درست بیاد ندارم از کی تاریخ تولدم اینقدر برایم مهم شد، شاید اولین بار وقتی که درست در روز تولدم جواب مثبت را برای ازدواج به همسر نوشتم.
امسال هم از بیش از یکماه قبل از تولدم دارم بهش فکر می کنم، امسال که رقم تولدم به چهل و سه می رسد و برایم قابل باور نیست.
به چه چیزهایی فکر می کنم؟ معمولا" به رقمی که بالا می رود و کارهایی که طی یکسال اخیر عمرم انجام داده ام.
نگفته بودم؟ بعد از چند ماه از شروع به کارم عینکی شدم، وقتی به وضوح حس کردم نمی توانم نزدیک را درست ببینم و یکبار عدد سه را یک دیدم! عجیب نیست؟ و بله نزدیک بینم کار نمی کرد یا حداقل ضعیف شده بود که عینک گرفتم، الان هم که دارم از روی موبایل پست می گذارم کمی سخت است تایپ کردن.
سه هفته پیش ساعت ده در یکی از شاپینگ سنترها وقت تتو داشتم و جمله ای را که چندی پیش یکی از دوستان روی ساعدش تتو کرده بود را روی نزدیک مچ دست راست تتو کردم، " احب نفسک اولا""!
یعنی خودت را قبل از هر چیز( اول) دوست بدار!
به هر جنبنده ای که می دیدم نشان دادم و دوستش داشته و دارم.
من بازی خاص خودم را با اعداد و نشانه ها دارم و نمی دانم چه کسی اولین بار بهم گفت اعداد سه، پنج و هفت اعداد مقدس شمرده شده اند و از آن پس عاشق این سه رقم هستم، مثلا" وقتی سی و سه سالم شده بود و سال نود و سه بود از خوشحالی وجود داشتن دو عدد سه در سالروز سی و سومین سالروز تولدم غرق خوشحالی بودم!
امسال هم جمع عدد چهار و سه می شود هفت و از این نشانه خوشحالم و دارم تلقین می کنم که امسال خوش شانسی های بزرگ زندگی ام رخ می نمایند!
از وقتی که شنبه ها آزادم خیلی بهترم و خستگی ها تا حد بالایی کنترل می شوند هرچند همسر خیلی وقتها جلسه دارد و مسئولیت بچه ها تنهایی بعهده خودم هست، همین جمعه همسر برای شرکت در یک جلسه نبود و من باید بچه ها را از مهد و مدرسه برمی داشتم و پسر را به کلاس فوتبالش می بردم، از صبح لباس ورزشی و دفترچه فوتبالش را گذاشته بودم داخل ماشین و غروب که هر دویشان را برداشتم بسمت کورس رفتم، همسر گفته بود که آدرس کمی تریکی است و امیدوارم به مشکل برنخوری، جی پی اس احمق می گفت رسیده ای ولی آنجا بجای سالن فوتبال، سالن بسکتبال بود. رفتم داخل و از یکی پرسیدم این آدرس کجاست کرکره را بالا کشید و گفت آنجا که نورانی است سالن فوتبال است، باران می بارید و من بجای شمال به جنوب رفته بودم و بعد از چند بار دور باطل زدن رسیدیم.
تا رسیدیم به سالن خیس بودیم ولی خوشحال، چون پسر هفته پیش هم نیامده بود و اگر پیدا نمی شدیم حسابی ناراحت می شد.
اتفاق هلیکوپتر تا چند روز گیج و منگم کرده بود و واقعا" شوکه بودم، مادرم تا چند روز تلفن جواب نمیداد و خوب می دانستم عزادار است.
من در این برهه از زندگی یاد گرفته ام با دیدن و شنیدن هیچ چیزی متعجب نشوم اما گاهی بابت برخی چیزها شوکه می شوم.
یک تیم دیگر در دفتر دندینانگ مان دارد احداث می شود و من برای کیس منیجری اپلای کرده ام تا چه شود، قراردادهای فعلی مان تا نوامبر سال آینده تمدید شد.
