X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

دردهای من ناله نیستند تا زنای جان برآورم.........


وقتی برسد که حتی نتوانی گریه کنی، اشکت نیاید، حبس شود درون چشم های خسته تو رفته ات، چقدر لاغر شده ای، چقدر خسته ای، اندازه تمام خستگی های تمام عمرت خسته ای، نمی دانستی آن وقت ها، نمیتوانستی حتی حدس بزنی این روزها را، نه که گله و شکایتی بخواهم بکنم، که می دانم همیشه چیز بدتری هم وجود دارد، آن اول ها نمی دانستم اینرا، و جلز و ولز می کردم، حالا می فهمم، که هیچ چیز قرار نیست به نفع ما تمام شود، و همین است که هست، و همین خواهد بود که هست، و لابد باید آبدیده و آبدیده تر شوی، برای فرداهای دیگر، برای بغض های بزرگتر، برای سوالهای بی جواب دیگر، بهم گفت: هیچکس در زندگیش بی مشکل نیست، مثلا" همین میم را نگاه کن، ببین چه مشکلاتی دارد در زندگی، ولی به روی خودش نمی آورد، بهش گفتم: مشکل میم یک برادر معتاد است و یک دختر طلاق، که همسر دومش مثل گل ازش نگهداری میکند، پای خودش است آینده اش، عُرضه کند نگذارد بچه اش مریض شود یا همسر سابقش آرامشش را بر هم بزند، دیگر چیست غیر از این؟، برعکس من دور و برم هر چه نگاه می کنم می بینم همه در یک روال عادی و مجرای طبیعی زندگی می کنند و مشکلات عادی و طبیعی دارند، بچه ای مریض می شود و مادری پیر می شود و حتی می میرد، خواهری ترک تحصیل می کند و یا حتی برادری تصادف می کند، و در کنار صد تا پیشرفت و شادمانی، شاید یک ضعف و نگرانی یا استرس و ناخرسندی داشته باشند، ما اما.......................................

حکایت هایی که در زمره، از بهر دفع غم به کسی گر بری پناه***هم غم بجای ماند و هم آبرو رود، است!، حکایت هایی که هر کدامش به تنهایی کافیست برای در هم شکستن و پاره کردن همین آدم های دور و بری که ازشان حرف زدم، همینطور زیر این چرخ نامراد گردون داریم لِه می شویم، پختگی را که چه عرض کنم له و لورده و ته گرفته و سوخته ایم، بویمان همه جا را گرفته است، یکی بیاید زیر این اجاق لامذهب را خاموش کند لطفا".   

پی نوشت: عزیزانی که من را می شناسند و می خوانند پاپیچ نشوند، نپرسند، که نخواهم گفت، فقط بدانید ساغر، خیلی تکه پاره است، خیلی بیش از آنچه بخواهید تصورش را بکنید، مشکل هم مربوط به انتحارگران و شرایط کشور نیست، که این عمومی تر از انست که بخواهم بابتش به تنهایی مویه کنم، مربوط به همسر عزیزتر از جان هم نیست، که او بی آزارترین و مرهم ترین موجود زندگیم بوده است، فقط همین!

برچسب‌ها: دردهای من
تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:36 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

پل سرخِ خونین من!

امروز پل سرخ دوست داشتنی ام لرزید، مکانی بیاد ماندنی، که تمام خاطرات خوب و بدم را در خود جای داده است، حقوق بشر، رضوی و بستنی های سنتی ایرانی اش، زبانسرا و کلاس رفتن های صبحگاهی، میوه های نوبرانه دست چینش، رستوران تاج بیگم، که باید از پل سرخ بگذری تا بهش برسی، بعد بروی روی یکی از تخت هایش بنشینی و قلیانی و چای نعناعی و شاید فراموشی ولو مقطعی از شرایط، و خانه فرهنگ هم که همانجاست، و خانه چندین دوست و رفیق نیز، از پل سرخ که رد می شوی محال است از آشناهایت کسی را نبینی، یک جوری قطب فرهنگی شده است برای خودش، پاتوق است تقریبا"، و قرارگاه خیلی ها، و خیلی سر راست است، آن سالهای نخست فقط رستوران رُزَش را می شناختیم، اما اینروزها رستوران هایش قابل شمارش نیست، خیلی وقتها حتی برای خرید اقلام بسیار کم حاضرم  این راه طولانی را بر خود هموار کنم تا بروم و هوای پل سرخ بهم بخورد، و برگردم با یک پاکت لازانیا یا یک قوطی قارچ، از فمیلی سوپر مارکت، شاید یک پیراشکی ده روپیگی هم از قریشی خریدم اگر تازه باشد، یک پل سرخ داشتیم، دارند ازمان می گیرند، بی شرف ها!
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:08 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

از خانه تا شرکت!

