-
نفرین به جنگ
جمعه 20 شهریورماه سال 1394 10:22
بعضی تاریخ ها را فراموشم نمی شود، امروز یازده سپتمبر است و چهارده سال از آن روز می گذرد که برج های دوقلوی امریکا را زدند، فردا یا پس فردایش آمدند دنبالش داخل افغانستان، می زدند و تو فکر کن داری زندگی ات را می کنی، می ریزند خانه ات بدنبال جنایتکار و تو هیچ از دستت برنمی آید، بعد جنایتکار را در خانه همسایه ات پیدا می...
-
از ملبورن
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1394 06:31
اینجا ملت خیلی سوسول هستند و مغازه ها و شاپینگ سنترهایی که مخصوصا"اسم و رسمی دارند ساعت 5 عصر می بندند و می روند به بقیه زندگی شان می رسند، همسر سه رو نخست ورود من را مرخصی گرفته بود و از دوشنبه این هفته سر کار می رود، و ساعت سه و نیم که کارش تمام می شود تا برسد می شود سه و چهل و پنج و تا برسیم به یکی از آن مغازه...
-
از خانه
جمعه 30 مردادماه سال 1394 17:45
ساعت بوقت اینجا ده و پنجاه دقیقه شب است و بوقت تهران 17.20 دقیقه. وقتهایی که ایران خواب است آرامش بیشتری دارم چون مطمینم عزیزانم در خوابند و اگر در بیداری غمگین منند لااقل وقت خواب آرامش دارند. از شب سردی که رسیدم تاکنون سه شبانه روز تمام گذشته است و من سرماخوردگی ام را با خود تا اینجا حمل کرده بودم. و خیلی سخت است از...
-
HEJRATE NAHAYI
دوشنبه 26 مردادماه سال 1394 15:33
HAR KARI KARDAM AZ ROOYE MOBILE NASHOD POST BEGZARAM. AMADAM INJA AZ IN PC HAYE SATHE FORUDGAH POST BEGZARAM BAZ HAR KARI KARDAM ZABAN TAGHYEER NAKARD. VA KHODAM HALAM AZ INGOONE NEVESHTAN BIZARAM DAR FORUDGAHE QATARAM. MONTAZERE PARVAZE BADI. HOTEL TAVASSOTE DAFTARE QATAR AIRWASE MASHHAD RESERVE SHODE BUD VA ZEMNE...
-
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد(2 یا 3؟)
جمعه 16 مردادماه سال 1394 22:03
خروجی ام آمد..... اخذ خروجی از کشور ایران این اواخر بدجوری برنامه هایم را به خود آویخته بود. و در چهارشنبه روزی بالاخره رخ نمود و ما کسب اجازه نمودیم برای خارج شدن ابدی از ایران! درست وقتی که از همه چیز تهی شده بودم. بیدار ماندم تا بیدار شدن همسر و رویت پیامهایم را شاهد باشم، بعد که زنگ زد از فرط خواب آلودگی احساساتش...
-
از رخوتِ این روزها
دوشنبه 12 مردادماه سال 1394 22:34
خیلی ننوشتم، چون خیلی بد بوده ام، نمی دانم آخرین پستم چه تاریخی بود، فقط یادم هست خواهر آمده بود، من کماکان منتظرخروجی ام، فکر کن ویزای دولت استرالیا را بعد از تنها گذراندن یک مقطع سه ماهه دریافت کنی بعد برای کسب اجازه خروج از کشور ایران تا الآن که دو ماه است منتظر مانده باشی بدون اینکه مرجعی پاسخگو باشد و به تلفن...
-
شرح این روزهای داغ!
پنجشنبه 18 تیرماه سال 1394 04:56
صبحگاه بیست و دوم ماه رمضان است، دو روز پیش خواهر و خواهرزاده ها آمدند مشهد، امشب افطاری داریم، دست و بالم بخاطر بچه گربه زخمی است، در ضمن پسر از آب در آمد، بعد از اینکه برایش اسم نازی را انتخاب کردیم فهمیدیم، برادر اشتباهی فکر کرده بود دختر است، خواهر خانم کشف کرد که جناب مذکر تشریف دارند، و چه پسر بچه پر انرژی و شوخ...
-
پیشنهاد من برای اسمش نباتی است!
