طی چهل و دو روز اقامت همسر در ایران به هفت شهر شدیم، زیرا خانواده همسر و بنده در این هفت شهر سکونت دارند، تنها کاری که برای خودمان کردیم رفتن به شمال برای سه شبانه روز نخست بود، و تا یخ هایمان آب شد مجبور بودیم راهی دیار خانواده همسر شویم، قضیه از این قرار بود که طبق توافق قبلی قرار نبود تاریخ دقیق آمدن همسر به گوش خانواده اش برسد تا دستمان در سفر دو نفره مان بازتر باشد، اما از آنجا که همسر محترم از آن دسته فرزندان خلف بشمار می آیند درست در شب رسیدنشان که در تهران مستقر بودیم زنگ زدند به پدر گرامی و آمدنشان را خیر مقدم عرض کردند!!!!! و خب باقی ماجرا خیلی دور از ذهن نیست که تلفن راه به راه زنگ بخورد و ابراز احساسات از آمدنشان توسط برادران و خواهران محترم بعد از سه سال که متین امان ازتکه انداختن ها وگپ های بجا و بی جای بعدی ،می گذاشتید یکهفته بعد خبر می دادید، اِ واه! چه غلطا، الآن کجایید؟ دارید خوش می گذرانید لابد و....."
و بعد توضیحات بنده که علیرغم حالت درونی ام مجبور بودم با لبخند پشت تلفن عرض کنم و البته بدون رو در بایستی و خیلی راحت بگویم، جانان ما! اصلا" از روز نخست قرار نبود تاریخ دقیق آمدن همسر را به خاندانشان اطلاع دهیم، و مثلا" ما زن و شوهریم و بعد از یکسال و نیم همدیگر را می بینیم، همسر از سر ادب و احترام زنگ زدند به قبله گاه گرامی شان اطلاع دادند، جای خوش آمدید و خیر مقدم و ابراز خوشحالی از وصل ما باید این چرندیات را بگویید و تو گویی براستی تازه می فهمیدند ما چه بدبختیم که بعد یکسال و نیم آمده ایم همدیگر را ببینیم درست در شب نخست سیل زنگ ها و تماس ها به ما هجوم آورده تازه ناخرسندند که چرا مستقیما" سر از شهر و دیار آنها در نیاورده ایم و رفته ایم هتل، چه غلطی داریم در هتل بکنیم؟ اصلا" چه لزومی دارد وقتی خانه خواهر همسر ما در بومهن است ما برویم هتل؟؟؟!!!!!!!
یک چنین حالت هایی ما در شب نخست سفر داشتیم با خودمان!
پس از تهران برای سه روز رفتیم شمال، سپس شهر همسر و بعد مشهد و الآن یادم آمد که یک پستی در مشهد گذاشته بودم!
پس از مشهد دوباره برای برگرداندن مادر همسر رفتیم شهر ایشان و بعد باز برای ادای احترامی دیگر به خواهر بزرگ همسر به شهر خواهرشان و سپس به شهر خواهر بنده که کلی شاکی بود که گذاشته اید در آخر سفرتان آمده اید اینجا و دیر است و زود می خواهید بروید و از این حرفها!
از شهر همسر به تهران و سپس بومهن و سپس تهران و باز بومهن و در نهایت امر دوباره برای چک نهایی بینی مبارک همسر به مشهد شدیم، بقول همسر باید سر فرصت بنشینیم و حساب کنیم چند ساعت و شبانه روزمان در مسیرهای بین شهری گذشته است، و خب ما آنقدر هنوز پولدار نیستیم که بتوانیم تمام مسیرها را با هواپیما بپیماییم و در وقت مان صرفه جویی کنیم!
مشهد آخرین و بستن بارِ نهایی همسر برای تهرانِ آخر!
و من که سالها بود حسرت گذشته را نمی خوردم، و جز ایام کودکی در انتهای یک اردوی مدرسه که آرزو می کردم کاش الآن صبح می بود تا می توانستم تمام روز را خوش بگذرانم، دیگر یادی ندارم از حسرت گذشته را خوردن که گذشته بیش از خاطرات خوبش خاطرات بد دارد برایم، بشدت حس می کردم باید حسرت روزهای گذشته سفر همسر را بخورم، نه اینکه بگویم باید بیشتر خوش می گذراندم و اگر اینطور می کردیم بهتر می بود و یا حتی چرا اینهمه سفر کردیم و به خودمان کمتر رسیدیم، نه، که فقط آرزو می کردم کاش روز نخست سفرش می بود، که من هراسان خود را از را%D
گفته بودم ما ابتدای امر ساکن همین گلشهر همین خانه بودیم، برادر کوچک، زاده ی همین خانه است سه تای دیگرمان حیاط کوچک در خیابان بالایی و دو تای دیگر زاده نجف اشرف عراق!
