود،  جامعه ای که نخبه های فکری و علمی بسیاری دارد اما همیشه در تاریخ افغانستان زیر بدترین تبعیضات دست و پنجه نرم کرده و می کنند. خانواده من حین دیدن برنامه اشک در چشم داشتند، با دیدن شعف و شادمانی خالص و بی ریای هم وطنان مان، مخصوصا" آن قسمت که با خواننده همراهی می کردند و مخصوصا" یکی شان که شدیدا" رفته بود توی حس.




شرح این روزهای داغ!

صبحگاه بیست و دوم ماه رمضان است، دو روز پیش خواهر و خواهرزاده ها آمدند مشهد، امشب افطاری داریم، دست و بالم بخاطر بچه گربه زخمی است، در ضمن پسر از آب در آمد، بعد از اینکه برایش اسم نازی را انتخاب کردیم فهمیدیم، برادر اشتباهی فکر کرده بود دختر است، خواهر خانم کشف کرد که جناب مذکر تشریف دارند، و چه پسر بچه پر انرژی و شوخ و شنگی هم هست، رسما" از ساعتهای سه و چهار صبح مستی اش اوج می گیرد و چنان سراسر اتاق و پشت بام را می دود و دنبال شیطنت و بازی است که نگو، یک شب که تمام اهل منزل برای افطاری رفته بودیم و خانه نبودیم و دیروقت برگشته بودیم افسرده شده بود و بمحض رویت ما ناله و شکایت می کرد، برادر از دستش عاصی شده و می گوید می برمش، اما من خیلی دوستش دارم با اینکه واقعا" انرژی می خواهد نگهداری ازش!

رفتم توی پست های اخیرم ببینم راجع به این نوشته ام یا نه دیدم تا چهار پنج پست اخیر ننوشته ام، که، همسر از ابتدای این ماه جاری میلادی رفته توی خانه مان نشسته، خانه ای که اجاره کرده است تا من بروم، ابتدای امر دوست داشتم خانه مان خانه باغ باشد، ویلایی، از اینها که حتی کمی از شهر دورترند، آرام و سر سبز، بعد به این نتیجه رسیدم که رسیدگی به یک فضای باز دور تا دور منزل مسکونی بنام حیاط یا باغ برایم سخت است و حوصله اش را ندارم، بعد هم که هی دیدم از توی حیاط همسر دوچرخه اش را دزدیدند و هی کفش هایش را از توی جا کفشی بیرون در زدند و بعد هم ماشین را داغان کردند نظرم بیشتر عوض شد، همسر هم به همین نتیجه رسید، که برای آغاز باید با آپارتمان آنهم در مرکز شهر شروع کنیم، و این خانه را یافت و اجاره کرد، یک خواب است و نوساز، و ما اولین نفرهایی هستیم که می رویم داخلش برای زندگی، دو در ورودی دارد، یکی از داخل پارکینگ و یکی از داخل خیابان، و چون طبقه اول هست یک حیاط نسبتا" بزرگ هم دارد، یعنی اول از نرده ها وارد آن حیاط می شوی بعد وارد منزل، و هال و اتاق خواب در امتداد همدیگرند و پنجره های بزرگ دارند، از داخل اتاق خواب یک راهرو  وجود دارد که با گذر ازش می رسی به سرویس بهداشتی، دو طرف راهرو هم کمد دیواری است که درهایش کشویی اند و درواقع هم درند هم آینه، تمام قد! بعد از سرویس به آشپزخانه در دارد و آشپزخانه چسبیده به پذیرایی!

خوشم آمد ازش، این روزها همسر وقت پیدا کند می رود بازار و جنس می بیند و قیمت می گیرد، از پرده و بشقاب بگیر تا مبل و تخت و وسایل برقی، هم سخت است و ترسناک هم خیلی خوشایند و دوست داشتنی، اینکه بایستی روی نقطه صفر زندگی و بروی دنبال لیستی که در دست داری بگردی جهیزیه تهیه کنی!!!

از خروجی اما هنوز خبری نشده، می ترسم یک روزی بدستم برسد و فقط دو سه روز وقت داشته باشم، که بمانم توی آن دو سه روز بلیط بخرم و آماده بشوم یا بروم شهر پدر همسر برای خداحافظی؟!

از شبهای قدر امسال تابحال استفاده خوبی برده ام، شب نوزده رفتیم حرم، و بیست و یکم همین مسجد محله مان، پس از بیست و چند سال، از زمانی که بچه بودم و می رفتم مسجد تابحال دیگر نرفته بودم، امشب هم برای افطار هم برای احیا باز به حرم خواهیم رفت، گرچه افطاری هم داریم ولی کارت دعوت حرم را نباید از دست داد، قرار شد من و برادرزاده بعد از انجام وظایفمان برویم حرم و مادر و خواهر و بقیه به مهمانهایمان برسند!

