ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

یک رفیق شفیق مستقلی هم نداریم اینطور وقتها برویم پیشش سیِ خودمان!

یک. ولنتاین خشکی داشتیم امسال، صبح که وایبر را چک کردم با پیام ها و بوسه های همسر مواجه شدم و بعد تماس خنکی داشتیم، بعد در گروه وایبری دوستان هم دانشگاهی ام نوشتم قدر این وقتهای بی بهانه و مناسبات الکی را بدانید که تنها من می دانم چقدر می توانست این روز متفاوت باشد و نشد.

دو. وقتی همسر آمده بود و به اصطلاح پاییز بود، هوا زمستان بود البته بی برف، بعد که زمستان آمد هوا بهار بود البته بی باران، خدا از بهارش که تابستان سوزانی خواهد بود و تابستانش که تابستان به توان دو خواهد بود نجاتمان دهد. امروز ولی اندکی جو هوا تغییر کرد و سوزناک شده و پیش بینی وضع هوا گفته تا فردا برف می آید ایران!

سه. نمی دانم چرا تابحال وقت هایی که برادر در اتاقش نیست نیامده ام این بالا برای خودم باشم، یکی از دلایلش این است که وقتی برادر نیست برادرزاده سریع السیر خودش را می رساند پشت این میز، که اگر من صاحب این اتاق می بودم نمی گذاشتم بنشیند پشت کامپیوترم که خب شاید نمی شده وگرنه برادر خیلی دقیق تر و حساس تر از این حرفهاست، خب ننشیند پشت این کامپیوتر دو تا پست بنویسد در فیس بوک و دو تا آهنگ هم گوش نکند کجا برود این کارها را بکند؟

بگذریم، امشب هم اگر برادر تماس نمی گرفت که می رود خانه دانشجویی اش و نمی آید و از آنطرف برادر بزرگ نمی رفت در اتاق نمی خوابید و مجبور نمی شدم توی هال بخوابم به فکرم نمی رسید بیایم اینجا، حتی پتویم را همزمان با دید زدن به برادر دراز کش کنار بخاری، روی تخت هم کشیدم اما یکهو ذهنم جرقه زد بیایم اینجا و شاید چون عصر تا غروب به خواب بهاری فرو رفته بودم و اینک بی خوابم دارم تایپ می کنم که خدمتی به خودم کرده باشم. و در واقع هدف خاصی را از نگارش این سطوح مزخرف دنبال نمی کنم جز سر درگمی و دلتنگی در حد پاره شدن هر لحظه ام.

چهار. امروز تمام روز شاید چند کلمه هم با کسی حرف نزده باشم، البته درونم خیلی صحبت کرده ام، مثلا" با خواهر همسر که برایم روی اسکایپ نوشته خیلی ناراحت و نگران زندگی برادرش در کابل است و نوشته خودت را بگذار جای من ناراحت نمی شدی اگر برادرت حتی عکس خانمش را به شما نشان نمی داد، برادری که ده سال است از ایران رفته پیِ زندگی خود و نوروز گذشته با یک دختری نامزد کرده وچون نامزدی اش خیلی سریع انجام گرفته اینها نگران برادرشان هستند که بهش ننداخته باشند و از اینرو توهم توطئه می زنند و جلز و ولز، داشتم توی ذهنم بهش می گفتم ای خواهر! من خودم را می گذارم و گذاشته ام جای شما و سرخوش شده ام، پر شده ام از بیخیالی و شادی، بردر سی و چهار پنج ساله ام بی زحمت دادن من و بقیه رفته نامزد کرده دمت گرمی هم بهش می گفتم می رفتم دنبال زندگی خودم، تو خودت را بگذار جای من که برادر سی و هفت هشت ساله ام زیر خروارها خاک آرمیده و برادر سی و پنج شش ساله ام نه تنها مجرد است که خیالمان هم نیست که مجرد است و اگر خودش می رفت چنین کاری می کرد کلی شعفناک می شدیم، من خودم را می گذارم جای شما و از اینکه هنوز سایه پدر روی سرم است ومادری سفید و تپل هم دارم کلی ذوق می کردم، خودم را اگر بگذارم جای شما از اینکه پدرم سیزده نوه رنگ و وارنگ دارد و دامادها و عروسهای سالم و خوشحال دارد، شکرگذار خدا می بودم.

