ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!
ماهی های دریای کابل!

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

روزمره نویسی

یک. امروز بعد از مدتها وبلاگ خواندم، دقت کرده اید بعضی وقتها چاره یک کاری بلافاصله بعد از به صدا در آورده شدنت رخ می نمایند، بمحض ناله و شکایت از وبلاگ نخواندن و  پست نگذاشتن و لب تاب شوهر دادن و دور شدن از دوستان مثل یک بچه سر به راه  آمدم روی همین صفحه کوچک به پست گذاشتن و امروز هم به وبلاگ خواندن، تازه صبح بعد از ابراز ناراحتی پیش برادر دیدم یک نایلونی از زیر تختش در آورد که این هم لب تاب، دایی آورده که مال شما، فقط شارژرش را جا گذاشته که باید تهیه کنید!

هرچند نشد فیلتر ها را بخوانم ولی باز هم بعد از مدتها حالمان را عوض کرد.

دو. روحیه کربلا رفتن و کربلایی شدن کشیده به کوچه های گلشهر، همسایه دم غروب آمده که عصری پسرم آمد خداحافظی کرد که دارم می روم کربلا، از همین فلکه دوم می برند، می گویند مدرک دارها را با دویست هزا تومان و بی مدرک ها را با دو میلیون، کلا شور حسینی همه جا را فرا گرفته است، اما هر چه بیشتر شلوغ شود من نگران تر می شوم  و فکر می کنم خوش به حال داعش و تروریستهای دیگر می شود. خدا خودش مسافران را بسلامت به خانه هایشان برگرداند.

سه. از یک طرف دلم می خواهد بنویسم از طرف دیگر نیک می دانم دارم خراب می کنم، نه که سوژه نداشته باشم و فقط  بخواهم سیاه کنم و به دلیل فقط سیاه کردن  دارم خراب می کنم، سوژه هم دارم، اما می دانم که خراب می کنم، یکی از دلایلش هم سانسور است، وگرنه یکی دو مورد بدجوری سر انگشتانم را می خاراند که بنویسم، کاش آدرسم را به هیچکس نداده بودم...

چهار. زمانی که من متولد شدم یعنی سال شصت بین قشری که من در آن بدنیا آمدم زایمان زنان در منازل انجام می شد، و خود زنهای فامیل به کمک همدیگر می رفتند، اما موقع تولد من به دلایل جو سیاسی عجیب و خفقان آوری که بین ملت من در داخل و خارج کشورم حاکم بود مادرم تنها مانده بود و هیچ فامیلی با خانواده ما ارتباط نداشت و پدرم هم در زندان حزب مخالفش اسیر بود، بعد مادرم با تصور زایمان و مرگ بلافصل خودش و شاید فرزندش، مقدار زیادی غذا برای چند روز بقیه بچه هایش فراهم کرده بود، بچه ها را حمام کرده بود و در انتظار لحظه زایمان جایش را پهن کرده بود، که ناگهان می بیند یکی ازدوستان بسیار دلسوز خانواده از در وارد می شود و ایشان را می زایاند و برای یکهفته تر و خشک می کند.....

مادرم آم زمان تنها بیست و دو سه سال داشت و من پنجمین فرزندش بودم، نمی دانم مادرم می توانست حتی تصورش را بکند که من در سی و سه سالگی نه تنها فرزندی نداشته باشم که حتی نخواهم دست به چنین عملی بزنم؟

پنج. دیدید خراب شد! حالا اگر پست نگذارم زمین به آسمان می آید؟؟؟


زمستان است

دیروزکه از اینجا پست گذاشتم حس خوبی پیدا کردم، تسری دادمش به امروز.

یک. خیلی وقت است وبلاگ نخوانده ام، من نمیدانم چرا بشکل احمقانه ای و با اصرار تمام لب تابم را دادم رفت، درست است که از سال 1387 تا چند ماه پیش داشتمش و خیلی مشکل پیدا کرده بود و باطری اش مدام صدا می داد و داغ می کرد اما دلیل نمی شود فکر کنم تا ابد می توانم هر وقت دلم خواست بروم آن بالا در اتاق برادر و ازکامپیوترش استفاده کنم، خیلی وقتها اصلا حس تا بالا رفتن را ندارم، اما دلم خواسته وبلاگ بخوانم، مثل یک انسانی که باید بدهد برود پی کارش، لب تاب بیچاره را دادم رفت پی کارش.