پ ن: به گربه می گوییم آقای نازی!

پیشنهاد من برای اسمش نباتی است!

دیروز برادر یک گربه آورد خانه، شب هم گذاشت رفت، دیده اید گربه نوزاد از مادرش که دور می افتد، جا می ماند جایی، گیر می کند لای شاخه های درخت یا روی پشت بام چطور جیغ می زند؟ گوشخراش و رقت انگیز، این هم ظاهرا" از مادرش جدا مانده، شاید هم مادرش قصدا" فرستاده بیرون، بعضی وقتها هم خودشان از مقرشان می زنند بیرون و گم می شوند، در هر صورت اینرا پیدا کرده و آورده، دختر زرد و سفیدی است، اتفاقا" چند وقتی بود به برادر گفته بودم گربه ای بیاورد، ما خانواده گربه دوستی هستیم کلا"، قدیم ترها هیچوقت خانه مان بی گربه نبود، توی حیاط قدیمی مان همیشه یک گربه مادر و چندین بچه گربه داشتیم، از اینجا که رفتیم دیگر از گربه مادر و زاد و ولد در خانه های اجاره ای مان خبری نبود اما غیر از این گربه سه گربه دیگر در خانه های مختلف داشته ایم، البته از داشتنِ آخرین گربه تا این گربه خیلی می گذرد، و من خیلی هیجان دارم، دیشب مدتی جیغ زد، به زور بهش چند قطره شیر دادم، رفته بود توی حیاط پشت بام لابلای خنزر پنزرهای مربوط به آشپزی های نذری مادرم، با زحمت بیرون کشیدمش، آوردم گذاشتم داخل حمام، با غذا و یک چیزی که بتواند رویش بخوابد، می ترسیدم بیاورم داخل اتاق و باز فرار کند و لای چیز میزها خودش را جر بدهد، مدتی آرام بود اما باز جیغ و دادش بالا رفت، اینبار آوردمش داخل اتاق و با همفکری برادر اجازه دادیم برود زیر تختش، و جالب بود که بمحض اینکه رفت آن زیر آرام شد، خیال ما هم راحت شد که هم امن است هم راحت است، تنها نکته ای که باید برای گربه های کوچک در نظر گرفت و دنبال کرد جریان پی پی کردنش است، جعبه ای را از خاک پر کردیم و آوردم گذاشتم داخل یک کارتن کنار در اتاق، دیشب لجباز تر از این بود که بشود تربیتش کرد، برادر بعد سحر رفت حرم و سپس خانه دانشجویی اش، و من هم که بعد از سحری آمدم اینجا مادام که خواب بودم خواب اینرا می دیدم، که همه جا را با گوه یکسان کرده، ساعت هشت هم بلند شدم رفتم ظرف شیرش را تازه کردم گذاشتم وسط اتاق، یکبار هم توانستم به زور سر پا بگیرمش، هنوز ترسش نریخته بود ولی دیگر جیغ نمی زد، بعد در طول امروز بین بالا و پایین در رفت و آمد بودم، فکر می کردم باید فقط شیر بخورد که مادر گفت برایش غذا هم ببر، کمی ماکارونی آوردم دیدم خورد، خلاصه در بیست و چهار ساعت اخیر دارم با یک بچه گربه زرد و سفید خوشگل زندگی می کنم، امشب که پشت کامپیوتر نشسته بودم دیدم آمده زیر صندلی و دارد به حرکت پاهایم نگاه می کند، بهش که نگاه کردم باز رفت زیر تخت، خیلی سعی کردم باهاش صحبت کنم، و کردم، دوست داشتم با روی خوش از همان اول بیاید بنشیند روی پایم و من تایپ کنم، ولی خب این بیچاره تا اهلی شود زمان می برد، امشب درست دقایقی قبل از اینکه بیایم راجع بهش بنویسم، دیدم رفت توی جعبه اش و خاکها را کنار زد و خیلی عالی کارش را انجام داد و روی پی پی اش را پوشاند و برگشت، بقدری خوشحال شدم که انگار بچه خودم یاد گرفته جیش اش را بگوید، منتظرم مادرم بیدار شود بهش بگویم و مژدگانی بگیرم، چون مادر میگفت این دیشب آن زیر کارش را کرده است و گمان نمی برم که بتوانید یادش بدهید.