پنج. هیچ آدمی جای آدم دیگری نیست، نمی تواند باشد، حتی اگر خواهر یا برادر همدیگر باشند، هیچکس نمی تواند بفهمد درست در شرایط یکسان عکس العمل دیگری چیست و چگونه برخورد می کند، هیچکس نمی تواند بداند پشت چهره به ظاهر نرم و آرام یک انسان چه می گذرد، همانگونه که ابراز می کند نرم و لطیف است یا اگر پوست رویش را بکشی و رویش دست بکشی از خراشهایش وحشتزده می شوی. هیچکس نمی تواند بفهمد درون هر انسان دیگر چه خبر است، گاهی وحشت می کنم از بی تعلقی ام به تمام ظواهر و مکتوم های دنیا، از بی آرزویی ام، و گاهی مثل این لحظه به صفر می رسم، به خط پایان، دست هایم چه خشکند و چقدر زخمی اند، صورتم باز لک برداشته و برایم مهم نیست، خیلی چیزها دیگر برایم مهم نیستند، و هیچ آرزویی هم ندارم، و طبق معمول به پوچی دوره ای ام رسیده ام.

خوش بحال آدم های خوشحال، آدم هایی که بی دلیل خوشحالند و بزرگترین دلایل هم حالشان را خراب نمی کند، آدم های نسبتا" تپل با پوست های خوشرنگ و سرخ و سفید، و بدا بحال آدم های مزخرفی مثل من که در حالت های عادی شان هم با یک من عسل نمی شود خوردشان چه رسد به وقتهایی که حالشان خراب باشد، و بدتر به حال همسر و نزدیکان چنین اژدهاهای انسان نمایی.

 شنیده ام پدرم انسانی متین، شاد، نرم و آرامی بوده است با لبخندی همیشگی بر لب، مادرم هم نمونه کامل یک انسان دلشاد و خرسند و امیدوار است، من به چه کسی رفته ام پس؟ 



زنی لابلای بادهای زودرس بهاری

یک. از روزی که از آخرین سفرم برگشته ام همینطوری برنامه پشت برنامه پیش می آید و درگیرم، مادر عجول است، من هم عجول بودم در ابتدای زندگی ام، اما از وقتی شنیدم معلمم پشت در کلاس به مادرم که برای جویا شدن اوضاع درسی ام آمده بود گفت:" دخترتان استعداد و هوشش خوب است اما کمی عجول است و این عجله اش بعضی وقتها باعث اشتباهاتش می شود،" سعی کردم دیگر عجول نباشم، هر چند باز نسبت به خیلی ها عجول بشمار می آیم اما مخصوصا" وقتی در کنار مادرم قرار می گیرم می بینم خوب شد که من آن تحلیل معلمم را شنیدم و سعی کردم عجول نباشم والا مثل مادرم در تمام عمر این خصلت را به دوش می کشیدم، مراسم عروسی برادرزاده به احتمال زیاد در تابستان برگزار خواهد شد، اما مادر دستور غیر قابل تغییر و لغو داده است مبنی بر تهیه و تکمیل تمام جهیزیه اش و انبار کردن در منزل چون عقیده دارد سال که نو شود آمار تمام اجناس و کالاها نو می شود و باید دو برابر هزینه بدهیم.

بدین مناسبت تا الآن چند بار به بازارهای مختلف لوازم منزل مشهد رفته و با دستانی پر بازگشته ایم، هنوز خیلی از چیزهایش مانده است، لازم به ذکر است که مادر سه ماه پیش هم یک سری خرید اساسی اش را انجام داده بودند و مانده بود فقط خرد و ریزها، و کسی معنای خرد و ریز را می فهمد که لیست کند بعد برود دنبالش.

