-
بی تو بودن را برای........
دوشنبه 13 آبانماه سال 1392 10:42
پیازها که همیشه توسط شما رنده می شد اشکم را در می آورند، سبزی های پاک شده توسط برادر طعم انگشتان شما را نمی دهد، کیوی ترش تر از همیشه است وقتی خودم پوستش بکنم، و انارها زهر هلاهل می شوند در گلویم. هنگام سرخ کردن دانه به دانه کباب ها، بیاد شما می افتم، و بیاد خودم که حتی الامکان از پختن غذاهای سرخ کردنی بخاطر سختی اش و...
-
بلوغ!
پنجشنبه 9 آبانماه سال 1392 10:52
در پارک لاله تهران، در مرکز هنرهای معاصر یک بازارچه ای برای تمام فصول بود، در آن بازارچه یک غرفه گکی وجود داشت که صاحبش مردی میانسال و ساده بود، با موهای بلند و سیاه و مجعد و صورتی پنهان شده میان انبوهی از ریش های ژولیده و فر خورده، دکه اش پر بود از آثاردستی و کارهایی که نتیجه خلاقیت خودش بودند از سنگ و چوب و نخ و...
-
چهار راه حیوانات نگهدار!
سهشنبه 7 آبانماه سال 1392 13:21
چندی ست می خواهم از زادگاهم بنویسم، از گلشهر، حاشیه مشهد ایران، در آن زمان جزء منطقه تبادکان به شمار می آمد، حالا نمی دانم شاید ناحیه شده باشد، از زمانی که چشم باز کردم در گلشهر بودیم، محله مان، محله ای که با سرعت غیر قابل کتمانی رو به توسعه گذاشت، شاید خانواده من جزء اولین مهاجرین افغانی بودند که در آنجا ساکن شدند،...
-
گود مورنینگ تان بخیر!
سهشنبه 7 آبانماه سال 1392 08:22
ساعت را برای پنج و چهل و پنج دقیقه گذاشته بودم تا قبل آمدن بروم دوش بگیرم، اینجا بویلر برقی دارم، می ترسیدم شب به برق بزنم و گرم کنم و تا صبح که به حمام می روم سرد شده باشد، برادر که شنید گفت چهار به برق بزنم خوب است؟ و گفتم یعنی بلند شوی بخاطر به برق زدن بویلر و انجام این مأموریت؟ که گفت آری خب مگر چه می شود، ساعتم...
-
روزنه!
دوشنبه 6 آبانماه سال 1392 16:07
بعد ا ز ظهر ها هر دویشان می نشینند به حرف زدن، مکان شان آبدارخانه سازمان است، هر دو گاهی نشسته اند، گاهی یکی ایستاده است و دیگری نشسته، میانسال چاق است، رسما" چاق ولی یک چاق مرتب، از بالا تا پایینش یک اندازه دارد، یک مستطیل منظم است، و معمولا" لباس هایش را می دوزند برایش، و اینرا از آنجا که جنس پیراهن و...
-
از انسان های سریش بیکار!
دوشنبه 6 آبانماه سال 1392 10:35
بعضی از عناصر هستند که می آیند در یاهو مسنجر برایت پیام می گذارند سلام، و تو فردای آنروز دیده ای و علیک می گویی، می روند شونصد سال بعد می آیند و باز می گویند چطوری، و محلش نمی دهی، باز هفتصد سال بعد می آیند می گویند خیلی بی وفا هستی و از غریب غربا احوال نمی گیری و اگر احوال گرفتیم جواب نمی دهی!!!!!!!!!! بعضی ها هر بار...
-
زودها!
دوشنبه 6 آبانماه سال 1392 09:51
دوست همیشگی به خانواده من می گوید خانواده زودها، خاندان سرعت، در تصمیم گیری و اقدام، که البته هم خوب است هم بد، خوبی اش در این است که آدم های معلق بمانی نیستیم، هر کاری باید بشود، باید بشود، این است که بر اساس دعوت فی البداهه ای که دیروز از خواهر برای اشتراک در یک سمینار فرهنگی ادبی در هرات افغانستان بعمل آمد ایشان...
-
خاله زنکی!
