-
از زنی که خواهرم است.
چهارشنبه 19 آذرماه سال 1404 20:49
خواهرم بعد از بیست و هشت سال زندگی کثافت از همسرش که پسرعموی ناتنی ام بود جدا شد. صد البته که خیر است. در پستی جداگانه تا جایی نوشتم اما تحمل تکمیل کردنش را ندارم. برای زن مغروری چون من حتی یادآوری رنج نامه خواهر زجرآور است. چطور می شود که آدم ها تا این میزان در درک حقایق زندگی و بعد عکس العمل های رفتاری از هم تفاوت...
-
زندگی همین است با تمام زیر و بم هایش!
سهشنبه 27 آبانماه سال 1404 14:27
هرچقدر بدحال تر باشم نوشتنم بیشتر می آید. بیشتر با خودم حرف می زنم. نمی توانم بدون حرف زدن گریه کنم، جدی آدم های مختلف چگونه غصه می خورند؟ صحبت کردن و برون ریزی بقیه چطوری است؟ وقتی که خوشحالند چطور؟ من چقدر برون ریزی می کنم باز هم حرف دارم، باز هم درون خودم می شکنم، گریه می کنم، گوشه چشمم قرمز می شود از داخل وقتی...
-
ناله بهتر از ننوشتن است
شنبه 26 مهرماه سال 1404 09:39
گاهی که از بین خستگی ها و تنهایی ها سر برمی آورم و به جایی که هستم نگاه می کنم، با خودم می گویم هی ساغر! چقدر خوب بوده ای، چقدر خوب ساختی خودت را، زندگی ات را. گاهی که به تشعشعات زندگی های اطرافم نگاه می کنم با خودم می گویم رحمت به شیری که خوردی و ذاتی که داشتی. در کل زندگی نگذاشتی آب توی دل کسی تکان بخورد، حال اینکه...
-
زندگی پس از جنگ چگونه است؟
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 23:00
زندگی بعد از جنگ هنوز برای من عادی نشده است. چون مجبور شدیم درباره سفر به ایران تجدید نظر کنیم. و بخاطرش بسیار غمگین شدم. هرچند وقتی به درونم رجوع می کنم می بینم هیچ رغبتی هم ندارم، ولی انگار وظیفه است. به علی می گویم، خوش بحالت، که دیگر غصه دوری و دیدار پدر و مادر نداری که هر دو در گور آرمیده اند. دیگر عمیق فکر نمی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1404 11:57
چه ها گذشت و می گذرد و من کلمه ای ننوشته ام و نمی نویسم. یکهفته از تولدم نگذشته بود که در یک روز جمعه بخاطر وقت دندان دخترم با همسر راهی بیمارستان دولتی تخصصی دندان در شهر شدیم، بعد از چک اولیه وارد اتاق انتظار شده بودیم و من گوشی ام را باز کردم تا برای اولین بار در آنروز چک کنم، ساعت ده صبح بود، ولی دیدم دوستانم در...
-
افسرده درونت را در آغوش بگیر!
جمعه 16 خردادماه سال 1404 07:44
از سفر که برگشتیم یکهفته بعدش وقت روانشناس داشتم، کل روز را مرخصی گرفته و رفتم، یکساعت راه بود با ماشین. چه ساختمانی، چه ورودی و راهرویی، چه دفتر و میز پذیرشی، خلاصه که باکلاس! مقابل خانم دکتر مو جوگندمی زیبای ایرانی نشستم و قبل از اینکه او شروع کند گفتم من بگم یا شما حرفی دارید اولش؟ با تعجب گفت من ابتدا باید...
-
بسیار سفر باید، تا جگر ساغر حال بیاید!
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 19:20
از بعد ماه رمضان خیلی اتفاق ها افتاد، البته آن حادثه ای که منتظرش هستم هنوز رخ نداده است و یکی از دلایل ننوشتنم هم همین بود. دیدم نشد گفتم اینهمه چیز برای نوشتن را فدای آن خبر نکنم. یک. اکتینگ سنیور کیس منیجری اعلام داخلی شد و بنده دیدم در آن استیج هستم که می توانم اپلای کنم، نه خبری نشد، قبول نشدم اما با آبدیت کردن...
-
از دل توماس استریت دندینانگ صدای " اشهد ان علیا ولی الله" می آید!
پنجشنبه 7 فروردینماه سال 1404 17:50
روبروی کتابخانه اصلی و شهرداری دندینانگ روی یک سکو نشسته ام به انتظار آمدن دوستم، امسال به ابتکار شهرداری از چند شب پیش یک بازار شبانه مخصوص رمضان افتتاح کرده اند. و الان در قسمتی از فضای باز شهرداری دارند فرش های مخصوص نمازگزاران را پهن می کنند، دیدن این صحنه در اینجا برایم جالب است و مثل همیشه یادآور اینکه کجا زندگی...