دو. خیلی طول می کشد که آدم خودش را بشناسد، موقعیتش را و برنامه اش را، و وقتی فهمید خیلی طول می کشد اطرافیانش را بشناسد، هر عضو از اعضای خانواده اش را و بعد دوستان و دیگرانِ زندگی اش را، من تا حدود بالایی خودم را می شناسم، که خیلی حساسم و خیلی گیر می دهم به همه چیز، حالا اول راهِ این هستم که نباید گیر بدهم به همه چیز و بگذارم بعضی چیزها روند خود را طی کنند و برایم معمولی جلوه کند اگر آن چیزی نیست که من فکر می کنم باید باشد، یاد گرفته ام برای گذشته اشک نریزم، برای چکمه های سوراخ و فین فینِ همیشگی دماغِ بچگی ام، برای خس خس سینه مادربزرگ، برای رفتن و نبودن پدر، برای از دست دادن های یک به یکِ نزدیکانم، جسمی و روحی، برای بالش های خیس هر شبم وقتی فقط هجده سالم بود و داشتم بالغ می شدم و از بلوغ فقط اشک بهم رسید، برای افسردگی های مداومم، و تازگی ها تازه دارم یاد می گیرم که این حق را به بقیه هم بدهم، اگر کسی در نزدیکی ام افسرده است و عصبی است و ناخوش است و برای نداشته های دیروز و حالِ امروزش اشک می ریزد، این را هم یاد گرفته ام و خیلی وقت است دارم سعی می کنم همیشه اولویت ها را به نزدیک ترین هایم بدهم، چون اصول خانوادگی ما برای سالهای سال اولویت دادن به دیگران بود، و من همیشه تعجب می کردم که چرا زن عموی من وقتی مراسم هفتم و چهلم و ختم های مادربزرگ من بود اول از همیشه برای بچه های خودش که یکجا جمع شان کرده بود غذا می برد و صبر نمی کرد اول مهمان ها اطعام شوند، هنوز باید خیلی چیزها را یاد بگیرم، و این یادگیری وقتی خودم بزرگترِ بعضی ها هستم این روزها شتاب بیشتری هم بخود می گیرد.

سه. وقتی دور بودم، از دور اوضاع یک به یکِ اعضای خانواده را رصد می کردم، بعضی وقتها حرص می خوردم اما جنبه مشوره دهی و مرهم بودنم بالاتر بود، حالا که نزدیکم تا اینجای این یکسال و هشت روز روند اجرایی متفاوتی داشته، شش ماهِ نخست فقط و فقط استرس کشیدم و حرص خوردم، برای چند دقیقه تاخیر بچه از مدرسه، برای مریضی مادر، برای مراسم های مختلف برادرزاده، برای جوش های صورت پسر برادر، برای مجرد بودن برادر، برای بی صحبتی و سکوت آن یکی، برای همه کس، و این استرس در تمام ساعات و دقایق زندگی ام همراهم بود، بعد یک نشست با خودم برگزار کردم و گفتم این روند تو را از بین می برد و موثر هم نیست، عربده بیشتر مساوی با عدم درک بیشتر از جانب کسانی که داری برایشان جوش می زنی، کمی پایم را دراز کردم، گذاشتم بدون لباس مناسب و گرم بیرون برود و حتی سرما بخورد، به خودم حق دادم مثلا" تمام یک بعد از ظهر بیرون باشم و نگران کسی نباشم، کلی با خودم کار کردم که بگذارم بعضی وقتها خودشان مشکل خود را حل کنند، خیلی طول کشید که بتوانم بفهمم شرایط زندگی من، من را اینطور ساخته و شرایط زندگی دیگران از آنها آنی ساخته که هستند و تغییرش خیلی سخت است و عمق هر انسان به گذشته و روند تکاملی اش برمی گردد، این روزها کمی نورمال ترم، اما نه کامل، هنوز جوشی و عصبی ام، حرص می خورم، اما تا حدودی تمرکزم را به دست می گیرم، فهمیده ام برداشت آدم ها از حرص خوردن و بروزش آن چیزی نیست که من فکر می کنم، شاید مادرم بفهمد من نگرانم، اما بچه ها اندازه ای نیستند که اینرا بفهمند، این روزها یک سریالی نشان می دهند بنام" همه چیز آنجاست،" حکایت هایش را نمی گویم، فقط یک عمه بزرگی در آن خانواده حضور دارد که باعث خیلی از مشکلاتشان است، از گذشته به هر دلیل روانی ای که داشته تخم نفرت و بذر حسادت و کینه را درون خود و دیگران کاشته و پرورش داده و حالا که زمینگیر شده همه فهمیده اند علت خیلی از ناهنجاری ها و دوری هایشان این کینه عمه بوده است، یک آن با خودم فکر کردم که نکند بچه های برادرم، به پرخاش ها و استرس های من که بروزش با ساعتها نشستن و صحبت کردن و گاهی فریاد زدن و ایراد گرفتن است، هم مثل آن عمه پر کینه و بیمار نگاه کنند و این همه غصه و نگرانی ای که بر دل من است را حمل بر نفرت می کنند و یا مثلا" فکر کنند من از همسرم دورم و نیازهایم مرتفع نمی شود، عصبی می شوم و بهشان گیر بیخود می دهم، سرم سوت کشید و می کشد هنوز.

