ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

تازه یک پسری دارم بنام زَلمَی که پایش را در کابل روی مین از دست داده است.

یک. از صبح که بیدار شدم هوای حرم دارم، خیلی وقت است نرفته ام، شاید یکماه حتی، اصلا" یادم نیست کی رفته بوده ام، مهم هم نیست آخرین بار کی رفته ام، مهم این است که تمام امروز را در هوایش سر کرده ام، و اینطور رفتن ها و قصدها برایم ارزش دارند.

کاری پیش آمد ادامه اش ندادم، و نشد بروم حرم، برادرزاده بزرگ برای سرکشی از اوضاع کوچکتر رفته بود مدرسه اش و با توپ پر برگشته بود، و بعد از شنیدن اوضاعش مجبور شدم تقریبا" دو ساعتی بروم بالای منبر و برایش روضه بخوانم، روضه های تکراری...

دو. می شود برای هر چیزی جوک گفت، هر چیزی را دستمایه سرگرمی و فان کرد، بهش خندید و برای لحظاتی حالش را برد، (هر چند خودم هرگز حاضر نیستم با مسخره کردن دیگران و به اصطلاح سوژه کردن چیزی بخندم)، اما نمی شود وقتی یک داستان همراهش بغض دارد و انسانیت آدم را قلقلک می دهد هم باهاش و بهش خندید، نمی شود وقتی یکی جانش را داده، یا آبرویش رفته، یا جهان بینی و تمام هستی اش به تاراج رفته و شاید هنوز شوک است و شاید داستان مطروحه کل زندگیش و راهش را دستخوش تغییر کند، هم بهش خندید، بسادگیِ یک "هیییسسسسس" که شاید به زعم خود مخترعش خیلی هم نکات درونش دارد و خیلی هم دردناک و تراژدیک است، اما چون برای خنده به بازار می آید خیلی دردناک می شود، دردناک تر از اصل قضیه فریاد زدن یا نزدن حاجی ها...

سه. مدتهاست دارم در خودم راجع به یک سوژه می نویسم، با خودم حرف می زنم، نتیجه گیری می کنم، پست می کنم و تمام می شود اما هیچوقت رسما" ننوشته ام، چون ملاحظاتی دارم، بعضی وقتها از قضاوتها می ترسم گرچه همیشه جارش زده ام و بی هیچ ترسی بیانش می کنم، اما در باب نوشتن و ننوشتنش انگار اگر بنویسم دیگر کار تمام است و تمام تصمیم گیری های مهم و حیاتی من به نوشته شدن یا  نشدن و اقرار و انکار وقایع زندگیم در اینجا متصل و موکول است، یا شاید هم ترسیده ام از منصرف شدن و تغییر کردن صد و هشتاد درجه ای نظرم راجع به امر مطروحه، شاید هم یکی از دلایلش روحیه حساس و بچه دوستِ همسر باشد.

که بارها به نتیجه ثابتی درباره اش رسیده ام، که من علیرغم داشتن یک روحیه فوق مادرانه و فوق دلسوزانه و فوق متعهدانه و خب البته عاشقانه نسبت به یک فرزند بالقوه، نمی خواهم مادر باشم. من در اوایل دهه چهارم زندگیم بعد از کش و قوس های فراوانی نسبت به فرزند، درست در این مرحله که مرحله برداشت نهایی و تصمیم گیری دقیق درباره اش هست به نتیجه خیلی سنگینی از این وظیفه و تعهد رسیده ام، و درست در این برهه از زندگیم دو دختر و دو پسر دوران نوجوانی و یک دختر و یک پسر دوران لیسانس و یک دختر فرضیِ دوران فوق لیسانسم را در نطفه خفه کرده ام، و نمی خواهمشان، که صد البته خیلی غیر انسانی هم بود که بخاطر تمنای قلبی خودم بخواهمشان و حالا هم بخاطر نخواستن قلبی ام نخواهمشان، مهم این است که من در این فصل از زندگی بشدت احساس می کنم اگر فرزندی داشته باشم علیرغم استانداردهای بالایم برای تربیت و بزرگ کردنش، در عمل همه چیزم ضرب صفر خواهد شد.