یادداشت مربوط به تابستان 1386 می شود، زمانی که هنوز تجربیاتم از زندگی در کابل ناتکمیل و ناپخته و خودم خسته و ناامید و بی کس بودم( که البته الآن هم خسته و نا امید هستم فقط بی کس نیستم)، به خودم حق داده بودم در حد نوشتن برای خودم ابراز احساساتی کرده باشم، حالا که وبلاگ دارم اینجا هم می گذارم، ولی این روزها در خیلی ابعاد خیلی چیزها فرق کرده است با آن روزها، شاید هم نکرده است و من فکر می کنم کرده است، بگذریم، نوشته را می گذارم تا ثبتش کرده باشم، همین!

خیلی وقت است هر روز که از خانه خارج شده و به سرک (خیابان ) می برآیم (می روم) با خود م تا زمانی که به شرکت می رسم حرف می زنم. البته این تکراری ترین جزء زندگی من است که با خود حرف بزنم و حرف بزنم. اصلا" تنها زمانی  با خودم حرف نمی زنم که به خود آمده باشم و از اینهمه پر حرفی خودم خسته شده باشم. انگار فَکِ روحم درد می گیرد که از حرف زدن می مانم. می گفتم، همینطور که حرف می زنم در ذهنم تمام آنچه هر روز می بینم و برایم آزاردهنده است را تکرار می کنم. می دانی؟ من این تصمیم را خودم برای خودم و به تنهایی گرفته ام. تا در حدی که می توانم آزار ببینم از پیرامونم. حتی اگر تصمیم بر آزار دیدن نمی گرفتم نیز آزار می دیدم. گذر از میان مردمانی که هم زبان و هم مذهب و هم شکل و شمایل تو هستند و تمام آنها یک عنوان واحد را بر کشور شان گذارده اند ،اما دنیا دنیا با تو و خلق و خو و آداب و رفتار و ارزش ها و ایده تو  تفاوت دارند خیلی دردناک است. حتی ساده ترین رفتار های تو برای آنها معنا نشده و غریب است. زبان تو، لباس تو، حرکات تو، طرز نگاه تو و حتی سبک راه رفتن تو با آنها متفاوت است......................

مثل هر روز لب سرک ایستاد می شوم تا با یک ملی بس(اتوبوس) یا تونس به کوته سنگی بروم. روز اول هفته است و من لباسهایم را دیشب قبل از رفتن برق حسابی اتو کشیده ام و از صبح که بیدار شده ام آرزو  کرده ام که آغاز کننده هفته خوبی بوده باشم و از خدا خواسته بوده ام که لااقل روز نخست را ناراحت نشوم از هیچ چیزی. با خودم عهد کرده بودم به همکاران لبخند بزنم و با همه آنها سلام کنم. اما...............همینکه پایم را از منزل به خیابان گذاشتم درست همان لحظه یک موتر(اتو مبیل) از کنار م گذشت و خاک های بسیار نرم خیابا ن را به هوا خیزاند و من خیلی تلاش کردم به این مو ضوع بی توجه باشم اما لباس تیره ای به تن داشتم و خاک و غبار خیابان در لباس تیره بدتر از روشن نما دارد. گذشتم به سرک اصلی رسیدم. قبل از این که موتر مناسب را بیابم بایستی مانند یک انسانی که کر و کور و لال است رفتار کنم، مبادا کسی احساس کند من چشم و گوش و زبان دارم، مبادا آنها بدانند من نیز می توانم از خودم شخصیت داشته باشم، باید لال بود و گنگ و نابینا، من امتحان کرده ام. می دانید اگر دراین شهری که من دارم و صفش را می کنم دانا و بینا و شنوا و اصلا" خودت به عنوان یک انسان  از نوع مونثش باشی ضرر می کنی. در آنصورت باید هر روز و هر لحظه و هر دم در حال جنگیدن باشی. با کسانی که به تو بی احترامی می کنند، مثل یک عدد بت ایستاده می شوم و موتر ملی بس با گرد و خاک فراوان مقابلم می ایستد، خاله بالا شو، آه آنها به من می گویند خاله! خوب اشکالی ندارد. دختر خاله باشم بهتر است؟ نه من نه می خواهم خاله آن مرد باشم نه دختر خاله اش. خودم را به میله می چسبانم. موتر از فرط شلوغی در حال استفراغ است. از سر و کول آن مسافر می بارد. در افکار خودم غرق هستم که می گوید: مَرَه نَو بالا شدگی ها کرایه تانه. تیز هله تیز، و در این میانه همینطور که کرایه ام را به دستش می دهم با خودم می گویم چرا این مردم اینقدر که به سوراخ کردن چندین و چندباره گوشهایشان توجه می کنند به نظافت تن و بدن خود تو جه نمی کنند. اینها که زن می باشند این حال و روز را به سرم آورده اند خدا به داد آدم برسد اگر مجبور باشد با مردهای اینها در یک قدمی بایستد. چیزی به کوته سنگی نمانده است همینکه ایستاد می کند همه عجله دارند. همه می خواهند زودتر از باقی پیاده شوند و اگر به خود نجنبم زیر لگد ها گم می شوم. از ملی بس پیاده می شوم.