دو. نصف خاندان ما رفته اند عراق برای شرکت در مراسم چهلم امام حسین در کربلا، یعنی دقیقا نصف فامیل ما، از خانواده ما هم خواهرم و همسر و فرزندانش رفته اند، کلا جو خانوادگی ما جو حسینی و مذهبی است، من هم آدمی مذهبی هستم اما چون زندگی پر استرس کابل را از سر گذرانده ام نمی توانم خود را وارد مهلکه ای دیگر کنم، این است که گذاشته ام برای زمانیکه در عراق صلح سراسری برقرار شد به اتفاق همسر بروم.

سه. امروز دایی ام از سفر کابل بازگشت و برای ساعتی به دیدنش رفتم، پر بود از قصه و خیلی می فهمیدم حس و حال داستان ها را، دلم پر کشید  برایش، آخ که چه سوز و سرمایی دارد و من چقدر استحوانم سوخته است در این شهر، آنقدر که سرما همنشین جسم و جانم شده و مثل پیرزن ها چند لباس پشمی می پوشم تا سرما نخورم، و تازگی هم فهمیده ام آب دوش را بیش از حد توان یک انسان نورمال داغ می کنم و می روم زیرش، آنقدر در این شهر توی اتاق ها کرده و بخار از دهانم بیرون زده که حالا علیرغم وابستگی ام به تخت و رختخواب شخصی می آیم این پایین جایم را درست کنار بخاری پهن می کنم و می خوابم، و در تخت خوابیدن می رود تا بهار! ولی با همه این خشونت زمستانهایش، دلم خیلی برایش تنگ شده است، و دلم خیلی برای آدم هایش می سوزد. بخاری های گازی اینجا مدام می سوزند و حرارت می آفرینند، و همین مقوله بسیار عادی زمستان اینجا کافی ست که مرا با خود ببرد به زمستان های خانه ام در کابل و بخاری متصل به کپسول گاز و هر چیزی که انتهایش معلوم باشد چقدر نچسب است و گرمای بخاری ما هیچگاه بهمان نمیچسبید و همیشه از به پت پت افتادن بخاری وحشت داشتم و چقدر پوستم را کلفت نگه داشته بودم و خودم نمی دانستم.....

چهار. امشب رفتم سرم را گذاشتم روی پای مادرم که کنار بخاری نشسته بود، او هم هی موهایم را ناز کرد، حالا نمی دانم چرا هی داشت از لذت بچه دار شدن و ثواب تولید مثل و مخصوصا از نوع دختر مخم را شستشو می داد، انگار شصتش خبردار شده ما چه تصمیم های شومی در سر داریم خواسته تحولی ایجاد کند، آخر سر هم که بعلت فرا رسیدن زمان شام سرمان را برداشتیم می گوید خداوند تو را پنج دختر مانند خودت نصیب کناد، یعنی یک چنین رضایتی از ما دارند مادرمان!

پنج. درد جسمی ای که درد روح را در خود بخورد خوب است.


دل نوشت

این اولین باریست که دارم از موبایل پست می گذارم. هنوز ساعاتی از آخرین پستم نگذشته و درست تمام این ساعات را در پریشانی و نازک دلی بسیار سپری کرده ام. دلتنگ بودم، ناشیانه خواستم با تماس گرفتن با دوستان قدیمی کمی از ناآرامی ام کم کنم اما فایده ای نداشت. انگار اتفاق در حال افتادن است و من نرم نرم پذیرای هجومش هستم. آمد و شد همسر یک پروژه بود. آمد و شد! من هم آدم منطقی ای هستم. اما انگار روحم کمی دیرتر از جسمم فهمیده که این اتفاق افتاده است. جسمم درست شب بازگشت از بدرقه همسر خیلی سردش شد، آنقدر که علیرغم مراقبتهای ویژه با سرماخوردگی به مشهد آوردمش، این دو روز را هم خستگی در کردم، در سکوت و خلسه و گردگیری و تمیزکاری گذشت، اما درست بعد از فراغت از جسم و زمانیکه آمدم شرح مختصری از سفرمان بنویسم حالم خراب شده و ادامه دارد و نیک می دانم این نیز بگذرد و خواهد گذشت و چقد خوب است که می گذرد و اصولا" ما آدم ها عادت داریم به گذر زمان و فراموشی....