پنجشنبه 4 تیرماه سال 1394 01:44
دیروز برادر یک گربه آورد خانه، شب هم گذاشت رفت، دیده اید گربه نوزاد از مادرش که دور می افتد، جا می ماند جایی، گیر می کند لای شاخه های درخت یا روی پشت بام چطور جیغ می زند؟ گوشخراش و رقت انگیز، این هم ظاهرا" از مادرش جدا مانده، شاید هم مادرش قصدا" فرستاده بیرون، بعضی وقتها هم خودشان از مقرشان می زنند بیرون و...
-
این روزهای داغ
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1394 18:10
یک. پارسال تمام ماه رمضان را من میزبانی کردم، مادر حال خوبی نداشت، افطاری، سحری، حتی شستن ظرفها، نمی گذاشتم دخترها کاری بکنند، نهایتش چند باری دادم برادرزاده غذا بپزد، پهن بودم روی منوی آشپزخانه، امسال خودم را شل کرده ام، فی الواقع یک چند وقتی است، خدا را شکر من شل کرده ام دختر سفت کرده است، تا امروز که هشتم ماه رمضان...
-
تولد هم برایم گرفته بودند اهل منزل!
شنبه 30 خردادماه سال 1394 22:53
یک. سومین روز ماه رمضان بود که سپری شد، مادرم پنج سال است که روزه نمی گیرد، بعد در طول ماه رمضان اگر البته حالش خوب باشد غصه می خورد که نتوانسته روزه بگیرد، و توفیق عبادت ندارد، این روزها ولی تاب و توان غصه خوردن را هم ندارد، خیلی سخت است کسی از ترسش غصه نخورد که کله پا نشود، می ترسد غصه بخورد حالش بد شود، بعد فکر می...
-
اینجا چیز خوشحال کننده ای نوشته نشده است(2)!
چهارشنبه 20 خردادماه سال 1394 19:22
بهتر نیستم. دارم مرور می کنم اینجا بودنم را، روز به روزش را، نمی دانم چرا همه اش بدی یادم می آید، خیلی خودم را کنترل می کردم، خیلی وقتها بغض داشتم و فرو می خوردم، مثل امروز، مثل دیروز، خیلی وقت ها آمده ام اینجا، به دراور تکیه زده نشسته ام، صدای کیبورد برادر می آمده است، درست مثل دیشب، من به روبرو خیره شده و اشک هایم...
-
بانوی خردادی غمگین
دوشنبه 18 خردادماه سال 1394 12:32
یک. امروز تولدم است، به خرداد رسیدیم یادم بود ولی دیروز همسر یادآور شد که فردا تولدت است، صادقانه خواست بفهمم بیادش بوده ولی گند زد و گند زدم و بهش گفتم تو که اینقدر خوب بودی که بیادت بود کاش می گذاشتی فردا بهم تبریک میگفتی دیگه یادآوریِ این موضوع که بیادت هست خیلی مزخرفه... پارسال در چنین روزی توی فیس بوک چنین پستی...
-
اگر روزی من خیلی دور باشم و تو ...
چهارشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1394 02:58
ساعت نزدیک سه صبح است و کاش می شد صبح نشود، و روز نیاید و من باز هم اشک بریزم، بی وقفه و داغ، تنها و بی آزار، هی یادم می آید که میان بیهوشی و هوشیاری روی تخت بیمارستان در جواب دکتر شیفت شب اورژانس که چه تان شده است خانم ؟، فقط میگفت، "احساس دلتنگی شدیدی می کنم "، دلم می خواهد تا آخر عمرم بجایش احساس دلتنگی...
-
در آخرین روزهای اردیبهشت!
چهارشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1394 00:46
از بی خیالی استرس می گیرم، از خوش گذرانی، از به چیزی فکر نکردن، از در روز زندگی کردن، تا به خود می آیم می بینم برای دانستن حالم به خود رجوع کرده ام و دیده ام یک مور موری ته دلم می شوم، بعد بلافاصله دقیق می شوم که برای چیست بعد یادم می آید بخاطر یک حرف خیلی اندک و کم حجمی از جانب برادرزاده بوده. برادر می گوید مهم این...
-
بارانهای بهاری هم خودش را ول کرده میان خنده هایمان!
دوشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1394 00:36
ساعت خواب مان از دوازده و یک شب به بعد از اذان صبح به افق مشهد تغییر کرده و تایم بیداری آنهم بخاطر عذاب وجدان به دوازده یک، وگرنه وصل می کردیم به غروب آفتاب، من و خواهر و برادر در اتاق برادر می خوابیم و انگار در سفینه خودمان هستیم، کسی کاری به کارمان ندارد، مخصوصا" من که بعد صدها سال دارم برای خودم زندگی می کنم و...
-
ناگهان لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود...
دوشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1394 00:55
نت نداشتن خیلی بد است، هر بار برادر نت وای فای را شارژ می کرد من نگاه نمی کردم چه صفحه ای را می زند و چه چیزی را می نویسد و کجا می رود که بهش می گویند چه کند، امروز که بیدار شدم و تلفنم را روشن کردم دیدم هیچ پیامی در وایبر و واتساپ ندارم، یعنی اصلا" دینگ دینگ و سر و صدای پیام نیامد، دیدم نت تمام شده، آمدم تلاش...
-
بهار است و هنگام ِبهانه گرفتن من
شنبه 29 فروردینماه سال 1394 19:13
یک. کاش تمام بهار همینطور می بود، این هوا هوای بهار است نه گرمای سی و چند درجه ای، بادِ خواب آور داشته باشد از آنطرف هنوز نمی توانی زیر لایه ای نازک بخوابی، باید یک پتو برداری بیندازی رویت وگرنه اگر مادر مریض باشد و خودش در اتاق خودش کنار بخاری خواب، مجبور می شوی اول از سرما و بعد که به خود رجوع کردی پدیده ای بنام...
-
از حالم اگر بپرسی!
پنجشنبه 27 فروردینماه سال 1394 00:15
دیروز و امروز وقت داشتم برای نوشتن، اینجا هم آمدم ولی چیزی ننوشتم، فکر کردم وقتی وقت داری و بخاطر فرار از بیکاری بیایی اینجا چیزکی بنویسی چندان بهم نمی چسبد. ننوشتم. یک. خانه ما پر از قاب عکس است، یعنی از وقتی که بیاد دارم پر از قابهای عکس بوده است، عکس کسانی که رفته اند و بین مان نیستند، عادت داشتیم به یک عالمه قاب...
-
تازه یک پسری دارم بنام زَلمَی که پایش را در کابل روی مین از دست داده است.
دوشنبه 24 فروردینماه سال 1394 16:38
یک. از صبح که بیدار شدم هوای حرم دارم، خیلی وقت است نرفته ام، شاید یکماه حتی، اصلا" یادم نیست کی رفته بوده ام، مهم هم نیست آخرین بار کی رفته ام، مهم این است که تمام امروز را در هوایش سر کرده ام، و اینطور رفتن ها و قصدها برایم ارزش دارند. کاری پیش آمد ادامه اش ندادم، و نشد بروم حرم، برادرزاده بزرگ برای سرکشی از...
-
در اولین جشنواره ادبی نوروز مهاجرین هم شرکت کردیم!
سهشنبه 18 فروردینماه سال 1394 21:19
یک. صبح ها وقتی از خواب بیدار می شوم خسته ام، زیر چشم ها یم گود می افتد، انگار تمام شب مغزم بیدار بوده و داشته فکر می کرده، خسته بیدار می شوم و با خود می گویم اشکالی ندارد بعدازظهر می خوابی. دو. پارسال درست همین روز بود که با دخترها رفتیم بازار برای روز مادر خرید کردیم، وقتی برگشتم مادر خیلی عصبانی و قهر گونه گفت من...
-
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد؟!
یکشنبه 16 فروردینماه سال 1394 18:47
از وقتی توی یکی از نوشته های وبلاگی دیدم کسی گفته بود اگر به ساعت نگاه کردیم و ساعت و دقیقه یکی بود یعنی کسی بیادت هست، هر بار به ساعت نگاه می کردم همین اوضاع بود، 11:11، 23:23، 08:08. یک چند وقتی است هر وقت به ساعت نگاه می کنم یک دقیقه مانده به لحظه ایکه کسی بیادم است!، 11:10، 23،22، 08:07! بعد مجبور می شوم آن یک...
-
گزارش
پنجشنبه 13 فروردینماه سال 1394 23:52
یک. امشب می خواهم برای خواهرم وبلاگ باز کنم، یکی از مشق های عید دوره ای است که می رود، او قلم شیوا و زبان بی تکلف و سبزی دارد، یکی از علاقه مندی های تمام عمرش نویسنده شدن است، چیزی که در پیچ و خم زندگی هنوز در حد آرزو مانده است، نوشته و مقاله و اشعار بسیاری دارد اما تاکنون به شکل حرفه ای کار نکرده، من هیچوقت نمی...
-
تا کجا باید کشید...