کارم را دوست دارم و زندگی مثل همیشه است، گاهی بشدت خسته و گاهی پر از انرژی هستم، امروز تمام آشپزخانه و لاندری( بخش ماشین لباسشویی و قفسه هایش) را تمیز کردم و بعد از هزار سال قورمه سبزی درست کردم، چون بچه ها نمی خورند خیلی کم درست می کنم و امروز سعی کردم خودم را اول دوست داشته باشم و درست کردم و چقدر خوب شده بود!
اینجا یاد ندارم پست رمزدار بگذارم، پستی که بشود فقط به افراد معدودی نشان بدهم و نه علنی، آقای دکتر و بقیه بلاگ اسکایی ها یاد بدهید لطفا"!
آن پست موساکوتقی( یاکریم) تبدیل به جوک شده و هنوز کسانی پایش کامنت می دهند و من تایید می کنم!
تولدم هجده خرداد است و این تاریخ هم داستان خودش را دارد، تاریخ تولد من در کارت مهاجرین افغانی آن زمان هجده مرداد شصت و یک بود،و ما هیچ کتابچه و قرآنی که تولدهایمان را ثبت کرده باشد نیافتیم، با اینکه مطمئن بودیم پدر خان که اهل کتاب و قلم بود حتما" یکجایی برای خودش یادداشت کرده است. یکروز شاید سال هفتاد درست بیاد دارم که با خواهرم تمام کتابخانه به آن عظمت را جستیم اما نیافتیم در عوض چند هزار تومان که پنجاه تومنی های بسیار بود از لای یک کتاب بر ما بارید!
تاریخ فعلی تولد من با کسب اطلاع از عمه ام که گفت تو قبل از چهل روز از تولد دخترم بدنیا آمدی و تولد دختر عمه ام سی تیرماه شصت بود، اخذ و ثبت شده است( هجده را تغییر ندادم و ماه و سال را درست کردم)، اولین بار وقتی تذکره ام را از ثبت احوال کابل می گرفتم این تاریخ را ثبت کردم و بعد از آن در ترجمه اسناد و اخذ پاسپورت هایم این تاریخ را زدم الی امروز، که می شود هشت جون نوزده هشتاد و یک!
این هفته ای که گذشت کار روز شنبه را خاتمه دادم گرچه گفتند باشید و از خانه پست های فارسی بگذارید و ما پرداخت می کنیم که گفتم در خدمت خواهم بود هفته ای دو سه پست ساده را ولی دیگر مقدور نیست دفتر بیایم و تبلیغات آنچنانی بکنم، قبول کردند.
حقیقت این است که در آغاز کارمند شدنم انرژی و توانم دو برابر بود، خستگی ها رفع شدنی بودند و میان حس خوبی که داشتم بنظر نمی رسیدند اما از چندی بدینسو بشدت خسته بودم و واقعا" شش روز کار کردن باعث می شد به خودم و زندگی نتوانم برسم، از طرف دیگر همسر پس از رایزنی های بسیار و مشورت های طولانی به این تصمیم کبرا رسید که به یکی از اهداف و آرزوهای طولانی مدت خود جامه عمل بپوشاند و قدم در یک راه نه چندان آسان بگذارد و تصمیم گرفته است( گرفته ایم) که در انتخابات شورای شهر امسال کاندید شود.
آرزوی مشارکت سیاسی و کار اجتماعی در رده دولتی از قدیم در ذهن همسر بود و جانش برای خدمات اجتماعی و مشارکت سیاسی در می رود، و امسال در یازدهمین سال زندگی در استرالیا فکر می کند شرایط کاندید شدن را دارد.
من اول گفتم بگذار چهار سال بعد که بچه ها هر دو مدرسه می روند و من هم احتمالا" در مسیر کارمندی خویش جلوتر خواهم بود اما ایشان گفت چه امسال برنده باشم چه بازنده باز برگ برنده با ماست، اگر برنده شدم که خیر است، اگر ببازم بهترین تجربه از این ورطه را خواهم داشت برای رقابت های بعدی، و چهار سال بعد من چهار سال پیرتر(!!!) خواهم بود که چنانچه اینبار برنده باشم چهار سال تجربه عالی خواهم داشت، متقاعد شدم.
