X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

نمی دانم چرا فکر می کنم بامبوها در خانه من زیباتر بنظر می رسند!

یک. رخصتی نزدیک به چهل روزه ی ما آغاز شده است، رسما" از جمعه گذشته، چهارمین ماهگی اقامت من درینجا، بر خلاف روزهای اول و حتی میانه آمدنم، این روزها خیلی بیزی ام، همسر خان یک برنامه آشپزی و بحث برای زنان را اینجا از طریق بنیادشان عملی کرده اند و مسئولیت هماهنگی و تدارکات و اجرا با ما سه تا همسر این سه مرد است، تا بحال سه جلسه را پشت سر گذاشته ایم، قابیلی، آش و آشک پخته ایم و بعد از آموزشش و همزمان با صرف و بعد از آن موضوعات از قبل طراحی شده را به بحث گرفته ایم، نقش زنان در کمتر کردن منازعات درون خانواده، نقش تعلیم و تربیت بر زنان، زنان و سیاست، از این دست، زنی بین مهمانان مان بود که خیلی خموش و ساکت می نمود، بعدا" کسی که ایشان را به برنامه معرفی کرده بود داستانش را گفت، که همسرش مثل هزاران مرد دیگر افغانی راه  دریا به سوی اینجا را درنوردیده است و اینرا که نوعروس باردار بوده به آرزوی سرزمین رویایی استرالیا در افغانستان گذاشته، بعدا" که جریان آوردنش طولانی تر شده اخبار به زن رسیده که همسرش بجای اپلای کردن برای همسر، همسر دیگری اینجا اختیار کرده و دارد زندگی اش را می کند، برای همسر افغانستانش نفقه می پردازد و او و خانواده اش را از عیش نهانش بی خبر گذاشته، زن وقتی داستان را می فهمد اصرار به جدایی می کند، اما مرد افغانی حاضر به طلاق دادنش نمی شود، وکیل می گیرد و چون همسر اینجایش را ثبت قانون کرده تا از منافعش بهره مند شود، اجبارا" کیس تازه ای برای همسر اول می تراشد، و او را بعنوان بیوه برادر یا پسر عمویش به اینجا می آورد، اینجا برایش خانه جدا می گیرد و زن با دخترش که حالا نه سالش است تنها زندگی می کنند، مرد همسر دوم را همچنان دارد، و اینجا استرالیاست، در جوابِ" نقش زنان در کم کردن منازعات فامیلی" چیزی نداشت بگوید، نمی توانستم داستانش را برملا کنم، اما مشابهش را برای دوستان دور میز تعریف کردم، اینکه زنان افغانستان اکثرا" مفعول منازعات فامیلی اند و اصلا" منازعات فامیلی ای وجود ندارد، بیشتر منازعاتِ یکطرفه و حق بجانبانه ی مرد است، البته داستان های برعکس این داستان هم اینجا زیاد رخ می دهد، وقتی دختری که از آنسوی مرز مثلا" ایران و یا پاکستان بعد از ازدواج با مردی به اینجا آمده بعد از سه روز سر از پلیس استرالیا در آورده و مدعی شده ازدواج اجباری داشته و هرگز همسرش را نمی خواهد، می خواهد آزاد باشد و به خانه مرد برنگردد، تو گویی محافل مجلل و یک کیلو طلا و  اینهمه صبوری و انتظار ویزا و پروسه طولانی اش که از عهده هر کسی برنمی آید همه زوری بوده، مرد مانده و حوضش!

دو. زیاد می خندم، شوخی، شیطنت، رقص، قهقهه های این روزهایم بقدری است که خودم تعجب می کنم، همسر می گوید داری بر می گردی به خودت، ولی من هیچوقت اینطور نبوده ام، که به خودم برگشته باشم، شاید هم فاصله خودم با خودم آنقدر زیاد شده بوده که یادم رفته اینطور بوده ام.

سه. سی و هفتمین سالروز تولد همسر بود و  همیشه یادش نیست، قبلش با دختر دایی رفتیم یکی از مراکز خرید اینجا و ساعتی مناسب برایش خریدم، و دختر دایی گفت کیک می گیرد و شب برویم خانه شان، و رفتیم و تولد بازی کردیم.