چهار. بعضی چیزها را نمی نویسم، می گویند گرگ بیابان بشوی مادر نه، من می گویم گرگ بیابان بشوی مادر نه، عمه ی بچه های بی پدر هم نه، مخصوصا" اگر مادر هم نداشته باشند، داشته و نداشته باشند، عمه ی بچه های بی پدرِ مادر مطلقه نشوی، اینهمه بیراه و ناسزا در قالب جوک و واقعیت نثار عمه می کنند، من فکر می کنم دردی که عمه در نبود والدین بچه های برادر می کشد را هیچ خاله ای نمی کشد، مخصوصا" اگر عمه بیخیال نباشد و همیشه در زندگی دنبال ایده آل ترین ها باشد، و بچه های برادرش را دقیقا" بچه های خودش بداند، بچه هایی که کمترین دخالت را در ایجاد شرایطشان نداشته اند.

پنج. هفته بعد هم مسافرم، باید بروم تهران، به خواهر می گویم منتظر من باش بیایم خانه تکانی کمکت کنم، می گوید هرگز حرفش را هم نزن که دلم آشوب می شود از تکاندن خانه، همینطوری خوب است، و من قانعش می کنم که تنها دو روز به من وقت بدهد بروم آشپزخانه اش را تمیز کنم، و کلفتش باشم، و برایش بسابم و بروبم، شاید دیگر فرصت کلفتی اش بهم دست ندهد، اینها را که برایش نوشتم همزمان داشتم پاره می شدم از درد. خواهر بودن هم خیلی سنگین است مثل عمه بودن، خیلی سنگین...

شش. هر حالی که باشم بهش که فکر می کنم حالم خوش می شود، به او که چه عزیز و بزرگوار در زندگی با من یاد گرفته است زن ها چقدر نازکند گاهی...

 

از این روزهایم

یک. امروز نشستم حساب کردم دیدم این ششمین باری است که از ابتدای امسال  مسافرت می کنم و بغیر ا یکبارش باقی دفعات به منزل خواهر هم آمده ام، اما اینبار تنها و با فراغت بیشتری آمده ام هر چند مادر هی زنگ می زند و آمار بلیط برگشتم را می گیرد و وقتی می فهمد نگرفته ام باز می گوید خوش خوشان بنشین و برای بازگشت عجله نکن اما باز فردایش زنگ می زند و همان سوال را می پرسد، و دختر دایی هم یکشنبه از بلاد خارج به مشهد  می آید و دوست نزدیکی هم در مشهد هی می گوید زودتر برگردم تا باهاش به خرید و موج های آبی بروم!!!

خیلی سفر کرده ام و خیلی آدم زیاد دیده ام، و خاطره خیلی از نوع کوپه ای و صندلی اتوبوسی زیاد دارم، آدم های بی خود زیادی در طول سفر هایم دیده ام، و جالب اینجاست هر سفر و هر تجربه دنیایی جدید است انگار درعین تکراری بودنش، مثلا  در این سفرم یک اتفاق مزخرف افتاد و آن این است که هلک و هلک بعد از یکروز سخت و طاقت فرسا و شلوغ درست نیم ساعت قبل از ساعت حرکت قطارم خود را به راه آهن رساندم و دیدم حرکت قطارم را روی اعلانها نزده اند در عوض 45 دقیقه بعدش قطاری برای تهران اعلان شده، بلیط بدست به اطلاعات رفتم و حق بجانبانه علت را جویا شدم و فکر می کنید چه شنیدم؟"بلیط تهران مشهد است خانم...."