سهشنبه 4 فروردینماه سال 1394 18:35
یک. بیرون بودیم که برادر برایم مسیج داد کجایید کی می رسید خانه؟ معمولا" این پیام بیشتر از طرف من برای او می رفت تا او، گفتم بزودی، خیریت است؟ گفت دلم خیلی گرفته زودتر بیا. آمدم، بخاطر فرخنده بهم ریخته بود، نگذاشت فیس بوکم را چک کنم. دو. روز دوم عید دوست همیشگی برایم پیام تبریک عید فرستاده بود پشت بندش عکس آزاده...
-
بی خودی
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 01:54
یک. الآن بعد از گذاشتن پست دیدم تعداد پست های من در این دو سال 197 تاست، یعنی سه تا تا دویست تا پست، بنظر خیلی مزخرف نیست بیایم این سه تا پست را همینطوری بنویسم تا قبل از آغاز سال جدید برسد به دویست تا؟ پاسخ را شنیدم، ندای درونی ام گفت خیلی کار زشت و مزخرفی ست، بنابراین می گذارم همینطوری با 198 تا برود تا سال بعد، این...
-
چهارشنبه سوریِ بی آتش
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 01:35
سال نو شود دو سال از افتتاح وبلاگم خواهد گذشت، امروز وقت کردم اولین پستم را در اینجا بخوانم، باورم نمی شود دو سال گذشته است و چقدر هیجان داشتم از داشتن وبلاگ. شمار روزهای زندگی از دستم رفته است، گاهی فکر می کنم زیادی زندگی کرده ام، گاهی به پوچیِ سالهای عمرم می رسم، و خیلی وقتها دلم برای خودم می سوزد، به اندازه تارهای...
-
روزیکه اولین و یحتمل آخرین برف زمستانی مشهد را سفید پوش کرد
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1393 17:32
فقط یکبار در کل زندگیم خواستم مثل خیلی از آدم های بی قانون و ساده گیر رفتار کنم و امروز چوبش را خوردم، پاسپورتم به عللی (!)مفقود شده بود و رفتم از پیِ پاسپورت جدید از کلانتری محل گم شدن به وزارت خارجه از خارجه به اداره گذرنامه از گذرنامه به کنسولگری افغانستان و توانستم پاسپورت جدید اخذ نمایم، بهمراه پاسپورت جدید...
-
حالم بهتر از قبل نیست...
شنبه 16 اسفندماه سال 1393 20:20
حالم بهتر از قبل نیست... یکی از دوستان نزدیک برادر هم رفت، به اشتباه در صفحات مجازی عکس نزدیکترین دوستش را زده بودند بجای دوست دیگر، بعد روشن شد اشتباه شده، و شهید، مرد جوان دیگری ست... چون در مراسم خاکسپاری برادر خودم نبودم، برای مراسم خاکسپاری این شهید شرکت کردم، بعد از مراسم تشییع پیکر پدرم که از خود منزل الی حرم...
-
اینجا چیز خوشحال کننده ای نوشته نشده است.
جمعه 8 اسفندماه سال 1393 20:58
یک. دخترک می گفت زندگی با ماها کار راحتی نیست، سخت است، چون زندگی امثال ما سیر طبیعی نداشته است، ما با رختخواب دونفره پدر و مادر آشنا نیستیم، با فضایی که با بوی نفس های مردی بنام پدر آغشته است، ما نگاه های خریدارانه پدر بر صورتهایمان را احساس نکرده ایم، گاهی درشتی دستانی که نوازشمان کند، مردی بنام پدر. این چیزِ کمی...
-
یک رفیق شفیق مستقلی هم نداریم اینطور وقتها برویم پیشش سیِ خودمان!
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1393 00:48
یک. ولنتاین خشکی داشتیم امسال، صبح که وایبر را چک کردم با پیام ها و بوسه های همسر مواجه شدم و بعد تماس خنکی داشتیم، بعد در گروه وایبری دوستان هم دانشگاهی ام نوشتم قدر این وقتهای بی بهانه و مناسبات الکی را بدانید که تنها من می دانم چقدر می توانست این روز متفاوت باشد و نشد. دو. وقتی همسر آمده بود و به اصطلاح پاییز بود،...
-
زنی لابلای بادهای زودرس بهاری
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 19:26
یک. از روزی که از آخرین سفرم برگشته ام همینطوری برنامه پشت برنامه پیش می آید و درگیرم، مادر عجول است، من هم عجول بودم در ابتدای زندگی ام، اما از وقتی شنیدم معلمم پشت در کلاس به مادرم که برای جویا شدن اوضاع درسی ام آمده بود گفت:" دخترتان استعداد و هوشش خوب است اما کمی عجول است و این عجله اش بعضی وقتها باعث...