حالا فوایدش در قبولی اش چیست؟ یک حقوق البته پایین در برابر حداقل هفته ای ده ساعت مشارکت های مردمی و اشتراک در جلسات اجباری شهرداری، اما در برابر موقف اجتماعی، امتیاز های گاه بگاه خاص، چایدکیر رایگان بچه ها و احتمالا پرداخت هزینه های سفرهای استانی رایگان.
راستش ما که اینجا قشر کارمند بشمار می آییم مدام در برابر تجملات و رفاهی و بدو بدو اقتصادی ای که دوستان و آشنایان دارند احساس ضعف می کنیم، چنانچه همسر قبول شود یک چتر قوی حمایتی اجتماعی در برابر آن احساس ضعف و سرخوردگی اقتصادی ما را در حمایت خود خواهد گرفت و از نظر روحی تامین و تضمین خواهیم بود ضمن اینکه در برابر آن احساس تعهد اجتماعی خود سربلند خواهیم بود، تا چه شود.
اگر بازنده باشیم باز هم فواید خود را دارد، یک رزومه حداقل در حد کاندید شدن برای همسر درست می شود، در جلسات درون حزبی( همسر جزء حزب کارگر است) اسم همسر برده خواهد شد و بعنوان یک مشتاق به خدمت مدنظر اعضای حزب خواهد بود، در هنگام اپلای کردن برای کارهای احتمالی آینده می تواند در رزومه اضافه کند که کاندید شورای شهر بوده است، و اضافه بر تمام اینها یک آزمایش و تمرین عالی خواهد بود.
هزینه های احتمالی که باید برای کارزار انتخاباتی در نظر بگیر حدود پانزده تا بیست هزار دلار است و خب ما نه تنها پس اندازی نداریم بلکه همین مقدار مقروض هستیم و حتی به زحمت از پس مخارج ساده زندگی برمی آییم.
درباره مخارج باید کمپین و فاند ریزینگ کند، تا الان با چند نفر از بزرگان کامیونیتی افغانی صحبت کرده است و قرار است جلسات فاند ریزینگ بزودی برگزار شود یکی از از مجرای کامیونیتی خودمان خواهد بود و معمولا" در چنین شرایطی کامیونیتی های افغان همکاری خوبی دارند.
انتخابات شورای شهر ما در اکتوبر سال جاری انجام می شود و کمپاین ها تقریبا" از همین الان ببعد باید شروع شوند، شهر ما به دوازده منطقه تقسیم شده است و منطقه سکونت ما بعلاوه چند منطقه اطرافش جزء وارد یا حیطه جغرافیایی ای است که قرار است همسر کاندید شود، تا کنون هیچ کاندید افغانی بجز همسر از منطقه ما اعلام حضور نکرده است و این خوب است چون ما بیشترین انتظار رای را از ساکنین افغانی منطقه مان خواهیم داشت، بیست و دو هزار رای دهنده در منطقه ما هستند که فرد برنده باید بالاتر از نصف رای دهندگان رای جمع آوری کند، رای دهی بدین صورت خواهد بود که دولت کاغذ های رای گیری را پست می کند و در زمان مشخص باید رای دهندگان رای شان را پست کنند، رای دادی در شورای شهر برای سیتی زن ها اجباری است.
خلاصه که از یکماه بدینسو همسر جلسات زیادی با اعضای برحال یا سابق شهرداری داشته است و پلان کاری اش را تنظیم کرده و از همین هفته شنبه باید برود " دور ناکینگ" یعنی در منطقه اش از یک جایی شروع کند به پشت درهای مردم رفتن و معرفی خویشتن، و بعد از نزدیک دو ماه باید بروشورهای کوچک بشکل معرفی نامه را به صندوق های نامه مردم بیندازد، برای این کارها باید افراد داوطلب جمع کند و منطقه را تقسیم بندی و وظایف داوطلبین را در زمان های مختلف تنظیم کند، باید صد منزل را که اجازه نصب بنر تبلیغاتی اش را جلو درب منزل شان می دهند شناسایی کند و یکماه آخر کمپین صد تصویر و شعار کوتاه خودش را نصب کند.
