از وقتی توی یکی از نوشته های وبلاگی دیدم کسی گفته بود اگر به ساعت نگاه کردیم و ساعت و دقیقه یکی بود یعنی کسی بیادت هست، هر بار به ساعت نگاه می کردم همین اوضاع بود، 11:11، 23:23، 08:08.
یک چند وقتی است هر وقت به ساعت نگاه می کنم یک دقیقه مانده به لحظه ایکه کسی بیادم است!، 11:10، 23،22، 08:07!
بعد مجبور می شوم آن یک دقیقه را خیره به ساعت باشم تا دقیقه و ساعتم یکی شود بعد به این فکر می کنم که الآن کی به فکرم است!
ساعت 00:00 هم اگر اتفاقی چشمم به ساعت خورد آن یک دقیقه را صبر می کنم و همزمان چشمم به ساعت است...
دیروز خواهر و فرزندان و همسرش و امروز نامزد برادرزاده و مادرش به شهر و دیار خود بازگشتند. سرمان خلوت شد، و همزمان بادهای بهاری شدیدی وزیدن گرفته و بارانهای بهاری نیز از پی اش.
اینها را ولش، از بی مضمونی است و اینکه نمی خواهم سیاه نویسی کنم، تابحال شده ابراز احساساتت راجع به یک خبر خوشایند بابت برخی چیزهای دیگر دستخوش تغییر شوند؟ انگار مجبور شده باشی فرمش را تغییر بدهی، خودت را بگذاری در قالب یک شرایط و ابراز هیجانت را مطابق آن قالب شکل دهی؟ اسمش را هم بگذاری "شوک"؟!
ویزایم آمد.
منتظرش بودیم، اما انتظار داشتیم برای مصاحبه بخواهندم و بروم تهران و طی یک پروسه استرس آلود بهم بدهند، بروم دو تا سوال بپرسند بعد بگویند مثلا" هفته بعدی بیا ویزا بگیر، یک طوری که از قبل یک پیش زمینه ای بهم داده می شد بعد اصل قضیه رخ می داد، اما اینگونه نشد و در کمال تعجب ایمیل کردند و تبریک.
بعد من از آنروز تا امروز صرفا" به این فکر کرده ام که آیا باید این موضوع را به کسی نگویم؟ یا بگویم؟ به فامیل نگویم بهتر است یا بگویم؟ چون فعلا" قرار نیست بروم، و منتظر انجام کارهایی از جمله عروس نمودن برادرزاده ام و آن هم معلق به پاس شدن چک صد میلیونی خانواده داماد است، پس نباید هیاهو کنم، تازه دخترخاله داماد و دختر همسایه و خواهر گفته مادرم و کی و کی هم منتظر پروسس ویزایشان هستند، نگویم بهتر است که یکوقتی دل کسی نشکند چون مال خودش نیامده مثلا"، یا حسادت نکنند بخاطر این اقبال!
خبر دادن به خانواده همسر هم به من موکول شده بود، به این فکر می کردم که مثلا" زنگ بزنم بگویم ویزایم آمد خواهند گفت خوب کی می آیی سیر ببینیمت، بیا چند روز و ماه آخر را پیش هم باشیم، که گرچه من هرگز این کار را نمی توانم بکنم ولی همینکه کسی ازم بپرسد کی می آیی اینطرف یا ما بیاییم و بپرسند کی می روی یکجور ترس دارد برایم، فقط به آنطرفیها گفتم و همه گفتند با خیال راحت بمان و از تمام وقت ویزایت استفاده کن که وقتی آمدی آمدی، و سالی دو بار هم برگردی به دامان خانواده مسافری و حسش فرق دارد...
زمانیکه با سوده همکار بودم دختر عشوه ناک(همکارمان) که همسرش در امریکا زندگی می کرد، بعد از گذشت تنها هشت ماه از استخدامش ویزایش رسید، و وقتی ازش پرسیدیم کی می روی با خیال آسوده گفت تا آخر وقت ویزایم صبر می کنم تا اینجا سابقه کاری ام بیشتر شود، بعد هم که رفتم استعفا نمی دهم تا اگر بتوانم بلافاصله بعد از طی مراحل گرین کارت و اقامتم برگردم تا به کارم برسم و همه این توجیهات بخاطر موقعیت شغلی بهتر در آینده بود، و اولویت زندگیش را تشکیل می داد، تازه عروس هم بود و حتی یک شبانه روز با همسرش زندگی نکرده بود، عروس شده و در کابل به درس و کارش رسیده بود، آن موقع من و سوده خیلی تعجب کردیم و حتی بهش گفتیم چطور می توانی یک لحظه هم صبر کنی وقتی ویزایت آمده و همسرت منتظرت است، و چهره خیلی خونسرد و لحن راحتش اذیتم میکرد.
