یک. امروز نشستم حساب کردم دیدم این ششمین باری است که از ابتدای امسال مسافرت می کنم و بغیر ا یکبارش باقی دفعات به منزل خواهر هم آمده ام، اما اینبار تنها و با فراغت بیشتری آمده ام هر چند مادر هی زنگ می زند و آمار بلیط برگشتم را می گیرد و وقتی می فهمد نگرفته ام باز می گوید خوش خوشان بنشین و برای بازگشت عجله نکن اما باز فردایش زنگ می زند و همان سوال را می پرسد، و دختر دایی هم یکشنبه از بلاد خارج به مشهد می آید و دوست نزدیکی هم در مشهد هی می گوید زودتر برگردم تا باهاش به خرید و موج های آبی بروم!!!
خیلی سفر کرده ام و خیلی آدم زیاد دیده ام، و خاطره خیلی از نوع کوپه ای و صندلی اتوبوسی زیاد دارم، آدم های بی خود زیادی در طول سفر هایم دیده ام، و جالب اینجاست هر سفر و هر تجربه دنیایی جدید است انگار درعین تکراری بودنش، مثلا در این سفرم یک اتفاق مزخرف افتاد و آن این است که هلک و هلک بعد از یکروز سخت و طاقت فرسا و شلوغ درست نیم ساعت قبل از ساعت حرکت قطارم خود را به راه آهن رساندم و دیدم حرکت قطارم را روی اعلانها نزده اند در عوض 45 دقیقه بعدش قطاری برای تهران اعلان شده، بلیط بدست به اطلاعات رفتم و حق بجانبانه علت را جویا شدم و فکر می کنید چه شنیدم؟"بلیط تهران مشهد است خانم...."
و بله بدنبال بلیطی دیگر و درسی شد تا زین پس علاوه بر چک کردن تاریخ و نامم روی بلیط حتی به مسیر بلیطی که میگیرم هم نظری بیفکنم مبادا پسرک احمق اشتباهی برایم رزرو کرده باشد.
حالا ساعت دوازده نیمه شب سوار شدیم و شش خانم بی ارتباط به همدیگر کاملا" غریبه ایم، دقیقا" تا دو و چهل و پنج دقیقه داشتند باهم اختلاط می کردند.....
دو. با خودم فک می کنم می بینم چقدر کم خواهری کرده ام برای خواهرم، وقتی ازدواج کرد پانزده شانزده سالم بود و از آن زمان که از پیشمان رفت فصلی طولانی ما را در بر گرفت و بعد هم که من دانشجو شدم و بعد هم که رفتم وطن و بعد هم که همیشه نبوده ام و فقط بشکل مسافرتی بوده ام و مگر می شود در این بودن های منقطع بتوانی پای درد دل های کسی بنشینی، بتوانی یک دل سیر بخندی یا گریه کنی باهاش، بخود آمدم دیدم با زنی میانسال صاحب سه فرزند روبرو هستم بی آنکه در تولدهایشان باشم، بزرگ شدنشان را دیده باشم، بی آنکه در سختی های زندگی و تنهایی های خواهر برایش خواهری کرده باشم، وقت هایی که پیشش هستم مخصوصا" در محافل و مهمانی ها چه بادی به غبغب می اندازد از حضورم، حضور منی که هیچ هم نیستم در برابر بزرگی روحش...
سه. چقدر کم زندگی کرده ام، آنقدر کم که گاهی یادم می رود بعضی شبها خودم را الاغ می کردم و نمی گذاشتم بخوابد، اذیتش می کردم، بعضی صبح ها چقدر کش می دادیم برخاستن را و چقدر آرزو می کردیم روزهای جمعه کش پدا کنند تا ما بیشتر باهم باشیم، شنبه هایی که به استقبالش پشت در منتظر می ماندم و تنها روز در طول هفته بود که می توانستم مستقبلش باشم.
آنقدر کم باهم خندیده ایم که انگار اصلا" نبوده است و تمامش همین صدای غبار گرفته من بوده و این دوری عظیم.
یک طور دیگر بود ابراز دلتنگی پشت تلفن و اس ام اس آن روزها و این روزها، آنموقع می دانستیم غروب که برسد محکم تر بغل می شویم( می کنیم)، ابراز دلتنگی این روزها چیزی را عوض نمی کند.....
چهار. اینها را دیشب روی موبایل نوشتم وقتی پست کردم دیدم نت قطع شده و چاره ای نداشتم جز تسلیم و امشب که یادم آمد چک کنم دیدم تا نصف نوشته ها در چرک نویس هست و مابقی وجود ندارند و من هم که از دوباره یادآوری و نوشتن ذهن بیزارم.
هنوز در سفرم و دیگر هیچ.