حالا که زمان دلتنگی ست یادم آمده که یادم رفت بابت مهربانی هایش در طول سفر ازش تشکر کنم، که هر بار که بر اساس خوی و خصلتم برآشفته می شدم تنها عکس العملش آغوش و لبخند بود. یادم رفت بابت معصومیت بیست و چهار ساعته بعد از عملش و با یادآوری اش ماچش کنم، فرصت اندک بود برای همه چیز، و چقدر همیشه دیر بود برای همه چیز.

در طول سفر به وبلاگم هم فک می کردم، به اینکه حتما بنویسم من بعد از مدتها خندیدم، در شهر پدر همسر که شهر خلوت ساکت و ناشناسی ست توی خیابان بچه شدم، لی لی کردم، آلوچه خریدم، به لوازم التحریری رفتیم و مدادهای رنگی و مشکی مشق های شبانه را دیدم و پر از ذوق شدم و دیدم چه مدت زمان زیادی می گذرد از رهایی ام، و چقدر سختم در زندگی و چقدر تحلیل رفته ام و چقدر نخندیده ام و چقدر بچه نشده بوده ام و چقدر این بچه نشدن و خشک و جدی و ترسناک بودنم وحشتزده ام می کند اما نمی دانم چرا به دوش می کشمش...

زندگی من تابحال پر از فراز و نشیب های وحشی بوده است، هیچ نرمشی وجود نداشته است، پر از، از دست دادن های مکرر و ما کم کم عادت کرده ایم به ناشاد بودن، و نخندیدن، اینرا همسر با مقایسه جو خانواده ما در آخرین دیدار بعد از سه سال بوضوح حس کرد و بر زبان راند، خب مسئولیت هایمان افزون شده در این سه سال و مصیبت دیده ایم طی این مدتِ زمانی و پیرتر شده ایم و هر کس ظرفی دارد.

نمی خواهم تلخ بنویسم، اتفاقا" می خواستم کمی خنده هم چاشنی این پست کنم اما نشد. فقط  در انتهای این پست می خواهم به همسر بگویم در این برهوت بی لبخندی و خشکسالیِ حس های خوب و قحطیِ حس زندگی، تو بهترین دلیل بودنم هستی و هر چه بیشتر می گذرد ارزشمندتر می شوی برایم...

پ ن. یک دوست که اتفاقا" از ادب و کمالات بهره ای دارد در جلسه ای که به عیادت همسر آمده بود رو به من کرد و گفت، دختر جان می رفتی یک همسری اختیار می کردی که دماغش را دوست میداشتی چرا ایشان را به این روز انداختی؟  در کمال تعجب عرض کردم بنده با دماغ ( به فتح دال) ایشان ازدواج نکردم، اصلا هنگام تصمیم به ازدواج دماغش را نمیدیدم، با دماغش( به کسر دال) ازدواج کردم، و بعد چهار سال از ازدواج تصمیم دو نفره گرفتیم که زین پس با دماغ جدید ایشان زندگی را نفس بکشیم!

خانواده همسر ولی نمی دانستند دارم بعد هزار سال می خندم.....

بالشخصه از انسان هایی که گاهِ خستگی و دلتنگی و احتیاج بهت می آویزند و آه و ناله شان را از هر راهی به گوشت می رسانند اما زمانیکه مشکل رفع شد و زمان خوشی و فراخی خاطرشان رسید و از چاه مشکلات به دشت آسایش رسیدند همه آن روزها را فراموش می کنند و انګار نه انګار ملتمس دعای شدید بوده اند و ما شاید حتی برایشان هنګام دعا اشک ریخته باشیم، خیلی بدم می آید و هرګز دوست نداشته ام جزء این دسته از آدم ها باشم، در این وبلاګ هم خیلی وقتها اګر ابراز غصه کرده ام خیلی وقت ها هم علیرغم حال بدم خوبی ها را نوشته ام بلکه به یمنش حالم خوش شود، امروز بخاطر احساس دینی که به دوستانم داشته و دارم بخاطر شریک کردن ایام دلتنګی ام با ایشان آمده ام بنویسم!