امروز اما خودم همین برنامه را دارم، البته که دلایل من خیلی برای خودم خاص و مهم اند، اینکه نمی شود این ظلم را به خانواده روا داشت که بگذارم بروم و یکی دو ماه بعد هم برادرزاده عروس شود وبرود و خانه یکهو از دو نفر خالی شود، تازه قصدم بر این است که بعد از رفتن برادرزاده یکی دو ماهی لااقل کنار مادرم باشم، باید صبر کنم اوضاع یک حالت ثابتی پیدا کند بعد رفتن برادرزاده، چیزها را در جایگاه های جدیدشان بگذارم، بعضی چیزها را از جایگاه های غبارگرفته ی روانِ اعضای خانه بردارم بعد بروم.
شاید این دلایل من برای عشوه ناک هیچ جایگاهی نداشته باشد ولی برای خود من خیلی مهمند. همانطور که دلایل او برای من.
مقداری خوشحالم، مقداری می ترسم، مقداری دلهره دارم.
همین...
یک. امشب می خواهم برای خواهرم وبلاگ باز کنم، یکی از مشق های عید دوره ای است که می رود، او قلم شیوا و زبان بی تکلف و سبزی دارد، یکی از علاقه مندی های تمام عمرش نویسنده شدن است، چیزی که در پیچ و خم زندگی هنوز در حد آرزو مانده است، نوشته و مقاله و اشعار بسیاری دارد اما تاکنون به شکل حرفه ای کار نکرده، من هیچوقت نمی خواسته ام نویسنده بشوم، همین که برای خودم بنویسم برایم کافیست.
دو. نوروز پر هیاهو و شلوغی داشتیم، خواهر و فرزندانش مهمانمان بودند و نامزد برادرزاده و مادرش، گرچه پاتوق عمده ما نبودیم و در رفت و آمد بودند. خواهر شنبه بلیط برگشت دارند و داماد و مادرش را نمی دانم و بلیط ندارند و تازه نامه تردد هم نگرفته اند و ازینرو دستشان باز است در بازگشت و هی دلشان نمی خواهد برگردند.
چند روز اول عید که بیشتر منزل بودیم و برایمان مهمان می آمد، بعد روز پنجم برای برادرزاده عیدی آوردند و بقول خواهر عجب داستانی دارد ها! باید اسباب پذیرایی فراهم کنی، عده ای را دعوت کنی و خیلی رسمی پذیرایی شوند و دور هم باشیم بعد خاندان داماد سینی های کادو را که در زرورق و گاها" طلق هایی که بدین منظور طراحی شده را بیاورند وسط مجلس بگذارند جلو عروسشان بعد هم یکی یکی به حاضرین نشانش بدهند بعد خانواده عروس هم آنچه برای دامادشان تهیه کرده اند را بگذارند جلو مادر یا خواهر داماد و ملت حاضر در صحنه هم بگویند دست شما درد نکند، تشکر بابت کادوها، و از اینحرفها، بعد هی صبر کنیم خاندان داماد بروند تا بتوانیم با فامیل خودمان راحت تر آجیل بخوریم و پایی دراز کنیم!
یکشب هم به سفارش خواهر برای اموات و گذشتگانمان ختم قرآن گرفته بودیم و برای اولین بار در این مناسک بجای مردان، از زنهای فامیل دعوت کردیم، یکروز هم رفتیم پیک نیک، به اتفاق کل فامیل که یک اتوبوس می شدیم، و از بد روزگار دقیقا" همانروز که ما برنامه چیدیم و رفتیم انگار از چله چیزی مانده باشد، چنان سردی شد که از تعجب شاخ در آوردیم و تمام مدت چسبیده بودیم به آتشی که گسترده بودیم و تمام وجودمان بوی دود گرفت.
سیزده هم مادر خانم وقت گیر آورده بود و خواهر بزرگ را که تنها فرزند عقیقه نشده اش بود را عقیقه نمود و عقیقه این است که گوسفند یا گاوی را قربانی کنی و طوری گوشت از استخوان جدا کنی که کارد به استخوان نخورد و استخوانی نشکند و بعد تمام استخوانهای خالی را جمع آوری کرده در قبرستان دفن کنی، بدین معنا که دفع بلا شود از جان آن فرزندی که بنامش قربانی می کنی، البته اینبار مادر سفره نینداخت و گوشت ها را تقسیم کرده بین ملت پخش کردیم و تا ظهر مشغول تمیز کاری و مرتب کردن صحن حیاط پشت بام بودیم و سیزده مان اینگونه سپری شد.