مستعد یک مکالمه خیلی سالم و عاشقانه هم باشم دنبال یک چیزی ام که طرف را بدَرم، دنبال واژه ام برای نصیحت کردن یک بچه، سر از ناکجا آباد در می آورم، مادرم به اقرار خودش بهم گفت که آنقدر پسش زده ام که دیگر بوسیدنم را از یاد برده است، و در حسرت به آغوش کشیدنم است، این در حالی است که جانم برای اینها که گفتم در رفته است و می رود، گیرم من همین روحیه را با خود تا فرزند داشتن هم حمل کردم، آنوقت است که سرم را بکوبم به دیوار بخاطر خودِ بیرحمم...

یک جای داستان یک شکافی وجود دارد و آن هم رفتن و استیبل شدن شرایط روحی و زندگی ام است، بروم ثابت بشوم، دلم ضعف برود برای بچه های مو بور چشم آبی اوزی، بعد دخیل هم ببندم برای توانایی زاد و ولد، و به پوچیِ این پست بخندم، ولی دقیقا" اینجای داستان یک توجیه دیگر دارد، و آن این است که، فرزند برای بیرون آمدن آدمها از یکنواختی و حتی فوقش تسری خوشبختی شان به یک موجود بی گناه دیگر نیست، گیرم که من تمام آن توانایی های بالقوه ام هم شکوفا شد و خیلی مادر نمونه ای بودم، اگر بچه من یکی مثل خودم وقتی سی و چند سالش شد و گاهی شاید اندازه یک دهم منِ تمامیت خواهِ سختگیر به خودش و زمین و زمان پیچید و گاهی من و پدرش را متهم به بدون اجازه وارد این دنیا کردن، کرد، چه جوابی دارم برای خودم! 

خیلی رومانتیک نیست، فقط خیلی دورنگرانه است، ولی یکی از دلایل محکم بنده سوای تمام اینها این است که آنقدر بچه های بدبخت و ناراضی دیده ام و آنقدر انسانهای بی تعهد و بی منطق را از نزدیک چشیده ام که عقم می آید من هم اندازه آنها انگاشته شوم، انگار من مسئول بی تربیت بودن بچه آنها یا فقر اقتصادی زندگی آنهایم، نمی دانم چیست، باید ریشه یابی شود و روانکاو ببیندَم بفهمم ریشه در چه دارد، انگار کن با خودم عهد ببندم مادام که بچه ای در زندگی ای بی گناه آزار ببیند و تنبیه شود و فقیر باشد و مادر و پدر بی تعهد و بی خاصیت داشته باشد من بچه نخواهم، یک چنین منطقی، حالا هر کس من را می بیند هی می گوید:" وای بچه تو چه بچه ای بشود، و تو چقدر مادری و چقدر دقیقی و چقدر در آن واحد دلسوز و همچنان سختگیری، وای چقدر بچه ات تمیز باید باشد و برای هر چیزی ازت اجازه بگیرد من فدای اون جیگر طلا بشوم".....

پ ن: همسر خان مدتی است اینجا را نمی خواند، یا شاید من اینطور احساس می کنم. مقصد نوشتیم که یادمان باشد.



در اولین جشنواره ادبی نوروز مهاجرین هم شرکت کردیم!

یک. صبح ها وقتی از خواب بیدار می شوم خسته ام، زیر چشم ها یم گود می افتد، انگار تمام شب مغزم بیدار بوده و داشته فکر می کرده، خسته بیدار می شوم و با خود می گویم اشکالی ندارد بعدازظهر می خوابی.

دو. پارسال درست همین روز بود که با دخترها رفتیم بازار برای روز مادر خرید کردیم، وقتی برگشتم مادر خیلی عصبانی و قهر گونه گفت من از درد داشتم می مردم کجا رفتید؟ و من هنوز خیلی خام تر از این بودم که بدانم تا کجایش درد دارد، بعد آرام آرام با پروسه آشنا شدم، سخت بود، اما تمام شد، امروز که داشتم به تفاوتِ این وجه از زندگی مان نسبت به پارسال فکر می کردم خیلی خوشحال شدم، اما خوشحالی ام در چهره ام تاثیری نگذاشت، و کماکان دنبال مانتوی عربی مناسب برای مادر بودم که پیدا نشد، برادرزاده گفت که یکروز بی بی دنبال ساعت بوده و به فکرم رسید فردا بروم دنبال ساعت. فکرِ اینکه روز مادر سال آینده نیستم تا دانه دانه به بچه ها اسمس بزنم که بازارم از طرفتان چی بخرم بحسابتان، نه که دلم بگیرد برای مادر، برای بقیه شان گرفت. شاید هم دقیقا" روزش که شد به صرافت بیفتند، نه من حتما" یادآوری می کنم، نباید نگران باشم، هر کس خدایی دارد، فکر چه چیزهایی را می کنم من...