هفته پیش یکی از دوستان عکاس مان چند عکس انتخاباتی ازش گرفت و قرار است رویشان کار کند.
خلاصه که فعلا" در حال و هوای انتخابات هستیم البته من که استرس ندارم ولی همسر مقداری استرس و اضطراب دارد و از همین اکنون خیلی کم می آوریم مثلا" چند بار بعد از کارش جلسه داشت و ساعت یازده رسید خانه و یا بین هفته مهمان داشتیم و خواب و تنظیم بچه ها بهم می ریخت، فکر کن فول تایم کار کنی بعد شب یک آدم سیاسی استرالیایی مهمانی باشد، یکی دوبار شام دادم بعدش رد دادم ک گفتم فقط چای و میوه خشک بس است!
به همسر قول تهیه یک کت شلوار جانانه دادم اگر قبول شود!
حالا یا قبول یا مردود، هر دو خیر است انشاالله، و من در کنار ایشان خواهم بود تا پایان ماجرا!
با سلام خدمت حضار محترمی که تشریف آورده اید و محفل ما را منور کرده اید!
دیشب جشن کامیونیتی مان بود که در یکی از سالن های مهمانی اینجا برگزار شد، کامیونیتی یا اجتماع مردمی ای که ما عضوش هستیم بیش از پنجاه خانواده را در خود جای داده است، کامیونیتی به نهاد خودساخته ای گفته می شود که در آن عده ای دورهم جمع می شوند و معاهده ای امضا می کنند، ماهانه حق العضویت می پردازند و در قبالش از برخی فواید اجتماع شان بهره می برند، امثال خانواده من که هیچ کسی از اقارب نزدیکش در این بلاد ندارد می تواند با عضویت در کامیونیتی مطمین شود که یک جایی هست که در خوشی و ناخوشی به دادش برسند، ما هییت مدیره ای داریم که از پنج نفر تشکیل شده، رییس و هییت مدیره توسط کل اعضا در اخر سال انتخاب و منصوب می شوند، دو نفر از اعضای هییت رییسه خانم ها هستند و باید در تمام جلسات اجباری و اضطراری شرکت کنند، ورود اعضای جدید به کامیونیتی با مشورت اعضای هییت مدیره تایید می شود و هر فرد جدید در بدو ورود باید هزار دلار بپردازد، مبلغ ماهانه هر خانواده سی دلار در ماه است! یکی از اعضای هییت مدیره حسابدار است و تمام فایل های پرداختی و رسیدگی به پرداخت های اعضا و تازه واردین و مسایل مالی مهمانی ها و کمک های کامیونیتی بعهده اش است.
اگر بخواهم از خدماتی که کامیونیتی به اعضایش اهدا می کند بگویم یکی اش این است، که مثلا" اگر فردی از اقارب درجه یک اعضا اگر در خارج از استرالیا فوت کند، به نام آن خانواده هزار دلار از کیسه کامیونیتی داده می شود حال صاحب مجلس آن را می فرستد برای بازماندگان تا برای هزینه های شان مصرف کنند یا فاتحه بگیرند یا خودش اینجا می گیرد، بعد مثلا" چنانچه کسی از اعضا در اینجا خودش فوت نماید( خدای ناکرده) چون بزرگترین هزینه ی مردن در اینجا قبر و خانه ابدی است، مخارج بعهده کامیونیتی است و لازم نیست برای مردن نگران خانه ابدی باشیم و می توانیم راحت بمیریم. این شاید مزاح بنظز بیاید ولی اگردر نظر بگیرید که خریداری یک قبر پانزده تا سی هزار دلار قیمت دارد دیگر نخواهید خندید و به این ابتکار افرین خواهید گفت! و از وقتی که ما عضو هستیم تابحال کسی اینجا نمرده است و این اولین بار در زندگی است که می بینم یک امتیاز(اگر قبر مفتی امتیاز باشد) بی طرفدار و منفور است!