اینبار وارد مر حله دیگری از سیاحت در شهر می شوم. هر روز باید یک مسیر ی را تا محل مو تر های شهر پیاده بروم. هر چند مسیر کوتاهی است اما همین مسیر برایم مثل گذر از تونل مرگ  است. باید از بین مردمانی که هر روز به تو تنه می زنند و خسته نمی شوند گذر کرد. هر چند دیگر در جاخالی دادن خبره شده ام و اینرا هم میدانم که باید همیشه من کنار بکشم چرا که کسانی که از روبروی من می آیند طبیعتا" کنار نمی کشد. اوایل برایم جالب بود اما بعد از تکرار دوباره و سه باره و صد باره این مو ضوع فهمیدم که راه رفتن  چون اصول دارد و این بنده های خدا از روز نخست که بدنیا آمده اند این اصول را فرانگرفته اند این یک امر کاملا" طبیعی است که ندانند و قتی دو نفر روبرو ی هم قرار می گیرند چطور بهتر می نماید و یا حق با کی است و غیر اینها..........هر روز از یک محل مخصوص که می گذرم یک صدای مخصوص می شنوم. این صدا هر روز با گذر من از آن محل پدیدار می شود و به تبعش صدای خنده می آید. آه...........خدای من. نزدیک بود زیر موتر شوم. اینها هیچکدامشان به کلاس رانندگی نرفته اند. هیچیک از امتحان های سخت نگذشته اند. اینجا هر کس بتواند با فروش گاو و گوسفندهایش صاحب موتر بشود مو تر وان(درایور:راننده) به حساب می آید. با دو الی سه بار در سرک ها ویراژ دادن و چند بار بر خورد به دیوار و جداول کنار خیابان، راننده تمام عیار می شوند. زمانی که از خیابان می گذری بیش از اینکه به راننده بودن آنها اعتماد کنی بایستی کلاه خود را بچسبی و مراقب باشی. هیچ و قت حق با تو نیست. همیشه این راننده ها و عابرین دیگر هستند که برحقند. تو باید صبور باشی تا همه آنها هر طور مایلند از خیابان عبور کنند، اگر جایی برای تو باقی ماند آنوقت حق حرکت با توست.