-
از هیچ....
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1403 13:17
روز یکشنبه است که آمدم بنویسم، فردا هم بخاطر روز کارگر تعطیل هستیم، هوا سی و سه درجه است ولی تا شب بارانی خواهد بود وگرنه می خواستیم این لانگ ویکند را برویم کمپینگ. چه چیزهایی می خواستم بنویسم؟ اها، یک اینکه تصمیم گرفتم دیگر درباره حال و احوالاتم چیزی ننویسم، برسم به همان روزمره نویسی هرچه هست بدون باز کردن تار و پود...
-
بی عنوان!
چهارشنبه 24 بهمنماه سال 1403 19:06
نوشته قبلی را نخواندم ببینم چه گفته بودم. از ماه پیش تابحال اتفاقی که منتظرش بوده ام نیفتاده، منتظر اعجاز فلوکستین بیست میلی گرمی بودم که دور دومش هم دارد تمام می شود، اغراق یا تلقین نمی کنم، ولی اینکه اینقدر بی انگیزه و غم گین و استرسی هستم بشدت آزاردهنده شده برایم، در محل کار تقریبا" همه فهمیده اند که خیلی ساکت...
-
چرا من تابحال به هیچ کنسرتی نرفته بودم؟!
دوشنبه 8 بهمنماه سال 1403 20:47
از عنوان پیداست؟ وای خدا چقدر دیشب زیبا بود، برای اولین بار رفتم کنسرت، کی؟ آنهم معین! من وقتی بچه بودم، نوجوان و جوان در هیچ مقطعی طرفدار آهنگ های معین نبودم، ببخشید ذهن و روحم یک جورایی برایش سطح عوام پسندانه تراشیده بود( که تا حد زیادی هست)، الان هم اگر بخواهم دنبال آهنگ بگردم شاید اسم معین جزء آخرین ها باشد. چرخ...
-
از ساغر آهنی به بلاگ اسکای!
سهشنبه 2 بهمنماه سال 1403 18:25
یک. همین اول بگویم که هزینه سیصد دلار نبود، همکارم وقتی قیمت را در اینترنت چک کرد سیصد دلار زده بود و من هم با ناراحتی رفتم بخرم، دیدم یارو آمد گفت ساغر این تجویز دکترت گران است آیا تو کارت تخفیف داری؟ گفتم نه، بکش لامصب را و خلاصم کن، دیدم گفت خب پس برای شما سی و یک دلار، گفتم تری وان؟ اور تری هاندرد ان وان؟ گفت تری...
-
اولین پست سال دو هزار و بیست و پنج!
پنجشنبه 20 دیماه سال 1403 18:49
یک. آقا سال نو شد و من بجز اولین سالی که آمده بودم استرالیا هرگز برای دیدن آتش بازی در مرکز شهر نرفته بودم، امسال با دوستانی چند قرار گذاشتیم خانوادگی برویم و رفتیم. اینجا شب سال نو یعنی راس ساعت دوازده نیمه شب بعد از آخرین روز سال، از تمامی مراکز شهرهای کوچک و بزرگ آتش بازی انجام می شود و البته بزرگترین و زیباترین در...
-
من زنی چهل و سه ساله ام با موهایی نقره ای !
یکشنبه 25 آذرماه سال 1403 23:00
یک. ساعت یازده و هشت دقیقه شب است، دیشب مهمانی آخر سال کامیونیتی مان بود و بعد از دوازده رسیدیم خانه، و امروز من تا نزدیک یازده توی تخت بودم، خداراشکر آخر هفته ها با اینکه بچه ها و همسر هر ساعتی بخوابند صبح نهایتا هشت بیدارند اما قانون یکشنبه های مادر خانواده را رعایت می کنند و آن هم اجازه دادن من برای هر تایمی که...
-
از همه چیز!
شنبه 3 آذرماه سال 1403 21:18
یک. امروز و دیروز بعد از مدتها هوای خیلی گرم را در ملبورن تجربه کردیم، دمای بالای سی و پنج درجه و ترجیح دادیم در خنکای خانه بسر ببریم، بچه ها در حال بزرگ شدن هستند، دختر چهار ساله و چهارماه و دو هفته ای و پسر که یک هفته مانده هشت ساله شود گاهی تصمیم می گیرند که همبازی باشند و باهم بازی می کنند. دو. برای تولد امسال پسر...
-
نتیجه انتخابات شورای شهر!