ما از تقریبا" هفت سال پیش وارد این کامیونیتی شدیم و همسر سه سال متوالی ریس بود و من دو سال در هییت رییسه!
ما سالی دو بار دورهمی جمعی داریم و تمام خانواده ها با پرداخت مبلغ بسیار پایین حق اشتراک دارند، مهمانی اولی امسال بمناسبت نوروز و فطر برگزار شد و مقداری نسبت به گذشته تغییر داشت چون هییت مدیره تازه کار است و رییس هم سرش درد می کند برای ابتکار.
خلاصه که خوش آمدید توسط رییس، سخنرانی توسط همسرخان راجع به مشارک های اجتماعی و سیاسی و نقش کامیونیتی های کوچک در این مشارکت ها، چند هنر نمایی و شعر و ترانه خوانی توسط بچه های کوچک، و بعد به ابتکار رییس، چند شاخه گل تدارک دیده بودند و چند فرزند انتخاب کرده بودند تا گل ها را به پدر یا مادرشان بدهند، و والدین از این سورپزایز مطلع نبودند، هم سورپرایز شدند هم نوجوان ها توانستند در جمع ابراز احساس کنند و چند کلمه در میکروفن بگویند، صحنه شبیه ماه عسل شد یکهو.
بعد ختم رسمیات جلسه پرده ها کشیده و موزیک پلی شد و ما عربده کشان رفتیم روی صحنه رقص! ( اینجا سالن ها این کیفیت را دارد که چنانچه صاحب مجلس بخواهد می توانند مجلس را به دو بخش تقسیم کنند و واقعا" جالب بود)
خلاصه که بعد مدتها بی دورهمی بودن دیشب خیلی خوش گذشت!
اخبار ایران را می بینم و هیچ نظری ندارم چون معمولا" من از سیاست صفر و عاری از آموخته علمی ام، فقط می ترسم و می ترسم....
سلام،
انگار تازه افتاده ایم توی فصل جدید زندگی، انگار سرخوشی تحول اولیه آغاز بکار کردن من در اینجا رفته رفته جایشان را به خستگی های تلنبار شده روی دوشم داده اند و بشدت کم می آورم گاهی مثل اینروز ها، یادم می آید از روزهای اول کاری ام که چه سرمست بودم، چقدر این اتفاق برایم بزرگ و زیبا بود، البته که جریان سنیور کیس منیجر بی تاثیر نبود و من پس از آن واقعه رفته رفته روابطم را تبدیل به روابط صرف کاری کردم و زنگ تفریح هایم که با مزاح و خنده با همکاران سپری می شد به نوشیدن چای و شکلات تلخ پشت میزم بسنده می شود.
صبح ها همیشه قبل از به صدا در آمدن زنگ تلفن از خواب بیدارم و بلافاصله اول صدای زنگ را خاموش می کنم تا باعث بیدار شدن دختر نشود.
تا ظرف غذای پسر و خودم را جاسازی می کنم و توالت رفته و سیگار اول صبحم را کشیده ام، دختر بیدار شده است، بعضی اوقات بیدار نشده است هنوز، و من تند و تند کرم می زنم و ریمل!
دختر بیدار باشد فقط توالت دارد و اگر هوا سرد است ژاکت، و جوراب، و همین دو کار گاهی مصادف می شود با یک طوفان و اصطکاک!
اینرا نمی پوشم، اینرا دوست ندارم، اصلا شلوار دوست ندارم، فقط لباس قشنگ، اِ جاست بیوتیفول دِرِس پلیز!
پدرش تا آنموقع ساندویچ صبحانه من را بهمراه آورده و باید دختر را در صندلی اش ببندد، صبحانه پسر و چک کردن لباسش و کرم ضد آفتاب او با پدرش است و من اوایل چک می کردم که ضدآفتاب زده باشد اما الان دیگر از آنهم استعفا داده ام.