اینبار نوبت مینی بوس است. از کو ته سنگی تا دهمزنگ را با مینی بوس می روم. این مرحله چند حالت دارد؛ یا موتر پر است و می خواهد حرکت کند و تو باید سوار مو تر بعدی بشوی، یا هنوز پر نیست اما صندلی خالی ندارد تا سوار شوی و یانیمه خالی است که می توانی سوار بر آن شوی. که البته همیشه این حالت نرمال مهیا نیست و مجبور می شوم دقایقی در آن سرک کثیف به انتظار بایستم. کراچی (گاری) های بولانی پزی و چیپس پزی ردیف ایستاده اند و مردانی هستند که هیچ و قت از سرخ کردن  چیپس خسته نمی شوند و کسانی هم هستند که هیچو قت از خوردن بولانی و چیپس سیر نمی شوند. همیشه چندین نفر دور تادور این گاری ها را گرفته و مشغول خوردن با ولع تمام هستند و عجبا که بوی تعفنی که از کمی آنطرفتر ایشان به هوا خاسته است آزارشان نمی دهد و یا آنقدر با رو حیه و جسم آنها خوگر شده است که هرگز به نظر شان نمی آید. همینطور که طبق هر روز در جایم می نشینم به دنبال راه فراری  از نگاه های بدوی افراد می گردم. بله نگاه های ایشان هماره بدوی است. حتی نمی شود گفت نگاه هیز که اگر اینگونه بود می شد با نثار تفی بر زمین نفرتت را استفراغ کنی. اما نه این نگاه که همیشه از بین انبوه ریش و پشم، گاهی از روزنه چشمانی نو جوان و گاهی با چشمان از حدقه درآمده و و حشی جوانی بر من خیره است و نیش می زند اینها را نمی شود با هیچ واژه ای جز بدویت معنا کرد. نمی دانم کی می شود که اینها به دیدن چیزهای خیلی طبیعی و عادی عادت کنند. گاهی اوقات با خودم می گویم حق با اینهاست، اگر حرف من را نمی فهمند و اگر اینگونه من برای آنها غریبم و اگر تا این حد با آنها بیگانه می باشم آنها هم حق دارند. من اگر با دنیایی دیگر و اندیشه و اساس دیگری می آیم از اینروست که جنگ را ندیده ام، آتش را ندیده ام، اگر فقر بوده، آرامش داشته ام. و اگر نتوانسته ام در بالای شهر زندگی کنم لا اقل نان داشته ام و هر لحظه بیم انفجار همراهم نبوده است. اینها را می گویم و کمی آرام می شوم و در خودم احساس نرمی می کنم نسبت به همه این عجایب. درهمین حال و احوال بسر می برم که .....................آه! نه این ملت لایق همان رنج ها هستند که از سر گذرانده اند. اینها آدم بشو نیستند. چه می توان کرد؟ اینجاست که به شدت به خواندن فرهاد دریا ایمان می آورم که: ای زن! ای مظلوم تاریخ! ای تمام شب مسافر!........و دلم می خواهد از این درد زار زار بگریم. آه! زن بودن بزرگ ترین درد من است. و این درد با افغان بودن می شود درد مضاعف. نه مضاعف نه بل بسیار بیش از مضاعف. میدانید! شما اگر مرد هستید نمی توانید بدانید و نخواهید توانست بفهمید چه دردهای عظمایی بر روح و روان یک زن از نوع افغا ن آن حاکم است. و مراد از زن اینجا تمام زنان افغان است. چه آن زن کو چی با دستان چروکیده و سیاه وچه آن زن با فلان مقام و چوکی و ریاست. زن بودن هر چه باشی اینجا بزرگترین گناه تو است که به دوش می کشی. تو مجبوری با ساز مردان جامعه ات برقصی. تو برای بهترین آنها اینجا تنها یک زن هستی. آه! شب شعری بود و شعرایی. یکی رفت بالا و از زن بودنش اینگونه نالید که: هنوز برای تو شاعره ام نه شاعر. زکی! سیری چند؟ من اینجا مجبورم یا خفه خون بگیرم و دم بر نیارم یا حنجره و حلق و اعصابم را خراب کنم و فریاد بزنم که من نیز آدم هستم. من اسم دارم، من انسان هستم. و تو به هیچ دلیل بر من برتری نداری. آه! خدای من اینها را به که بگویم؟ با کی هستم؟ دارم به چه کسانی می گویم من آدم هستم و ارزش انسانی دارم و بالاتر از شما هستم؟؟؟؟ اینها را به چه کسانی دارم می گویم؟ مگر خود همانها که من باید خودم را برایشان تو جیه کنم چقدر آدمند؟ وای! یعنی من که برای خودم خیلی ارزش قائل بودم و هستم مجبورم برای زیستن و آرامش خود، خودم را برای کسانی که حتی نمی دانند ارزش را با کدام" ر" می نویسند توجیه کنم؟؟؟  در این افکار غرق می شوم، خودم را زنده به گور می کنم، باز سر از خاک بر می آورم و زنده می شوم. خاک ها را که تکان می دهم رسیده ایم به دهمزنگ.