سه. سعی می کنم به این فکر نکنم که چقدر دلم برایت تنگ شده است، اصلا" ابعاد دلتنگی را نمی شکافم، راستش خیلی کاربلد شده ام در ابراز خونسردی و بی تفاوتی، آنقدر که گاهی می ترسم نکند در این نقش، همینجا، برای ابد باقی بمانم، همین قدر خشک، همین قدر تودار، همین قدر سخت و نفوذ ناپذیر...
ولی هنوز باید در این نقش باقی بمانم، باید خیلی صبورتر از این باشم، تو هم صبور باش. روزی این بازی ها تمام خواهند شد...
یک. بیرون بودیم که برادر برایم مسیج داد کجایید کی می رسید خانه؟ معمولا" این پیام بیشتر از طرف من برای او می رفت تا او، گفتم بزودی، خیریت است؟ گفت دلم خیلی گرفته زودتر بیا.
آمدم، بخاطر فرخنده بهم ریخته بود، نگذاشت فیس بوکم را چک کنم.
دو. روز دوم عید دوست همیشگی برایم پیام تبریک عید فرستاده بود پشت بندش عکس آزاده نامداری که در اینستاگرامش گذاشته با نوشته اش، گفتم کارت تبریک جدید است؟ گفت نه چون پیگیرش بودی و از این زوج خوشت می آمد برایت فرستادم.
گفتم این روزها هیچ چیز غیر قابل باور نیست، دیگر درون آدم ها را نمی شود از چشم هایشان دید زد، چشم ها از یک ردیف خمارند، خیلی برایم شگفتی نداشت عکس، چرا که در روزمره های شخصی ام عینش را دیده و می بینم.
سه. همسر بعد از برگشت از سفرش به استرالیا ریش و سبیل کم پشتِ زردش را از بیخ زده بود، عکس هم فرستاد و پشت بندش ویدیو کال کردیم و به دیدار بی ریشش نایل شدیم، خوشم نیامد، لخت و برهوت بنظر می رسید، ترس بیشترم از این بود که با آن صورت عریض و پهن، بینی تازه تراشش جور دیگری جلوه کند، ولی خودش خوشحال بود از این ابتکارش و مصر بر ادامه این شیوه زندگی اش، حتی جروبحث کردم که پس برو برای هر کسی اینطور دوست دارد بگذار بماند و من دوست ندارم و از این اراجیف و مزخرفات. امروز توی دلم داشتم باهاش صحبت می کردم و ازش می خواستم هرگز نگذارد ریش هاش از نیم میلیمتر تجاوز کنند و نرسیده هر روز بزندشان، اصلا" واجبی بگذارد تا از بیخ و بن عقیم شوند، شاید هم آمدم باهم رفتیم لیزر کردیم تا برای ابد ازشان خلاص شویم تا هرگز شبیه با ریش های گندیده این روزگار نشود، هیچوقت بخاطر داشتن ریش باریشه و با اصل و نسب و با آداب فرض نشود، هیچوقت هیچکس بخاطر داشتن محاسن بهش احترام نگذارد اگر حتی از بین تمامشان نصفشان مانند این کرم پشمالویی اند که من اخیرا" با او آشنا شده ام و چهره واقعی اش را می بینم...
چهار. دوست همیشگی ام! من حتی برخی از مگوهای ذهنم را بعد از گذشت سالی از هضمش بر خود، برای همسر می گویم، هیچوقت فکر نکن اینی که باهاش زندگی کرده ای، سر کار رفته ای، شب نشینی داشته ای، رقصیده ای، ترسیده ای، گریسته ای، این ساغر، یک ساغرِ تمام قد است، نصفم درون زمین خوراک جانوران است، با نصف بیرونی ام می نویسم، زندگی می کنم، گاهی می خندم و گریه می کنم، و این را هم بدان هیچوقت نخواهد رسید که ساغرِ تمام قد را ببینی و نشکنی...
