-
آنکل وجتبل سلر!
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1392 09:42
نمی دانم از کجایم در آورده بودم این قانون نانوشته را که بغیر از مواقعی که خریدهای کلی می کنیم باید از مغازه های اطراف خانه مان خرید کنیم و اگر حسب بر قضا از جایی دورتر خرید کردیم و در راه خانه بودیم چشممان را از مغازه دارهای هم محله ای برگیریم و حتی الامکان خریدی که کرده ایم را از دیدش پنهان داریم، تا دلشان نگیرد که...
-
خواهران غریب!
سهشنبه 1 مردادماه سال 1392 13:19
دو خواهر دارم، فلش دو سر، از نظر رفتاری و اعتقادی و درون و بیرون و خلاصه در تمام ابعاد 180 درجه با همدیگر تفاوت دارند، در تفاوت های فکری شان همین بس که آن بزرگتر در قم زندگی می کند و آنجا را بهشت روی زمین می داند و دوستش دارد، محل زندگی و مکتب فرزندانش بر اساس درجه دینی تر بودن مکتب انتخاب می شود، جلسات راهنمایی برای...
-
خواب!
سهشنبه 1 مردادماه سال 1392 09:20
شده خواب کسی را ببینی که مدتهاست از دست داده ای؟ شاید سالها، کهنه شده باشد نداشتنش، و هرازگاهی شاید با دیدن عکس ها و فیلم هایی که ازش داری خود را تسکین دهی، دیشب دیدمش، بی آنکه این اواخر فیلم و یا عکسی دیده باشم ازش، خواب کسی را که شانزده سال است ندارم. حَی بود و می دانستم مدتهاست نبوده است، و مدتهاست نیست، انگار به...
-
قصه بودن و رفتن.....
سهشنبه 1 مردادماه سال 1392 08:07
حس سفر دویده است به خوابهایم، مدتهاست، شاید برای این است که این اولین بار است دو سال بی وقفه دور بوده ام از فضایی که سالها در آن نفس کشیده بودم، نزدیک دو سال می گذرد از آخرین باری که آمدیم با چمدان هایمان برای زندگی، برای شروع زندگی دو نفری مان، هر چند مادر و برادر پارسال تابستان آمدند و یکماه ماندند، و امسال هم برادر...
-
سگ نبودنم آرزوست!
پنجشنبه 27 تیرماه سال 1392 13:22
خودت می دانی این حسِ مرگی که در درونت جاری ست مقطعی ست، تاریخ آخرین پریودت را یک ستاره قرمز زده ای توی تقویم رومیزی ات، هر ماه می زنی، هر 28 روز یکبار، حالا یکی دو روز اینطرفتر و آنطرفترش فرقی نمی کند، مهم اینست که برای خودت ثابت شده که حول این ستاره قرمز حواست به خودت باشد، با خودت مهربانتر باشی، به سوال های فلسفی ای...
-
الصرخة و السیجارة خیرٌ من النوم.....
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1392 13:39
بعضی چیزها را نمی شود گفت و نوشت، فقط باید بگذاری همراه با دود سیگار و اشک های نیمه شب متصل به سحرت هضم شوند، نه، هضم که نمی شوند، دود شوند، یک، دو، سه، چهار.... نَفَسم سوخت، چرا صبح نمی شود؟ چرا اذان نمی دهند؟!
-
مجری! رمضان شد!
یکشنبه 23 تیرماه سال 1392 11:02
همزمان با شروع شدن ماه رمضان تلویزیون های افغانستان محجبه شده اند، اینرا وقتی فهمیدم که با شروع یکی از برنامه های آشپزی تلویزیون طلوع نشستم به نظاره و بعد دیدم یک دختر محجبه با شال و روسری ترکیه ای و با آرایش خیلی لطیف و موقر دارد مواد لازم را بر می شمارد، اول فکر کردم این یک مجری جدید است و حسب بر قضا محجبه است اما...
-
رمضان و نوستالوژی!
یکشنبه 23 تیرماه سال 1392 10:29
همکاری که به تازگی ازدواج کرده برای روزهای نخست ماه رمضان رخصتی گرفته بود و می خواست در خانه اش بگذراند، که همکار ازدواج نکرده مان بهش گفت بهتر نیست آخر ماه رمضان و برای عید فطر بروید؟ رخصتی هایتان هم با احتساب روزهای عید زیادتر می شود، و این فصل گرما و این مسافت راه نمی ارزد برای دو سه روز بروید شهرتان، بهش رو کرده...
