-
از این روزهایم!
سهشنبه 2 مهرماه سال 1392 10:02
حال غریبی دارم، دیروز روز نخست پاییز بود و من تمام روز از همان اولش که پا به بیرون گذاشتم و سوار موتر شدم و به محل کار آمدم تا عصر که بازگشتم، داشتم می گفتم آخ! پاییز من، پاییز تن طلایی ام، اما همانطور که این را می گفتم در درونم چیزی می شکست، بر چشمم اشکی می نشست، دلم می لرزید، دلم تنگ بود، و هست. خانه ام این چند روز...
-
عشق و درد...
یکشنبه 31 شهریورماه سال 1392 16:38
امروز آخرین روز تابستان 1392 است، و من در اضطرابی سخت غوطه ورم، من عاشق پاییز بودم، شاید باشم هنوز، عاشق باد هایش که پوستت را می ترکاند، اصلا " علیرغم اعتراض هایم از پوست های مرده بر لباس های تیره ام در این فصل، بدم نمی آید ازش، سکوتی غریب همراهش است، یک نوع ترس و در خود خزیدن، فشار بیشتر خودت در تشکی که جیر جیر...
-
صبح یکشنبه خود را چگونه آغاز کرده اید؟
یکشنبه 31 شهریورماه سال 1392 09:26
خب من باید چه کنم اگر در هیچ توالت و سرویس عمومی غیر از خانه خودم و غیر از صبح قبل از صبحانه نمی توانم نمبر دو داشته باشم؟؟؟ بعد آنوقت اگر اداره ای که در آن کار کنیم سالی یکبار ما را مدیکال چک آپ کند تا خدای نکرده به امراض ساری و جاری این ملک مبتلا نگشته باشیم و هر سال باید همین پروسه تکرار شود و ما نمبر یک و دو داشته...
-
از دلتنگی...
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1392 16:45
عصر پنج شنبه است اما بوی غروب های جمعه را می دهد، کلیشه ای است اگر بگویم دارم از دلتنگی اش می میرم؟، و حالا حرف دوست همیشگی را مبنی بر بی اهمیت و ارزش شدن عصر پنج شنبه ها وقتی یارت در خانه نیست، خوب می فهمم، وقتی یارت نباشد چه ارزشی دارد پنج شنبه ها که آغازگر دو روز آخر هفته ات است؟............. خسته ام، خوابم می آید...
-
میلاد امام هشتم!
چهارشنبه 27 شهریورماه سال 1392 09:21
/ kabotarechahi.persianblog.ir/post/126 به مناسبت میلاد امام رضا (ع)، "مرا حسود می کند این کاشی ها"، از وبلاگ خانم زهرا حسین زاده شاعر توانمند افغانستان.
-
متارکه با فیس بوک!
چهارشنبه 27 شهریورماه سال 1392 09:09
حتی زمانیکه فکر می کردم خیلی فیس بوک باز هستم هم چندان معتادی نبوده ام، اینرا وقتی فهمیدم که بمحض تصمیم بر فیس بوک نگردی توانستم خیلی سریع و آسان کنار بگذارمش، همزمان با کم کردن و صفر کردن فعالیت در فیس بوک اینجا را براه انداختم، و با بازگشایی اش دانستم چقدر بی دردسر و آرامم اینجا، می توانستم بلند بنویسم، کوتاه...
-
سفرنامه(5)، نتیجه گیری!
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1392 09:19
حالا می خواهم یک جمع بندی کلی راجع به سفرم به ایران داشته باشم: - با اینکه فقط دو سال ایران را ندیده بودم، اما تو گویی صدها سال از آن دیار دور بودم، خودم را بسیار غریب احساس می کردم، با خیلی از مقولات آشنا نبودم، یا فراموشم شده بود، به شارژ تلفن می گفتم کریدیت بدهید نمی فهمیدند، حتی یکبار رفتم گفتم کارت تلفن بدهید و...
-
سفرنامه(4)، دختر را که دادی بِشوی، از آن دختر دست بِشوی!
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1392 09:08
از ماهها قبل از سفرم به ایران با همسر به این تفاهم رسیده بودیم که چون بنده بعد از دو سال به ایران می روم و وقتم محدود است و در مشهد مسافران زیادی برای دیدار روی یکدیگر جمع آمده اند و فاتحه دار و مجلس دارهای فراوانی در نوبت هستند و مهم تر از همه همسر جان هم تشریف ندارند و بنده تنها هستم، از رفتن به شهرستانی که خاندان...
