-
روز رخصتی آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟!
یکشنبه 26 خردادماه سال 1392 11:02
روز آخر رخصتی هفته را می گذراندم، صبح زود به جبر عادت بیدار شده و دستی به سر و روی خانه کشیدم، خلوت دلخواسته ای پدید آمده بود، و می خواستم با خیال راحت با خودم باشم، شاید با خودم حرف بزنم، شعر بخوانم، چای بنوشم، که دیدم در می زدند، در را که باز کردم، حاجیه خانم صاحبخانه با حرارت گفت:" خوب گیرت انداختم، امروز صد...
-
بازین چه شورش است؟
چهارشنبه 22 خردادماه سال 1392 09:35
این چندمین انفجار مهیبی است که اینجا می شنوم، پشت میز کارت نشسته ای که یکباره صدای بلند انفجار و پشت سرش آژیر های خطر ادارات دور و نزدیک گوشت را پر می کند، تن و بدنت سست می شود و یارای حرکت نداری، خیلی ها می گویند عادی شده است این انفجار ها، ولی وقتی زن باشی، و از همسرت دور باشی، و دلت مدام به در و دیوار سینه ات بزند...
-
غیبتانه!
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 14:31
دوست: از بین ده ولادتش فقط 4 فرزندش زنده مانده اند و مابقی در طفولیت مرده اند. من: وای خدای من! آخر چرا باید هی تولید مثل کنند، خب بچه زنده نمی ماند، لااقل به خودشان استراحت بدهند! اصلا" از کجا معلوم دلیل زنده نماندنشان هم به ولادت های بی وقفه و پشت سر همش نبوده باشد!، البته در آن زمان شیوه ها و ابزار پیشگیری از...
-
انتخابات ایران تو رَ چی؟
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 10:19
می روم این وبلاگ های ایرانی را می خوانم و حسرت می خورم، حسرت ِ داشتن یک مشارکت سیاسی پرشورو شعور و با انگیزه در کشور خودم، صبح با دیدن خبر ائتلاف عارف و روحانی در انتخابات روز جمعه ریاست جمهوری از هیجان پر شدم، با همکارم که داستان انتخابات ایران را دنبال می ک رد هم مطرح کردم و نتوانستم برقی که در چشمانم دویده بود را...
-
دستم زیر سنگه!
دوشنبه 20 خردادماه سال 1392 15:17
به یافته های جدیدی از خودم رسیده ام، اینکه دلم تنگ نمیشود دیگر، عادت کرده ام شاید بهش، نمی صرفد برایم، دلتنگ شدن را می گویم، عوضش تا دلت بخواهد نگران می شوم، استرس می گیرم اگر از بستگانم بی خبر بمانم، خدا پدر و مادر اینترنت را بیامرزد، خبر بگیرم زنده و ترجیحا" رو براه باشند به زندگیم می رسم، اگر خوب نباشند هم می...
-
منفی بافی در اول هفته!
یکشنبه 19 خردادماه سال 1392 10:45
نامش را در موبایلم" مادر مهدی" سیو کرده ام، زن بیوه جوانی که مهدی14-15 ساله بزرگترین فرزندش است و از روزی که همسرش را در یک بعد از ظهر تابستان از دست داده، کار می کند تا بتواند چهار فرزندش را به مکتب بفرستد و هزینه های زندگی آنها و مادر پیر همسرش را ت أ مین کند، در یک مکتب خارجی ها کار می کرد، چند وقتی می...
-
زنی سی و دو، سه ساله!
پنجشنبه 16 خردادماه سال 1392 08:11
از دیروز که سرویس بلاگ اسکای سیستم هایش را دارد آبدیت می کند و صفحه مدیریت ما باز نمیشود هی می آیم تا چیزی بنویسم، یعنی رسما" همان حالت حَذَر و عَجَل است! حالا اینکه بیایم و چه بنویسم را هم نمی دانم، و رسما" الآن که ورد را باز کرده ام و دارم تایپ می کنم کدام سوژه و موضوعی برای ارائه ندارم، یک سری حرف هایی در...
-
مهمان کابل!