و بله بدنبال بلیطی دیگر و درسی شد تا زین پس علاوه بر چک کردن تاریخ و نامم روی بلیط حتی به مسیر بلیطی که میگیرم هم نظری بیفکنم مبادا پسرک احمق اشتباهی برایم رزرو کرده باشد.

حالا ساعت دوازده نیمه شب سوار شدیم و شش خانم بی ارتباط به همدیگر کاملا" غریبه ایم، دقیقا" تا دو و چهل و پنج دقیقه داشتند باهم اختلاط می کردند.....

دو. با خودم فک می کنم می بینم چقدر کم خواهری کرده ام برای خواهرم، وقتی ازدواج کرد پانزده شانزده سالم بود و از آن زمان که از پیشمان رفت فصلی طولانی ما را در بر گرفت و بعد هم  که من دانشجو شدم و بعد هم که رفتم وطن و بعد هم که همیشه نبوده ام و فقط بشکل مسافرتی بوده ام و مگر می شود در این بودن های منقطع بتوانی پای درد دل های کسی بنشینی، بتوانی یک دل سیر بخندی یا گریه کنی باهاش، بخود آمدم دیدم با زنی میانسال صاحب سه فرزند روبرو هستم بی آنکه در تولدهایشان باشم، بزرگ شدنشان را دیده باشم، بی آنکه  در سختی های زندگی و تنهایی های خواهر برایش خواهری کرده باشم، وقت هایی که پیشش هستم مخصوصا" در محافل و مهمانی ها چه بادی به غبغب می اندازد از حضورم، حضور منی که هیچ هم نیستم در برابر بزرگی روحش...

سه. چقدر کم زندگی کرده ام، آنقدر کم که گاهی یادم می رود بعضی شبها خودم را الاغ می کردم و نمی گذاشتم بخوابد، اذیتش می کردم، بعضی صبح ها چقدر کش می دادیم برخاستن را و چقدر آرزو می کردیم روزهای جمعه کش پدا کنند تا ما بیشتر باهم باشیم، شنبه هایی که به استقبالش پشت در منتظر می ماندم و تنها روز در طول هفته بود که می توانستم مستقبلش باشم.

آنقدر کم باهم خندیده ایم که انگار اصلا" نبوده است و تمامش همین صدای غبار گرفته من بوده و این دوری عظیم.

یک طور دیگر بود ابراز دلتنگی پشت تلفن و اس ام اس آن روزها و این روزها، آنموقع می دانستیم غروب که برسد محکم تر بغل می شویم( می کنیم)، ابراز دلتنگی این روزها چیزی را عوض  نمی کند.....

چهار. اینها را دیشب روی موبایل نوشتم وقتی پست کردم دیدم نت قطع شده و چاره ای نداشتم جز تسلیم و امشب که یادم آمد چک کنم دیدم تا نصف نوشته ها در چرک نویس هست و مابقی وجود ندارند و من هم که از دوباره یادآوری و نوشتن ذهن بیزارم.

هنوز در سفرم و دیگر هیچ.

قاتل زنجیره ای!

یک. امروز یکی از طی طریق ها برای رسیدن به ویزای کشور مقصد در برنامه کارم بود که تبدیل شد به هفت خوان رستم، بهم گفته بودند با نامه کشور مقصدت برای اخذ عدم سوء پیشینه کیفری به اداره کل اتباع خارجه در چهار چشمه بروم، رفتم، مسئولین آنجا گفتند چون کارت داده و پاسپورت گرفته ای باید بروی اداره گذرنامه، اداره گذرنامه گفت باید ابتدا به وزارت خارجه بروید، و وزارت خارجه محترم متقاضی نامه اولیه از کنسولگری افغانستان شد، و این گونه شد که ما از انتها به ابتدا رسیدیم و تازه کارمان شروع شد، و کنسولگری مشهد را هم که برایتان شرح داده ام، شلوغ و پرهمهمه، و همیشه افغانها در حال تمدید پاسپورت و اخذ پاسپورت و اخذ گواهی ولادت و فوت و ازدواج و غیره هستند و سر عریضه نویسان هم بی نهایت شلوغ! یکی می آمد و کپی هایش را می آورد تا ضمیمه عریضه کند همه اوراق را قاطی می کرد و دیگری از دور صدایش در می آمد که اسناد مرا گم و گور نکنید و یا صف گرفته ام و نوبتم رفت، من هم میان این هیاهو آنقدر ایستادم و صدایم در نیامد و اگر در آمد میان سرو صدای دیگران گم شد که نهایت امر مرد را قانع کردم کاغذ عریضه مناسب عرض من را جستجو کرده دربیاورد و شروع به نوشتن کرد، خستگی از سر و رویم می بارید، وقتی فهمید گواهی عدم سوء پیشینه می خواهم با خنده گفت بله باید دیده شود قتلی، کشتاری، جرمی، جنایتی، کرده ای نکرده ای؟ که من گفتم من باید ببینم کسی علیه من اینها را نکرده باشد نه اینکه من کرده باشم، میان آنهمه گیجی و شلوغی و در آن فضای باز و نسبتا" سرد سرش را از روی کاغذ بلند کرد و راست و مستقیم به چشم ها نگاه کرد، ابرو بالا انداخت و با ظرافتی که باورم نمیشد مربوط به این مرد ساده عریضه نویس کابلی باشد گفت: " ای چیشما خو ایطو نَمِگَن!"

دو. داییِ دایی ام از تهران آمده خانه بی بی ام، تازه آمده بود، امروز به دیدنشان رفتم، بنده خدا می خواست بیشتر بماند، بهش زنگ زده اند که برگرد که دزد زده به پسرت، قضیه از این قرار است که پسر این بنده خدا در باغی نگهبان است، عده ای ریخته اند سرش و تا می خورده زده اند و هر چه داشته ازش گرفته اند، این وسط کارت هویتش را هم گرفته اند، کارتی که حیات و مماتِ یک انسان مهاجر افغانستانی کاملا" بهش وابسته است. بعد داییِ دایی خوشحال است که پسرش را نکشته اند و برای فردا شب بلیط گرفته است برگردد.

سه. دقیقا" آمدم بنویسم یک پیامی برایم رسید که حالم را سگی کرد، و باز مجبور شدم به ریش و ریشه ی یک بیمار روانی نفرین بفرستم، و رشته افکار از دستم رفت.

گزارش هفتگی!

  • خاله رفت.
  • دارم برای سه چهار روز می روم شهر دامادمان، عروسی خواهرش، سفر خوب است ولی نه وقتی که برای بجا آوردن وظیفه باشد، وظیفه صرف، که دخترمان تنها نباشد، و چون عروسشان است کم نیاورد، باید مادری، پدری، عمه ای همراهش باشد.
  • طلاهایم را هم کرده ام دستم، و گردنم، برای اینکه نگویند بی طلایم، و چه عمه فقیری دارد، لباس هم برداشته ام، کفش برای هر لباس، حنابندانی، عروسی و پاتخت!
  • برادر دانشگاهش خیلی از اینجا دور است، همیشه با آژانس می رفت می آمد، هزینه اش خیلی بود برایش، اینها هم نسل نو، نسبت به ما خراج، همان به دید برود خانه بگیرد نزدیک دانشگاه، رهن کامل، مبله، با یک اتوبوس می رسد دانشگاهش، که فکر کنم آژانس های آنجا را هم پولدار کند، از دیروز دارد وسیله می برد، اتاقش این بالا رنگ دیگری گرفته، دیشب برادرزاده آمد اینجا خوابید، دوست ندارم اتاقش را بدون بوی سیگارش!
  • دیشب برای بعد از مدتها به درخواست برادرزاده رفتم عروسی، عروسی دوستش بود، علاوه بر اینکه دوستش بود از اقارب فامیل های درجه یک مان بود، توی مجلس دیدیم که خاندان داماد نیز از اقارب فامیل دیگرمان هستند، ابتدا تنها بودیم، بعد دیدیم از هر خانواده فامیل های خودمان هم یک چند تایی آمدند، هیچی دیگه، یک قسمت تالار را فامیل های ما در بر گرفت، و همه از دیدن من تعجب کردند، چون محال است در عروسی درجه چندم ها و دوستان بروم، شام نخورده بیرون شدیم چون شب آخر سفر خاله بود.
  • استرس دارم، بی دلیل نیست، با دلیل هم نیست، همیشگیِ وجودم است، ساعت دوازده و نیمِ شب بلیط قطار داریم، و اولین بار است با برادرزاده تنها همسفرم، از این سفر می ترسم، مسئولیت است، باید نیشم را تا بناگوش باز نگه دارم و خوشحال باشم و قربان صدقه خانواده همسر برادرزاده بروم و از آرایششان تعریف کنم، از آنطرف دلم برای خواهرم که به سفر عراق رفته و برگشته بود و من ندیده امش پر می زند، برای بچه هایش، شهر داماد در نزدیکی شهر خواهر است، و من باید شهر خواهر را رد کنم و بدانجا بروم...
  • سر شب رفتم از گاوصندوق همسایه صد ساله مان طلاها را بردارم، زنِ خانه منزل نبود، دخترش فرزند جدیدی بدنیا آورده و حتم آنجا بود، همان دم پسرش از سر کار آمد، پسری که من اندازه الآنم بودم و بدنیا آمد، از در که بیرون می رفتم پسر دیگرش آمد، همه شان کار می کنند، و خیلی پول پس انداز می کنند و وقتش که شد گَله (شیربها) دختری می دهند و ازدواج می کنند، هیچکدام درس نخوانده اند، چهار دختر و پسرشان که عروس و داماد شده اند هر کدام چند نوه خلق کرده اند، آن زمانها همه شان خیلی لاغر بودند، حتی پدر و مادرشان، حالا هر یکی چاقتر از دیگری، نمی دانم چرا این را نوشتم، می خواستم بنویسم که آنها هیچکدام دچار یاس فلسفی نشده و نمی شوند، هیچکدام ازدواجی غیر از خواست پدر و مادرهایشان انجام نداده و نمی دهند، و همه شان چاق و خوشحالند، و مادر و پدرشان از آنها راضی هستند، لااقلش این است که انسان های خیلی ساده ای هستند، که با خوشی های اندک زندگی بسیار خوشحال می شوند، هیچکدام سیگار نمی کشند، سرشان در لاک خودشان است اما آثار افسردگی هم ندارند، از لاین و وایبر و واتساپ هم احتمال زیاد باخبر نیستند. در واقع به سبک خودشان زندگی می کنند و به سبک خودشان خوشحالند، و شاید خیلی وقتها با خود درباره ما فکر کنند که چرا اینقدر درگیریم با خودمان و چرا اینهمه بالا و پست دارد زندگی ما، خب ما هم همسایه صد ساله اینهاییم بی ذره ای شباهت بدانها...

تا بدینجای داستان را شب واقعه نوشته بودم که از پایین صدایم زدند که عمه بیایید خاله و دخترخاله داماد آمده اند دنبالمان، همسفرانمان را می گفتند، بلیطهایمان باهم بود، قرار بود ساعت یازده و نیم بیایند از پی مان ساعت ده و چهل و پنج دقیقه آمده بودند، و خب فکر کنید یک آدمی که آماده نیست چطور باید ظرف پنج دقیقه لباس بپوشد و کفش بپوشد و حواسش باشد بلیط و ساک دستی و نایلون غذا و فلاکس را جا نگذارد آنهم بخاطر بی تعهدانه آمدن یک عده آدم بی قانون! و حالا بقیه داستان:

  • درست تازه داشتیم دمی راست می کردیم در منزل پدر همسر برادرزاده و همزمان با خود می گفتیم "همچین هم بد نخواهد گذشت که پا روی پا بیندازیم و هی برایمان چای بیاورند و فقط شاهد تکاپوی دیگران باشیم چراکه مهمانیم و با اینها هم تعارف داریم و از خاندان تازه عروسشان هستیم و حکم مان فقط عزت شدن و خوردن و خوش گذراندن و خفتن باید باشد"، که تلفنمان زنگ خورد، برادر بود، بسم الله گفته جواب دادم، و انگار هفت تیر روی پیشانی اش گذاشته باشند که وقتی خبر بدی شنیدی سریع السیر به همه کس و کارت خبر بده حتی اگر در سفر باشند و سفر مربوط به عروسی باشد و عروسی مربوط به طایفه دامادت باشد، خیلی راحت گفت از مرگ بی بی باخبر شدی؟ الله اکبر، کدام بی بی؟ و مرا در حال حاضر سه بی بی است، یکی شان نزدیکتر از مابقی و دلم از غصه ترکید و گفت فلان، و طبق عادت و رسم ادب گفتم خدایش بیامرزاد، و چشم بینندگان و دور میز نشینان گرد شد و باید پاسخ می دادم، و گند زده شد به احوالم، و چقدر بد است بدانی عزیزانت در سوگ مادر نشسته اند و تو در مجلس شادی باشی و گرچه ناخواسته بود و نمی دانستیم و مقارن شد ولی باز روحمان در عذابی الیم فرو رفت.
  • حالا با حمل این درد و عذاب وجدان یک کاری کردیم اما چند بار به بانوان رقاص و دعوت کنندگان به رقص میدان توضیح داده باشم که به احترام بی بی مرحومم نمی رقصم، خوبست؟ انگار جملگی آلزایمر آنی گرفته باشند، و نمی دانم چرا فکر می کردند اگر مرا به میدان رقص دعوت نکنند بهم توهین شده و یا شاید هم می خواستند میهمان نوازیشان را تکمیل کنند من هم هر بار مجبور بودم توضیح دهم که درست دیروز که رسیدم بی بی ام به رحمت خدا رفته و بجای من برادرزاده میدان را با حرکات موزونش پر می کند.
  • عروس را از شهرشان آوردند به شهر خواهر، بخش خوب و بیادماندنی عروسی شان وسط جاده بود وقتی همه ماشین ها ایستادند و عروس و داماد پیاده شدند و همه شان رقصیدند و هرچه ماشین در جاده بود برایشان بوق و کف زدند و باد می آمد و خیلی دلم برای عروسیمان تنگ شد...
  • دیشب مادر گفت بیا ابروهایم را بردار، میان تارهای ابروانش تارهای سفید در آمده، صورتش را هم بند انداختم، به خودم رجوع کردم تا ببینم آخرین بار کی برای مادرم ابرو برداشته و بند انداخته ام، واقعا" بیادم نیامد، چون تا دلمان بخواهد مشاطه رایگان و بامحبت دور و برمان داشته ایم و برادرزاده هم در این کار دستی دارد، دلم که مثل همیشه گرفته بود، کم کم شور هم افتاد، وقتی باید برای برداشتن ابرو با دست چین چروک پشت چشمش را صاف می کردم، وقتی خودش به دور لبش که رسید با دستش از دو طرف نگه داشت، وقتی کنار گوشش را بند انداختم و مثل همیشه کمترین آثار درد و تغییر رنگی درش ندیدم، دلم پاره پاره شد از تصور روزیکه دلم برای این صورت که کم کم چروک می شود و موهایی که جوگندمی شده و ابروهایی که تار تار سفید می شوند، تنگ شود و نباشم، و دور باشم، و صدایم از آنسوی اقیانوسها به گوشش برسد و چقدر سخت است تحمل درد دوری، به آخرهای کارم که می رسیدم بغضم هم بزرگتر می شد، تصمیم گرفتم بعد از اتمام بغلش کنم و ببوسمش، چرا که آدمِ این کارها نیستم و خیلی الاغ تر از این حرفهایم و باید قبلش تصمیم بگیرم و بعد وارد عمل شوم. قبل از اینکه منصرف شوم و بعد اتمام کار دستم را دور گردنش حلقه زدم و گردنش را بوسیدم، و اشک مجالم نمی داد و نرم نرم در آغوشش گریستم، و مادر بی هیچ صحبتی چقدر می فهمد که نوازش دست هایش چقدر کار ساز است و چقدر خوبست که اینطور وقتها هیچوقت عامی طور نمی پرسد چیزی شده؟ و فقط پاسخ لطیفی به دست های حلقه شده و اشک های داغ روی شانه اش می دهد        توی سالن بودیم و بچه ها هم بودند وگرنه دلم نمی خواست از آن امن ترین مکان دنیا بیرون شوم، و چقدر من سنگم و چقدر باید فقط هورمون به سراغم بیاید که نرم شوم و اشک بریزم و بغل کنم، و چقدر سهم مادرم از محبت های من کم بوده است همچنین خواهرانم و بقیه دیگرانم، کاش در زمینه ابراز احساسات به مادرم می رفتم..........