 تا اینجای پست مربوط به دو روز پیش بود، مانتو عربی و ساعت نخریدم، سر از کت و دامن در آوردم، کت و دامن کاملا" مجلسی طور، تا برای عروسی برادرزاده هم مناسب باشد.

سه. دیروز مشغول خرید بودم که دوستی زنگ زد، حال و احوال و طبق معمول این دوست همیشه می گوید ببینیم هم را، اما این اواخر فهمیده ام مثل یک وظیفه حس می کند باید ببیند من را و دیگر حرفی و کلامی و حسی ما را به هم وصل نمی کند، حلقه اتصالمان از هم گسسته و حرفی نداریم برای هم، در واقع باید بگویم دیگر باهم حال نمی کنیم جز در حد یکربع نیمساعتی، دنیاهایمان تا فوق فوقش سال اول دوم دوره لیسانس یکی بود، حرف هم را می فهمیدیم، بعد از آن صرفا" فکر می کردیم موظفیم از حال همدیگر باخبر باشیم بی قضاوت و بس، اولین باری که دیدم چه از هم دور شده ایم درست سال دوم دانشگاه بود که بازاریاب شده بود و رژ خیلی جیغی میزد و دور خیلی از چیزهایمان را خط کشیده بود. با این وجود باهم بودیم و هستیم ولی این اواخر بدجوری لوث شده است اما آنقدر در خودم حرف زده بودم و تمام نوروز را جایی نرفته بودم و حرفهای درهم نزده بودم با کسی که گفتم الآن ببینیم هم را، تا تو برسی اینطرف شهر من خریدم را کرده ام، و گرچه نکرده بودم اما سوار ماشینش شدن و برای ساعتی دور شدن از خودم را نیاز داشتم شدید.

بهم میگفت سال آینده در چنین روزی را چه کارها کرده ای؟ کجاها رفته ای؟ چه فرق هایی در زندگی ات آمده؟ بنظرت؟ گفتم، هیچ، به اندازه تغییر سال قبل تا امروز، که ذکر لحظه به لحظه اش در خاطرم هست، گفت: قرار است زندگیت از این رو به آن رو شود، اینهمه تغییر، گفتم هر جا بروم دلم بهم چسبیده است، هر کجا که بروم، فهمیدنش خیلی سخت نیست...

چهار. آنوقت ها جوان که بودم چقدر این هوا و بادهایش خلسه آور بود برایم، چقدر بی خودی می شدم، ممکن بود ساعت ها روی بالکن توی خوابگاه بنشینم و باد میانم بپیچد و حس کنم شاعرم، صدای موسیقی توی گوشم مستم می کرد، دیدن دخترهای زیبای جوان که برای وعده دیدارشان با هزار رنگ و لعاب از خوابگاه بیرون می شدند به رقصم وا می داشت، چقدر زیبا بود، بهار چقدر پر معنا بود برایم، الآن هم هست ولی مستم نمی کند دیگر. حتی جوانه هایش...

پنج. همیشه دست و بالم زخمی است، معمولا" بعلت با هیجان و شدید کار کردن و رفتار تند و خشن دستها و تمام وجودم، یک جایی ام به یک جایی گیر می کند و ازینرو بیشتر دست و بالم زخمی اند، چاقویی، کمدی، کفگیری صندلی ای چیزی می خراشد دست و پایم را، امروز اما یک اتفاق سگیِ دیگری روی داد روی صورتم که ورای تمام آن دیگر ها بود، داشتم بلوزم را عوض می کردم که ناخن شستم از بیخ بینی تا کنار لبم را جر داد، به چه عمقی! در حد تجمع خون و بشکل شیار زخم شدنش، چه زن بدفرم غول مآب وحشیانه ای هستم من، روزم مبارک...

پ ن: با اهتمام تمام در چنین روزی بعد از چند ماه بشکل ذهنی درگیر بودن و چند بار تحقیق و تفحص بی نتیجه، توانستم نیم ستِ مورد علاقه ام را بیابم و برای روز زن از طرف همسر جان برای خود بخرم و به خودم بیاویزم. 

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد؟!

