تا بدینجای داستان را شب واقعه نوشته بودم که از پایین صدایم زدند که عمه بیایید خاله و دخترخاله داماد آمده اند دنبالمان، همسفرانمان را می گفتند، بلیطهایمان باهم بود، قرار بود ساعت یازده و نیم بیایند از پی مان ساعت ده و چهل و پنج دقیقه آمده بودند، و خب فکر کنید یک آدمی که آماده نیست چطور باید ظرف پنج دقیقه لباس بپوشد و کفش بپوشد و حواسش باشد بلیط و ساک دستی و نایلون غذا و فلاکس را جا نگذارد آنهم بخاطر بی تعهدانه آمدن یک عده آدم بی قانون! و حالا بقیه داستان:
صدای خنده های مادر و خاله از صبح تا همینک که خوابیده که نه غش کرده اند از بس حرف زدند و حرف زدند و خاطره تعریف کردند، تمام خانه را برداشته بود.دایی هم تا ده شب همراهشان بود اما بعد شام رفت، خاله ته تغاری پدربزرگ است، و مثل مادرم شش فرزند دارد، و مثل مادرم در سن خیلی پایین بیوه شده است، همسرش در طبابت دستی داشته و دکتر منطقه خودشان بحساب می آمده، آنطور که می گویند در نزاع منطقه ای بیگناه کشته شده، دو پسر خاله دانشگاه کابل درس می خوانند، یکی پس از دیگری در دانشگاه دولتی قبول شده آمدند کابل، خاله هم ترک وطن کرده و از یکماه پیش به شهر هرات آمده است، پسر دایی بزرگم که ساکن خارجه است برایش خانه ای در هرات مهیا کرده که برود بنشیند و همین پسر دایی مخارج سفر عراق و ایرانش را داده است که خدایش بیامرزاد که باعث شکوفه های سقف و در و دیوارهای خانه ما شد.
خاله ده سالی از مادر کوچکتر است، و مثل مادرم غم و دردهای زیادی دارد اما مثل مادرم اگر خوشحال باشد سقف مکانی که در آنست را می شکافد از خنده و فراموشی مقطعی می گیرد و فقط خوشحال است، امروز بی امضای پیمان نامه خاصی، بینشان مقرر شده بود که فقط خوشحال باشند، حتی وقتی خواست پلان بر سر گور مادر رفتن را بچینند مادر گفت فعلا" چند روزی را فقط بنشینیم توی خانه و خستگی در کن، انگار امروز فقط برای خواهرانه هایشان بود، درددل ها و شکواییه ها را گذاشتند برای بعد.
همینطور که نگاهشان می کردم به تفاوت نسل ها می اندیشیدم، به تفاوت خودم و مادرم و خاله ام، که گرچه دردمندند و غمگین، اما باهم خوشحالند، هیچ چیز نمی تواند لحظات خوش و سرمستی باهم بودنشان را خراب کند، دلشان نمی خواست بخوابند، خوشحال بودند و لذت می بردند از باهم بودن.
بهشان حسودیم شد، بهشان نگاه می کردم و حسودیم می شد، که چه بی غل و غش خواهرانه هایشان را جاری کرده اتد توی هال، و چقدر زلالند، حسودی کردم و نگران خودم شدم، که نکند از خواهرهایم از اینی که هستم دورتر شوم، خنده از من بشکل ابدی برود، و هر چه بیشتر بگذرد بیشتر فشرده شود گلویم و عضلات خنده ام را از اینی که هست فلج تر کند؟
که هر بار تتها احوالپرسی هول هولکی با خواهر کافر داشته باشم و هر بار با خواهر مسلمان حرف می زنم فقط صرف گزارش کار دادن باشد همراه با لرزش صدا و هیچ نتوانم بکنم برای دردهای هر کدام و هیچ نتوانم بگویم بابت فاصله های موجود و خنده از من قهر و قهرتر باشد هر روز......
پ ن. روی موبایل نوشتم خیلی آبدار و چندین دستمال کاغذی خیس شد و می ترسیدم مادر خانم بفهمد دارم گریه می کنم و بیاید سند که کردم دوباره رفتم ببینمش دیدم جز چند سطر اول چیزی ثبت نشده، و شما می دانید پستی که بخواهد بازسازی شود چه بی احساس و مزخرف است...
نمی دانم چرا پست " همسفر" بعد از ویرایش بجای اینکه همان سر جای اولش بماند بجای پستی جدید و با تاریخ امروز قرار گرفت، خیر سرم آمدم ویرایشش کنم!
منظور من بی تقصیرم و اندکی هم عصبانی چون اصلا" از بی نظمی و عدم ترتیب منطقی در پست هایم خوشم نمی آید.
من دو عدد خاله دارم که هر دو از مادرم کوچکترند. این دو خواهر تا قبل از اینکه مادرم کارتش را بدهد پاسپورت بگیرد و برود وطن به دیدارشان، بعد نزدیک چهل سال دوری از وطن، مادرم را ندیده بودند. هیچکدام از ما را ندیده بودند. در واقع از نزدیک چهل سال پیش که مادرم بهمراه همسرش ترک وطن کرده اند و پشت بندش بی بی ام و دایی هایم به ایران آمده بوده اند، این دو خواهر همانجا بوده اند. البته یک دایی بزرگم هم همانجا زندگی می کرد که ده دوازده سال پیش به رحمت خدا رفت.
در هیاهو و برو برو اربعین امسال یکی از زوار امام حسین خاله کوچک من بوده است که با کاروان از کابل به عراق رفته و حالا برای زیارت به ایران آمده است و الآن در قم بسر می برد و قرار است فردا شب راهی مشهد شود. مادرم در پوست خود نمی گنجد، با اینکه دو سه باری به دیدنشان در وطن رفته بود اما اینبار یک حس دیگری دارد، خوشحال است از اینکه می تواند از خواهرش پذیرایی کند و با او به زیارات بروند، برایش آنطور که دوست دارد غذا بپزد و چند صباحی پز خواهر داشتن را به این و آن بدهد.
خاله ای که مادربزرگم بعد از مرگ پدربزرگ خیلی زود شوهرش می دهد تا بتواند با پسرش راهی ایران شود، شاید آنموقع ده دوازده سالی بیشتر نداشته، که اگر فقر و نگرانی های سفر آن دوران نمی بود و خاله هم با مادربزرگ به ایران می آمد شاید سرنوشتش تغییر می کرد، شاید الآن خیلی بیشتر از اینها شبیه ما می بود!
طی چهل و دو روز اقامت همسر در ایران به هفت شهر شدیم، زیرا خانواده همسر و بنده در این هفت شهر سکونت دارند، تنها کاری که برای خودمان کردیم رفتن به شمال برای سه شبانه روز نخست بود، و تا یخ هایمان آب شد مجبور بودیم راهی دیار خانواده همسر شویم، قضیه از این قرار بود که طبق توافق قبلی قرار نبود تاریخ دقیق آمدن همسر به گوش خانواده اش برسد تا دستمان در سفر دو نفره مان بازتر باشد، اما از آنجا که همسر محترم از آن دسته فرزندان خلف بشمار می آیند درست در شب رسیدنشان که در تهران مستقر بودیم زنگ زدند به پدر گرامی و آمدنشان را خیر مقدم عرض کردند!!!!! و خب باقی ماجرا خیلی دور از ذهن نیست که تلفن راه به راه زنگ بخورد و ابراز احساسات از آمدنشان توسط برادران و خواهران محترم بعد از سه سال که متین امان ازتکه انداختن ها وگپ های بجا و بی جای بعدی ،می گذاشتید یکهفته بعد خبر می دادید، اِ واه! چه غلطا، الآن کجایید؟ دارید خوش می گذرانید لابد و....."
و بعد توضیحات بنده که علیرغم حالت درونی ام مجبور بودم با لبخند پشت تلفن عرض کنم و البته بدون رو در بایستی و خیلی راحت بگویم، جانان ما! اصلا" از روز نخست قرار نبود تاریخ دقیق آمدن همسر را به خاندانشان اطلاع دهیم، و مثلا" ما زن و شوهریم و بعد از یکسال و نیم همدیگر را می بینیم، همسر از سر ادب و احترام زنگ زدند به قبله گاه گرامی شان اطلاع دادند، جای خوش آمدید و خیر مقدم و ابراز خوشحالی از وصل ما باید این چرندیات را بگویید و تو گویی براستی تازه می فهمیدند ما چه بدبختیم که بعد یکسال و نیم آمده ایم همدیگر را ببینیم درست در شب نخست سیل زنگ ها و تماس ها به ما هجوم آورده تازه ناخرسندند که چرا مستقیما" سر از شهر و دیار آنها در نیاورده ایم و رفته ایم هتل، چه غلطی داریم در هتل بکنیم؟ اصلا" چه لزومی دارد وقتی خانه خواهر همسر ما در بومهن است ما برویم هتل؟؟؟!!!!!!!
یک چنین حالت هایی ما در شب نخست سفر داشتیم با خودمان!
پس از تهران برای سه روز رفتیم شمال، سپس شهر همسر و بعد مشهد و الآن یادم آمد که یک پستی در مشهد گذاشته بودم!
پس از مشهد دوباره برای برگرداندن مادر همسر رفتیم شهر ایشان و بعد باز برای ادای احترامی دیگر به خواهر بزرگ همسر به شهر خواهرشان و سپس به شهر خواهر بنده که کلی شاکی بود که گذاشته اید در آخر سفرتان آمده اید اینجا و دیر است و زود می خواهید بروید و از این حرفها!
از شهر همسر به تهران و سپس بومهن و سپس تهران و باز بومهن و در نهایت امر دوباره برای چک نهایی بینی مبارک همسر به مشهد شدیم، بقول همسر باید سر فرصت بنشینیم و حساب کنیم چند ساعت و شبانه روزمان در مسیرهای بین شهری گذشته است، و خب ما آنقدر هنوز پولدار نیستیم که بتوانیم تمام مسیرها را با هواپیما بپیماییم و در وقت مان صرفه جویی کنیم!
مشهد آخرین و بستن بارِ نهایی همسر برای تهرانِ آخر!
و من که سالها بود حسرت گذشته را نمی خوردم، و جز ایام کودکی در انتهای یک اردوی مدرسه که آرزو می کردم کاش الآن صبح می بود تا می توانستم تمام روز را خوش بگذرانم، دیگر یادی ندارم از حسرت گذشته را خوردن که گذشته بیش از خاطرات خوبش خاطرات بد دارد برایم، بشدت حس می کردم باید حسرت روزهای گذشته سفر همسر را بخورم، نه اینکه بگویم باید بیشتر خوش می گذراندم و اگر اینطور می کردیم بهتر می بود و یا حتی چرا اینهمه سفر کردیم و به خودمان کمتر رسیدیم، نه، که فقط آرزو می کردم کاش روز نخست سفرش می بود، که من هراسان خود را از را%D
گفته بودم ما ابتدای امر ساکن همین گلشهر همین خانه بودیم، برادر کوچک، زاده ی همین خانه است سه تای دیگرمان حیاط کوچک در خیابان بالایی و دو تای دیگر زاده نجف اشرف عراق!
آن زمان که بچه بودم داخل همین کوچه ای که الآن ازش تردد می کنم تا به خیابان برسم بازی می کردیم، تابستان ها تا نیمه های شب و زمستان ها دم غروب، هنوز اینهمه ماشین و دم و دستگاه نبود، خیابان هم خاکی بود، یک همبازی داشتم دختری که از من کوچکتر بود و دیوار به دیوارمان زندگی می کرد، آن موقع یک خواهر از خود بزرگتر و یک برادر داشت، اینبار که به این خانه آمدیم برای سکونت، دیگر دختر بچه نبودم، اما پیِ دختران کوچه را گرفتم، با اصلی ترین همسایه مان هنوز هم ارتباط داریم و از اوضاعشان باخبریم، این یکی را ولی از مادرم که پرسیدم گفت فکر می کنم ازدواج کرده و از اینجا رفته است، خانواده اش اما در همان خانه اند، برادرش دچار بیماری روانی شده و هراز گاهی مخصوصا" تابستان سرو صدایش را می شنیدم، دلم برایش خیلی سوخت، یادم می آید مادر و پدرش بعد از بدنیا آمدن این پسرشان آنقدر خوشحال بودند انگار به بزرگترین آرزویشان رسیده اند، و اینرا هم یادم می آید که در همان سن کمش فحش های زشت می داد و مادر و پدرش قربان صدقه اش می رفتند، حالا هم که روانی شده هراز گاهی زیر و بالای ننه و بابا و همه عالم را می آورد رو و با صدای بلند به همه فحش می دهد.
دیشب مادرش را در یکی از ولیمه های آشنایان دیدم، مرا نشناخت، ولی من باهاش سلام و احوالپرسی کردم، و بلافاصله از دختر کوچکش پرسیدم، و گفت با یکی نامزد بود ولی بعدا" خودش و پسر بهم زدند، مشکل داشتند، الآن هم همینجاست ولی هیچوقت از خانه بیرون نمی آید، خیلی تعجب کردم، من نزدیک یکسال است اینجا هستم ولی هیچوقت این دختر را در حال تردد و بیرون رفتن یا داخل رفتن ندیده ام در حالیکه او اینجاست، دختری حدودا" سی و یکی دو ساله، که احتمالا" تنها شانس زندگی اش را آگاهانه از دست داده است، تنها شانس از اینرو که این خانواده خیلی کم فامیل هستند، احتمالا" بخاطر بیماری پسرشان کم رفت و آمدتر هم شده اند، اَنگ مطلقه هم که بهش خورده است...
به مادرش گفتم برای مراسم های مادرم با دخترتان بیایید، که مادرش گفت گمان نمی کنم بیاید اما تشکر.
،