چهار. اهل خانه در مشهد بقدری مصروفند که اصلا" پیام هم نمی دهم روی اینترنت چه برسد به ویس، شب جمعه عروسی است، و در فکر آنم که من همزمان اینجا یک غلطی بکنم، چه می دانم محفلی، مهمانی ای یا نه برویم بیرون بگردیم و دیر بیاییم خانه تا نفهمم و رد شود.

پنج. نمی دانیم با این رخصتی طولانی چه بکنیم، همسر خان همیشه خدا کاری برای انجام دارد، درگیر و دار طرح و پروپوزال های سال آینده، حالا کی این طرح ها عاید مند می شوند و غیر از دویدن منفعتی هم برایمان تولید می کنند خدا داند، مثلا" اگر برای برنامه کوکینگ شان سه هزار دلار گرفته اند، تا بحال که سه جلسه اش گذشته نصفش تمام شده و ما مانده ایم و چهار جلسه پیش رو! 

این یکماه فرصت خیلی خوبی است برای گشتن و دیدن، لااقل چند جای خوب و معروف ملبورن را باید ببینیم، دختر دایی که سالها ساکن ملبورن بود هم دارد می رود سیدنی پیش بقیه خانواده اش، و من همیشه آدم سختگیری بوده ام در روابط، و هر چه بیشتر گذشته سختگیرتر شده ام، کسی نمی تواند نفوذ کند در من، همانطور که هیچوقت حرفهای خصوصی از کسی نمی پرسم، دوست ندارم مورد سوال درباب مسائل خصوصی ام شوم، اینجا بحثش جداست، ولی در واقع امر همینقدر کافیست که حتی خواهر ها یا مادرم تا من اجازه ندهم هیچ حرف خصوصی ای ازم نمی پرسند، دوستانم اگر با من خصوصی هایشان را شریک می کنند، اینطور نیست که فردایش سریع پیام بگذارم که چه کردی با مشکلت، یا اوضاع بهتره؟ می گذارم تا دفعه بعدی، دوست داشتند بگویند، دوست نداشتند حرف زیاد است برای زدن!

داشتم اینرا می گفتم که دختر دایی دارد می رود، و گرچه من خیلی سختگیر بوده ام و اینجا حتی دختر دایی هم با رعایت حجاب ها به من نزدیک می شد، و تابحال نشده سرزده بروم یا بیاید، یا مثلا" برنامه یهویی بریزیم و خوش باشیم و خیلی توی هم باشیم و از این دست، اما یکهو یک جوری شدم از رفتنش، مخصوصا" وقتی گفت وقتی پلان را نهایی کردیم فقط و فقط به خودت فکر می کردم که چطوری بگذارم و بروم و تو هیچکس را نداشته باشی تا بتوانی رویش حساب کنی، دلم گرفت وقتی یادم افتاد درست همان دو روز پیشش سر یک موضوعی باهاش سرسنگین شده بودم و خیلی رک و بی پرده ازش انتقاد کرده بودم و گوشزده کرده بودم که من خیلی چاک و بست دار و متفاوت شده ام از سالهای نوجوانی ام! 

پ ن 1: دختر دایی بامبوهایش را داده به من، دو تایشان بزرگند و سه تایشان کوچکتر، بزرگها را گذاشته ام داخل گلدان خودم که بلند تر است و سه تا کوچک ها را داخل گلدان خودش، بعد یادم آمد مادر می گفت باید با اینها حرف بزنی تا رشد کنند، اسم برادرها را گذاشتم روی دوتا بزرگها، سه تا کوچک ها هم بچه های برادرند، گلدان گلی را هم که شریل و راب دوست خانوادگی مان آورده بودند که مادرم است! 

همه شان را گذاشته ام روی یک میز و یک صندلی هم برای خودم گذاشته ام کنارش، گاهی دور هم باشیم!

پ ن2: داشتم توی ذهنم برای همسر چیزی می نوشتم، مثلا" برای ولنتاین یا یک روز خاص، رفتم توی گوشش گفتم، دیدم دارد روی عکسم کامنت می گذارد و همه تلاش و ذهنش متمرکز بر نوشته هاست!


برچسب‌ها: روز مره نویسی
تاریخ ارسال: دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 07:49 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 0 نظر

من در میان جمع و دلم در گلشهر است!