از وقتی توی یکی از نوشته های وبلاگی دیدم کسی گفته بود اگر به ساعت نگاه کردیم و ساعت و دقیقه یکی بود یعنی کسی بیادت هست، هر بار به ساعت نگاه می کردم همین اوضاع بود، 11:11، 23:23، 08:08.

یک چند وقتی است هر وقت به ساعت نگاه می کنم یک دقیقه مانده به لحظه ایکه کسی بیادم است!، 11:10، 23،22، 08:07!

بعد مجبور می شوم آن یک دقیقه را خیره به ساعت باشم تا دقیقه و ساعتم یکی شود بعد به این فکر می کنم که الآن کی به فکرم است!

ساعت 00:00 هم اگر اتفاقی چشمم به ساعت خورد آن یک دقیقه را صبر می کنم و همزمان چشمم به ساعت است...

دیروز خواهر و فرزندان و همسرش و امروز نامزد برادرزاده و مادرش به شهر و دیار خود بازگشتند. سرمان خلوت شد، و همزمان بادهای بهاری شدیدی وزیدن گرفته و بارانهای بهاری نیز از پی اش.

اینها را ولش، از بی مضمونی است و اینکه نمی خواهم سیاه نویسی کنم، تابحال شده ابراز احساساتت راجع به یک خبر خوشایند بابت برخی چیزهای دیگر دستخوش تغییر شوند؟ انگار مجبور شده باشی فرمش را تغییر بدهی، خودت را بگذاری در قالب یک شرایط و ابراز هیجانت را مطابق آن قالب شکل دهی؟ اسمش را هم بگذاری "شوک"؟!

ویزایم آمد.

منتظرش بودیم، اما انتظار داشتیم برای مصاحبه بخواهندم و بروم تهران و طی یک پروسه استرس آلود بهم بدهند، بروم دو تا سوال بپرسند بعد بگویند مثلا" هفته بعدی بیا ویزا بگیر، یک طوری که از قبل یک پیش زمینه ای بهم داده می شد بعد اصل قضیه رخ می داد، اما اینگونه نشد و در کمال تعجب ایمیل کردند و تبریک.

بعد من از آنروز تا امروز صرفا" به این فکر کرده ام که آیا باید این موضوع را به کسی نگویم؟ یا بگویم؟ به فامیل نگویم بهتر است یا بگویم؟ چون فعلا" قرار نیست بروم، و منتظر انجام کارهایی از جمله عروس نمودن برادرزاده ام و آن هم معلق به پاس شدن چک صد میلیونی خانواده داماد است، پس نباید هیاهو کنم، تازه دخترخاله داماد و دختر همسایه و خواهر گفته مادرم و کی و کی هم منتظر پروسس ویزایشان هستند، نگویم بهتر است که یکوقتی دل کسی نشکند چون مال خودش نیامده مثلا"، یا حسادت نکنند بخاطر این اقبال!

خبر دادن به خانواده همسر هم به من موکول شده بود، به این فکر می کردم که مثلا" زنگ بزنم بگویم ویزایم آمد خواهند گفت خوب کی می آیی سیر ببینیمت، بیا چند روز و ماه آخر را پیش هم باشیم، که گرچه من هرگز این کار را نمی توانم بکنم ولی همینکه کسی ازم بپرسد کی می آیی اینطرف یا ما بیاییم و بپرسند کی می روی یکجور ترس دارد برایم، فقط به آنطرفیها گفتم و همه گفتند با خیال راحت بمان و از تمام وقت ویزایت استفاده کن که وقتی آمدی آمدی، و سالی دو بار هم برگردی به دامان خانواده مسافری و حسش فرق دارد...

زمانیکه با سوده همکار بودم دختر عشوه ناک(همکارمان) که همسرش در امریکا زندگی می کرد، بعد از گذشت تنها هشت ماه از استخدامش ویزایش رسید، و وقتی ازش پرسیدیم کی می روی با خیال آسوده گفت تا آخر وقت ویزایم صبر می کنم تا اینجا سابقه کاری ام بیشتر شود، بعد هم که رفتم استعفا نمی دهم تا اگر بتوانم بلافاصله بعد از طی مراحل گرین کارت و اقامتم برگردم تا به کارم برسم و همه این توجیهات بخاطر موقعیت شغلی بهتر در آینده بود، و اولویت زندگیش را تشکیل می داد، تازه عروس هم بود و حتی یک شبانه روز با همسرش زندگی نکرده بود، عروس شده و در کابل به درس و کارش رسیده بود، آن موقع من و سوده خیلی تعجب کردیم و حتی بهش گفتیم چطور می توانی یک لحظه هم صبر کنی وقتی ویزایت آمده و همسرت منتظرت است، و چهره خیلی خونسرد و لحن راحتش اذیتم میکرد.