یک، یکی از دوستان بهم پیام داده بود که یکی دیګر در جایی، گفته بوده هر کس نویسنده ماهی ها را می شناسد بهش یک دمت گرم بگوید، جا دارد بگویم خوشحال شدم، بی تعارف!

دو، تا شب آخر آمدن همسر داخل کوپه قطار داشتم گریه می کردم، هق هق می زدم ها، غیر از من و زنی دیگر کسی درون کوپه نبود، او که دراز کشید اشکهایم سرازیر شدند، شالم را گرفته بودم جلو دهانم و زار می زدم، از چند شب پیشش کار هر شبم شده بود، تازه مثل این مازوخیسم ها هی می گفتم آخ فردا که همسر را ببینم چه عری بزنم من، و خر کیف می شدم و انگار به بخش مهم روضه رسیده باشم های های.....

فردایش ولی وقتی به همسر رسیدم گریه ای در کار نبود، چون قرار بود ساعت هشت برسم تهران و نه رسیده بودم و همسر ده به زمین می نشست، سریع السیر تاکسی گرفته بسمت میدان هوایی راهی شدم و ایشان هم علیرغم انتظار من جزء اولین مسافرانی نبود که سریعا" پیاده می شوند و سریعا" اقدام به رویت شدن می کنند، وقتی هم رویت شدند براندازش کردم دیدم هر آنچه در این مدت یکسال و نیم اضافه کرده بود را هنگام سفر آب کرده، بعد هم که رفتیم در هتل رزرو شده مد نظر تا ساعتی که تحویل می دادند دو ساعتی راه بود، که خیلی خونسردانه در لابی نشستیم و مهمانهای خارجی را نگاه می کردیم، تازه زمانی که همسر رفت دوش بگیرد بنده تمام لباس هایی که سوغاتی آورده بود را پرو کرده بودم، یک چنین انسانِ خوشحالی بودم من!

سه، روز دوم اقامتمان در سوییت آپارتمان در شهر ساحلی شمال متوجه شدیم محل اقامت مان درست کنار محل اقامت سفر قبلی مان در ماه عسل بوده است و ما نفهمیده بودیم!!!!!!!!

چهار، سفرمان به منزل پدری همسر در واقع اولین حضور نسبتا" طولانی ما نزد خاندان ایشان بود، چرا که هیچ زمانی تا کنون رخ نداده که من و همسر در منزل پدری شان برای چند روز مهمان باشیم، در واقع پاگشای بنده هم بعد از سه سال بعنوان عروس در این بازدیدها انجام میشد!!!چنین عروس بی خرج و مصرفی بوده ام من!

پنج، تا زمانی که در سفر بودیم یک حالت شاهزاده مآبانه خوشایند بخور و بخوابیِ عروس داماد طوری را با خود حمل می کردیم، اما شب عاشورا به مشهد رسیدن همانا و غرق برنامه ها شدن همان، مادر مراسم شام غریبانش در این حوالی بی نظیر است و خیلی شلوغ و پر استقبال می باشد، از آن شب و داستانش که بگذریم می رسیم به برگزاری اولین سالگرد برادر که درست روز سوم اقامتمان در مشهد برگزار گردید و ما حدود پانصد مهمان داشتیم، و خوب کلی داستان دارد برای خودش، خلاصه تا این برنامه ها اجرا بشود رخوت ده روز بخور و بخواب هم از سرمان پرید.