یک. الآن بعد از گذاشتن پست دیدم تعداد پست های من در این دو سال 197 تاست، یعنی سه تا تا دویست تا پست، بنظر خیلی مزخرف نیست بیایم این سه تا پست را همینطوری بنویسم تا قبل از آغاز سال جدید برسد به دویست تا؟
پاسخ را شنیدم، ندای درونی ام گفت خیلی کار زشت و مزخرفی ست، بنابراین می گذارم همینطوری با 198 تا برود تا سال بعد، این پست را هم صرفا" جهت اطلاع گذاشتم که آمار را داشته باشید، خیلی دلم می خواست به ازای هر روز یک پست می داشتم، خوب یا بد، اما گاهی فرصت نمی شود و گاهی شرایط نیست.
دو. امروز از دومین نمایشگاهی که باشگاه معلولین غدیر برگزار کرده است بازدید کردیم، نمایشگاهی از آثار نوشتاری و نقاشی و صنایع دستی که توسط معلولین مهاجر افغانستانی در مشهد تهیه شده بود، گوشه ای از نمایشگاه هم اختصاص به تهیه و فروش تعدادی غذاهای خاص و سنتی افغانستان داشت، آدرسش هم گلشهر. شهید شفیعی 24. روبروی آژانس سبحان است، و نمایشگاه تا آخر هفته پابرجاست.
بعد از بازدید از نمایشگاه به منزل دایی رفتیم، پسرش معلول ذهنی است، به خانم دایی گفتیم که از نمایشگاه معلولین می آییم، گفت، معلولین جسمی؟ گفتیم بله، ذهنی ها که کاری از دستشان بر نمی آید، گفت راست می گویید سوال بیخودی بود و بعد خندید و پسرش که اول از دیدن ما و موجِ هیجان سخت گریسته بود حالا بد جور می خندید و می رقصید. دیوانه های ما هم مثل دیوانه های ملت نیستند.
سال نو شود دو سال از افتتاح وبلاگم خواهد گذشت، امروز وقت کردم اولین پستم را در اینجا بخوانم، باورم نمی شود دو سال گذشته است و چقدر هیجان داشتم از داشتن وبلاگ.
شمار روزهای زندگی از دستم رفته است، گاهی فکر می کنم زیادی زندگی کرده ام، گاهی به پوچیِ سالهای عمرم می رسم، و خیلی وقتها دلم برای خودم می سوزد، به اندازه تارهای موهایم سفر کرده ام، تمام ایستگاه های بین راهی اتوبوسی و قطاری مشهد-تهران را می شناسم، در زمستان های بیشماری یخ زده ام موقع نماز صبح، پاهایم زیاد ورم کرده اند توی اتوبوس، از وراجی ها و صدای بلند ضبط اتوبوس در نیمه شب های بسیاری بیدار شده و باز خوابیده ام، مهم نیستند، خسته شدن در زندگی من معنایی ندارد، یخ زدن و دوباره گرم شدن تکراری است، از یخ بستن های مرتفع ترین جای وطن که بیشتر نیست، از سوز سرمای زمستان های همیشه سفیدپوشِ افغانستان مرکزی که شدیدتر نیست، تنها فرقشان در این است که من دیگر زیادی پیر شده ام برای زیادی خسته شدن و سرما خوردن و تنهایی سفر کردن، و یک چیز جدید دیگری هم چسبیده به سفرهای اخیرم، هی موقعی که می خواهد راه بیفتد اشکم دم مشکم است، هی به خود می پیچم و هی دلم می خواهد های های گریه کنم، بخاطر همه چیز، آنقدر که خوابم ببرد، باکی هم نیست از چشمان هراسان ملت، فکر می کنم خیلی پیرم برای زندگی.......
نزدیک سال نو خل شده ام، مزخرف می گویم، دیشب که دقایقی پیش تمام شد چهارشنبه سوری بود، و اینک آغاز امروز است، و سه روز تا سال نو مانده است، سال گذشته در دعاهایم تنها صبر خواسته بودم و ایمان، امسال صحت جسمی و روحی و روانی برای تک تک اعضای خانواده ام می خواهم و دیگر هیچ. کسانی که به نحوی بیمارند و حتی نمی دانند و مثل من در خود می پیچند و می پیچانند را شفای عاجل و کامل از خدا می خواهم،
و مخصوصا" برای مادرم، که روح خانه مان است و صفای سفره مان و چراغ دل هایمان. "آمین"
آغاز سال نو به تمام دوستان دور و نزدیکم مبارک، امیدوارم این سال، سال آخر دوری و فراق عزیزانی باشد که از همسفر زندگی شان بنحوی دور افتاده اند...