-
بی خودی
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 01:54
یک. الآن بعد از گذاشتن پست دیدم تعداد پست های من در این دو سال 197 تاست، یعنی سه تا تا دویست تا پست، بنظر خیلی مزخرف نیست بیایم این سه تا پست را همینطوری بنویسم تا قبل از آغاز سال جدید برسد به دویست تا؟ پاسخ را شنیدم، ندای درونی ام گفت خیلی کار زشت و مزخرفی ست، بنابراین می گذارم همینطوری با 198 تا برود تا سال بعد، این...
-
چهارشنبه سوریِ بی آتش
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 01:35
سال نو شود دو سال از افتتاح وبلاگم خواهد گذشت، امروز وقت کردم اولین پستم را در اینجا بخوانم، باورم نمی شود دو سال گذشته است و چقدر هیجان داشتم از داشتن وبلاگ. شمار روزهای زندگی از دستم رفته است، گاهی فکر می کنم زیادی زندگی کرده ام، گاهی به پوچیِ سالهای عمرم می رسم، و خیلی وقتها دلم برای خودم می سوزد، به اندازه تارهای...
-
روزیکه اولین و یحتمل آخرین برف زمستانی مشهد را سفید پوش کرد
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1393 17:32
فقط یکبار در کل زندگیم خواستم مثل خیلی از آدم های بی قانون و ساده گیر رفتار کنم و امروز چوبش را خوردم، پاسپورتم به عللی (!)مفقود شده بود و رفتم از پیِ پاسپورت جدید از کلانتری محل گم شدن به وزارت خارجه از خارجه به اداره گذرنامه از گذرنامه به کنسولگری افغانستان و توانستم پاسپورت جدید اخذ نمایم، بهمراه پاسپورت جدید...
-
حالم بهتر از قبل نیست...
شنبه 16 اسفندماه سال 1393 20:20
حالم بهتر از قبل نیست... یکی از دوستان نزدیک برادر هم رفت، به اشتباه در صفحات مجازی عکس نزدیکترین دوستش را زده بودند بجای دوست دیگر، بعد روشن شد اشتباه شده، و شهید، مرد جوان دیگری ست... چون در مراسم خاکسپاری برادر خودم نبودم، برای مراسم خاکسپاری این شهید شرکت کردم، بعد از مراسم تشییع پیکر پدرم که از خود منزل الی حرم...
-
اینجا چیز خوشحال کننده ای نوشته نشده است.
جمعه 8 اسفندماه سال 1393 20:58
یک. دخترک می گفت زندگی با ماها کار راحتی نیست، سخت است، چون زندگی امثال ما سیر طبیعی نداشته است، ما با رختخواب دونفره پدر و مادر آشنا نیستیم، با فضایی که با بوی نفس های مردی بنام پدر آغشته است، ما نگاه های خریدارانه پدر بر صورتهایمان را احساس نکرده ایم، گاهی درشتی دستانی که نوازشمان کند، مردی بنام پدر. این چیزِ کمی...
-
یک رفیق شفیق مستقلی هم نداریم اینطور وقتها برویم پیشش سیِ خودمان!
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1393 00:48
یک. ولنتاین خشکی داشتیم امسال، صبح که وایبر را چک کردم با پیام ها و بوسه های همسر مواجه شدم و بعد تماس خنکی داشتیم، بعد در گروه وایبری دوستان هم دانشگاهی ام نوشتم قدر این وقتهای بی بهانه و مناسبات الکی را بدانید که تنها من می دانم چقدر می توانست این روز متفاوت باشد و نشد. دو. وقتی همسر آمده بود و به اصطلاح پاییز بود،...
-
زنی لابلای بادهای زودرس بهاری
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 19:26
یک. از روزی که از آخرین سفرم برگشته ام همینطوری برنامه پشت برنامه پیش می آید و درگیرم، مادر عجول است، من هم عجول بودم در ابتدای زندگی ام، اما از وقتی شنیدم معلمم پشت در کلاس به مادرم که برای جویا شدن اوضاع درسی ام آمده بود گفت:" دخترتان استعداد و هوشش خوب است اما کمی عجول است و این عجله اش بعضی وقتها باعث...
-
از این روزهایم
جمعه 3 بهمنماه سال 1393 01:28
یک. امروز نشستم حساب کردم دیدم این ششمین باری است که از ابتدای امسال مسافرت می کنم و بغیر ا یکبارش باقی دفعات به منزل خواهر هم آمده ام، اما اینبار تنها و با فراغت بیشتری آمده ام هر چند مادر هی زنگ می زند و آمار بلیط برگشتم را می گیرد و وقتی می فهمد نگرفته ام باز می گوید خوش خوشان بنشین و برای بازگشت عجله نکن اما باز...