-
سفرنامه(3)، سرزمین موج های آبی!
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 08:57
کسانی که در ایران زندگی می کنند یا برای مسافرت به ایران رفته اند از سرزمین موج های آبی شهر مشهد باخبرند، که بزرگترین پارک آبی سرپوشیده خاورمیانه است، از بدو تأسیس این پارک آبی آرزو به دل داشتیم که یکبار هم که شده برویم در میان آبها و هیجاناتش غرق کنیم خودمان را، جیغی و فریادی و عربده هایی، و در همان هفته اول سفر از...
-
تو که چشمات خیلی قشنگه!
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1392 11:09
فردا دومین سالگرد ازدواج ماست، و با یکماه و دو سه روز تأخیر، سومین سالگرد یکی شدنمان(نامزدی)، صبح فردا ادامه شبی ست که تا صلاة صبح با برادر نشسته بودیم و نمی دانستیم از چه بگوییم، و خواب از سرمان ربوده شده بود، و حال خاصی داشتم، و مادر خوابیده بود، آرام کنارش دراز کشیدم و ساعت را برای هفت صبح کوک کردم، ولی زودتر از...
-
پیروزی بر امیرم مبارک!
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1392 08:50
شادم، دیروز خبر رسید که امیرم بازگشته، بهمراه اعزامی ها برای رخصتی شان!، بعد از مخابرات و تماس های مکرر و واسطه شدن های پیاپی، و به کمک دوست برادرم که فرمانده یکی از گردان های اعزام شده سوریه است. و امروز هم که کشور خسته و خاکی ام شاهد جشن ملی ست، جشن قهرمانی تیم ملی فوتبال افغانستان در جنوب آسیا، بگذریم از اینکه دیشب...
-
توضیحی چند بر پُست دیروز!
چهارشنبه 20 شهریورماه سال 1392 09:14
طبعا" وقتی دلیل این پست، پست قبلی باشد و قبلی هم معدوم شده باشد، این هم باید نباشد، ولی فقط عنوان ها را نگه می دارم تا بیاد خودم و دوستانم باشد نوشته ام، و برای روزهایی که دلم خواست بخوانمشان بروم در آرشیو خودم در کامپیوترم مروری دوباره کنم!
-
سفرنامه(2)، لبیک یا زینب!
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1392 09:42
این پست را بنا بر خواهش کسی که برایم عزیز است بر می دارم، کسانی که باید می خواندند خواندند، و نظر دادند چه در همینجا و چه در تلفن یا ایمیل و حضوری، فقط می خواهم بگویم برداشتنش نه بخاطر هیچ ملحوظ دیگری غیر از خاطر همان عزیز است، وگرنه من زبان سرخی دارم که حاضرم بابتش سر سبزم را نیز بدهم، هر چند سر سبزم اینجا ناشناخته...
-
سفر نامه(1)، "سورپرایز"!
دوشنبه 18 شهریورماه سال 1392 13:29
خواسته بودم سورپرایزشان کنم، قرار بود روز شنبه هفته آینده اش بروم، چهارشنبه هفته جاری رفتم، فقط همسر و برادر و داماد مقیم کابل مطلع بودند و لاغیر، می خواستم خوشحال شوند، دو روز بیشتر ببینندم، ولو روزه دار، اما امان از دست و دل و زبانی که سر جایش باقی نماند، و کسانی که نمی توانند راز داری کنند، همینطور که عجولانه و...
-
باز آمدم، باز آمدم......
دوشنبه 18 شهریورماه سال 1392 08:41
باز آمدم، بعد از یکماه، و کابلم را پاییز فرا گرفته، و انارها به استقبالم آمده بودند، و اشک هایم، از نداشتن و دور بودن عزیزی که انار دوست دارد، و در سرزمینی نفس می کشد که انار ندارد و این روزها بهار را منتظر است. شهر خالی تر است انگار، و اینبار زیستن در این بی تویی را شاید طاقت نیاورم، جایی نداشتم برای گریه، مسافری در...
-
خداحافظی!