خانه را شور و شادمانی فرا گرفته است، صوت و فیلم از نشاط شان برایم فرستاده اند با کامنتی کوچک:" جای تو خالیست"، و من برای اینکه دلشان نشکند و بی من هم خوش باشند بی عذاب وجدان بهشان دروغ گفته ام که داریم با کشتی می رویم تازمانیا، یکی از ولایات استرالیا که از بدنه اصلی دور است، و جزیره است، تازه گفته ام ما هم کلی اینجا خوشیم، و داریم هر روز بشکن می زنیم!

عروسی برادر است، برادرم دو سال از من بزرگتر است، او خیلی آرام و متین و بردبار است، در کل زندگیش آرام و بردبار بوده است از بچگی، آنقدری که پدرم بهش عنوان" خموشِ دوست داشتنی" داده در وصیتنامه اش! این بردباری اش را درست بعد از آمدنم از دست داد، و خانواده را درگیر یک سختیِ شیرین کرده تا امروز، شاید بدلیل همین خموشی و متانت عقد و عروسی و حنابندان و پاتخت یک مجلس است و یکهو می آیند خانه! 

دایی از اروپا و خواهر از کانادا رفته اند ایران و من از روز اول نمی توانستم، چون هنوز چهار ماه هم از آمدنم نگذشته و حتی اگر می خواستم راهی شوم شاید دیر بود، اما مشکل اصلی مان بی پولی بوده است! اولویت زندگی مان ابتدا مقروض نبودن است و بعد رفع حاجات اولیه، ترجیح دادیم دستی در تهیه وسایل شان داشته باشیم بجای رفتنِ دوتایی و مقروض شدنِ دوباره!

خیلی جالب است، زندگی در جاهای مختلف به من نشان داده است که می توانم جای کسانی قرار بگیرم که روزی انگشت اتهام بسویشان گرفته ام و یا تمسخرشان کرده ام، اینکه بزرگترین رخداد عمر یکی از دلبندانت برقرار شود و تو نتوانی اشتراک کنی، برای من خنده دار بود که کسی مشکلات اقتصادی یا خانوادگی را دلیلی بر عدم اشتراکش بیاورد، با خود گفته بوده ام برو بابا مگر چند بار قرار است عروسی خواهر یا برادرش را ببیند، و عجب دل گنده ای دارد و یا عجب خسیس است.....

شاید آنها هم همین مشکلات من را داشته اند و حساب کتاب کرده اند و.....

اما داستان من با همه اینها خیلی موجه است، همسر غیر از چند ماه در کل این نزدیک سه سال کار نکرده است یعنی نتوانسته کاری پیدا کند، والونتیر بوده است، و کلی کارهای عام المنفعه بی اجر و مزد دیگر، هزینه اسپانسر شدن من، یکبار سفر خودش و بعد سفر من و آخر خریداری تمام وسایل، و خیلی هم عالیست تا اینجا که فقط چهار هزار دلار قرض داریم، این وسط کمک های مان به خانواده همسر یکی از تعهدات و اصول برقرار خانوادگی دو نفره ماست.

همه اینها را بارها به خودم یادآوری می کنم و اینکه اصلا" امکان نداشت و ندارد که من با خودخواهی و درست بعد از چهار ماه از آمدنم بخواهم تنها بروم و خوش بگذرانم و برگردم و همسر نیاید، واقعا" بی وجدانی بود و اصلا" حرفش را هم نزدم!

خودمان را قانع کرده ایم که با نی نی (دست پر) می رویم!!!!!!!!

برچسب‌ها: زندگی
تاریخ ارسال: دوشنبه 23 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 04:31 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

گل چی نانگ!(گلشهر، برچی، دندینانگ!)

جامعه افغانی ملبورن معجونی از کتگوری های مختلف است، بگذارید بهتر بگویم جامعه هزاره ملبورن، چراکه جامعه افغانی ملبورن بیشتر خلاصه می شود به هزاره ها، و باقی اقوام کمتر به استرالیا آمده اند، نمی دانم چرا، شاید یکی از دلایلش دوری و سختی آمدن باشد، که مردم ما در این امر یعنی سختکوشی و پس پای مانده بودن در انتخاب کشور امن شان هم کوتاهی نکرده اند و سخت ترین کشور برای ماندن را انتخاب کرده و می کنند، به هر دلیلی اینجا چنان سابقه ای از خود بر جای گذاشته و داریم می گذاریم که اکثر جامعه میزبان استرالیا می دانند هزاره های افغانستان کی ها هستند و از کجاها می آیند و چه ها دیده و شنیده اند؟