یکشنبه 5 آبانماه سال 1392 12:05
فضا را غم اندود کرده ام، قبول دارم، ولی اینها احوالاتم بوده اند و نوشته ام آنچه بر روح و روانم می رفته است، تازه خیلی از حرف های دردناک و غم انگیزم را ایگنور کرده ام خیر سرم! برنامه خواب خواهر بعد از سه شبانه روز دیشب تنظیم شده بود، ظاهر امر که اینرا می گفت، و هنوز آمار نگرفته ام ببینم مثل سه شب گذشته اش تا خود صبح...
-
در آن دنیا روحم را در کالبد زنی خانه دار نهید!
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 16:00
ایران رفتنم بعد دو سال و با احوالاتی که اینجا داشتم برایم در اولویت بود، خواهر گفته بود می آید ولی من نیاز آن لحظه ام "خانه" بود، و بی برو برگرد باید تمام رخصتی های اندکم را خرجش می کردم، بعضی وقت ها راهی که انتخاب می کنی به نظرت تنها راهی است که باید انجامش بدهی، و من با تصور اینکه یک روزی که خواهر به خانه...
-
خموش و یک جهان سخن بود.....
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 10:06
1. دیروز نیامدم سر کار، ساعت را برای 5 صبح کوک کرده بودم، بیدار شده و آماده شده و همراه برادران راهی می شدیم که زنگ آمد که، پس کجایید؟ دیده نمی شوید، و ای دل غافل، مسافر تنهای ما رسیده بوده نه تنها ساعتی دیرتر بلکه یکساعت زودتر، و بجای 6، پنج به زمین نشسته و این هم چونان همیشه به سان مرغ پر کنده ای به سرعت برق و باد...
-
مسافر شهر غمی!
سهشنبه 30 مهرماه سال 1392 15:33
خسته ام خب، دلتنگ هم ایضا"، صبح های این هفته تا برسم دفتر سرما تا استخوانم رفته، به همین زودی، بله من عاشق پاییز و زمستان و برف و بارانم اما از سرما و سوز بدم می آید، دوست دارم در زمستان باشم ولی سرما نبینم.(!!!) بعد رفته ام تا جا داشته ماه عسل را از یوتیوپ دیده ام، همینطور پشت کامپیوتر فین فین کردم تا بخاطر تماس...
-
تولید مثل یا تولید عشق؟!
دوشنبه 29 مهرماه سال 1392 11:04
نوجوان که بودم، حدود دوران راهنمایی، در سنین شاید 13 الی 14-15 سالگی، وقتی با دوستان درباره تعداد فرزندان آینده مان حرف می زدیم انتخاب من 4 فرزند بود، خب کجایش خنده دار است، تحلیل و منطق هم پشتش داشتم، اینکه باید دو دختر و دو پسر داشته باشد هر آدمی، که هم دختر هایش خواهر داشته باشند هم پسرها برادر و همینطور از هر جنس...
-
عیدای گذشته تان مبارک باشه!
یکشنبه 28 مهرماه سال 1392 09:15
1. بعد از شش روز متوالی رخصتی آمده ام پشت این میز خاکستری، همکاران عید مبارکی می کنند، طاعات و عبادات قبول، داخل حاجیان و قاضیان، عید گذشته تان تبریک باشد، و بغل است و بوس و ماچ های آبدار، و پس از این اعمال رو کردن به من در این قسمت اتاق و عرض احترام، همراه با لبخندی گشاد، من اما فریز شده ام، ناباورانه امروز در مسیر...
-
نِق!
یکشنبه 21 مهرماه سال 1392 15:25
نم ی دانم از کی به این ادراک سرعت گذر سالها رسیده ام؟ یادم نیست، فقط این را بیاد دارم که دیگر این هم شده جزء زندگی ام، ماه ها و فصل ها و سال ها می آیند و می روند، و چیزی به نام عمر می گذرد، کلیشه ای است از گذر عمر و لب جوی گپ زدن، و نمی خواستم هم از این بگویم، فقط می خواهم بگویم لج آور است وقتی کلندر را در ابتدای سال...
-
من یک ساغر بارانی و گیجم الآن!
پنجشنبه 18 مهرماه سال 1392 16:51
امروز از آن روزهاست، از آن روزهای غمگین و همزمان عاشقانه، هجوم آورده اند همزمان نیروهای مثبت و منفی، شادی و ناراحتی ام عجین شده اند باهم، بطرز وحشیانه ای غمگین و همزمان غیر غمگینم، غیر غمگین مساوی خوشحال نیست، با اینکه در پی نوشت پست اخیر نوشته ام بی اندازه بابت رخصتی ها خوشحالم ولی غمگینی ام باز زده به اضطراب، همان...