دوشنبه 13 خردادماه سال 1392 11:00
دمپایی های توالت رو اگر شستی جوری به دیوار تکیه بده تا خشک بشه، هرگز نباید روی همدیگه بیفتن، سیفون خیلی وقت ها کار نمیکنه، یک آفتابه آب کفایت میکنه برای امحاء دفعیات از توی توالت، شام نخواهیم خورد، میوه و شیر، و خب البته با حضور جناب عالی چای هم، سیگار رو فقط توی اتاق اونوری می کشیدیم اونوقتا، ولی نمیشه برای تو قاعده...
-
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم!
سهشنبه 7 خردادماه سال 1392 10:33
باز هوای دلم ابری ست، گریه می خواهد، خیلی وقت است، اما تو بگو یک قطره ! نُچ، نداشته ایم، نریخته ایم، بی یار، بی آغوش یارم، باورش برایم مشکل است، چقدر زود عادت کرده ام به در تو گریستن، در سینه تو، های های گریستن، و فشار دست های تو توی موهایم، و نُچ نُچ همیشگی ات که نکن اینطوری، دلم پاره میشود از گریه ات، و من باز...
-
شادیت مبارک باد!
دوشنبه 6 خردادماه سال 1392 16:24
هشت روز نخوردند، زیر آفتاب سوزان خرداد و سوز شب های بهار، زیر پوششی از پتوهای لاغر و پلاستیک های متری، کنار دیواری روبروی خانه ملت افغانستان به صف شدند، نوشتند و نشر کردند، ضعیف تر ها را پشت سر هم بردند و سرم زده باز گرداندند، قوی تر ها سعی کردند روحیه دهند بقیه را، عده ای پشت صحنه بودند، شعار نوشتند، تبلیغ کردند، شمع...
-
همراه شو عزیز، کاین دردِ مشترک هرگز جُدا جُدا در مان نمی شود...
یکشنبه 5 خردادماه سال 1392 09:50
هوا گرم است، این روزها به محض رسیدن به دفتر انگار از صحرای کربلا آمده باشم، تشنه و حلق خشک هستم، تایم نوشیدن چای سبزم به 9 تقلیل یافته، تحمل تشنگی را ندارم، دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی اعتراض کرده اند به تبعیض و بی عدالتی، و در تحصن به سر می برند، امروز روز هفتم اعتصاب غذایی شان است، هوا گرم است، از کیفیت اعتصاب بی...
-
سگ ِ درون!
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1392 11:11
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA تازگی ها به ادراکات جدیدی از خودم رسیده ام، اینکه علیرغم هارت و پورت های فراوانی که همه جا می کنم خیلی هم آدم سگی هستم، یعنی در بیشتر موارد اینگونه ام، فقط در نوشته ها شاید کمی رعایت ادب و احترام را بکنم، و کمی فقط کمی بعضی وقت ها بخندم، و شاد باشم، زمان هایی که خودم را...
-
نا امید!
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1392 10:59
همکارانم مرد هستند، یکی اش شاید پسر باشد، یعنی منظورم اینست که زن ندارد، پس باید پسر باشد اگر ملاک مرد و پسر بودن را در زن داشتن یا نداشتن بگیریم، یکی شان شبیه جانان موسی زی سخنگوی وزارت خارجه است و یکی شبیه ایمل فیضی سخنگوی ریاست جمهوری، جدی می گویم، تمام قد و قیافه هر دویشان کپی است با این دو شخصی که هر روز در...
-
قانون امحاءحقوق مردان افغان!
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1392 10:58
زمانی که در حال گرد آوری مطالب و منابع برای شروع به کار پایان نامه ماستری ام بودم، قانون منع خشونت علیه زنان که در آن زمان به تازگی تحت فرمان تقنینی رئیس جمهور تصویب شده بود، از اصلی ترین منابعم بود، همچنین مفتخر بودم که کشور طالب زده و متحجر و قومی قبیله ایِ من علیرغم ایران که حقوقدانان زنش، سالها در زمینه حقوق زنان...
-
خبر تازه!
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1392 09:32
اسمش خبر تازه است، یک حالت عمومی دارد، یعنی اخبار خوشایند و افتخار آمیز را هم می شود شاملش کرد، اما اینجا، وقتی ناگهان برنامه تلویزیونی یا نشست تحلیلی یا سریال تلویزیونی را قطع میکنند و پرده خبری روی تصویر می آید که نوشته شده، خبر تازه، و بلافاصله گوینده اخبار همان کانال می آید و می گوید، سلام، به خبری که هم اکنون به...