یک. امروز یکی از طی طریق ها برای رسیدن به ویزای کشور مقصد در برنامه کارم بود که تبدیل شد به هفت خوان رستم، بهم گفته بودند با نامه کشور مقصدت برای اخذ عدم سوء پیشینه کیفری به اداره کل اتباع خارجه در چهار چشمه بروم، رفتم، مسئولین آنجا گفتند چون کارت داده و پاسپورت گرفته ای باید بروی اداره گذرنامه، اداره گذرنامه گفت باید ابتدا به وزارت خارجه بروید، و وزارت خارجه محترم متقاضی نامه اولیه از کنسولگری افغانستان شد، و این گونه شد که ما از انتها به ابتدا رسیدیم و تازه کارمان شروع شد، و کنسولگری مشهد را هم که برایتان شرح داده ام، شلوغ و پرهمهمه، و همیشه افغانها در حال تمدید پاسپورت و اخذ پاسپورت و اخذ گواهی ولادت و فوت و ازدواج و غیره هستند و سر عریضه نویسان هم بی نهایت شلوغ! یکی می آمد و کپی هایش را می آورد تا ضمیمه عریضه کند همه اوراق را قاطی می کرد و دیگری از دور صدایش در می آمد که اسناد مرا گم و گور نکنید و یا صف گرفته ام و نوبتم رفت، من هم میان این هیاهو آنقدر ایستادم و صدایم در نیامد و اگر در آمد میان سرو صدای دیگران گم شد که نهایت امر مرد را قانع کردم کاغذ عریضه مناسب عرض من را جستجو کرده دربیاورد و شروع به نوشتن کرد، خستگی از سر و رویم می بارید، وقتی فهمید گواهی عدم سوء پیشینه می خواهم با خنده گفت بله باید دیده شود قتلی، کشتاری، جرمی، جنایتی، کرده ای نکرده ای؟ که من گفتم من باید ببینم کسی علیه من اینها را نکرده باشد نه اینکه من کرده باشم، میان آنهمه گیجی و شلوغی و در آن فضای باز و نسبتا" سرد سرش را از روی کاغذ بلند کرد و راست و مستقیم به چشم ها نگاه کرد، ابرو بالا انداخت و با ظرافتی که باورم نمیشد مربوط به این مرد ساده عریضه نویس کابلی باشد گفت: " ای چیشما خو ایطو نَمِگَن!"
دو. داییِ دایی ام از تهران آمده خانه بی بی ام، تازه آمده بود، امروز به دیدنشان رفتم، بنده خدا می خواست بیشتر بماند، بهش زنگ زده اند که برگرد که دزد زده به پسرت، قضیه از این قرار است که پسر این بنده خدا در باغی نگهبان است، عده ای ریخته اند سرش و تا می خورده زده اند و هر چه داشته ازش گرفته اند، این وسط کارت هویتش را هم گرفته اند، کارتی که حیات و مماتِ یک انسان مهاجر افغانستانی کاملا" بهش وابسته است. بعد داییِ دایی خوشحال است که پسرش را نکشته اند و برای فردا شب بلیط گرفته است برگردد.
سه. دقیقا" آمدم بنویسم یک پیامی برایم رسید که حالم را سگی کرد، و باز مجبور شدم به ریش و ریشه ی یک بیمار روانی نفرین بفرستم، و رشته افکار از دستم رفت.
تا بدینجای داستان را شب واقعه نوشته بودم که از پایین صدایم زدند که عمه بیایید خاله و دخترخاله داماد آمده اند دنبالمان، همسفرانمان را می گفتند، بلیطهایمان باهم بود، قرار بود ساعت یازده و نیم بیایند از پی مان ساعت ده و چهل و پنج دقیقه آمده بودند، و خب فکر کنید یک آدمی که آماده نیست چطور باید ظرف پنج دقیقه لباس بپوشد و کفش بپوشد و حواسش باشد بلیط و ساک دستی و نایلون غذا و فلاکس را جا نگذارد آنهم بخاطر بی تعهدانه آمدن یک عده آدم بی قانون! و حالا بقیه داستان:
صدای خنده های مادر و خاله از صبح تا همینک که خوابیده که نه غش کرده اند از بس حرف زدند و حرف زدند و خاطره تعریف کردند، تمام خانه را برداشته بود.دایی هم تا ده شب همراهشان بود اما بعد شام رفت، خاله ته تغاری پدربزرگ است، و مثل مادرم شش فرزند دارد، و مثل مادرم در سن خیلی پایین بیوه شده است، همسرش در طبابت دستی داشته و دکتر منطقه خودشان بحساب می آمده، آنطور که می گویند در نزاع منطقه ای بیگناه کشته شده، دو پسر خاله دانشگاه کابل درس می خوانند، یکی پس از دیگری در دانشگاه دولتی قبول شده آمدند کابل، خاله هم ترک وطن کرده و از یکماه پیش به شهر هرات آمده است، پسر دایی بزرگم که ساکن خارجه است برایش خانه ای در هرات مهیا کرده که برود بنشیند و همین پسر دایی مخارج سفر عراق و ایرانش را داده است که خدایش بیامرزاد که باعث شکوفه های سقف و در و دیوارهای خانه ما شد.