سهشنبه 29 آبانماه سال 1403 21:49
ما از همان هفته اول بعد رای گیری مطلع شدیم که رقابت سخت تر از توقع مان بوده است و انتظار رتبه دوم و یا سوم از ما سلب شد. اینطوری است که نتیجه روز به روز شمارش در سازمان انتخابات هر شهر اعلام می شد و در شمارش اولین رای ها( آرایی که به کاندید رتبه یک داده بودند) رتبه های آخر بودیم. همسر از بین هفت کاندید در رتبه پنجم...
-
از کمپاین انتخابات شورای شهر کیسی ملبورن/ ایالت ویکتوریای استرالیا
سهشنبه 1 آبانماه سال 1403 13:34
امروز سه شنبه است و از وسطهای اکتینگ بعنوان روزی که از خانه کار می کنم مشخص شد، تمام کیس منیجر به بالاها از نظر رتبه هفته ای یکروز از خانه کار می کنند. این یکروز در هفته برای یک آدمی که تمام روزهای هفته از صبح تا آخر وقت اداری با همکاران و بعد الی وقت خواب با خانواده است یک حالت مرخصی از روبرویی با آدم ها را دارد،...
-
به خانم کیس منیجر سلام کنید!
شنبه 14 مهرماه سال 1403 07:50
وای خدای من از کجا شروع کنم؟ رفتم پست قبلی را خواندم تا ببینم در کدام مقطع و روزی بوده است. آنموقع که آن پست را نوشتم تصور ما بر این بود که بعد از ختم شش هفته دوم بطور اتوماتیک و با یک اعلان عمومی پست من تثبیت می شود و عنوان اکتینگ به عنوان کیس منیجری تبدیل خواهد شد. بعد هی می دیدیم که در صفحه عمومی سازمان پست کیس...
-
ما همیشه نیاز به یادآوری داشته هایمان داریم!
دوشنبه 29 مردادماه سال 1403 20:04
امروز در مسیر بازگشت از کار و بعد از برداشتن پسر از مدرسه، ازش پرسیدم پسرم روز اول هفته ات را چطور آغاز کردی؟ گفت واقعا بنظرم مدرسه رفتن مسخره و مزخرف و وقت تلف کردن است، وقتی ما می توانیم با تایپ کردن بنویسیم و با ماشین حساب، حساب کنیم، گفتم پسرم بقیه چیزها چی؟ دیدن آدم ها، رعایت مقررات و یادگیری اصول ساده معاشرت؟...
-
چرا ما از پلیس می ترسیم؟!
جمعه 19 مردادماه سال 1403 22:27
یک خاطره جالب که آن موقع فکر نکردم بنویسم، شاید هم مطمئن نبودم از سرانجامش و ننوشتم را حالا بعد از دو ماه از وقوعش ثبت می کنم. دو سه روز مانده به تولد امسالم، صبح مثل خیلی از صبح های دیگر بعد از سپردن دختر به مهد روی واتساپ به خواهر کانادایی زنگ زدم، تلفن را روی جایش تنظیم کردم و بسمت محل کارم راه افتادم، از هر دری...
-
اول جنوری هر سال سالروز تولد تمام بی سرزمین هاست!
سهشنبه 2 مردادماه سال 1403 21:31
یکی از چیزهای جالب توجه در بین کلاینت ها( ارباب رجوع) های افغانی اسامی آدم هاست، اسامی ذکور یا چیزی بعلاوه الله هست یا محمد بعلاوه چیزی! به نمونه های زیر توجه کنید؛ محب الله، فیض الله، عنایت الله، سیف الله، ولی الله،قدرت الله،... محمد ولی، محمد رشاد، محمد سجاد، محمد عمر، محمد عثمان، محمد نبی،... و یا احمد بعلاوه چیزی،...
-
محرم و زمستان و ساغر یخ زده
شنبه 30 تیرماه سال 1403 11:49
کلاس فوتبال بچه را از پنج شنبه شب به روز شنبه تغییر دادیم و خود را از رنج خستگی های یکروز کاری و بلافاصله نقل و انتقال بچه به کلاس آنهم خیلی وقتها زیر باد و باران این فصل ملبورن نجات دادیم، امروز هم البته بارانی و سرد است اما خیلی توفیر دارد به شرایط قبل. بچه فوتبالش را می کند و من بعد از مدتها فرصت کرده ام تا بنویسم،...
-
گفتم امسال خوش شانسی ها به من سرازیر خواهد شد!
شنبه 26 خردادماه سال 1403 13:44
آن شب که آخرین پست را نگاشتم بدترین شب چند سال اخیر نامگذاری شد، به رغم تصور ما که فکر می کردیم تب دختر کنترل شده است و چون تا آنموقع که خوابید دو دوز داروی مسکن و آنتی بیوتیک گرفته بود فکر می کردیم تب رفع و یا حداقل کنترل خواهد شد اما همان شب از ساعت یک تا سه صبح که بیدار شده بود و تب داشت و از خوردن دارو امتناع می...