سهشنبه 15 مردادماه سال 1392 14:21
اگر بنویسم ممکن است تا دسترسی به اینترنت و یا حتی تمام طول سفرم نتوانم آپ کنم، یعنی خیلی خودم را حرفه ای و دارای خوانندگان مشتاق فرض کرده ام؟؟؟ در هر صورت تا اطلاع ثانوی و دستیابی به اینترنت و وقت آزاد شاید نباشیم! همینک از بی خوابی های دیشب و شبهای دگر چشمانی سرخ رنگ و خونین و بدنی لرزان را دارا می باشیم، دیشب در...
-
از هر دری سخنی!
دوشنبه 14 مردادماه سال 1392 10:42
یکشنبه تیکتم را اوکی کردم، برای چهارشنبه، چمدانهایم را روی ترازو وزن کردم بیش از چهل کیلو هستند، با اینکه تمام تلاشم را به خرج داده ام تا بار بیخود و لوازم غیر ضروری بر ندارم، وسایل شخصی ام یک کوله پشتی هم نمی شود ، بقیه اش را نمی دانم چه هستند، خودم هم نمی دانم چطور سر از چهل کیلو در آورده اند، چقدر آرزو دارم با یک...
-
دگر دیسی!
پنجشنبه 10 مردادماه سال 1392 15:02
بعضی صحنه ها در زندگی آدم رخ می دهند که با وجود کهنه شدن تاریخش هرازگاهی بیادت آمده فکری ات می کنند، شاید بخاطر یک صحنه، کل رخداد حامل آن صحنه را مرور کنی و بعد تحلیلش کنی و چرایی و چگونگی و آثارش را برای خودت شرح دهی، صحنه خداحافظی با خواهر جزء دردناک ترین صحنه های زندگیم بود، زمانی که رفتن و رد شدن از شیشه های قطور...
-
پیش بسوی مادرم!
پنجشنبه 10 مردادماه سال 1392 10:20
جنتری(تقویم) رومیزی ام رفت به آگست، و من علیرغم عادت همیشگی ام دیروز یادم رفته بود ورق بزنم تا صبح امروز آلردی آغازگر ماه جدید بوده باشم، از ماهها قبل در انتهای جولای نوشته بودم "اقدام به اخذ رخصتی بیست روزه"، اینرا دیروز هم می دانستم که امروز باید اقدام کنم و فرم را پر کرده به اداری تحویل دهم، ولی انگار این...
-
تغییر را احساس کنید!
چهارشنبه 9 مردادماه سال 1392 09:00
دفعه قبلی که ایران می رفتم همکار پسر بهم گفت می توانید برای من یک انگشتر فیروزه نیشابور بیاورید؟ و من هم چون در آن سفرم خیلی مصروف بودم و از قبل هم می دانستم بهش جواب رد دادم و گفتم چون واقعا" فرصتم کم است و مراسم داریم نمی توانم درخواستت را قبول کنم، علاوه بر اینکه سررشته ای در باب انگشتر فیروزه نیشابوری ندا شتم...
-
این روزهای داغِ شرجی!
سهشنبه 8 مردادماه سال 1392 10:12
کابلِ خوش آب و هوای خنک تبدیل شده به دهلی، گرم و شرجی، و نفس نمی توانی بکشی اگر بقدر دقیقه ای بیرون بمانی، دیروز برادر عکسش را زمانی که رسیده بود اداره شان برایم وایبر کرده بود، از سر و رویش عرق جاری بود، البته تقصیر خودش است که برای چند مین بیشتر خفتن عطای موتر سرویسش را به لقایش بخشیده به خوابش می پردازد، و مجبور می...
-
هیچوقت دیر نیست!
یکشنبه 6 مردادماه سال 1392 09:21
خیلی خوشحالم که بغیر از دوستانی که آدرس وبلاگ را خودم با حفظ محرمیت بهشان دادم، تا بخوانَندَم و ابراز نظر کنند، کسان دیگری در فضای مجازی هستند که می خوانندَم، و برایم کامنت می گذارند و نظر می دهند و یا تشویق می کنند، و یا در فیس بوک معرفی ام می کنند(مرسی شهرزاد)، و امروز خیلی خوشحال ترم چرا که یکی از همین دوستان برایم...