-
از عشق!
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1392 10:18
میان کلی درگیری روحی و روانی ای که با خودت داری، مشکلات و شاید کارهای نکرده و پیچَلَک شده زندگی، در بی نور ترین روزهای زندگی، و وقت هایی که شاید خیلی خیلی خسته ای، و دلت میخواهد برای لحظه ای هم که شده بعضی نقاط کور زندگیت را فراموش کنی و نمیشود، تنها یک نقطه همیشه نورانی آن ته ته ها جایی که خیلی مخصوص است، و خیلی مصون...
-
دیدارهای الکترونیکی!
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1392 11:19
فیس بوک دیگر آن فیس بوک سابق نمانده است، دارد مرحله یکنواخت شدن و کم کم سرازیری را به خود میگیرد، لااقل برای من، حداقل 7 سال است با مقوله فیس بوک آشنا هستم، و از دور و نزدیک برایم دعوتنامه آمده بود ولی هرگز خود را راجستر نکردم، تا زمانیکه بالاخره فراگیرتر شده بود و ما نیز برای امتحان یک چیز تازه به آن روی آوردیم، و...
-
ما ملت پاره پاره!
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1392 10:45
بعضی وقت ها برای بعضی کارها انگار جان می دهیم تا انجامش بدهیم، شروعش سخت است، کلا" زمان می برد تا جا بیفتد قبول بعضی کارها و گفتن بعضی گپ ها، اینترنت دار شدن ما هم از این امور بود، عمری این بستگان خارج ما می گفتند ای افغان ها! همانا بر شماست وصل نمودن تلفن هایتان به اینترنت تا ما را دسترسی آسان تر و بی هزینه تری...
-
غمگینِ گرسنه!
پنجشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1392 10:05
باز کم خوابیده ام، کم خوابیدن و گیجی بعدش بزرگترین نفرت من است در زندگی، و قصدا" امروز ناهار هم نخورده ام، صبحانه هم خیلی کم خوردم، چون دیروز ناهار مفصل و پر کالری ای خورده بودم و دیشب نیز، به افتخار دوست مان، یک جگر مشت درستیده بودم، برای کم خونی خیلی خوب است ولی سنگینی بعد از خورده شدنش روانی کننده است، امروز...
-
روزمره نویسی!
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 11:10
هر روز صبح ساعت 10 روزنامه ام را پرت میکند روی میزم، همکارم را می گویم، کارش تحویل و توزیع روزنامه هاست هر صبح، و بخاطر این کار مقدس و سخت و طاقت فرسا و سنگین، دالر هم میگیرد، از اقلیت هاست، مثل من، ولی از بی ادب هاست، بر عکس اینکه همیشه اقلیت ها ادب بهتری دارند در همه جا، و حتی شاید بعضی وقتها سر به زیر تر و آرام...
-
خواهرانه!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 14:23
صبح حال بدی داشتم، دیشب کم خوابیده بودم و تا نیمه شب با خواهرم که هشت سال از من بزرگترهست چت میکردم، ویس چت، و چت طوری بود که من کلی حرف میزدم و صدا برای او نمی رفت بعد که ساکت میشدم انعکاس صدای خودم را که بریده بریده و منقطع به گوش خواهر میرسید را می شنیدم. این شد که علاوه بر گفتن یکبار دیگر می شنیدم حرف هایم را،...
-
از دردی که می کشیم..........
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 16:49
خیلی هم می جوشیم با ملت، ابراز نظر و شادمانی و لایک و کامنت و از این جور کارها، ولی درونمان مثل دیگه بخار(زودپر) است، سوت میزنیم برای خودمان، ملت به ما اشاره می کنند و زیر لب می گویند عجب دل خجسته ای هم دارد این ساغر! و ساغر که ما باشیم از درون می گزیم خودمان را، جوش آورده ایم، جا برای نفس کشیدن نیست، داریم خفه می...
-
گشتیم نبود، نگرد نیست!