خاله ده سالی از مادر کوچکتر است، و مثل مادرم غم و دردهای زیادی دارد اما مثل مادرم اگر خوشحال باشد سقف مکانی که در آنست را می شکافد از خنده و فراموشی مقطعی می گیرد و فقط خوشحال است، امروز بی امضای پیمان نامه خاصی، بینشان مقرر شده بود که فقط خوشحال باشند، حتی وقتی خواست پلان بر سر گور مادر رفتن را بچینند مادر گفت فعلا" چند روزی را فقط بنشینیم توی خانه و خستگی در کن، انگار امروز فقط برای خواهرانه هایشان بود، درددل ها و شکواییه ها را گذاشتند برای بعد.
همینطور که نگاهشان می کردم به تفاوت نسل ها می اندیشیدم، به تفاوت خودم و مادرم و خاله ام، که گرچه دردمندند و غمگین، اما باهم خوشحالند، هیچ چیز نمی تواند لحظات خوش و سرمستی باهم بودنشان را خراب کند، دلشان نمی خواست بخوابند، خوشحال بودند و لذت می بردند از باهم بودن.
بهشان حسودیم شد، بهشان نگاه می کردم و حسودیم می شد، که چه بی غل و غش خواهرانه هایشان را جاری کرده اتد توی هال، و چقدر زلالند، حسودی کردم و نگران خودم شدم، که نکند از خواهرهایم از اینی که هستم دورتر شوم، خنده از من بشکل ابدی برود، و هر چه بیشتر بگذرد بیشتر فشرده شود گلویم و عضلات خنده ام را از اینی که هست فلج تر کند؟
که هر بار تتها احوالپرسی هول هولکی با خواهر کافر داشته باشم و هر بار با خواهر مسلمان حرف می زنم فقط صرف گزارش کار دادن باشد همراه با لرزش صدا و هیچ نتوانم بکنم برای دردهای هر کدام و هیچ نتوانم بگویم بابت فاصله های موجود و خنده از من قهر و قهرتر باشد هر روز......
پ ن. روی موبایل نوشتم خیلی آبدار و چندین دستمال کاغذی خیس شد و می ترسیدم مادر خانم بفهمد دارم گریه می کنم و بیاید سند که کردم دوباره رفتم ببینمش دیدم جز چند سطر اول چیزی ثبت نشده، و شما می دانید پستی که بخواهد بازسازی شود چه بی احساس و مزخرف است...
نمی دانم چرا پست " همسفر" بعد از ویرایش بجای اینکه همان سر جای اولش بماند بجای پستی جدید و با تاریخ امروز قرار گرفت، خیر سرم آمدم ویرایشش کنم!
منظور من بی تقصیرم و اندکی هم عصبانی چون اصلا" از بی نظمی و عدم ترتیب منطقی در پست هایم خوشم نمی آید.
من دو عدد خاله دارم که هر دو از مادرم کوچکترند. این دو خواهر تا قبل از اینکه مادرم کارتش را بدهد پاسپورت بگیرد و برود وطن به دیدارشان، بعد نزدیک چهل سال دوری از وطن، مادرم را ندیده بودند. هیچکدام از ما را ندیده بودند. در واقع از نزدیک چهل سال پیش که مادرم بهمراه همسرش ترک وطن کرده اند و پشت بندش بی بی ام و دایی هایم به ایران آمده بوده اند، این دو خواهر همانجا بوده اند. البته یک دایی بزرگم هم همانجا زندگی می کرد که ده دوازده سال پیش به رحمت خدا رفت.
در هیاهو و برو برو اربعین امسال یکی از زوار امام حسین خاله کوچک من بوده است که با کاروان از کابل به عراق رفته و حالا برای زیارت به ایران آمده است و الآن در قم بسر می برد و قرار است فردا شب راهی مشهد شود. مادرم در پوست خود نمی گنجد، با اینکه دو سه باری به دیدنشان در وطن رفته بود اما اینبار یک حس دیگری دارد، خوشحال است از اینکه می تواند از خواهرش پذیرایی کند و با او به زیارات بروند، برایش آنطور که دوست دارد غذا بپزد و چند صباحی پز خواهر داشتن را به این و آن بدهد.
خاله ای که مادربزرگم بعد از مرگ پدربزرگ خیلی زود شوهرش می دهد تا بتواند با پسرش راهی ایران شود، شاید آنموقع ده دوازده سالی بیشتر نداشته، که اگر فقر و نگرانی های سفر آن دوران نمی بود و خاله هم با مادربزرگ به ایران می آمد شاید سرنوشتش تغییر می کرد، شاید الآن خیلی بیشتر از اینها شبیه ما می بود!