این روزهای داغ

یک. پارسال تمام ماه رمضان را من میزبانی کردم، مادر حال خوبی نداشت، افطاری، سحری، حتی شستن ظرفها، نمی گذاشتم دخترها کاری بکنند، نهایتش چند باری دادم برادرزاده غذا بپزد، پهن بودم روی منوی آشپزخانه، امسال خودم را شل کرده ام، فی الواقع یک چند وقتی است، خدا را شکر من شل کرده ام دختر سفت کرده است، تا امروز که هشتم ماه رمضان است تمام سحری ها را درست کرده و من افطارها را مدیریت کرده ام، وقتش که شده خودشان چیده اند و آمده ایم دور سفره، اشتهای همه هم خوب است، غیر از خودم که با اینکه هنوز روزه دار نیستم احوال بدی دارم و هیچ میلی به خوردن ندارم، می گویم یک چند ساعت دیگر افطار است چیزی می خورم، باز می رود به سحر که هرگز میل ندارم. روزها طولانی اند ولی وقتی تمام شبها را تا صبح بیدار باشی تمام روز را می خوابی، من البته بخاطر مادر و رودربایستی پا می شوم یک چرخی می زنم و مطمین می شوم چیزی خورده اند بعد می روم یکجای دیگر ولو می شوم، دختر ها رسما" تا چهار یا پنج عصر می خوابند!!!!

دو. دخترک می گوید چه جالب است مادر این مائده در پرده نشین، خود دخترش چادری است مادرش مانتویی، تازه خودش عروس یک حاج آقای روحانی است، می گویم کجایش جالب است؟ نگاهی به دوروبر خودت هم بیندازی از این پارادوکس ها زیاد می بینی، خب مادرش عقایدش با دخترش یکی نیست، همانطور که مادرش حق دارد مثل خودش باشد دخترش هم حق دارد، این وسط مهم این است که هر دو همدیگر را قبول داشته باشند، و بتوانند عواطف مادر دختری شان را در کنار تفاوت فکری شان مدیریت کنند، بعد در دل گفتم،" خیلی سخت است، و بعضی وقتها نمی توانی تفاوت فکری ات با پاره تنت را قبول کنی و عقایدت را برداری بگذاری داخل بقچه بعد عزیزت را بگذاری ورِ دلت و بقچه محکم باشد و رابطه تان محکم باشد و باهاش بخندی و خوش باشی، نمی شود گاهی، تو سجاده آب بکشی و هزار سال با دعای سحر نوستالوژی بزنی و او پای منبر و بالای منبر برخی دیگر باشد، مگر اینکه عزیزت خیلی مراعاتت را بکند و تو هم خیلی مراعاتش را بکنی، و اصلا" پیش نیاید که مجبور باشی خودت را بریزی روی میز و شرح دهی، و او هم، فقط از اصل حال هم خبر بگیرید و هیچ بحث و صحبتی غیر از خودم و خودت نزنید تا اصطکاک عقیدتی پیش نیاید، فقط دوست داشته باشید همدیگر را، و به هم، احترام بگذارید حتی اگر به عقاید هم احترام نمی گذارید!!!!!" اگر بشود!!!!!!!

سه. دختر آمد که، دخترک رفته حمام تیغ را برداشته زده به صورتش بعد نصف ابرویش را زده و الآن ریده، دوازده سالش است، هنوز بسراغش نرفته بودم ، داشتم آخرین پیام همسر را می خواندم که در جواب اینکه چرا صدایت گرفته بود نوشته،" فکر می کنم پریودم و وقتی تمام می شود که تو بیایی،"  دختر آمد که فکر کنم دخترک پریود شده است................

اگر یک درصد هم از ترس توبیخ بابت ابرو باشد، دوست داشتم می دانستم و قبلش می رفتم بهش می گفتم اشکالی ندارد فقط پریود نشو..........

تولد هم برایم گرفته بودند اهل منزل!

یک. سومین روز ماه رمضان بود که سپری شد، مادرم پنج سال است که روزه نمی گیرد، بعد در طول ماه رمضان اگر البته حالش خوب باشد غصه می خورد که نتوانسته روزه بگیرد، و توفیق عبادت ندارد، این روزها ولی تاب و توان غصه خوردن را هم ندارد، خیلی سخت است کسی از ترسش غصه نخورد که کله پا نشود، می ترسد غصه بخورد حالش بد شود، بعد فکر می کند دارد غصه نمی خورد، ولی دیروز دیدم داشت زمین و زمان را به هم می بافت، از مرد آهنگر پیری می گفت که گاها" دسته چاقو یا ملاقه ای می برد برایش،"بعد از نماز رفتم بهش سر بزنم دیدم از ترس شهرداری در این هوای گرم رودرروی آتش با دهان روزه خیس عرق در را هم بسته است، دلم خیلی برایش سوخت، بعد آمدم میوه بخرم دیدم کارگری با دو هزار تومان از فروشنده تقاضای هندوانه می کرد فروشنده هم گفت نمیشود، هندوانه به آن کوچکی نداریم"، و تا آمده به خودش بجنبد و وارد عمل شود که برای مرد هندوانه بخرد مرد با شرمساری رفته، ناراحتیِ تیز نبودن و اقدامِ بموقع نکردن و دست خالی رفتن مرد را با خود آورده بود خانه!