اولین مرحله مشقت بار روزم وقتی ختم بخیر می شود که دختر را به مهد کودکش تحویل داده ام، آهنگ های تکراری غیر علاقه ام( چون عرضه نداشته ام آهنگ های مورد علاقه ام را داونلود کنم و توی گوشی ام سیو داشته باشم) را پلی می کنم و همزمان با رانندگی به ساندویچم گاز می زنم، تنها خوراکی مفید و سالم و همیشگی ام همین ساندویچ آماده کرده همسر است.
بقیه روز هرگز قابل پیش بینی نیست، اما حقیقتا" بیشتر روزها بشدت بیزی بوده ام، و برخلاف خیلی ها که گاهی می بینم روی تلفن یا حتی کامپیوتر کاری شان سریال و یا آهنگ های مورد علاقه شان پلی می شود من هرگز بجز چک گردن گاه بگاه موبایل شخصی ام هیچ کاری بجز وظیفه انجام نمی دهم و وقت نمی شود درواقع!
اتفاقی که در این ایام اخیر که نبودم رخ داد این بود که من از طریق یکی از پیج هایی که کار آر پی ال انجام می دادند مدرک دیپلمای کامیونیتی سرویس گرفتم و از این ببعد می توانم با ارائه آن مدرک برای کیس منیجری اپلای کنم.
حالا آر پی ال چی هست، مخفف رکوگنیشن پرایر لرنینگ هست، که به تازگی باب شده است و من اول فکر می کردم کار غیر قانونی انجام می دهند اما با مراجعه به چند تا از وبسایت هایشان فهمیدم کارشان درست است، اینطوری است که سابقه کاری و تحصیلی ات را با رشته ای که می خواهی بخوانی تطبیق می دهند و اگر سابقه و مدارکی که ارائه می دهی با سابجکت مدرکی که می خواهی بگیری تطبیق کند بهت مدرکش را می دهند، این وسط کاغذ بازی و چند تست و آزمایش دارد که بدون استرس اما آن تایم باید برایشان بفرستی.
من با مدرک دیپلمای جاستیس و ارائه رزومه کاری ام در اینجا و این شش ماه کارم در ارگان مربوطه تقاضای دیپلماسی کامیونیتی سرویس دادم و طی مراحل شدم و مدرکم را گرفتم البته بدون هزینه نیست و هزار و دویست و پنجاه دلار بابت مدرک و طی مراحل ازم گرفتند.
بجز این اتفاق خوب در لانگ ویکند هفته پیش با دو تا از دوستان مان برای سه شب باز رفتیم کمپینگ، همانطور که اول پست گفتم این اواخر بشدت احساس خستگی و بی رمقی می کنم و به تبعش از نظر روحی هم کم آورده ام، فکر کردن به اینکه از این ببعد این روند نورمال زندگی ما خواهد بود، شاید برای سال ها من و همسر همینطور باید هر روز هفته به محل کار برویم و شباهنگام به خانه برگردیم، مخصوصا" الان در این وقت سال که هوا گرگ و میش است و زود تاریک می شود و صبح ها رسما" هموز شب است که راه می افتیم، انگار الآن توی این مرحله از زندگی ام هستم که باید بپذیرم این فصل جدید را، خستگی های مادرانه و زنانه ام را، و باید بپذیرم اینرا که گرچه خسته ام اما این راهی ست که باید پیومده شود.
در این خستگی ها تنها راه و چاره بیرون رفتن ازش همین زدن به دل طبیعت بود که رفتیم.