زمانی که ما در کابل  زندگی می کردیم، و پس از گذراندن مدت کوتاهی فهمیدیم فاصله فکری مان با جامعه افغانی کابل بسیار زیاد است و برگشتیم به اصل خویش، دنبال دوستانی که در ایران داشتیم، بازمانده های خاطرات پررنگ و کمرنگ بامیان، و باز شدیم همان جمع ایرانی گکی مان، حالا با همسرانمان و گاهی اطفال!

روابط مان با کابلی ها یا بهتر بگویم جامعه افغان ساکن کابل حالا از هر ولایتی که بودند، محدود به روابط کاری و شاید اشتراک در محافل داخل سازمانی مان می شد و بس، از محل های کار مان که خارج می شدیم باز همان دوستان جانی مان بودند که به یاری مان می آمدند.

بقیه گروه ها هم همین وضعیت را داشتند، مهاجرین افغانی  در پاکستان پس از بازگشت محافل دوستانه خودشان را داشتند، و تقسیم بندی اقوام هم که سر دراز دارد، محل های تاجیک نشین و پشتون نشین و برچی! یادش بخیر اوایل خیلی ایده آل فکر می کردم، که باید لااقل بعد از عروسی بروم در بطن جامعه افغانی هضم شوم، اصلا" دلم نمی خواست بروم برچی را بگردم برای خانه، اما وقتی افتادم وسط واقعیت دیدم دارم کوچه پس کوچه های برچی را متر می کنم، و این هم دلیل داشت، شاید یکی از دلایلش همین دلیل بستر فرهنگی و همگن از نظر قومی بود، اما دلیل دیگرش حاشیه نشینی ما هزاره ها بود و ارزانتر بودن قیمت ها از همه نظر، این بود که ما اصلا" فکرش را هم نکردیم که برویم در شهر نو یا منطقه  وزیر اکبر خان دنبال خانه بگردیم.

و بله! منِ مهاجر افغانی  زاده گلشهر مشهد، برچی نشینِ کابلی شدم و اینجا دندینانگِ ملبورن درست گلشهرِ مشهد است، برچیِ کابل!

فقط قیمت بولانی هایش بجای پنج افغانی پنج دلار است و بجای دو نوع بولانی (کچالو و گندنه)، چندین نوع دارد، ماش روم و چیز و اسپیناج، کچالو و چیز و اسپیناج، بیف و چیز و اسپیناج، و من همه شان را آزموده ام و هیچکدامشان مزه آخرین بولانی که در سینمای پامیر خوردم را نمی دهد!

داشتم می گفتم، از جامعه افغانی ملبورن!

بیشترین کمیونی تی اینجا را هزاره های غزنی داخل و کویته پاکستان تشکیل می دهند، و بعد هزاره های دایزنگی و دایکندی و بقیه دای های دیگر!!!، و مهاجرین ایران، داخل هر گروه که بروی می بینی اصول خود را دارند، کویته گی ها با جامه ی پاکستانی می گردند، زنان پنجابی های رنگ رنگ می پوشند، دختران شان گاهی لباس های امروزی اما بیشتر با شال، ایرانی گک ها با لباس های نسبتا" مدرن، گاهی عینا" مانتو و شلوار با شال، گاهی کمی سهل می گیرند شال را اما در کل محجبه اند، لهجه هر کدام بر می گردد به شهر خودشان و کمتر دری گپ می زنند، و لهجه ایرانی را زبان می دانند، خیلی وقتها برای افهام و تفهیم زبان انگلیسی چاره ساز است اینجا.