-
تولدم کیک باران شدم!
دوشنبه 21 خردادماه سال 1403 22:49
روز جمعه هفده ( یکروز قبل تولد)خرداد فرا رسید، در انتهای یک هفته کاری طبق معمول توی تخت دراز کشیده بودم به بالا و پایین کردن اینستاگرام که دیدم پشت در همهمه است، و بله سه تا از دوستان بهمراه خانواده هایشان با کیکی در دست آمده بودند به استقبال تولد بنده، چای و کیک خوردیم و شمع ها را فوت کرده و رفتند. هفته پیشش تولد یکی...
-
احب نفسک اولا"!
شنبه 12 خردادماه سال 1403 23:17
درست بیاد ندارم از کی تاریخ تولدم اینقدر برایم مهم شد، شاید اولین بار وقتی که درست در روز تولدم جواب مثبت را برای ازدواج به همسر نوشتم. امسال هم از بیش از یکماه قبل از تولدم دارم بهش فکر می کنم، امسال که رقم تولدم به چهل و سه می رسد و برایم قابل باور نیست. به چه چیزهایی فکر می کنم؟ معمولا" به رقمی که بالا می رود...
-
کار شنبه به اتمام رسید بدلیل؟!
سهشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1403 21:24
این هفته ای که گذشت کار روز شنبه را خاتمه دادم گرچه گفتند باشید و از خانه پست های فارسی بگذارید و ما پرداخت می کنیم که گفتم در خدمت خواهم بود هفته ای دو سه پست ساده را ولی دیگر مقدور نیست دفتر بیایم و تبلیغات آنچنانی بکنم، قبول کردند. حقیقت این است که در آغاز کارمند شدنم انرژی و توانم دو برابر بود، خستگی ها رفع شدنی...
-
می خواهم اینجا را ول کنم، واقعا" رد دادم از خستگی!
شنبه 1 اردیبهشتماه سال 1403 12:44
با سلام خدمت حضار محترمی که تشریف آورده اید و محفل ما را منور کرده اید! دیشب جشن کامیونیتی مان بود که در یکی از سالن های مهمانی اینجا برگزار شد، کامیونیتی یا اجتماع مردمی ای که ما عضوش هستیم بیش از پنجاه خانواده را در خود جای داده است، کامیونیتی به نهاد خودساخته ای گفته می شود که در آن عده ای دورهم جمع می شوند و...
-
چقدر دیر شد که ننوشتم، عیدتان مبارک!
دوشنبه 6 فروردینماه سال 1403 17:47
سلام، انگار تازه افتاده ایم توی فصل جدید زندگی، انگار سرخوشی تحول اولیه آغاز بکار کردن من در اینجا رفته رفته جایشان را به خستگی های تلنبار شده روی دوشم داده اند و بشدت کم می آورم گاهی مثل اینروز ها، یادم می آید از روزهای اول کاری ام که چه سرمست بودم، چقدر این اتفاق برایم بزرگ و زیبا بود، البته که جریان سنیور کیس منیجر...
-
به همسرم گفتم، باید اینرا روزی صد بار با بچه هایمان تمرین کنیم: هر چیزی راه حل دارد، هیچ چیز ارزش بالاتری از خودت ندارد....
شنبه 19 اسفندماه سال 1402 12:56
انگار این دو هفته ای که گذشت بین اتفاق های عجیب و غریب و خستگی های مفرط گم شده بودم، امروز که آمدم اینجا هنوز زخم و رنج آن خبر نامربوط/مرتبط به خودم را احساس می کردم، با خودم گفتم چرا هفته پیش درباره اش نگفتم اینجا، آمدم پست آخری ام را خواندم، راجع به عروسی برادر بود، بعد یادم آمد بابت آن شب و حسی که داشتم باید می...
-
در حالیکه برف آنجا را سفید پوش کرده من زیر کولر برای ثبت تاریخ می نویسم!
شنبه 12 اسفندماه سال 1402 12:11
هفته پیش روز یکشنبه/ نیمه شعبان عروسی برادر در ایران برگزار شد، من هم اینجا مهمان عروسی بچه اقای احمدی بودم، دختردایی و پسر دایی هایم وسط هفته از سیدنی آمده بودند ملبورن و البته پسر دایی هایم فقط همان شب آمدند و عرض تسلیت حضوری و فاتحه خوانی برای فوت پدر و مادر همسر( چون نیامده بودند و رسم هست هر کس اقاربش را از دست...