-
نمای تازه، روح تازه!
سهشنبه 18 تیرماه سال 1392 13:20
امروز سومین ماهگرد تولد وبلاگم است، و بدین مناسبت اقدام به تغییر نمای وبلاگم نمودم، از اینکه اینجا را افتتاح کردم احساس خوبی دارم، فعالیتم در فیس بوک به صفر رسیده است، بخاطر اینکه من آدم جزء نویسی نیستم، و باید مشرح بنویسم، هر چند بعضی وقتها هم دلم می خواهد فیس بوک وار بنویسم مثلا" خوشحال، یا غمگین، یا چمدان بوی...
-
مردها خَرَند!
سهشنبه 18 تیرماه سال 1392 08:40
یکبار فقط رخ داده بود که همزمان که داشتیم در جمع مهمان های مان غذا را صرف می کردیم همسر محترم دهانش را به گوش من نزدیک کرده و از سفت ماندن گوشت های قورمه سبزی زیبایم ایراد گرفت، یعنی بدون توجه به آنهمه زحمت و تلاشی که همسر کارمندش به خرج داده بود و بدون توجه به مکان و زمان و همزمان با بَه بَه و چَه چَه دوستانی که دور...
-
گرچه ناز و نازنینم...
دوشنبه 17 تیرماه سال 1392 13:29
آن قسمت کلیپ جدید آریانا سعید وقتی به انتهای آهنگش می رسد جایی که روی تصویر زنی ست که تیل(نفت) را ریخته روی سرش و گوگرد(کبریت) در دستان لرزانش قصد نافرمانی دارند و دلش گیر کرده میان پاسخگویی به ضجه های فرزند تنهایش و رفتن، همانجا که تصویر طفل گریان را نشان می دهد که بسویش نگران است و می داند کاری در مرحله انجام است و...
-
اژدهای خشمگین!
یکشنبه 16 تیرماه سال 1392 16:13
رأس ساعت دوی گفته شده پشت در سفارت ایران هستم که می فهمم تایم باز کردن دروازه شان 2:30 است و مأمور دروازه بان برای به قول خودش به قطار(صف) شدن مراجعه کنندگان و تأمین نظم به همه می گوید ساعت 2 بیایید، غافل از اینکه یک بدبخت بیچاره ای مثل من برای هر دقیقه کاری اش باید اجازه بگیرد و فورم رخصتی پر کند و ناز آفیسر مربوطه...
-
سی سال پیش، سی سال بعد!
یکشنبه 16 تیرماه سال 1392 11:28
با یکی از دوستان گپ می زدیم راجع به نومیدی مان درباره آینده این کشور و اینکه سرویس شدیم رفت و عمرمان گذشت و می گذرد به تباهی، و آینده بچه هایمان را چه خواهد شد و چه باید کرد و آخر سر هم که رسیدیم به اینکه مهاجرت به هر قیمتی که شده اولین و آخرین راه ماست ، میان حرف ها یک چیزی گفت و شنیدم که خیلی به دلم نشست و یک نکته...
-
بچه دیدنی و برداشت های جدید از خود!
یکشنبه 16 تیرماه سال 1392 10:45
دیروز رفتم خانه یکی از دوستان برای دیدن بچه اش، باید عرف و عنعنات (رسوم)سنتی را بجا می آوردم، همان برنامه بده بستان های اینچنینی، که اگر در قالب رسم ازش یاد نمی شد آدم با یک فراغ بال و گشایش خاطر و سر فرصت ادایش می کرد. به هر حال! هر چند سخت و طاقت فرسا، ولی رفتم، رفتم چون باید می رفتم، خب خانم رفته و زایمان کرده و...
-
خاله بودن!
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1392 15:10
خواهرزاده با پدرش پشت تلفن صحبت می کرد و آرام و قرار نداشت، تابحال تلفنی صحبت کردن دختر خواهرم را با پدرش ندیده بودم، دخترکی که بعد از دو پسر آمده بود تا زندگی پسرانه شان را تغییرکی آورد، و براستی که لازمه زندگیشان بود این شیرین زبان بانمک! امان نمی داد و یکسره تلفن را از دست مادرش می گرفت و خودش حرف میزد،...
-
وبلاگرِ درون!