-
از مهاجرت(5)!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 14:53
حالا می خواهم برداشت های خودم را بعنوان یک انسان افغانستانی که در ایران زاده شده است و بزرگ شده است و تا مقطع ماستری درس خوانده است و نان و نمک هم خورده است و وقت هایی هم که خیلی عصبانی و خیلی خوشحال می شود جان به جانش کنی ابراز احساس هایش ایرانی ادا می شوند و هنوز بهترین خاطرات زندگیش را زمانی می داند که ولیعصر تهران...
-
از مهاجرت(4)!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 14:35
سکانس چهار: آزاده نامداری با آب و تاب همیشگی دوست داشتنی اش دارد راجع به مهمان برنامه اطلاعات و آمادگی ذهنی می دهد، تصویر روی خودش است، از نامه هایی که به برنامه رسیده و تقاضاهایی که مبنی بر رفع مشکلات زوجینی که یکی شان افغان هستند، می گوید، و توضیح می دهد که بخاطرجنگ شوروی به افغانستان و بعد از آن جنگ های داخلی و بعد...
-
از مهاجرت(3)!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 14:34
سکانس سه: یازده سپتمبر بر امریکا و تبعاتش بر افغانستان رفته است، و ناتو آمده به افغانستان، رئیس جمهور دمکرات داریم و حکومت و دولت و دفتر و دستک و یک عالم پول، و حتی ارتباط سیاسی درست و درمان و مداوم با تمام کشورها، کنفرانس های بین المللی با موضوع افغانستان برگزار شده، شاید انعکاس عمومی این خبر که امریکا آمده است بیخ...
-
از مهاجرت(2)!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 14:34
سکانس دو: سال سوم دانشگاه با دوستان هم اتاقی می خواستیم برویم کوه، باید می رفتیم میدان سربند و از آنجا به هر جا که خواستیم، خوشحال و شادمان، سوار تاکسی ای شدیم که یک مرد کارگر افغان در صندلی جلو نشسته بود، جایی باید پیاده میشد، راننده ظاهرا" مبلغ بیشتری ازش گرفت، و مرد کارگر بهش گفت کرایه که اینقدر است پس چرا...
-
از مهاجرت(1)!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 14:32
این نوشته آغاز یک سلسله نوشته هایی با موضوع مهاجرت است! سکانس اول: روزهای نخست دانشگاه بود، و دانشجویان تازه وارد در به درِ ایجاد معاشرت های جدید، هجده سالگانی هراسان و بی رفیق، با یکی دو تایشان معاشرت می کردم، یکی شان یزدی بود، صمیمی تر که شدیم طبعا" رُک تر و بی رو در بایستی تر شدیم، از خاطره هایمان و خانواده...
-
سرو جمان من جرا میل جمن نمی کند***همدم کل نمی شود یاد سمن نمی کند؟!
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1392 11:08
از وقتی یادم می آید از دکمه های وسایل الکترونیکی و ایضا" خود وسایل الکترونیکی بدم می آمد، می ترسیدم اصلا"، از تلفن، کامپیوتر، و هر وسیله دکمه دار مدرن، دوست داشتم در عصر حجر خودم میان غار تاریکم باشم و کاغذی و قلمی و وسایلی برای زندگی، و این وسایل مدرن به بازار آمده وحشت زده ام می کرد/می کند، از اینرو هرگز...
-
بس محمد و باز گل!
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1392 13:17
در گذشته در مناطق مرکزی افغانستان رواج بوده است که اگر در خانواده ای چندین دختر پیاپی به دنیا بیاید و آرزوی داشتن پسر داشته باشند، بعد از دومین یا سومین دختر اسم دختر را می گذارند: بس گل، یا بس بی بی، یعنی که خدایا بس است و از لطف شما بابت این گل ها متشکر و ممنون هستیم، یکی از آن خاردارهایش لطفا" عطا کن! اما اگر...
-
زایمان سلطنتی!
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1392 11:23
آن لباس عروس ساده و این زایمان شیک، چنان خوش و خرم و سرحال و راضی از پله ها پایین می آید و به ملت دست تکان می دهد انگار آنچه زاییده نه شاهزاده ای با قد و وزن طبیعی که دانه فندقی بوده، چه می خورند این سلطنتی ها و چگونه رفتار می کنند که اینقدر سالم و خوشحال هستند؟ البته سوال مزخرفی ست، بروم کِشته(برگه زردآلو) هایم را...