-
قاتل زنجیره ای!
دوشنبه 22 دیماه سال 1393 19:36
یک. امروز یکی از طی طریق ها برای رسیدن به ویزای کشور مقصد در برنامه کارم بود که تبدیل شد به هفت خوان رستم، بهم گفته بودند با نامه کشور مقصدت برای اخذ عدم سوء پیشینه کیفری به اداره کل اتباع خارجه در چهار چشمه بروم، رفتم، مسئولین آنجا گفتند چون کارت داده و پاسپورت گرفته ای باید بروی اداره گذرنامه، اداره گذرنامه گفت باید...
-
گزارش هفتگی!
چهارشنبه 10 دیماه سال 1393 00:00
خاله رفت. دارم برای سه چهار روز می روم شهر دامادمان، عروسی خواهرش، سفر خوب است ولی نه وقتی که برای بجا آوردن وظیفه باشد، وظیفه صرف، که دخترمان تنها نباشد، و چون عروسشان است کم نیاورد، باید مادری، پدری، عمه ای همراهش باشد. طلاهایم را هم کرده ام دستم، و گردنم، برای اینکه نگویند بی طلایم، و چه عمه فقیری دارد، لباس هم...
-
خواهر داشتن....
پنجشنبه 4 دیماه سال 1393 01:31
صدای خنده های مادر و خاله از صبح تا همینک که خوابیده که نه غش کرده اند از بس حرف زدند و حرف زدند و خاطره تعریف کردند، تمام خانه را برداشته بود.دایی هم تا ده شب همراهشان بود اما بعد شام رفت، خاله ته تغاری پدربزرگ است، و مثل مادرم شش فرزند دارد، و مثل مادرم در سن خیلی پایین بیوه شده است، همسرش در طبابت دستی داشته و دکتر...
-
خاله دار می شویم!
سهشنبه 2 دیماه سال 1393 01:32
نمی دانم چرا پست " همسفر" بعد از ویرایش بجای اینکه همان سر جای اولش بماند بجای پستی جدید و با تاریخ امروز قرار گرفت، خیر سرم آمدم ویرایشش کنم! منظور من بی تقصیرم و اندکی هم عصبانی چون اصلا" از بی نظمی و عدم ترتیب منطقی در پست هایم خوشم نمی آید. من دو عدد خاله دارم که هر دو از مادرم کوچکترند. این دو...
-
همسفر
دوشنبه 1 دیماه سال 1393 18:31
طی چهل و دو روز اقامت همسر در ایران به هفت شهر شدیم، زیرا خانواده همسر و بنده در این هفت شهر سکونت دارند، تنها کاری که برای خودمان کردیم رفتن به شمال برای سه شبانه روز نخست بود، و تا یخ هایمان آب شد مجبور بودیم راهی دیار خانواده همسر شویم، قضیه از این قرار بود که طبق توافق قبلی قرار نبود تاریخ دقیق آمدن همسر به گوش...
-
جایی همین نزدیکی
دوشنبه 1 دیماه سال 1393 18:19
گفته بودم ما ابتدای امر ساکن همین گلشهر همین خانه بودیم، برادر کوچک، زاده ی همین خانه است سه تای دیگرمان حیاط کوچک در خیابان بالایی و دو تای دیگر زاده نجف اشرف عراق! آن زمان که بچه بودم داخل همین کوچه ای که الآن ازش تردد می کنم تا به خیابان برسم بازی می کردیم، تابستان ها تا نیمه های شب و زمستان ها دم غروب، هنوز اینهمه...
-
از همه جا و دلتنگی!
شنبه 29 آذرماه سال 1393 23:06
چقدر این روزهای اخیر پست گذاشته ام توی ذهنم، چقدر با خودم حرف زده ام، چقدر من آدم استرس فولی هستم، خدا داند و بس. یک. خیل عظیمی که با پاسپورت و کارت مهاجری و نامه تردد و یا هیچی رفته بودند عتبات عالیات بازگشته اند، سخن و گپ بسیار است، باید به دیدن خیلی هایشان برویم، یک جاهایی کل اعضای خانواده، یک جاهایی حضور مادر...
-
یه وجب خاک مال من!