از موتر پیاده می شوم. در مسیری که من می پیمایم چندین رستورانت به گفته اینها هوتل مو جود است که از همان دم صبح در حال پخت و پز و خوردن و خوراندن کباب هستند. بوی کباب حالم را بهم می زند و دماغم را با روسری ام می گیرم و رد می شوم. اما همیشه درست در همین مسیر است که گوشم از شنیدن آهنگ های مزخرف هندی تهی می شود و جایش را به نوای احمد ظاهر می دهد. هنوز بر لب من جای بوسه های تو هست. هر چند این هم آنچه می خواهم نبود. چرا که یک ارزیابی و برداشت بی مایه دیگر را از مقام زن به بازار عرضه کرده است. بدبختا من که رسیدن جامعه ام حتی به این درجه برایم یک پله محسوب می شود. اینجا از عشق و احساس و احتمالا" بنای نهادی مقدس و شیرین بنام خانواده تنها منتهی می شود به همان لب و لوچه سرخ و اندام و بوی زنانه و بس. اینجا اگر تازه کمی فقط کمی به تو ارزش بگذارند تنها ارزشت را در تن تو می دانند و بس.

می گذرم. از کنار سرک دارالامان پیاده می روم. اینرا خود بر خود نه برای تفریح بلکه برای پر شدن تمام و جودم از خاک و باد و نگاه و بو و صدا و پرخاش و تنه و طن، بر خود تحمیل کرده ام. خواسته ام خود را تنبیه کرده باشم. نه تنبیه هم درست نیست، من خواسته ام تا جایی که جا دارد در این مملکت غرق شوم. با خود تصمیم گرفته ام تا جایی که می توانم در این و حشتگاه می روم و می آیم تا ببینم چقدر توان دارم؟ من لاف و طن دو ستی و وطن پرستی را سال نخستی که به و طن آمده بودم خیلی بیش از کسانی که همراهم بودند می زدم. این هم گو شه ای از خاکم، آنچه روز نخست به اندازه شماره تذکره ام هوایش را در سینه فرو داده و گفته بودم زنده باد و طن و زنده باد من که و طن دار شده  و خود را به ثبت رسانده ام. تازه آنمو قع معنای شعر زیبا و گو یای فروغ را در تمام ذراتم حس کرده بودم. غافل از اینکه این احساس ها مدادی اند و روزی یا پاک می شوند یا با نشستن غبار زمان بر آن محو می شوند. می گذرم. هر بایسکل(دو چرخه) سواری که از کنار سرک می گذرد حتما" یکبار بر می گردد به عقب و برای بار دوم من را نگاه می کند. من را که با شتاب بسیار از کنار طول خیابان تند و محکم و جدی عبور می کنم. بعضی و قت ها یا بهتر است بگویم بیشتر و قت ها همینکه بر می گردند چیزی می گویند. خانم خو شگله و جیگر و قندول و قند و چاکلیت بهترین حرف هایی است که آنها بلدند. اینها حرفهای خوب و نوازش گونه آنهاست که چون مرد هستند بی توجه به شکل و شمایل و کار و منصب و سواد و ارزش انسانیی که دارندحق دارند به تو که زن هستی با هر تیپ و قیافه و سواد و خانواده و ارزش انسانیی که داری، بگویند.این حق مسلم آنهاست که هر چه دلشان خواست به زبان بیاورند و بخواهند هرچقدر دلشان خواست نگاهت کنند. یادم نمی رود یک روز یکی شان گفت: سیلش خو مفت اس! بله سیل مفت است. و اینها با سیل هم سیل می بردشان. آه که اینها چقدر چندش ناکند. تنم مور مور می شود از اینهمه بی حرمتی که بر من روا می شود. آن دختری که در این جامعه متو لد شده است و رشد کرده است و خو شبخت هم بوده که به مکتب رفته است و در سرک یک خیابان خاکی عبور می کند تا به مکتب برود و اینها را می شنود هم شاید ناراحت شود اما این نیشتری که با هر کلمه ایکه می شنوم بر جان من فرو می رود درد سنگینی است. او اینها را خوب میداند و باور دارد و شاید فکر کند این زندگی است که دارد و این طبیعت مردان است و حتما" حق آنها هم هست. شاید او نمی داند کجای دنیا و اقع است و اگر می داند در پی بیرون رفت از تحقیر نیست. او حتما" با کسی که یک عمر با عزت و احترام با او بعنوان یک انسان درجه اول و نه پس مانده رفتار کره اند فرق دارد. حتما" فرق دارد. اینجا کابل است.  پایتخت یک کشور. و در سرک اصلی اش در مرکز شهر گله های گوسفند را می بینی که در حال چریدن هستند. و گاهی اوقات باعث ایجاد ترافیک می شوند. تازه این که خوب است یکروز در کوته سنگی یک گروه شتر دیدم و شتربانی که آنها را از خیابان عبور میداد. صحنه بسیار تماشایی بود برای من که شتر را تنها در باغ و حش دیده بودم.