طریقه داخل شدن اکثر مهاجرین افغانی به این سرزمین قاچاق است، افغانستان، مالزی، اندونزی، استرالیا، و هر مهاجری داستان پیچیده خود را دارد، اینکه چند روز داخل آب بوده اند و چند روز در کمپ و چقدر زمان برده تا قبول شوند، بعد از آن چقدر زمان برده تا خانواده هایشان قبول شوند و بیایند، گاهی داستان ها خیلی سخت می شود، مثلا" من اینجا کسی را دیدم که همسرش را در راه آمدن از دست داده، و خودش آمده و تا قبولی اش فرزندش هم در افغانستان کشته شده و اتفاقاتی که هر کدام کافیست تا آدم را از پای در آورد، خوشبخت ها کسانی اند که در دوره های طلایی عمه جولیا(جولیا گیلارد، بیست و هفتمین نخست وزیر استرالیا) آمده اند، نخست وزیر به غایت دلسوزی که دلش نمی خواست هیچ مهاجری در آب جان خود را از دست بدهد و یا اینجا از غم دوری همسر و اولاد خودسوزی کند.

اوضاع اقتصادی در کل خوب است، هر چند حمایت های دولت رفته رفته کمرنگ می شوند و جای خود را به سیاست های سخت تری  می دهند اما مردم به همان میزان راه های جدیدتری برای پول بدست آوردن می یابند، و زرنگ تر می شوند، جلو در هر منزلی از مهاجرین افغان دو یا سه موتر پارک شده است و نرخ خانه های دیندینانگ بدلیل رقم بالای درخواست هر روز بالاتر می رود و این خود نشانه رفاه است. محافل و مهمانی های رنگارنگ بسیاری اینجا جریان دارد، با ورود هر تازه واردی به این جامعه مهمانی ها ترتیب داده می شوند و هر خانواده ای سعی می کند بیشتر خودنمایی کند در جلب توجه تازه وارد، که البته از یک نظر خوشایند است و هر نوع گردهم آیی سببی می شود برای بیشتر دیدن و شنیدن و یاد گرفتن، اما وقتی می بینی خیلی از این محافل برای چشم در آوردن رقیب است و یا خود نشان دادن و در کنارش غذای زیادی هدر می رود، متأسف می شوی، مثلا" یکی از رسوم اینجا این است که تا می توانی زیاد غذا بپزی و آخر سر دست هر میهمانی یک بشقاب یا ظرف یکبار مصرف غذا بدهی ببرد خانه در حالیکه محتاج آن نیست، رسما" برای سی نفر به اندازه صد نفر غذا می پزند، دنبال خانه که می گردند حتما" گاراژش را حسابی رصد می کنند که جا برای اجاق گاز و ظروف اضافه داشته باشد، و بجای ماشین داخلش کمد می چینند تا جای کافی برای انبار ظرف و وسایل آشپزی داشته باشند، که این نکته برای من خیلی جالب بود، و چون خانه های اینجا به فرهنگ استرالیایی بنا می شود و آشپزخانه و کابینت ها اندازه یک زندگی استرالیایی درست می شوند اکثر مهاجرین دنبال مکان مناسب دیگری برای آشپزی های دست و پا گیر می گردند.

وقتی من آمدم هی می دیدم داریم مهمان می شویم، وقتی از همسر می پرسیدم چقدر با میزبان آشنایی دارد و می شناسد می گفت این میزبان، دوست و یا فامیل دور پسر عمویم است و اینجا رسم است دوستان و اقوامِ دوستان شان را مهمان می کنند، بقیه مهمانی ها هم همینطور، بعد کشف کردم این ده دوازده جایی که مهمان شدیم و در هر مهمانی تمام آن افراد سایر مهمانی ها حضور داشتند یک مجموعه یا کمیونی تی دایکندی وال هاست، که بدلیل انتساب همسر و پسرعمو و پسر عمه اش بدانجا ما هم افتاده ایم داخل گود، داستان اینطوری بود که بین آن اجتماع دوتا دوتا و سه تا سه تا فامیل هستند و بقیه فامیل های دوستان شان و بهمین ترتیب!

اولش ترسیدم و از همسر می خواستم مهمانی را رد کند اما رد کردنی در قاموس شان نبود و زشت تلقی می شد، همه اش در مهمانی ها به این فکر می کردم آیا من هم باید این چهل پنجاه نفر را مهمان کنم؟ بیشتر می ترسیدم وقتی می پرسیدند آدرس تان کجاست، جالب اینجا بود کسانی را که هرگز نمی شناختم ازم جویای آدرس می شدند و یا همسرِ پسر عموی همسر می گفت فلانی می خواهد با من به دیدن تان بیاید، یا ابلفضل!