امروز اما خودم همین برنامه را دارم، البته که دلایل من خیلی برای خودم خاص و مهم اند، اینکه نمی شود این ظلم را به خانواده روا داشت که بگذارم بروم و یکی دو ماه بعد هم برادرزاده عروس شود وبرود و خانه یکهو از دو نفر خالی شود، تازه قصدم بر این است که بعد از رفتن برادرزاده یکی دو ماهی لااقل کنار مادرم باشم، باید صبر کنم اوضاع یک حالت ثابتی پیدا کند بعد رفتن برادرزاده، چیزها را در جایگاه های جدیدشان بگذارم، بعضی چیزها را از جایگاه های غبارگرفته ی روانِ اعضای خانه بردارم بعد بروم.

شاید این دلایل من برای عشوه ناک هیچ جایگاهی نداشته باشد ولی برای خود من خیلی مهمند. همانطور که دلایل او برای من.

 مقداری خوشحالم، مقداری می ترسم، مقداری دلهره دارم.

همین...




گزارش

یک. امشب می خواهم برای خواهرم وبلاگ باز کنم، یکی از مشق های عید دوره ای است که می رود، او قلم شیوا و زبان بی تکلف و سبزی دارد، یکی از علاقه مندی های تمام عمرش نویسنده شدن است، چیزی که در پیچ و خم زندگی هنوز در حد آرزو مانده است، نوشته و مقاله و اشعار بسیاری دارد اما تاکنون به شکل حرفه ای کار نکرده، من هیچوقت نمی خواسته ام نویسنده بشوم، همین که برای خودم بنویسم برایم کافیست.

دو. نوروز پر هیاهو و شلوغی داشتیم، خواهر و فرزندانش مهمانمان بودند و نامزد برادرزاده و مادرش، گرچه پاتوق عمده ما نبودیم و در رفت و آمد بودند. خواهر شنبه بلیط برگشت دارند و داماد و مادرش را نمی دانم و بلیط ندارند و تازه نامه تردد هم نگرفته اند و ازینرو دستشان باز است در بازگشت و هی دلشان نمی خواهد برگردند.

چند روز اول عید که بیشتر منزل بودیم و برایمان مهمان می آمد، بعد روز پنجم برای برادرزاده عیدی آوردند و بقول خواهر عجب داستانی دارد ها! باید اسباب پذیرایی فراهم کنی، عده ای را دعوت کنی و خیلی رسمی پذیرایی شوند و دور هم باشیم بعد خاندان داماد سینی های کادو را که در زرورق و گاها" طلق هایی که بدین منظور طراحی شده را بیاورند وسط مجلس بگذارند جلو عروسشان بعد هم یکی یکی به حاضرین نشانش بدهند بعد خانواده عروس هم آنچه برای دامادشان تهیه کرده اند را بگذارند جلو مادر یا خواهر داماد و ملت حاضر در صحنه هم بگویند دست شما درد نکند، تشکر بابت کادوها، و از اینحرفها، بعد هی صبر کنیم خاندان داماد بروند تا بتوانیم با فامیل خودمان راحت تر آجیل بخوریم و پایی دراز کنیم! 

یکشب هم به سفارش خواهر برای اموات و گذشتگانمان ختم قرآن گرفته بودیم و برای اولین بار در این مناسک بجای مردان، از زنهای فامیل دعوت کردیم، یکروز هم رفتیم پیک نیک، به اتفاق کل فامیل که یک اتوبوس می شدیم، و از بد روزگار دقیقا" همانروز که ما برنامه چیدیم و رفتیم انگار از چله چیزی مانده باشد، چنان سردی شد که از تعجب شاخ در آوردیم و تمام مدت چسبیده بودیم به آتشی که گسترده بودیم و تمام وجودمان بوی دود گرفت.