چیزی به پایان راه نمانده است از بس زیر این آفتاب تابان تند قدم برداشته ام عرق از سر و رویم جاریست. این یک مرحله از یک روز کاری ام بود که گذشت و من باید خدا را شاکر باشم که نه به من مو تر زده است و نه عملیات انتحاری ملی بس را به هوا برده است و نه کسی اختطافم کرده است. چیزی نمانده که به محل کارم برسم. نگهبانمان هیچ و قت به من سلام نمی کند شاید این به دلیل این باشد که من همیشه قبل از اینکه او زبان باز کند گفته ام سلام اما این دلیل نمی شود، او فکر می کند نباید به من سلام کند شاید گناه داشته باشد شاید هم سلام نمی کند چون بزرگتر است و یا شاید هم فکر می کند من جواب سلام او را نخواهم داد؟ به هر دلیل او هرگز به من سلام نمیکند و با این وجود من هر روز به او سلام می کنم و وارد دفتر می شوم. اینجا کمی متفاوت است. از سلام کردن ها و سلام نکردن ها ی همکاران می توان دانست که چه کسی چقدر است. از نحوه نگاه کردن و طرز در خواست هایشان و بیان و تیک هایی که به کلامشان می دهند می شود دانست چه هستند و چگونه من را می بینند؟ اینجا کمی متفاوت است البته فقط کمی. بعضی ها از آنطرف افتاده اندو بعضی ها از اینطرف و بعضی هم و سطش مانده اند. نه رومی اند نه زنگی. کامپیوتر را رو شن می کنم. اینویزیبل بالا می آیم تا آفلاین ها را بخوانم. طبق معمول چندین نفر درخواست داده اند تا در اد لیستم شامل باشند و من از یک دم همه آنها را رد می کنم. اینهم معضل دیگری از نوع مدرنش. گفتم که اینجا هیچ چیز و هیچ کس سر جای خود نیست. اینها ابزاری اند برای همان تنه زدن و همان نگاه و همان حرفها و تحقیرات. فقط نوعش تغییر پیدا کرده به تلفن و اینترنت و آنتن ماهواره. با خودم فکر می کنم اینجا هم باید خود سانسوری کرد. اینجا هم تا حدودی نیمه لال و کر برایم بهتر است. سلام کردن به همه لازم نیست. سلام کنی احساس دامادی بهشان دست می دهد، خَرَم را کجا بند کنم؟ بله! این قصه سر دراز دارد.....

 

 

برچسب‌ها: زن نوشت
تاریخ ارسال: دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 02:37 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

بی عنوان!


تنم مور مور می شود، نفس در سینه حبس، نفرت و انزجار از چشمان و صورت و گوش و حتی دهان و بینی ام می بارد، وقتی این پَست ترین موجودی که تابحال دیده ام مقابل دوربین می گوید: ببخشید، دیگر تکرار نمی شود، قول می دهم دیگر شهوتم را روی طفل دو ساله فرو نکنم، تا پاره پاره نشود و امعاء و احشاءش بیرون نریزد بعد ببرم بگذارم لابلای کاه های طویله خانه شان، مرا ببخشید............

تاریخ ارسال: دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:17 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

عطرِ تو...


انگار هزار سال است نیستی، و خانه بی تو یک جوری است، دستپختم مزه نمی دهد، لااقل برای خودم، و صبح های شنبه میان خواب و بیداری بوی ادکلن تو را حس نمی کنم، بوی ادکلن شنبه هایت وقتی بعد از زدنش آرام می بوسیدی ام بی آنکه بیدارم کنی، و بویت بجا می ماند، و بلافاصله بیدار میشدم، شاید دقیقه ای بعد از اینکه رفته بودی، سرشار از حس لطیف بوسیده شدن و به ادامه خواب شنبه ام می پرداختم..............

برچسب‌ها: مرد چشم شیشه ای
تاریخ ارسال: یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:43 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 17 )
   1      2     3     4   >>
صفحات