خلاصه، الآن که بیش از سه ماه از آمدنم می گذرد مهمانی ها خلاص شده و ما داریم زندگی دو نفره با وسایل محدود دو نفره مان را می کنیم، و شرمنده دوستان و فامیل های دوستانی شدیم که دعوت شان نکرده ایم و داریم یک زندگی استرالیایی ساده را می چرخانیم.

پ ن: مادر برنده شده، و داریم به دختر یا پسر نداشته مان فکر می کنیم!

 

 

 

برچسب‌ها: زندگی، ملبورن
تاریخ ارسال: یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 07:15 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

کاش بتوانم در این دانشگاه درس بخوانم!

یک. کم کم با محیط، هوا، فضا(!!!) دارم خو می گیرم، کم کم دارم حس می کنم اینجا خانه ام است، و باید برای خانه تر شدنش تلاش کنم، هوای خلسه آور بهاری ملبورن خوابم را زیاد کرده، چه صبح کلاس داشته باشم و چه بعد از ظهر، بعد از ظهرها می خوابم تا غروب، گاهی شب!

دو. از دفعه پیش که نوشتم تا اینبار به دو برنامه در اینجا شرکت کردم، یکی رونمایی یک مجله بود که توسط یک نهاد افغانی نشر می شود، و جلسه نقد همزمان با برنامه رونمایی، و غیر از من تنها سه خانم دیگر اشتراک کرده بودند در آن جمع تقریبا" صد نفری، بعد چندین سال در بین مردمم گشتن و رفتن باز رسیده ام اول خط، انگار منم که سالهای اول زندگی در بامیان را سپری می کنم، زنها در خیابان و بیابان دیده نمی شدند مگر برای زراعت و سیب زمینی چیدن، و مردان بهت زل می زنند که چقدر شهامت داری مثلا" که بین شان قرار می گیری، نمی خواهم سیاه نمایی کنم ولی توقعم این نبود از جامعه مان در ملبورن، و بقول یکی از دوستان نمی دانستم تا این حد کار هست اینجا هم، برای زنان، و مردان!

اینها تنها فرقشان با مردم قریه شان در اخذ لیسانس رانندگی شان است و حساب های بانکی جدای از همسرانشان، خیلی که پیشرفت کرده اند، خانه خریده اند، با پول هایی که از کارهای بی وقفه سیاه شان بدست آورده اند، وگرنه همانقدر عقب نگه داشته شده و می شوند که زنان هم قریه شان در دورترین جای هزاره جات!(البته که بخش اعظم جامعه مهاجر افغانی اینجا را مهاجرینی تشکیل می دهد که از طریق دریا و با قایق آمده اند و شهامت و دل به دریا زدن شان غیر قابل انکار است، اما هر چه در ابتدا بی سواد و کم سواد بوده اند کمترین توقعی که ازشان می رود لااقل در این است که برای ارتقای خود تلاش کنند، و بیشتر از پول جمع کردن به درس خواندن و هضم در جامعه جدیدشان فکر کنند، نمی توان گفت حالا که در یک برنامه رونمایی مجله شرکت نکرده اند بی فرهنگ ارزیابی می شوند، بلکه برای شخص من بعد از سه ماه و ده روز این واضح شده است که جامعه مهاجر افغان این شهر به همین اکتفا کرده اند و خیلی خوشحالند از اینکه اینجا هستند و رسالت شان در زندگی ختم است!!!)

دومی همین دیروز بود، در دانشگاه ملبورن، همسر و دو تن از دوستانش اینجا بنیادی ثبت کرده اند و سعی دارند کار کنند، در کنار کار و بیزینس شخصی شان، گاهی دم خور باشیم با جامعه استرالیا، بتوانیم قدمی برداریم، مرکز استرالیایی که برای افغانستان کار می کند یک مراسم گرفته بود با موضوعیت افغانستان و از سازمان ها و موسسات استرالیایی و افغانی فعال در ملبورن و شهرهای دیگر دعوت کرده بود که شرکت کنند، وزیر امور فرهنگها، امور چند فرهنگی؟(نمی دانم مولتی کالچرال افیرز چه می شود) آمده بود، اول برنامه سخنرانی کرد، وقتی بلند می شد برود پشت تریبون و وقتی بعد از سخنرانی از سالن خارج می شد هیچکس برایش بلند نشد، هیچ سری خم نشد، هیچ پیش خدمت و پس خدمتی در را برایش باز نکرد، ملت دستی زدند و او صحنه را ترک کرد، توی دلم هی مقایسه می کردم و هی خط می زدم مقایسه را، که قیاس مع الفارق بود.