سیزده هم مادر خانم وقت گیر آورده بود و خواهر بزرگ را که تنها فرزند عقیقه نشده اش بود را عقیقه نمود و عقیقه این است که گوسفند یا گاوی را قربانی کنی و طوری گوشت از استخوان جدا کنی که کارد به استخوان نخورد و استخوانی نشکند و بعد تمام استخوانهای خالی را جمع آوری کرده در قبرستان دفن کنی، بدین معنا که دفع بلا شود از جان آن فرزندی که بنامش قربانی می کنی، البته اینبار مادر سفره نینداخت و گوشت ها را تقسیم کرده بین ملت پخش کردیم و تا ظهر مشغول تمیز کاری و مرتب کردن صحن حیاط پشت بام بودیم و سیزده مان اینگونه سپری شد.

سه. سعی می کنم به این فکر نکنم که چقدر دلم برایت تنگ شده است، اصلا" ابعاد دلتنگی را نمی شکافم، راستش خیلی کاربلد شده ام در ابراز خونسردی و بی تفاوتی، آنقدر که گاهی می ترسم نکند در این نقش، همینجا، برای ابد باقی بمانم، همین قدر خشک، همین قدر تودار، همین قدر سخت و نفوذ ناپذیر...

ولی هنوز باید در این نقش باقی بمانم، باید خیلی صبورتر از این باشم، تو هم صبور باش. روزی این بازی ها تمام خواهند شد...

تا کجا باید کشید...

یک. بیرون بودیم که برادر برایم مسیج داد کجایید کی می رسید خانه؟ معمولا" این پیام بیشتر از طرف من برای او می رفت تا او، گفتم بزودی، خیریت است؟ گفت دلم خیلی گرفته زودتر بیا.

آمدم، بخاطر فرخنده بهم ریخته بود، نگذاشت فیس بوکم را چک کنم.

دو. روز دوم عید دوست همیشگی برایم پیام تبریک عید فرستاده بود پشت بندش عکس آزاده نامداری که در اینستاگرامش گذاشته با نوشته اش، گفتم کارت تبریک جدید است؟ گفت نه چون پیگیرش بودی و از این زوج خوشت می آمد برایت فرستادم.

گفتم این روزها هیچ چیز غیر قابل باور نیست، دیگر درون آدم ها را نمی شود از چشم هایشان دید زد، چشم ها از یک ردیف خمارند، خیلی برایم شگفتی نداشت عکس، چرا که در روزمره های شخصی ام عینش را دیده و می بینم.

سه. همسر بعد از برگشت از سفرش به استرالیا ریش و سبیل کم پشتِ زردش را از بیخ زده بود، عکس هم فرستاد و پشت بندش ویدیو کال کردیم و به دیدار بی ریشش نایل شدیم، خوشم نیامد، لخت و برهوت بنظر می رسید، ترس بیشترم از این بود که با آن صورت عریض و پهن، بینی تازه تراشش جور دیگری جلوه کند، ولی خودش خوشحال بود از این ابتکارش و مصر بر ادامه این شیوه زندگی اش، حتی جروبحث کردم که پس برو برای هر کسی اینطور دوست دارد بگذار بماند و من دوست ندارم و از این اراجیف و مزخرفات. امروز توی دلم داشتم باهاش صحبت می کردم و ازش می خواستم هرگز نگذارد ریش هاش از نیم میلیمتر تجاوز کنند و نرسیده هر روز بزندشان، اصلا" واجبی بگذارد تا از بیخ و بن عقیم شوند، شاید هم آمدم باهم رفتیم لیزر کردیم تا برای ابد ازشان خلاص شویم تا هرگز شبیه با ریش های گندیده این روزگار نشود، هیچوقت بخاطر داشتن ریش باریشه و با اصل و نسب و با آداب فرض نشود، هیچوقت هیچکس بخاطر داشتن محاسن بهش احترام نگذارد اگر حتی از بین تمامشان نصفشان مانند این کرم پشمالویی اند که من اخیرا" با او آشنا شده ام و چهره واقعی اش را می بینم...

 چهار. دوست همیشگی ام! من حتی برخی از مگوهای ذهنم را بعد از گذشت سالی از هضمش بر خود، برای همسر می گویم، هیچوقت فکر نکن اینی که باهاش زندگی کرده ای، سر کار رفته ای، شب نشینی داشته ای، رقصیده ای، ترسیده ای، گریسته ای، این ساغر، یک ساغرِ تمام قد است، نصفم درون زمین خوراک جانوران است، با نصف بیرونی ام می نویسم، زندگی می کنم، گاهی می خندم و گریه می کنم، و این را هم بدان هیچوقت نخواهد رسید که ساغرِ تمام قد را ببینی و نشکنی...