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 10:24
چندی پیش وبلاگی را می خواندم، از وطن گفته بود، و اینکه جانش برایش در می رود، دوستش دارد هزار تا، و دوری اش برایش رنج زا و غم انگیز می نماید، و در زمان هایی که از مام وطن دور بوده است در فراقش ناله ها کرده و اشک ها از دیده فشانده است، عاشق کراچی وال های پر سر و صدای سرک های شلوغ و پر بیر و بار کابلش است و دلش غنج می...
-
رها از قید و بندهای خودساخته!
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 15:08
بمناسبت 8 ثور رخصت بودیم، من هم بعد از ناهار جمعه که مهمان داشتیم و آمدند و خوردند و نوشیدند و رفتند، خانه را مرتب نکردم غیر از ظرفها که آنهم با ارفاق به همسر جان، شسته و گذاشتم سر جایشان، بعد حال کرده بودم هر چیزی بعد از آن خوردیم نشویم و بگذارم روی اوپن بماند تا دو سه روزی، دلم میخواست این حال و هوا را بگیرم، ببینم...
-
اتاق پرو!
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 10:34
رفته بودیم برای همسر جان لباس بخریم، یعنی من دست همسر جان را گرفته و با خود به بازار بردم، با خودم عهد کرده بودم امسال با افزوده سالانه معاشم که کمتر از ده درصد بوده است، برای همسر جان لباس بخرم، پارسال بعد از مراسم عروسی مان دست خواهر جان را که از غرب آمده بود گرفته و با خود به بازار بردیم خیر سرمان تا نیاز حداقل دو...
-
اندر احوالات زنان کابلی در امر زیبا سازی شان!
چهارشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1392 14:06
در کابل آرایشگاه های زنانه بسیار است، قدم به قدم آرایشگاه زنانه می یابی، و البته تالارهای عروسی و البته مسجد، ولی بنده بعنوان یک مقیم کابل افغانستان تا بحال به هر آرایشگاهی که رفته ام با دلی اندوهگین و قلبی شکسته به خانه برگشته ام، چرا که به احتمال زیاد گند زده است به ابرو و موها و پوست و رویم! یادم می آید یکبار یارو...
-
سانسور!
چهارشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1392 13:27
اینجا را افتتاح کردم که خودم باشم، بی سانسور، خودآگاه و هشیار، از خودم بگویم و آنچه در درونم جاریست، از دلم، و فضای عمومی روح و روانم، از خواستنی هایم و نخواستنی هایم، از دلایل ناراحت و خوشحال شدنم، فکر می کردم اینجا که بیایم خیلی آزاد و رها و سرخوش خواهم بود چه در زمانی که دارم از خوبی ها می گویم چه در زمانی که از...
-
پسرم!
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1392 15:33
چقدر کارِ نکرده دارم، چقدر برنامه انجام نشده دارم، چقدر سفرهای نرفته دارم که باید بروم، کتاب ها که باید بخوانم، پیاده روی ها که باید بکنم، اصلا" زندگی ها که باید بکنم، فرزندانی که باید به دنیا بیاورم، مادرشان باشم، و بهشان مهر بورزم، و بویشان کنم و همینطور که بزرگ میشوند از زندگی و خوبی های زمین، سرشار شوند،...
-
فی البداهه!
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1392 10:56
بعضی وقتها حرکات مسخره و بی فکری ازم سر میزند، البته این حرکات الآن خدا را شکر کم شده اند، یادم می آید یکبار یکی از همکلاسی های بسیار مثبت و خوب کلاسمان در دوره دبیرستان در حال انجام مناسک نماز بود، بنده که گویا نمازم را تمام کرده بودم و از بیکاری و بی مضمونی داشتم خفه میشدم رفتم ایستادم روبرویش، دخترک از آن دخترهای...
-
تَق!
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1392 09:20
در خانواده ما از قدیم الایام رسم بود وقتی کسی می خواست عمق خدمت و عشق را به کس دیگری ابراز دارد( خواهری به خواهری یا خواهری به برادری، یا برادری به خواهری)، انگشت های پای طرف مقابل را می کشید و تَقَش را در می آورد، مثل وقتی که کسی مفاصل انگشتان دست هایش را می شکند، اما دست با پا خیلی فرق دارد، پا و مخصوصا"...