-
دلخوشی های ساده!
پنجشنبه 18 مهرماه سال 1392 13:45
دیروز اتاق کارم به اتاقی که همینک در آن مستقر هستم منتقل شد، و من و دو همکارم تمام پیش از ظهرش را مصروف اثاث کشی بودیم به محل جدید، که البته در میانه همان کریدور اتاق سابق است، و برخلاف آن یکی که مثل گذرگاهی برای همکاران خارجی مان بود و از ما گذر کرده به دفترشان می رفتند، و نمی دانم به چه خاطر در اتاق ما باید همیشه...
-
سورپرایزِ سفید!
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 14:37
دیشب خیلی دیر رسیدم خانه، شش و نیم بود تقریبا"، این فصل از سال که می شود گویا ملت برای خانه رفتن عجله بیشتری به خرج می دهند و همینطور که خورشید زودتر و زودتر غروب می کند اینها هم عجول تر و بی اعصاب تر می شوند در سبقت گرفتن از هم در سرک و بلوار و پیاده رو و همه جاهای دیگر، بین راه به برادر زنگ زدم که برنامه برای...
-
از فقر!
سهشنبه 16 مهرماه سال 1392 10:07
حدود پنج شش سالم بود، هنوز مدرسه نمی رفتم، به منزل دوست خانوادگی مان رفته بودیم، نسبت به محله ای که ما زندگی می کردیم شهر گفته می شد، آن زمان اگر کسی می خواست برود حرم می گفت شهر می روم، ما حومه بودیم، حاشیه، منزل آن دوستمان هم شهر بود، از صبح تا شب با بچه هایشان بازی کردیم، من و برادر، و دختر و دو پسر میزبان، بعلاوه...
-
اصل شایسته سالاری!
یکشنبه 14 مهرماه سال 1392 11:49
ساعت چهار بعدازظهر امروز آخرین مهلت ثبت نام کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری سال آینده است، از ابتدای این مهلت بیست روزه تا هفته پیش همه در سکوتی مرگبار فرو رفته بودند و سیاسیون کشور بسیار آب زیرکاهانه مشغول و مصروف گمانه زنی ها و ائتلافات و زد و بند های سیاسی بودند، اما از یکهفته بدینسو سیل اخبار راجع به اعلام...
-
غریبِ غربتِ غرب!
پنجشنبه 11 مهرماه سال 1392 10:15
امروز پنجمین ماه فُرقت ما از یارمان است، پنج ماه گذشته بر من که از همسر جان دورم، ماه اول استرس و تشویش مان بقدری بود که مانع دلتنگی می شد، در ماه دوم برادر آمد و هم خانه ام شد، ماه سوم همزمان با ماه رمضان دنبال ویزای ایران بودم، ماه چهارم ایران بودم و کم کم دلتنگی هایم بروز کردند، و کم کم فهمیدم دیگر مجرد نیستم، و کم...
-
از دختر بودن!
چهارشنبه 10 مهرماه سال 1392 13:53
هرگاه دیدید زنی در کمال بلوغ و زن بودنش خودش را برای همسرش لوس می کند و ادای دخترکان زیر 5 سال را در می آورد، مهم تر از همه به او می گوید "بابا"، یا "بابایی"، یا " بابا جون"، فکر نکنید عقلش را از کف داده، و پیش خودتان نگویید عجب خری است که یک رابطه زیبای عشقی دو نفره را به راه دیگری می...
-
نیمی ام ز ترکستان، نیمی ام ز فرغانه!
چهارشنبه 10 مهرماه سال 1392 09:28
وقتی اینجا را افتتاح می کردم به این فکر بودم که احتمالا" بتوانم مجرای کوچکی برای ارتباط های بیشتر با دوستان افغانم باز کنم، در فضایی که متعلق به خودم است با هم وطنانم صحبت کنم، درد دل کنیم، بعضی وقت ها راهکار پیشنهاد کنیم به همدیگر، و از شنیدن و دیدن دردها و خاطرات مشترک غرق یکدلی شویم با احساس اینکه تنها نیستیم،...
-
سلطان قلبم!