جمعه 21 آذرماه سال 1393 00:14
دو ماه پیش که همسر داشت می آمد اول تقاضای ویزای من را از سفارت استرالیا در تهران به انجام رسانده و تمام مدارک را پست کرده و رسیدش را گرفته بعد به ایران آمده بود. سفر ما خیلی شلوغتر از این حرفها بود که در خلالش من به همسر متذکر شوم که ایمیلی مبنی بر عدم ارسال کانفرمیشن سفارت استرالیا درباره رسید مدارک ما ارسال دارند،...
-
سرفه لعنتی!
پنجشنبه 20 آذرماه سال 1393 01:06
شب سختی داشتم امشب. صبح بعد از صرف صبحانه رفتم به دیدن دایی که از روزیکه از کابل آمده تا هنوز مریض است و خوب نشده. اما وقتی دیدمش حس کردم حالش خوب است. حرف زدیم باهم آنقدر که سردرد گرفتم. چون بعضی گپ هایمان نیاز به یادآوری مجدد حوادث تلخ داشت و من سردرد گرفتم. از یک دکتر متخصص داخلی همان که مادرم را آخرین بار برده...
-
روزمره نویسی
دوشنبه 17 آذرماه سال 1393 23:43
یک. امروز بعد از مدتها وبلاگ خواندم، دقت کرده اید بعضی وقتها چاره یک کاری بلافاصله بعد از به صدا در آورده شدنت رخ می نمایند، بمحض ناله و شکایت از وبلاگ نخواندن و پست نگذاشتن و لب تاب شوهر دادن و دور شدن از دوستان مثل یک بچه سر به راه آمدم روی همین صفحه کوچک به پست گذاشتن و امروز هم به وبلاگ خواندن، تازه صبح بعد از...
-
زمستان است
دوشنبه 17 آذرماه سال 1393 00:07
دیروزکه از اینجا پست گذاشتم حس خوبی پیدا کردم، تسری دادمش به امروز. یک. خیلی وقت است وبلاگ نخوانده ام، من نمیدانم چرا بشکل احمقانه ای و با اصرار تمام لب تابم را دادم رفت، درست است که از سال 1387 تا چند ماه پیش داشتمش و خیلی مشکل پیدا کرده بود و باطری اش مدام صدا می داد و داغ می کرد اما دلیل نمی شود فکر کنم تا ابد می...
-
دل نوشت
شنبه 15 آذرماه سال 1393 22:44
این اولین باریست که دارم از موبایل پست می گذارم. هنوز ساعاتی از آخرین پستم نگذشته و درست تمام این ساعات را در پریشانی و نازک دلی بسیار سپری کرده ام. دلتنگ بودم، ناشیانه خواستم با تماس گرفتن با دوستان قدیمی کمی از ناآرامی ام کم کنم اما فایده ای نداشت. انگار اتفاق در حال افتادن است و من نرم نرم پذیرای هجومش هستم. آمد و...
-
خانواده همسر ولی نمی دانستند دارم بعد هزار سال می خندم.....
چهارشنبه 21 آبانماه سال 1393 22:01
بالشخصه از انسان هایی که گاهِ خستگی و دلتنگی و احتیاج بهت می آویزند و آه و ناله شان را از هر راهی به گوشت می رسانند اما زمانیکه مشکل رفع شد و زمان خوشی و فراخی خاطرشان رسید و از چاه مشکلات به دشت آسایش رسیدند همه آن روزها را فراموش می کنند و انګار نه انګار ملتمس دعای شدید بوده اند و ما شاید حتی برایشان هنګام دعا اشک...
-
دوست تهرانی پیام داده که هوای تهران آنطوری است که تو عاشقش هستی!
سهشنبه 29 مهرماه سال 1393 15:49
نه که آدم شلخته و دقیقه نودی باشم، هرگز، اما انجام تمام کارهایم این دو سه روز با تاخیر مواجه می شدند و هر کاری می کردیم با برنامه ما جور در نمی آمد، قرار گذاشتیم برویم آرایشگاه خانم اسمس می دهد که خانمی کاری برایم پیش آمده و عصر بیا سالن، می خواهیم برویم آن یکی کارمان را انجام بدهیم زنگ می آید از نهاد محترمی که الساعه...
-
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد2
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1393 21:47
اول بگویم که با باز کردن صفحه مدیریت و دیدن هشت نظر مربوط به پست قبلی شوکه و بسیار شادمان شدم. چرا که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که جز دو یا سه نفر کس دیگری برای خواندنم نمی آیند!!! دوم بگویم که امروز ویزای همسر آمد و بلافاصله بلیط رزرو نموده اند هرچند بعد آنهمه گمانه زنی و بازدید از سایت های تهیه بلیط اقتصادی...