و کمپینگ فرهنگ خودش را دارد، تجهیزات مخصوص کار دارد، ما از تمام آنهمه چیزها، یک چادر صد دلاری، چهار تا صندلی، چهار تا کیسه خواب و دو سه تا سبد و مخزن مواد غذایی اش را داریم، یکی از دوستان مان که خیلی جوان است اما علاقه شخصی به کمپینگ دارد و پولش را هم دارد ماشین مخصوص کمپ دارد، ماشین بالای سرش به طرفه العینی با فشار دکمه ای تبدیل به اتاق خواب می شود، پشت سرش تجهیزات یخچال و بار دارد، از کنارش گاز و وسایل آشپزی می زند بیرون، سولار سیستم دارد، یک چراغ خیلی قوی با پایه های خیلی بلند دارد که برای کل محوطه ما کافی ست، خلاصه که سفر و کمپینگ با این یار چالاک کمپرمان این اواخر راحت تر شده است، کنده های بزرگ درخت را به ثانیه ای با اره برقی اش خورد می کند بعد یک وسیله دیگر در می آورد از یک جای ماشین و به سمت هیزم ها با فشار باد می زند، خلاصه که دنیای خودش را دارد.
کمپ با همه سختی هایش برای من و بچه هایم خیلی خوش می گذرد و لذت می بریم حتی اگر دو یا سه شب بدون حمام کردن بخوابیم و تمام لباس هایمان بوی دود بگیرد.
الآن که دارم اینرا می نویسم در دفتر فرش و مبلمان هستم، امشب یک دوستم را به رستوران مربوط به بیزینس مان دعوت کرده ام و بهمین علت امروز دیرتر آمدم اینجا که از همینجا بروم رستوران و شب برگردم خانه.
خیلی دوست دارم بنویسم، خیلی زیاد، ولی براستی جان ندارم از خستگی!
راستی آنجا عید شد، خوش بحالتان، ما رفته رفته عید را یادمان رفته، انگار به هیچ کجا تعلق نداریم، کاش برگردم به هفت سین چیدن!
انگار این دو هفته ای که گذشت بین اتفاق های عجیب و غریب و خستگی های مفرط گم شده بودم، امروز که آمدم اینجا هنوز زخم و رنج آن خبر نامربوط/مرتبط به خودم را احساس می کردم، با خودم گفتم چرا هفته پیش درباره اش نگفتم اینجا، آمدم پست آخری ام را خواندم، راجع به عروسی برادر بود، بعد یادم آمد بابت آن شب و حسی که داشتم باید می نوشتم.و آها راستی آن خبر بعد از برگشت من از اینجا در بعد از ظهر روز شنبه کامل شد.
و به این خاطرحتی اشاره ای به احوالات موازی پاره کننده روانم راجع به خبر" خودکشی پسر بیست و دو ساله دوست اجتماعی مان" هم نکردم.
همان هفته ای که دختردایی ام سه شنبه اش رفت و من دو روز در ورکشاپ آموزشی بودم، روز پنج شنبه اش، توی دفتر مشغول کارم بودم که تلفن همکار بغلی ام زنگ خورد، و از فحوای کلامش فهمیدم کسی مرده است، گفتم چی شد خیریت است؟ گفت شوهرم بود، و خبر داد امروز باید زودتر برگردی خانه تا باهم برویم خانه یکی از دوستان نزدیک خانوادگی مان، گفت پسر حدودا" بیست ساله شان خود را حلق آویز کرده است....
باهاش همدردی کردم، کمی حرف زدیم و من از آخرین دانسته های علمی ام که از ورکشاپ آموخته بودم درباره خودکشی جوانان گفتم، و همچنان بهش گفتم به همسرت بگو از این ببعد خدای نکرده چنین اخباری شد همان دم اول زنگ نزند و بگوید، از اول صبح حال همکار و من دگرگون و خراب شد، با اینکه نمی دانستم کیست و کاش نمی فهمیدیم کیست!
شنبه هفته پیش که رفتم خانه، همسر گفت فلانی در گروه اجتماعی دوستان و فعالان اجتماعی پیام گذاشته که بچه فلانی( یکی از فعالین و قدیمی کارهای جامعه مهاجرین افغانی در ملبورن) از دنیا رفته و مراسم خاکسپاری و فاتحه در روز یکشنبه در فلان آدرس است.