آن زمان که بچه بودم داخل همین کوچه ای که الآن ازش تردد می کنم تا به خیابان برسم بازی می کردیم، تابستان ها تا نیمه های شب و زمستان ها دم غروب، هنوز اینهمه ماشین و دم و دستگاه نبود، خیابان هم خاکی بود، یک همبازی داشتم دختری که از من کوچکتر بود و دیوار به دیوارمان زندگی می کرد، آن موقع یک خواهر از خود بزرگتر و یک برادر داشت، اینبار که به این خانه آمدیم برای سکونت، دیگر دختر بچه نبودم، اما پیِ دختران کوچه را گرفتم، با اصلی ترین همسایه مان هنوز هم ارتباط داریم و از اوضاعشان باخبریم، این یکی را ولی از مادرم که پرسیدم گفت فکر می کنم ازدواج کرده و از اینجا رفته است، خانواده اش اما در همان خانه اند، برادرش دچار بیماری روانی شده و هراز گاهی مخصوصا" تابستان سرو صدایش را می شنیدم، دلم برایش خیلی سوخت، یادم می آید مادر و پدرش بعد از بدنیا آمدن این پسرشان آنقدر خوشحال بودند انگار به بزرگترین آرزویشان رسیده اند، و اینرا هم یادم می آید که در همان سن کمش فحش های زشت می داد و مادر و پدرش قربان صدقه اش می رفتند، حالا هم که روانی شده هراز گاهی زیر و بالای ننه و بابا و همه عالم را می آورد رو و با صدای بلند به همه فحش می دهد.
دیشب مادرش را در یکی از ولیمه های آشنایان دیدم، مرا نشناخت، ولی من باهاش سلام و احوالپرسی کردم، و بلافاصله از دختر کوچکش پرسیدم، و گفت با یکی نامزد بود ولی بعدا" خودش و پسر بهم زدند، مشکل داشتند، الآن هم همینجاست ولی هیچوقت از خانه بیرون نمی آید، خیلی تعجب کردم، من نزدیک یکسال است اینجا هستم ولی هیچوقت این دختر را در حال تردد و بیرون رفتن یا داخل رفتن ندیده ام در حالیکه او اینجاست، دختری حدودا" سی و یکی دو ساله، که احتمالا" تنها شانس زندگی اش را آگاهانه از دست داده است، تنها شانس از اینرو که این خانواده خیلی کم فامیل هستند، احتمالا" بخاطر بیماری پسرشان کم رفت و آمدتر هم شده اند، اَنگ مطلقه هم که بهش خورده است...
به مادرش گفتم برای مراسم های مادرم با دخترتان بیایید، که مادرش گفت گمان نمی کنم بیاید اما تشکر.
،
چقدر این روزهای اخیر پست گذاشته ام توی ذهنم، چقدر با خودم حرف زده ام، چقدر من آدم استرس فولی هستم، خدا داند و بس.
یک. خیل عظیمی که با پاسپورت و کارت مهاجری و نامه تردد و یا هیچی رفته بودند عتبات عالیات بازگشته اند، سخن و گپ بسیار است، باید به دیدن خیلی هایشان برویم، یک جاهایی کل اعضای خانواده، یک جاهایی حضور مادر کافیست، جدای از استقبال و خوش آمد گویی ولیمه پشت ولیمه، همین امشب چهار جا دعوت بودیم برای شام، مجبور بودیم تقسیمِ نفر کنیم!
دو. پسر سه سال پیش کنکور داده، یک رشته درجه چندم در یک شهر درجه چندم قبول شده، فهمیده معدلش برای رشته فلان مهندسی کم است، نمی دانم چرا به این نتیجه رسیده که وقتی نمی تواند تاپ ترین رشته ریاضی را در دانشگاه بخواند حق مسلمش تاپ ترین رشته در علوم تجربی است، بعد رفته پیش دانشگاهی تجربی خوانده و کنکور تجربی داده اما دیده پزشکی که سهل است خیلی پایین تر ها را هم قبول نمی شود، نزد یکی از اقاربش بودم که یکسری اوراقی را آورد به عرض و نظر ایشان رسانید، که شرایط و ضوابط ثبت نام بدون کنکور دانشجویان غیر ایرانی دانشگاه علوم پزشکی مشهد است(!!!!!!!!!)، فامیلشان اوراق را خواند و بعد پرسید هزینه اش چقدر تمام می شود، گفت سالی بیست میلیون، شنیدم اما نشنید گرفتم و دوباره پرسیدم، همان رقم را گفت، بعد این پسر پدری دارد که همیشه خدا هشتش گرو نهش بوده و هست، یک برادر علیل مشکل دار هم دارد، از ارثیه و این چیزها هم بی بهره، یکروز کار می کند ده روز بیکار است، زندگیشان را بتکانی صد هزار تومان از داخلش بیرون نمی ریزد، با تعجب و ناراحتی پرسیدم گیرم شرایط و ضوابط معدل و چی و چی را تکمیل کردی، شما بفرمایید سالی نه بیست که دو میلیون را می توانید بپردازید؟
اصلا" من نمی دانم من خیلی احمق و کم خرج و بی توقع بوده ام یا این ملت زیاده خواه و الاغ و توسعه نیافته اند، خب احمق اندازه خشتکت بپر.....