سهشنبه 9 مهرماه سال 1392 15:29
همسر به کلاس گیتار می رود، از خیلی وقت ها پیش دوست داشته گیتار بنوازد، حالا دارد یاد می گیرد، دیروز داشتیم پشت تلفن صحبت می کردیم از روند یادگیری اش، گفت داریم نوت ها را یاد می گیریم، اول الفبایش هستیم، انگار داریم یک زبان دیگر یاد می گیریم، من بعدش گفتم خب پس هنوز تا یادگیری آهنگ ها خیلی فاصله دارید؟ سریع یاد بگیر...
-
خوشحالید الآن؟
سهشنبه 9 مهرماه سال 1392 10:07
الآن این کامنت گذارهایی که بدون اینکه مطلبت را خوانده باشند می آیند زیر نوشته ای که تنها چند ثانیه از نشر کردنش گذشته کامنت می گذارند، که خیلی وبلاگ خوبی داری و مطلبت را پسندیدم و تمایل دارم با شما تبادل لینک کنم و غیره، دلشان فقط به تبادل لینک خوش می شود؟ یعنی اگر کسان زیادی بدون اینکه واقعا" با افکار و نوشته...
-
پیری زودرس!
دوشنبه 8 مهرماه سال 1392 11:50
پست آخر سارا در وبلاگ "برای خاطر کتاب ها" بر آ نم داشت تا بیاد همین داستان در خودم بیفتم، من آدمی بودم که تمام عمر به این افتخار می کردم که هرگز بیمار نمی شوم و هرگز به دکتر نمی روم، و بیماری هایی که تا همین یکی دو سال پیش بیاد داشتم اوریون کلاس سوم ابتدایی ام بود که باعث شد سه روز مدرسه نروم و بعد از آن...
-
هفتمین روز از هفتمین ماه سال مبارک!
یکشنبه 7 مهرماه سال 1392 13:09
امروز 7-7-1392 است، و من در بیشتر هفتمین روز هفتمین ماه سال ها بیاد روز 7-7-77 می افتم، که نوجوان نازی بودم که عشقش برنامه نیم رخ بود، می نشستیم پای صحبت های حسین رفیعی که آنزمان مجری بود، و آن روز (7-7-77) به مناسبت پشت سر هم قرار گرفتن چهار تا هفت ویژه برنامه داشت و هر وقت می آمد پشت دوربین با یک تیر دو نشان میزد و...
-
مسافر خسته من!
یکشنبه 7 مهرماه سال 1392 09:02
دیروز خواهرزاده همسر جان را بردیم به خطوط هوایی آسمان سپردیم و برادر را آوردیم، برادر آمد با لواشک های لقمه ای و زرشک ها و زعفران ها و نبات ها و یک عالمه خوراکی و سوغاتی دیگر، و البته با دنیایی امید و هیجان که در نگاهش هست، در طرز حرف زدنش، و در شیوه برخورد سَبُک و سهل گیری که به پستی ها و بلندی های زندگی دارد، دوستش...
-
مرغِ شهید!
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 11:04
دیروز برای اولین بار پس از رفتن همسر جان به بازار اندر شدیم در پی مرغ تازه، نه که در تمام این مدت مرغ نخورده باشیم، چرا، اما از نوع یخزده، خیلی بی میل بودم نسبت به آنها اما چاره ای نبود، چرا که رنجِ در پی مرغ تازه شدن برایم بسی سخت تر از رنج خوردن مرغ یخزده بود، اما پس از سفرم به ایران وقتی دیدم مادرم به مرغی که به...
-
39!
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1392 14:01
وقتی رئیس مجلس پشت تریبون اعلام کرد 39 رنگ سبز و فلان قدر رنگ سرخ، مجلس با مجلس غرق خنده شد، متعجب شدم، سریعا" رو به همکار که از شرم سرخ شده بود کرده و علت را جویا شدم، گفت: از خاطریکه گفت سبز 39، و آن موقع بود که بیادم آمد داستان 39 را! در افغانستان(البته به نسبت خرافی و سطحی بودن افراد جامعه) عدد 39 عدد بی شرمی...
-
ویزای تحصیلی!
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1392 09:59
زمانی که من وارد دانشگاه شدم، قوانین و قواعد درباره دانشجویان مهاجر افغان به شدتی که اکنون در جریان است وضع نشده بود، با همان کارت مهاجرتمان که ثبت و راجستر اداره اتباع خارجه بود ثبت نام شدیم و با همان کارت فارغ التحصیل شده از دانشگاه بیرون آمدیم، شرط گرفتن مدرک تحصیلی مان هم پرداخت هزینه های خوابگاه و دانشگاه بود که...