موقع بریک چای خانم هایی پشت سینی های شیرینی ایستاده بودند، فکر کردم وقتی سرشان را به سمت مهمان خم می کنند و چیزی در گوشش می گویند دارند بهش مواد داخل شیرینی را گزارش می دهند یا مثلا" می گویند حلال است، چون نصف مهمان ها مسلمان بودند، وقتی نوبتم شد و اولین شیرینی را در بشقابم گذاشته بودم شنیدم که گفت پلیز چوز وان، فکر کردم منظورش یکی از هر یک نوع است، با لبخندی بهش داشتم  بسمت ظرف دیگر می رفتم که گفت ساری جاست وان، با شرمندگی گفتم سو آی پرفر تو ترای دت وان، و خیلی محترمانه آن یکی را برگرداندم و یکی از آن بزرگترهایش برداشتم، صبحانه نخورده بودم خب!!!

موقع صرف غذا که رسید دیدیم به یک نهاد خیریه سپرده اند غذا را، و غذا عبارت بود از برنج(به سبک آسیایی، از اینها که نه نمک و نه روغن دارد) و دو گونه کاری، یکی اش دال، یکی اش نخود همراه سبزیجات، که اینرا نگفتند حق انتخاب یکی داریم و ناگفته پیدا بود که یا این یکی یا آن یکی، و داخل ظروف یکبار مصرف ریختند دادند دستمان، خوشمزه ترین برنج بی روغن و نمکی بود که خوردم!

این است که اینجا را استرالیا می سازد و آنجا را افغانستان، اینها را استرالیایی و من را افغانستانی!

برنامه خیلی آن تایم و بموقع بود، بعد از هر بریک خانم مسئول زنگی داشت که به صدا در می آورد، از این زنگها که توی دست تکان می دهی و دینگ دینگ صدا می کند، سخنرانان همه بموقع ختم می کردند و اشتراک کنندگان طبق خواست مجریان سوالات کوتاه می پرسیدند غیر از افغان ها، و مخصوصا" افغان هایی که تازه به اینجا آمده بودند، یکی شان را همسر می شناخت و گفت در جلسات داخل کشور هم که اشتراک می کرد همینطور آسمان و ریسمان را بهم می بافت، من بیشتر شنونده بودم و گاهی در بریک ها به اشخاص معرفی می شدم و وقتی می فهمیدند تازه سه ماه و چند روز است که اینجا هستم بهم اعتماد به نفس و روحیه می دادند بابت اشتراک در برنامه و ازم استقبال می کردند، اینجا هیچکس از لهجه و حرف زدن نادرست و ناکامل آدم تعجب نمی کند و سوال دوم هر کس از خارجی ها این است که چه مدت است اینجایید؟ و اینجا چطور است؟

سه. من اینجا و دلم آنجاست، اتفاقی در حال وقوع است، بعد از ماه صفر، و این اتفاق بعد از سالها ناخوشیِ خانواده ما خوشایند است، و درست بعد از آمدن من نهایی شد، خدا خودش به خاطر دل دردمند مادرم من بعد خوشی و شادکامی بیندازد داخل خانه ما، سهم آن خانه بیش از اینهاست....

چهار. در اسرع وقت از یک تقسیم بندی کلی درباره مهاجرین افغانستانی اینجا خواهم نوشت، فعلا" همینرا داشته باشید که اینجا هم تفکیک های ما زیاد است، و گروهی بر گروهی احساس برتری دارد و گروهی آن یکی را داخل آدم نمی شناسد و گروهی اصلا" زبان گفتاری گروه دیگر را نمی فهمد، یعنی رسما" وقتی دارم با هم کلاس های افغانم صحبت می کنم زبانم فلج ادواری می گیرد، بر وزن جنون ادواری، بس که هی این کانال آن کانال می شود، از این دوشنبه فقط به لهجه و به قول اینها زبان ایرانی صحبت می کنم. والا!

برچسب‌ها: روزمره نویسی، گزارش
تاریخ ارسال: شنبه 7 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 05:03 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر