دو ماه پیش که همسر داشت می آمد اول تقاضای ویزای من را از سفارت استرالیا در تهران به انجام رسانده و تمام مدارک را پست کرده و رسیدش را گرفته بعد به ایران آمده بود. سفر ما خیلی شلوغتر از این حرفها بود که در خلالش من به همسر متذکر شوم که ایمیلی مبنی بر عدم ارسال کانفرمیشن سفارت استرالیا درباره رسید مدارک ما ارسال دارند، همینکه در خلال سفر همسر توانست دو مصاحبه اسکایپی با جایی که برایش اپلای کرده بود بکند خودش کلی بود، و فقط در طول سفر بفکر این مصاحبه اش بودیم که درش اشکالی رخ ندهد گرچه آخرش هم گزینش نشدند، مقصد خوشحال خوشحال دو ماه سپری شد از ارایه مدارک و تقاضای همسر جان و هفته پیش که به دیار خویش بازگشته بودند طی ایمیلی از سفارت محترم توضیح خواستند که پس چرا درباره تقاضای بنده هیچ گپ و گفتی نشده تابحال، که ایمیلی پس از پنج روز دریافت نموده اند که، ا وا! ما پاسخ ایمیل شما و لیست کارهایی که در این مرحله باید بکنید را پنج رو پس از رسیدن نامه تان به شما ایمیل کردیم، و لابد حین رپلای ایمیل شان رفته اند ایمیل سابق را به آدرس همسر چک کرده اند و دیده اند چه جالب، آی آخر فامیلی همسر را یک فرض کرده اند و معلوم نیست به چه کسی فرستاده اند، و درجا آن ایمیل را دوباره برای آدرس جدید همسر فوروارد کرده اند، بدون در نظر گرفتن این اشتباه که توسط خودشان رخ داده است و بدون تغییر آوردن در ددلاین تاریخی که در این مرحله برای مدارک درخواستی شان اعلام کرده اند.
والا ما هم در ادارات مختلفی کار کردیم، یک چنین اشتباه مزخرفی از جانب کارمند لوکال یک سفارت بزرگ اشتباه بزرگی بشمار می رود، در تعجبم تا اکنون و چقدر به شانسمان سرکوفت زده باشم خوب است که ای بخشکی شانس که درست در ایامی که همسر اینجا بود می توانستیم دوتایی این حجم عظیم ایمیل ها را بخوانیم و پیگیری کنیم و حتی دوتایی ببریم اسناد را دم در سفارت در میدان آرژانتین!
مهم نیست! مهم استارت خوردن کارهای من است، هر چند همزمان با این استرس نرم و خوشایندی که وجودم را فراگرفته دلم هم میگیرد، وقتی این خانه را بدون خودم تصور می کنم، وجودم اینجا هر چند تلخ، هر چند سرد است، اما وقتی بروم چقدر اینها یتیم تر می شوند....
شب سختی داشتم امشب. صبح بعد از صرف صبحانه رفتم به دیدن دایی که از روزیکه از کابل آمده تا هنوز مریض است و خوب نشده. اما وقتی دیدمش حس کردم حالش خوب است. حرف زدیم باهم آنقدر که سردرد گرفتم. چون بعضی گپ هایمان نیاز به یادآوری مجدد حوادث تلخ داشت و من سردرد گرفتم. از یک دکتر متخصص داخلی همان که مادرم را آخرین بار برده بودم و نتیجه بخش بود وقت گرفتم برای ساعت هفت چون علیرغم اینکه دایی کمی بهتر شده بود فکر کردم باید دکتر هم برود. آژانس گرفته و رفتیم. بخاطر برخورد هوای سرد بیرون با ریه هایش شروع کرد به سرفه کردن و بنظر من طبیعی بود.داخل سالن انتظار مطب هم خیلی ها سرفه می کردند، نکته ناراحت کننده زمانی روی داد که با یکی از سرفه ها دیدم یکهو از حالت قبلی بیرون آمد و قرمزی پوست صورت به زردی گرایید و همزمان آخ بلندی گفت و برای چند لحظه در جا خشکش زد، علت را جویا شدم دیدم نمی تواند حرف بزند فقط گفت حس میکنم رگ پهلویم گرفت و شاید الآن بازکند، اما هر چه می گذشت حالش بدتر می شد و حمله های سرفه که می آمد این باید مانع می شد چون سمت راست سینه اش گرفته بود و نمی توانست کمترین تکانی را تحمل کند.
دیگر جوری مچاله شده بود که تمام بیماران به خانم منشی میگفتند بگذارید این بیمار اول برود ویزیت شود. خلاصه رفتیم ویزیت شدیم و دکتر حاذق اما کمی عجول ما بلافاصله بعد از معاینه و پرس و جو گفت ریه ات پاره شده و برو سریع عکس بگیر بیاور که ببینم چه باید کرد، با چه حالی رفتیم عکس را گرفته و آوردیم و پزشک عزیز مان گفتند نه پاره نشده خدا را شکر فقط خیلی کشیده شده و این در نتیجه سرفه های خشک شما بوده و فلان و بیسار. خلاصه از ساعت هفت که آنجا بودیم تا ده که باز گشتیم این دایی ما دست به سینه اش مانع سرفه ها می شد و دل آدم بحالش می سوخت.
نمی دانم آدم چه باید بکند که سالم تر باشد، اینکه یک بیماری ساده سرماخوردگی است کاری بهش ندارم سه سال اخیر دایی مبتلا به یک بیماری عجیب جدید تازه نفسی شده بود که به لطف خدا رفع شده و اصلی ترین دلیلش را هم غصه و حرص و جوش اعلام کرده بوده اند، امشب همه اش بیاد آن دو سال پیشی افتادم که دایی بیمار روی دستهایم افتاده بود و سردردهای وحشتناکش دو سه روز طول می کشید و ول نمی کرد، آرزو می کنم هیچوقت غم و بیماری عزیزانتان را نبینید. و چقدر سلامتی خوب است و چقدر سلامتی خوب است....
یک. امروز بعد از مدتها وبلاگ خواندم، دقت کرده اید بعضی وقتها چاره یک کاری بلافاصله بعد از به صدا در آورده شدنت رخ می نمایند، بمحض ناله و شکایت از وبلاگ نخواندن و پست نگذاشتن و لب تاب شوهر دادن و دور شدن از دوستان مثل یک بچه سر به راه آمدم روی همین صفحه کوچک به پست گذاشتن و امروز هم به وبلاگ خواندن، تازه صبح بعد از ابراز ناراحتی پیش برادر دیدم یک نایلونی از زیر تختش در آورد که این هم لب تاب، دایی آورده که مال شما، فقط شارژرش را جا گذاشته که باید تهیه کنید!
هرچند نشد فیلتر ها را بخوانم ولی باز هم بعد از مدتها حالمان را عوض کرد.
دو. روحیه کربلا رفتن و کربلایی شدن کشیده به کوچه های گلشهر، همسایه دم غروب آمده که عصری پسرم آمد خداحافظی کرد که دارم می روم کربلا، از همین فلکه دوم می برند، می گویند مدرک دارها را با دویست هزا تومان و بی مدرک ها را با دو میلیون، کلا شور حسینی همه جا را فرا گرفته است، اما هر چه بیشتر شلوغ شود من نگران تر می شوم و فکر می کنم خوش به حال داعش و تروریستهای دیگر می شود. خدا خودش مسافران را بسلامت به خانه هایشان برگرداند.
سه. از یک طرف دلم می خواهد بنویسم از طرف دیگر نیک می دانم دارم خراب می کنم، نه که سوژه نداشته باشم و فقط بخواهم سیاه کنم و به دلیل فقط سیاه کردن دارم خراب می کنم، سوژه هم دارم، اما می دانم که خراب می کنم، یکی از دلایلش هم سانسور است، وگرنه یکی دو مورد بدجوری سر انگشتانم را می خاراند که بنویسم، کاش آدرسم را به هیچکس نداده بودم...
چهار. زمانی که من متولد شدم یعنی سال شصت بین قشری که من در آن بدنیا آمدم زایمان زنان در منازل انجام می شد، و خود زنهای فامیل به کمک همدیگر می رفتند، اما موقع تولد من به دلایل جو سیاسی عجیب و خفقان آوری که بین ملت من در داخل و خارج کشورم حاکم بود مادرم تنها مانده بود و هیچ فامیلی با خانواده ما ارتباط نداشت و پدرم هم در زندان حزب مخالفش اسیر بود، بعد مادرم با تصور زایمان و مرگ بلافصل خودش و شاید فرزندش، مقدار زیادی غذا برای چند روز بقیه بچه هایش فراهم کرده بود، بچه ها را حمام کرده بود و در انتظار لحظه زایمان جایش را پهن کرده بود، که ناگهان می بیند یکی ازدوستان بسیار دلسوز خانواده از در وارد می شود و ایشان را می زایاند و برای یکهفته تر و خشک می کند.....
مادرم آم زمان تنها بیست و دو سه سال داشت و من پنجمین فرزندش بودم، نمی دانم مادرم می توانست حتی تصورش را بکند که من در سی و سه سالگی نه تنها فرزندی نداشته باشم که حتی نخواهم دست به چنین عملی بزنم؟
پنج. دیدید خراب شد! حالا اگر پست نگذارم زمین به آسمان می آید؟؟؟
دیروزکه از اینجا پست گذاشتم حس خوبی پیدا کردم، تسری دادمش به امروز.
یک. خیلی وقت است وبلاگ نخوانده ام، من نمیدانم چرا بشکل احمقانه ای و با اصرار تمام لب تابم را دادم رفت، درست است که از سال 1387 تا چند ماه پیش داشتمش و خیلی مشکل پیدا کرده بود و باطری اش مدام صدا می داد و داغ می کرد اما دلیل نمی شود فکر کنم تا ابد می توانم هر وقت دلم خواست بروم آن بالا در اتاق برادر و ازکامپیوترش استفاده کنم، خیلی وقتها اصلا حس تا بالا رفتن را ندارم، اما دلم خواسته وبلاگ بخوانم، مثل یک انسانی که باید بدهد برود پی کارش، لب تاب بیچاره را دادم رفت پی کارش.
دو. نصف خاندان ما رفته اند عراق برای شرکت در مراسم چهلم امام حسین در کربلا، یعنی دقیقا نصف فامیل ما، از خانواده ما هم خواهرم و همسر و فرزندانش رفته اند، کلا جو خانوادگی ما جو حسینی و مذهبی است، من هم آدمی مذهبی هستم اما چون زندگی پر استرس کابل را از سر گذرانده ام نمی توانم خود را وارد مهلکه ای دیگر کنم، این است که گذاشته ام برای زمانیکه در عراق صلح سراسری برقرار شد به اتفاق همسر بروم.
سه. امروز دایی ام از سفر کابل بازگشت و برای ساعتی به دیدنش رفتم، پر بود از قصه و خیلی می فهمیدم حس و حال داستان ها را، دلم پر کشید برایش، آخ که چه سوز و سرمایی دارد و من چقدر استحوانم سوخته است در این شهر، آنقدر که سرما همنشین جسم و جانم شده و مثل پیرزن ها چند لباس پشمی می پوشم تا سرما نخورم، و تازگی هم فهمیده ام آب دوش را بیش از حد توان یک انسان نورمال داغ می کنم و می روم زیرش، آنقدر در این شهر توی اتاق ها کرده و بخار از دهانم بیرون زده که حالا علیرغم وابستگی ام به تخت و رختخواب شخصی می آیم این پایین جایم را درست کنار بخاری پهن می کنم و می خوابم، و در تخت خوابیدن می رود تا بهار! ولی با همه این خشونت زمستانهایش، دلم خیلی برایش تنگ شده است، و دلم خیلی برای آدم هایش می سوزد. بخاری های گازی اینجا مدام می سوزند و حرارت می آفرینند، و همین مقوله بسیار عادی زمستان اینجا کافی ست که مرا با خود ببرد به زمستان های خانه ام در کابل و بخاری متصل به کپسول گاز و هر چیزی که انتهایش معلوم باشد چقدر نچسب است و گرمای بخاری ما هیچگاه بهمان نمیچسبید و همیشه از به پت پت افتادن بخاری وحشت داشتم و چقدر پوستم را کلفت نگه داشته بودم و خودم نمی دانستم.....
چهار. امشب رفتم سرم را گذاشتم روی پای مادرم که کنار بخاری نشسته بود، او هم هی موهایم را ناز کرد، حالا نمی دانم چرا هی داشت از لذت بچه دار شدن و ثواب تولید مثل و مخصوصا از نوع دختر مخم را شستشو می داد، انگار شصتش خبردار شده ما چه تصمیم های شومی در سر داریم خواسته تحولی ایجاد کند، آخر سر هم که بعلت فرا رسیدن زمان شام سرمان را برداشتیم می گوید خداوند تو را پنج دختر مانند خودت نصیب کناد، یعنی یک چنین رضایتی از ما دارند مادرمان!
پنج. درد جسمی ای که درد روح را در خود بخورد خوب است.
این اولین باریست که دارم از موبایل پست می گذارم. هنوز ساعاتی از آخرین پستم نگذشته و درست تمام این ساعات را در پریشانی و نازک دلی بسیار سپری کرده ام. دلتنگ بودم، ناشیانه خواستم با تماس گرفتن با دوستان قدیمی کمی از ناآرامی ام کم کنم اما فایده ای نداشت. انگار اتفاق در حال افتادن است و من نرم نرم پذیرای هجومش هستم. آمد و شد همسر یک پروژه بود. آمد و شد! من هم آدم منطقی ای هستم. اما انگار روحم کمی دیرتر از جسمم فهمیده که این اتفاق افتاده است. جسمم درست شب بازگشت از بدرقه همسر خیلی سردش شد، آنقدر که علیرغم مراقبتهای ویژه با سرماخوردگی به مشهد آوردمش، این دو روز را هم خستگی در کردم، در سکوت و خلسه و گردگیری و تمیزکاری گذشت، اما درست بعد از فراغت از جسم و زمانیکه آمدم شرح مختصری از سفرمان بنویسم حالم خراب شده و ادامه دارد و نیک می دانم این نیز بگذرد و خواهد گذشت و چقد خوب است که می گذرد و اصولا" ما آدم ها عادت داریم به گذر زمان و فراموشی....
حالا که زمان دلتنگی ست یادم آمده که یادم رفت بابت مهربانی هایش در طول سفر ازش تشکر کنم، که هر بار که بر اساس خوی و خصلتم برآشفته می شدم تنها عکس العملش آغوش و لبخند بود. یادم رفت بابت معصومیت بیست و چهار ساعته بعد از عملش و با یادآوری اش ماچش کنم، فرصت اندک بود برای همه چیز، و چقدر همیشه دیر بود برای همه چیز.
در طول سفر به وبلاگم هم فک می کردم، به اینکه حتما بنویسم من بعد از مدتها خندیدم، در شهر پدر همسر که شهر خلوت ساکت و ناشناسی ست توی خیابان بچه شدم، لی لی کردم، آلوچه خریدم، به لوازم التحریری رفتیم و مدادهای رنگی و مشکی مشق های شبانه را دیدم و پر از ذوق شدم و دیدم چه مدت زمان زیادی می گذرد از رهایی ام، و چقدر سختم در زندگی و چقدر تحلیل رفته ام و چقدر نخندیده ام و چقدر بچه نشده بوده ام و چقدر این بچه نشدن و خشک و جدی و ترسناک بودنم وحشتزده ام می کند اما نمی دانم چرا به دوش می کشمش...
زندگی من تابحال پر از فراز و نشیب های وحشی بوده است، هیچ نرمشی وجود نداشته است، پر از، از دست دادن های مکرر و ما کم کم عادت کرده ایم به ناشاد بودن، و نخندیدن، اینرا همسر با مقایسه جو خانواده ما در آخرین دیدار بعد از سه سال بوضوح حس کرد و بر زبان راند، خب مسئولیت هایمان افزون شده در این سه سال و مصیبت دیده ایم طی این مدتِ زمانی و پیرتر شده ایم و هر کس ظرفی دارد.
نمی خواهم تلخ بنویسم، اتفاقا" می خواستم کمی خنده هم چاشنی این پست کنم اما نشد. فقط در انتهای این پست می خواهم به همسر بگویم در این برهوت بی لبخندی و خشکسالیِ حس های خوب و قحطیِ حس زندگی، تو بهترین دلیل بودنم هستی و هر چه بیشتر می گذرد ارزشمندتر می شوی برایم...
پ ن. یک دوست که اتفاقا" از ادب و کمالات بهره ای دارد در جلسه ای که به عیادت همسر آمده بود رو به من کرد و گفت، دختر جان می رفتی یک همسری اختیار می کردی که دماغش را دوست میداشتی چرا ایشان را به این روز انداختی؟ در کمال تعجب عرض کردم بنده با دماغ ( به فتح دال) ایشان ازدواج نکردم، اصلا هنگام تصمیم به ازدواج دماغش را نمیدیدم، با دماغش( به کسر دال) ازدواج کردم، و بعد چهار سال از ازدواج تصمیم دو نفره گرفتیم که زین پس با دماغ جدید ایشان زندگی را نفس بکشیم!