تازه شصتم خبر دار شد که آن بچه دوست همکارم، بچه دوست خودمان هم هست! ولی زیاد مطمین نبودم اما آیا امکان دارد در یک روز مشخص دو بچه جوان از کامیونیتی افغان ها بمیرد؟
از آن لحظه دلم با مادر بچه بود، دلم با خواهر بچه بود، مادری که خودش سرآمد روزگار خودش است، پدری که پزشک است، خواهری که دیپلمات استرالیا در انگلستان است!
اینجای قضیه دیدم من هم درست مثل همه آدم های دیگر با رویارویی با یک حادثه سریع بدنبال قضاوت هستم، اینکه، اینها که دکتر مهندس بودند، اینها که آدم حسابی بودند، اینها که بزرگ قوم و کامیونیتی هستند، بچه اینها چرا؟
حالا مگر اینطور آدم ها همه چیزشان روی ساعت و ثانیه خوب و منظم است؟ چرا باید باشد؟
و اینکه آن بچه، آن بچه رعنای بیست و دو ساله، که از خود و روزمرگی هایش در یوتیوپ فیلم ساخته بود، که مثل تمام پسرهای آن سن می رفت باشگاه، و مراقب تیپ و هیکل خودش بود، آن بچه که یک زندگی خیلی نورمال رو به بالا داشت، آن بچه چرا خود را به گونه ای تنها و نومید دانست که چاره ای بجز از بین بردن خود نداشته باشد.
به آن مادر فکر کردم، که بعد دیدن جنازه بچه اش با خود چه ها گفته؟ حتما" گفته مادر جان چطور من زنده بودم و تو خود را کشتی؟ من در اتاق دیگر خفته بودم و تو آخرین نفس را کشیدی؟ چطور من زنده باشم و تو به این حد احساس بی کسی کردی؟
مادرت در لحظه از این درد بمیرد خوب تر است.....
وای خدای من حتی الآن که دارم می نویسم باز مادر درونم دارد برای بچه اش ، کلمه بچه، بچه، بچه، جگرگوشه، قلب آدم، بچه آدم، وای خدای من، بچه آدم کجای آدم است؟
حتی الآن که دارم می نویسم در دلم هزار بچه بیست و دو ساله حلق آویز ترسیم می شود. و چقدر خسته ام من، از خیلی وقت است......
خلاصه که روز یکشنبه رفتیم فاتحه، بقدری جمعیت زیاد بود که مردم بیرون مسجد صف بسته بودند و باید بترتیب می رفتیم و مادر و خواهر و خاله و کل خاندان را می دیدیم، جای نشستن نبود، و عزاداران ایستاده بودند اشک خشکیده بر چشم هایشان. مادر می گفت، خاک بر سر شدم، به خاک سیاه نشستم، جانم رفت، بچه ام رفت....
هیچ عکسی بر در و دیوار نبود، هیچ خرما و پذیرایی ای هم به رسم عزاداری های نورمال نه.
دو سه روز بی وقفه فکر بچه در سرم بود، خیلی تلاش کردم از سرم بیرونش کنم، حتی به همسرم نمی گفتم چقدر اذیت شدم، و آنجا بود که دانستم ضعیف تر از همیشه در عمرم هستم، نمی دانم، شاید هم اینجا همان جایی است که آدم بعد از مهاجرت بهش می رسد.
دل نازک و ضعیف، حساس و احساساتی، ولی خب خدایی بچه کسی از آشنایان آدم خود را در اتاق خود حلق آویز کند رنج ندارد؟
خدا لعنت کند من را اگر با نوشتن اینها دل کس دیگری از شما را به اندازه خودم پاره کنم، ولی چاره ای ندارم بجز نوشتن این احوالم.
از آن روز چند بار به چهره پسرم خیلی خیره نگاه کردم، پدسگ چقدر زیباست، پاره جگرم چه چشم هایی دارد، خدایا!
من را هرگز با بچه هایم امتحان نکن، هیچکس را به این ترتیب با بچه هایش امتحان نکن.....................