نهایت تلاشش این است که بخاطر افراد چسبیده به خودش غصه نخورد، می رود غصه ملت را به خودش جذب می کند.

دو. برای سانت به سانت موهایم ارزش قایلم، دوست دارم موهای بلند را، من از لطف خدا هیچوقت در زندگی ام موهای پر پشت نداشته ام، بلند بوده اند اما پر پشت خیر، با همان معمولی بودن و کم پشتی شان بلندش کرده ام، به موهایم نمی رسم اما دوست دارم بلند باشند، رسیده بود تا حد معقولی، یعنی نمی شد گفت کوتاهند، گرچه آنچنان بلند هم نبودند، راضی بودم، فقط دلم خواسته بود پایینش را کمی مرتب کنم و از موهای مرده و مو خوره بزدایمشان، برادر زاده چند وقتی است می رود آرایشگاه، بهش اعتماد کردم، او هم با اعتماد بنفس کامل طی دو مرحله بشکل کاملا" رسمی رید توی سرم، طوری که باید ببرم به کوتاهترین حد ممکن اصلاحش کنم، احساسی که از این رخداد بهم حادث شد البته زیاد طول نکشید، و بهش گفتم خواستم میزان اعتمادم به تو را نشانت بدهم، و بفهمانم حاضرم عزیزترین چیزهایم را در جهت یادگیری ات فدا کنم، امیدوارم بفهمی قدر این را!

سه. دوستان دوران دبیرستان را یکی از بچه هایی که با او در ارتباطم پیدا کرده بود، شش نفر تقریبا"، البته طی این پانزده شانزده سالی که از آن دوران می گذرد گاها" شده است یکی دو تایشان را ببینم، دیدارهای جداجدا داشته باشیم و باز رفته به الآن، یکی شان میزبانیِ جمع را تقبل کرد و چهارشنبه گذشته رفتیم خانه اش، می دانستم دیدار خاصی خواهد بود، نیاز داشتم بهش، راستش من از وقتی از دبیرستان فارغ و به دانشگاه داخل شدم با دوستان مشهدی قطع رابطه شده بودم، شده بودم چون در زمانی که از دبیرستان خارج می شدم موبایل ها به ارزانی و وفور الآن نبود، شماره ثابت نداشتیم حتی، بعد هم که وارد دنیای جدید و دوستان جدید و قوی تری شدم، و استارت دوستی هایی خورد که تا اینک ادامه دارند، دبیرستان در دبیرستان خلاص شده بود، حالا با پنج زن جوان و فرزندانشان روبرو شده بودم، زنانی که غیر از خاطرات دوران دبیرستان هیچ نقطه اشتراکی نداشتم، که البته برای سه چهار ساعت حرف داشتیم برای هم حتی من پرحرف ترین شان بودم، ولی وقتی برگشتم هرگز دلم نخواست حتی یکبار دیگر ببینمشان غیر از همان دوستِ رابط!

چهار. بهش فکر نمی کنم، به اینکه چقدر دلتنگم، به همسر اصلا" فکر نمی کنم، به اینکه چقدر حرف دارم برایش، گاهی حتی فکر می کنم باید یادداشت کنم بعضی چیزها را که حتما" برایش تعریف کنم، بعد با خودم می گویم دوری تمام می شود و یک عالمه وقت خواهی داشت برای تعریف تمام چیزها و لازم نیست یادداشت برداری، بعد یادم می آید که شاید حتی یادم  برود، لااقل احساس های ناشی از برخی چیزها و وقایع را یادم برود.

بعضی وقت ها هم اصلا" نمی توانم تصور کنم یک دنیای خالی از اینهمه ازدحام را، یک دنیای پر از من و او، این که می گویم اصلا" عاشقانه نیست، کمی ترسناک است، مثل آن اولی که از یک دنیا تنهایی می آمدم به یکدنیا شلوغی، الآن ترسناک است از یکدنیا شلوغی و ازدحام وارد یکدنیا آرامش و تنهایی شوم، چیزی که می خواهم بگویم معنایش این نیست که من تنهایی و عاشقانه ها را دوست نداشته باشم، که عاشقش هستم، ولی برایم ترسناک است، وقتی فکر کنم من آن یکدنیا آرامش و عشق و تکیه گاهِ کسی به فرتوتی مادرم هستم که می روم به یکدنیا عشق و آرامش و تنهایی دلخواسته خودم....

همسر ناب ترین عاشقی است که می توانست برای من خلق شود...