-
هر چند دوست همیشگی ازم خواسته شاد بنویسم اما...
سهشنبه 15 مهرماه سال 1393 22:47
همه می پرسند چه میکنی با اینهمه اوقات فراغت. روزت چگونه شب می شود؟ خسته نمی شوی از بیکاری؟ لابد روزها تا لنگ ظهر خوابی و ظهر سلانه سلانه بیدار می شوی و تا شب طوری سرت را گرم می کنی که اذیت نشوی!!! در جواب می شنوند که هرگز فرصتی قدر یک قیلوله هم میسر نمیشود اینجا که منم، نمی دانم خوب است یا بد که ما دائم المهمانیم، راه...
-
از خودم
شنبه 5 مهرماه سال 1393 14:35
بعد از صدها سال امروز وقتی مهیا شد تا بیایم و بنویسم. چه بود و چه شد خیلی مفصل است، از همه شان می گذرم و فقط به ذکر احوالات مبنی بر پذیرش همسر در دولت استرالیا بسنده می کنم، قبول شدن ایشان باری از روی جسم و جانمان برداشت اما نمی دانستیم برداشته شدن این بار مصادف خواهد شد با ترقیدن آشکار کیسه صبرمان و آن خودداری ها و...
-
در وصیت نامه اش هم من را به ساغرِ خوش خنده ام تعبیر کرده است!
دوشنبه 10 شهریورماه سال 1393 22:14
پدرم یک انقلابی بود، فکرش را بکنید متولد دهه چهل، سرشار از ذکاوت و تشنه آموختن، آموختن های آن دهه ها از پای منبر نشستن شروع می شد، خیلی جوان به شرط کسب علم ولو بالسین داماد می شود، و مادرم ظاهرا" گل سرسبد و عزیز کرده پدر عالمش بوده است، تیز هوشی بی نظیر، که در آن ارتفاعات مناطق مرکزی در خانه پدربزرگ من حافظ می...
-
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1393 20:19
گفته بودم بمحض اینکه خبری از قبولی همسر بهم برسد با چنین عنوانی پست خواهم گذاشت و اینجا را گلباران خواهم کرد، دیروز با مادر به دکتر متخصصی رجوع کرده بودیم، دکتر خان نیامده بود و ملت منتظر بودند، عکس های موبایلم را دید می زدم و اضافی ها را دیلیت می کردم، منتظر بودن روی صندلی های مطب دکتر ولو متخصص و متبحر ناراحت کننده...
-
ضمنا" بامبوها رو به بهبودند!
سهشنبه 28 مردادماه سال 1393 22:06
صدایم می کند که عمه، یک صد افغانیگی داخل جیب کیفی بود که به من دادید، سراسیمه وارد اتاق می شوم، امکانش کم بود که من داخل کیفم پول یا کاغذ یا دستمال و آدامسی بی سرپناه و سرگردان رها کنم، همانطور که صد افغانی را با دستانم لمس می کنم ذهنم می رود کابل، این صد افغانی بوی زندگیم را می دهد، بوی خرید به افغانی، بوی کوته سنگی...
-
بی موضوع!
پنجشنبه 23 مردادماه سال 1393 22:03
برای دوست تعریف می کردم که مثلا" طی دو هفته اخیر چقدر مصروف بودم و چند مراسم عقیقه و تولد و مهمانی های کوچک و بزرگ و مسافر داشته ایم با تعجب نگاهم کرد و گفت:" والا ما که از قشر متوسط جامعه هستیم و آنقدر شهری و پولدار نشده ایم دیگر فقط نوروز به نوروز همدیگر را می بینیم، کسی هم عروس نمی شود و نمی زاید که مراسم...
-
تمدید اقامت شدم و فرش هایم را هم پهن کردم!
شنبه 11 مردادماه سال 1393 22:03
ما افغان ها رسم داریم دختر که را که نامزد کردیم تا زمانی که ببرندش در اعیاد طول سال برایش عیدی می آورند، و اعیاد فطر و قربان دو عید اصلی ماست، و خب ما دختر نامزد کرده ایم، این شد که تقریبا" در تمام طول ماه مبارک رمضان در فکر این بودیم که چگونه مراسمی بگیریم و چه کادوهایی به پسر بدهیم و چه پذیرایی کنیم و چه و چه...