سه. همیشه به انسان هایی که بدون داشتن تضمین کلی از لااقل بیست سی سال زندگی شان اقدام به زاد و ولد می کنند معترض بوده ام، نمی دانم زیاده خواهی ام است یا سختگیری و بیش از حد حساس بودنم، که نمی توانم انسانی را که با داشتن مشکلات اقتصادی یا روحی روانی با همسرش در زندگی پای یک انسان بی گناه را هم به میان می کشد، ببخشم، حالا من کسی نیستم که بخواهم کسی را ببخشم، منظورم در ذهنم است، گذشت زمانی که آدم ها اختیار مجاری تناسلی شان را نداشتند، وسایل پیشگیری و درک و سواد کافی نداشتند، سرشان را بلند می کردند خود را میان پنج شش موجود جدید می یافتند، اما حالا چرا؟ چرا هنوز این تفکر که اگر فرزند بیاوریم فلان مشکل مان رفع می شود بین حتی تحصیلکرده های ما هست؟ طرف مشکل تفاهم با همسرش را دارد، هنوز زبان همدیگر را یاد نگرفته اند، هنوز الفبای باهمدیگر بودن را بلد نیستند، و هنوز از خیلی از زوایای تاریک درون همدیگر آگاهی ندارند، بعد مثل دو نر و ماده از هر حیوانی که دوست دارید فرض کنید، به هم پیچیده و تولید مثل کرده اند، اینطور وقتها من همیشه می گویم، اِی گل می گرفتید آن مجاری نکبتبار تهوع آورتان را و انسانی را خلق نمی کردید، شما که قادر به درک یک انسان بالغ به نام همسرتان نیستید و عرضه همسرداری را ندارید چطور به خود این شهامت را می دهید که پای یک بیگناه را به میدان می گشایید؟
هر چه بیشتر زن و مردانی را ببینم که در زندگی مشکل دارند و هر چه بیشتر بچه هایی را ببینم که در چنین فضایی زندگی می کنند، هر چه بیشتر زنانی راببینم که بر سر فرزندشان فریاد می کشند و تحملش را ندارند و هر چه بیشتر مردانی را ببینم که از مردانگی تنها صدای کلفت و دُمِ پیش رویش را دارا هستند بیشتر از بچه نداشته ام دور می شوم، انگار من باید بجای آنها که بموقع گِل نگرفته اند گل بگیرم، من باید بیشتر دقت کنم، بیشتر حساس باشم، بیشتر مراقب باشم، من باید بجای کسانی که بچه هایشان را در فقر مثل کِرم رشد می دهند سرافکنده باشم، من خودم را در برابر هر طفلی که نمی خندد و از چیزی درد دارد مواخذه می کنم، و دردمند می شوم، آخر بچه ها خیلی معصومند. بچه ها در هر شکل و شمایل و قد و قواره معصومند...
امروز یک نفر را از ته ته ته دلم لعنت کرده ام، بد دعا کرده ام، خودش و بستگان در جه یکش را، باشد که رستگار شود.
دو ماه پیش که همسر داشت می آمد اول تقاضای ویزای من را از سفارت استرالیا در تهران به انجام رسانده و تمام مدارک را پست کرده و رسیدش را گرفته بعد به ایران آمده بود. سفر ما خیلی شلوغتر از این حرفها بود که در خلالش من به همسر متذکر شوم که ایمیلی مبنی بر عدم ارسال کانفرمیشن سفارت استرالیا درباره رسید مدارک ما ارسال دارند، همینکه در خلال سفر همسر توانست دو مصاحبه اسکایپی با جایی که برایش اپلای کرده بود بکند خودش کلی بود، و فقط در طول سفر بفکر این مصاحبه اش بودیم که درش اشکالی رخ ندهد گرچه آخرش هم گزینش نشدند، مقصد خوشحال خوشحال دو ماه سپری شد از ارایه مدارک و تقاضای همسر جان و هفته پیش که به دیار خویش بازگشته بودند طی ایمیلی از سفارت محترم توضیح خواستند که پس چرا درباره تقاضای بنده هیچ گپ و گفتی نشده تابحال، که ایمیلی پس از پنج روز دریافت نموده اند که، ا وا! ما پاسخ ایمیل شما و لیست کارهایی که در این مرحله باید بکنید را پنج رو پس از رسیدن نامه تان به شما ایمیل کردیم، و لابد حین رپلای ایمیل شان رفته اند ایمیل سابق را به آدرس همسر چک کرده اند و دیده اند چه جالب، آی آخر فامیلی همسر را یک فرض کرده اند و معلوم نیست به چه کسی فرستاده اند، و درجا آن ایمیل را دوباره برای آدرس جدید همسر فوروارد کرده اند، بدون در نظر گرفتن این اشتباه که توسط خودشان رخ داده است و بدون تغییر آوردن در ددلاین تاریخی که در این مرحله برای مدارک درخواستی شان اعلام کرده اند.