شش، در یک عملیات انتحاری از پیش تعیین شده و صحبت شده دو شب پیش هم برنامه ای داشتیم برای بینی مبارک همسر گرامی، و به نحو احسن انجام گرفت، و اینکه می بینید اینجا کنار بخاری دارم برایتان شرح ماوقع می دهم بی دلیل هم نیست، ایشان دارند با دخترک ریاضی کار می کنند و بنده پست می نویسم، اما تا اینرا نگویم آرام نمی شوم، بنده شخصا" تابحال پرستار حداقل چهار بیمار رینوپلاسی(پلاستی؟) بوده ام ولی اگر تمام آنها را جمع کنیم این یکی نمی شود بس که اذیت شدم، یعنی از ساعت شش که به هوش آمد تا دو و نیم صبح روز بعد تب و لرز شدید در حد خفن و نگران کننده داشت، به غلط کردم افتاده بودم، و خواب از سرم پریده بود که نان و آبت کم بود با بینی سابق که مجبورش کردی، در این تب کج و کوله بشود برسی به حرف بعضی ها که می گویند دست در کار خدا بردن گناه دارد و این اراجیف، خوبست؟ و خلاصه تا تبش پایین نیامد هی خودم را ملامت و ایشان را در دل فحش می دادم که چقدر باید نازک باشد که با یک بیهوشی چنین عکس العمل های تیتیش طور از خود بروز بدهند و چرا باید اینقدر پاستوریزه باشد و غیره، یارو آمد طی دو ماه بینی و پلک و پستان و لب و صورتش را کوبید از نو بالا برد اینطور نشد، هر عملش به ریلکسی و آرامشی بیش از قبلی اما جناب همسر......

فردایش دکتر جراح که دختر عمه بنده می باشد گفت که حین عمل از ریه اش صدای خرخر می آمد و دانستم ایشان اخیرا" سرماخوردگی داشته اند و این تب و لرزش هم نه بخاطر بیهوشی که از اثر سرماخوردگی است، خلاصه باید بگویم همیشه آنطوری نمی شود که آدم انتظار دارد و گاهی طوری می شود که با معادلات ما نمی خواند.

هفت، باید هنگام بوسیدن صورتش را کج کند تا بینی اش آسیب نبیند، بعد خیلی معصومانه می شود و دلم برایش می سوزد...

دوست تهرانی پیام داده که هوای تهران آنطوری است که تو عاشقش هستی!

نه که آدم شلخته و دقیقه نودی باشم، هرگز، اما انجام تمام کارهایم این دو سه روز با تاخیر مواجه می شدند و هر کاری می کردیم با برنامه ما جور در نمی آمد، قرار گذاشتیم برویم آرایشگاه خانم اسمس می دهد که خانمی کاری برایم پیش آمده و عصر بیا سالن، می خواهیم برویم آن یکی کارمان را انجام بدهیم زنگ می آید از نهاد محترمی که الساعه فلان را به فلان پست نمایید که لازم است و یا برای اخذ اقامت بچه ها قرعه به نام بنده می افتد که با آن اعصاب سر در هوا و اوضاع گیج باید فیش بانکی بگیرم و کپی بی نهایت از مدارک و عکس ها و.... 

مش موهایم مثل همه مش ها اولش یک طوری می نماید و مخصوصا" که ریشه های جلو سر هم نگرفته ولی اصلا" برایم مهم نبود و نیست.

صبح امروز در دقیقه نود توانستم بلیط قطار گیر بیاورم، اول قرار بود من یکی دو روزی قبل از همسر بروم تهران به استقبال ولی بعد از مشخص شدن اینکه چمدانم بیش از حد سنگین و راه رفتن اضافی باهاش بمنزله بلاهت تمام است از این کار صرفنظر کردیم و قرار شد من طوری به تهران برسم که از فرودگاه یا میدان راه آهن مستقیما" به فرودگاه امام خمینی بروم به استقبال، و این بعلت همیشه تاخیر داشتن و ثابت نبودن تایم پروازهای داخلی به بلیط قطار تغییر جهت داد اما آیا اصلا" بلیط قطار مگر گیر می آمد؟ نه این خیال محالی بود، به دوست زنگ زدیم و دوست به دوستش و آن دوستش به دوستی و نهایت در مرحله پنجم به شخصی که امروز خدمتش بودیم برای اخذ بلیط، و بلیطی بدستمان رسید برای ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه امشب.

و همینک همسر از مراحل چکینگ و تحویل بارش رد شده و در فرودگاه ملبورن انتظار زمان پروازش را می کشد و من منتظر ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ام که بروم راه آهن!

کاش فردا صبح هم تهران بارانی باشد....