سهشنبه 11 تیرماه سال 1392 09:45
قبلا" که وبلاگ نداشتم هرازگاهی در دفترم می نوشتم، در یک فضای انحصاری و یک خلوت دلخواسته، بسته به زمانی که تصمیم به نوشتن می کردم، از یکروز قبل تا یکساعت قبل از نوشتن به نوشته ای که می خواستم بر کاغذ بیاورم فکر می کردم و بعد پیاده می شد روی کاغذ! حالا اما هر چیزی را که می بینم، در خیابان که راه می روم، خرید که می...
-
من در میان جمع و دلم .....
سهشنبه 11 تیرماه سال 1392 09:33
خیلی دوست دارم خود رویاهایم باشم، ساغر رویاهایم زنی بسیار موقر است، بلند نمی خندد، طمأنینه دارد در کلام و رفتارش، آرام قدم بر میدارد و آرام حرف می زند، متین و منطقی ست، ترجیحا" زیباست، و اگر هم نیست خودش را برای زیباتر شدنِ مصنوعی جِر نداده است، گذاشته با همان ذره زیبایی خدادادی اش دیده شود، خودش را باور داشته...
-
زیر باران باید رفت...
دوشنبه 10 تیرماه سال 1392 16:37
خیلی دوستش دارم، باران را، ببارد و من یک جفت پای سبک داشته باشم و راه بروم و راه بروم زیرش، از آخرین پیاده روی و زیر باران گردی های جانانه طولانی ام بیش از ده سال می گذرد، دوران دانشجویی در مقطع لیسانس که آنقدر جوان و پرشور بودم که اگر باران می بارید بلااستثناء در هر شرایط و زمان و مکانی که بودم باید می رفتم بیرون،...
-
جای خالی تو!
یکشنبه 9 تیرماه سال 1392 10:24
بهش گفتم از آنچه که فکر می کردم راحت تر کنار آمده ام با نبودنت، خیلی راحتم و راستش اینقدر مسائل دور و برم هست که نبودن تو و رفتنت نقطه تمرکز و غصه ام نیست، من ذهن سختگیری دارم، مسائل را طبقه بندی می کند و به هر موضوعی بشکل مجزا از بقیه رسیدگی می کند، موضوع شما را تا هنوز در رسته بندی دلتنگی نیاورده است، و فعلا"...
-
چمدان بوی سفر!
یکشنبه 9 تیرماه سال 1392 10:08
به امید روزی ام که بروم خانه، و خانه بوی غذا بدهد، بوی دستپخت مادر را، بوی زندگی، بوی ادویه های مخصوص، بوی برنج دم کشیده با زیره سیاه، بوی لیمو عمانی، بوی سبزی خوردن های شسته شده توی آبکش داخل سینک، اصلا" بوی هر غذایی که تحت ریاست و سلطانیِ مادر طبخ شده باشد، خانه من اگر گاهی بوی غذا هم بدهد بویش متفاوت است با...
-
غُرهای یک زن کارمند در یک بعدازظهر پنج شنبه!
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1392 14:21
دوست دارم یک چیزی بنویسم همینجوری! اما سوژه خاصی مد نظرم نیست، خیلی وقتها که وبلاگ می خواندم و می خوانم می بینم که خیلی از این وبلاگ نویس ها با خواننده هایشان حرف می زنند و حال و احوال می پرسند و اول برخی پست های شان که اکثرا" روزانه نویسی است می نویسند حرفی برای گفتن و چیزی برای نوشتن نیست همینجوری آمدم به اینجا...
-
2020!
سهشنبه 4 تیرماه سال 1392 10:01
آمار بازدید کننده های وبلاگم به 2020 رسیده و من می خواهم به این مناسبت درباره 2020 چیزی بنویسم، از امروز که 25 جون 2013 است تا لااقل آغاز سال 2020، شش سال و شش ماه و پنج روز دیگر باقیست، و من می خواهم آرزو کنم تا آن زمان کشورم به صلح رسیده باشد، و حتی اگر تغییرات بنیادینی درش رونما نشده باشد، و راهها و جاده هایش به...
-
خانه دوست کجاست؟
سهشنبه 4 تیرماه سال 1392 08:46
می گویند در صورت مشاهده عوامل مشکوک در سرک و بین راه و داخل فروشگاه و محل کار و مکتب و دانشگاه، سریعا" به مقامات امنیتی اعلام نمایید که مثلا" یک مورد مشکوک در فلان منطقه مشاهده شد، گذشته از اینکه معلوم نیست به چند تا از این تماس ها مبنی بر اعلان خطر جامه عمل می پوشانند و چقدر پیگیری می کنند، من مانده ام چه...
-
چه می خواستیم چه شد!
دوشنبه 3 تیرماه سال 1392 09:52
بیش از آنچه فکر می کردم اینجا را اندوه آلود کرده ام، با اینکه در پست دردها، نوشته بودم بهم گیر ندهید و راست نیایید بپرسید چه ام شده است و چرا حالم خراب است و این حرفها، تماس هایی از اقصی نقاط دنیا داشتم مبنی بر اینکه، نبینیم این روز و حال را و تو را چه شده است ای بلبل شیرین سخن و الخ! راستش خودم هم نمی خواستم اینطور...
-
نَ...ی، آب قطه!
یکشنبه 2 تیرماه سال 1392 12:07
چقدر خوب است، وقتی خیلی کلافه و عصبی باهاش حرف بزنی، حرف که نه، سرش داد بزنی و آنچه را می خواهی نه با آرامش و آدم وار، که با توپ و تشر بر سرش فریاد کنی، در جواب اما، قربان صدقه بشنوی و اینکه الهی بمیرم برایت که امروز صبح برق قطع بوده و آب قطع بوده و تو نتوانستی اول صبح به آن توالت حیاتی و بعدش فین کردنت برسی، و الهی...
-
دردهای من ناله نیستند تا زنای جان برآورم.........
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1392 13:36
وقتی برسد که حتی نتوانی گریه کنی، اشکت نیاید، حبس شود درون چشم های خسته تو رفته ات، چقدر لاغر شده ای، چقدر خسته ای، اندازه تمام خستگی های تمام عمرت خسته ای، نمی دانستی آن وقت ها، نمیتوانستی حتی حدس بزنی این روزها را، نه که گله و شکایتی بخواهم بکنم، که می دانم همیشه چیز بدتری هم وجود دارد، آن اول ها نمی دانستم اینرا، و...
-
پل سرخِ خونین من!
سهشنبه 28 خردادماه سال 1392 10:08
امروز پل سرخ دوست داشتنی ام لرزید، مکانی بیاد ماندنی، که تمام خاطرات خوب و بدم را در خود جای داده است، حقوق بشر، رضوی و بستنی های سنتی ایرانی اش، زبانسرا و کلاس رفتن های صبحگاهی، میوه های نوبرانه دست چینش، رستوران تاج بیگم، که باید از پل سرخ بگذری تا بهش برسی، بعد بروی روی یکی از تخت هایش بنشینی و قلیانی و چای نعناعی...
-
از خانه تا شرکت!
دوشنبه 27 خردادماه سال 1392 14:37
یادداشت مربوط به تابستان 1386 می شود، زمانی که هنوز تجربیاتم از زندگی در کابل ناتکمیل و ناپخته و خودم خسته و ناامید و بی کس بودم( که البته الآن هم خسته و نا امید هستم فقط بی کس نیستم)، به خودم حق داده بودم در حد نوشتن برای خودم ابراز احساساتی کرده باشم، حالا که وبلاگ دارم اینجا هم می گذارم، ولی این روزها در خیلی ابعاد...
-
بی عنوان!
دوشنبه 27 خردادماه سال 1392 09:17
تنم مور مور می شود، نفس در سینه حبس، نفرت و انزجار از چشمان و صورت و گوش و حتی دهان و بینی ام می بارد، وقتی این پَست ترین موجودی که تابحال دیده ام مقابل دوربین می گوید: ببخشید، دیگر تکرار نمی شود، قول می دهم دیگر شهوتم را روی طفل دو ساله فرو نکنم، تا پاره پاره نشود و امعاء و احشاءش بیرون نریزد بعد ببرم بگذارم لابلای...
-
عطرِ تو...
یکشنبه 26 خردادماه سال 1392 15:43
انگار هزار سال است نیستی، و خانه بی تو یک جوری است، دستپختم مزه نمی دهد، لااقل برای خودم، و صبح های شنبه میان خواب و بیداری بوی ادکلن تو را حس نمی کنم، بوی ادکلن شنبه هایت وقتی بعد از زدنش آرام می بوسیدی ام بی آنکه بیدارم کنی، و بویت بجا می ماند، و بلافاصله بیدار میشدم، شاید دقیقه ای بعد از اینکه رفته بودی، سرشار از...