والا ما هم در ادارات مختلفی کار کردیم، یک چنین اشتباه مزخرفی از جانب کارمند لوکال یک سفارت بزرگ اشتباه بزرگی بشمار می رود، در تعجبم تا اکنون و چقدر به شانسمان سرکوفت زده باشم خوب است که ای بخشکی شانس که درست در ایامی که همسر اینجا بود می توانستیم دوتایی این حجم عظیم ایمیل ها را بخوانیم و پیگیری کنیم و حتی دوتایی ببریم اسناد را دم در سفارت در میدان آرژانتین!
مهم نیست! مهم استارت خوردن کارهای من است، هر چند همزمان با این استرس نرم و خوشایندی که وجودم را فراگرفته دلم هم میگیرد، وقتی این خانه را بدون خودم تصور می کنم، وجودم اینجا هر چند تلخ، هر چند سرد است، اما وقتی بروم چقدر اینها یتیم تر می شوند....
شب سختی داشتم امشب. صبح بعد از صرف صبحانه رفتم به دیدن دایی که از روزیکه از کابل آمده تا هنوز مریض است و خوب نشده. اما وقتی دیدمش حس کردم حالش خوب است. حرف زدیم باهم آنقدر که سردرد گرفتم. چون بعضی گپ هایمان نیاز به یادآوری مجدد حوادث تلخ داشت و من سردرد گرفتم. از یک دکتر متخصص داخلی همان که مادرم را آخرین بار برده بودم و نتیجه بخش بود وقت گرفتم برای ساعت هفت چون علیرغم اینکه دایی کمی بهتر شده بود فکر کردم باید دکتر هم برود. آژانس گرفته و رفتیم. بخاطر برخورد هوای سرد بیرون با ریه هایش شروع کرد به سرفه کردن و بنظر من طبیعی بود.داخل سالن انتظار مطب هم خیلی ها سرفه می کردند، نکته ناراحت کننده زمانی روی داد که با یکی از سرفه ها دیدم یکهو از حالت قبلی بیرون آمد و قرمزی پوست صورت به زردی گرایید و همزمان آخ بلندی گفت و برای چند لحظه در جا خشکش زد، علت را جویا شدم دیدم نمی تواند حرف بزند فقط گفت حس میکنم رگ پهلویم گرفت و شاید الآن بازکند، اما هر چه می گذشت حالش بدتر می شد و حمله های سرفه که می آمد این باید مانع می شد چون سمت راست سینه اش گرفته بود و نمی توانست کمترین تکانی را تحمل کند.
دیگر جوری مچاله شده بود که تمام بیماران به خانم منشی میگفتند بگذارید این بیمار اول برود ویزیت شود. خلاصه رفتیم ویزیت شدیم و دکتر حاذق اما کمی عجول ما بلافاصله بعد از معاینه و پرس و جو گفت ریه ات پاره شده و برو سریع عکس بگیر بیاور که ببینم چه باید کرد، با چه حالی رفتیم عکس را گرفته و آوردیم و پزشک عزیز مان گفتند نه پاره نشده خدا را شکر فقط خیلی کشیده شده و این در نتیجه سرفه های خشک شما بوده و فلان و بیسار. خلاصه از ساعت هفت که آنجا بودیم تا ده که باز گشتیم این دایی ما دست به سینه اش مانع سرفه ها می شد و دل آدم بحالش می سوخت.
نمی دانم آدم چه باید بکند که سالم تر باشد، اینکه یک بیماری ساده سرماخوردگی است کاری بهش ندارم سه سال اخیر دایی مبتلا به یک بیماری عجیب جدید تازه نفسی شده بود که به لطف خدا رفع شده و اصلی ترین دلیلش را هم غصه و حرص و جوش اعلام کرده بوده اند، امشب همه اش بیاد آن دو سال پیشی افتادم که دایی بیمار روی دستهایم افتاده بود و سردردهای وحشتناکش دو سه روز طول می کشید و ول نمی کرد، آرزو می کنم هیچوقت غم و بیماری عزیزانتان را نبینید. و چقدر سلامتی خوب است و چقدر سلامتی خوب است....