X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از مرد چشم شیشه ای ام(3)!

باربی کیو تو نایت رستورانتِ پل سرخ کابل میعادگاه مان بود، ناهار مهمان دوستی بودم که الآن در آلمان زندگی می کند و دوقلو های پسرش سه ساله اند، همه شان می خواستند با من بیایند سر قرار، پشت درختی زیر میزی جایی قایم شوند و نگذارند ما راحت باشیم، شوخی می کردند، ولی واقعا" همه شان بعد ناهار با یک تاکسی دربست با من آمدند و سعی داشتند همسر را ببینند ولی ایشان از پشت پنجره پیدایشان نبود!

شاید یک و نیم ساعتی صحبت کردیم آنجا، اول ایشان صحبت کرد و یک تاریخچه ای از آنچه برایش رخ نموده و همراهی اش کرده بود تا بدان روز را برایم شرح داد، اینکه اولِ آشنایی بامن چقدر خام بوده که بسرعت پیشنهاد ازدواج داده و چرا فکر می کرده باید سریع السیر این درخواست را بدهد، اینکه حتی بعد از آن و وقتی داشته می رفته تازه ماستری بخواند هم زمانش نبوده و گرچه فقط گفته بود "من می روم تا تحصیلاتم را در جهت آینده ای بهتر برای خانواده آینده ام تکمیل کنم و به تو فکر می کنم"، و اینکه بار سوم نباید از دوست سفیر عشق می ساخته و باید خودش می آمده به تهران به دیدنم و آنجا خواسته اش را مطرح می کرده.

از زندگی شخصی اش گفت، از اینکه همیشه این خودش بوده که دست خودش را گرفته، و از دوره دبیرستان که بخاطر تحصیل باید از مادرش دور می بوده و دوره سخت دانشگاهش که تمام چهار سال را شبانه کار کرده تا بتواند مخارج تحصیلش را بپردازد، از اینکه آرزو دارد یک زندگی آرام و متینِ رو به ترقی داشته باشد، از اینکه بعد از گذشت سالها باز هم اولین کسی که بهش فکر می کند من هستم.

بعد من حرف زدم، گفتم از وقتی شما را دیده و می شناسم تا الآن زمان زیادی می گذرد اما این شناخت من از شما چیزی جز در حد یک همکارِ خموش و خونسرد نیست، شاید این اطلاعات زیادتر می بود اگر آن اتفاق در تو نمی افتاد ولی به هر حال در حد همه همکارانِ ساده دیگر هستی برایم و نمی شناسمت، تا بتوانم روی صحبتت فکر کنم، تو هم من را نمی شناسی، تو جز دو سه فصل همکار بودن و پشت میز دیدنِ من بعنوان یک کارمند و چند رفتار اجتماعیِ در لفافه چیز دیگری از من نمی دانی، که البته اینجای حرفم گفت:"خیلی می دانم، اندازه ای می دانم که هر مردی درباره زنی که دوست دارد باید بداند، تو من را زیر نظر نداشتی و نمی خواستی، من که می خواستم، من از خیلی چیزها باخبرم، و خیلی می شناسمت!"

آن روز گذشت و ما قرار گذاشتیم همدیگر را بهتر بشناسیم، فردای آنروز قرار بود ایشان برای یک جلسه کاری به سوییس بروند،(خیلی باکلاس)، و من هم بر می گشتم به ایران، تصمیم بر آن شد که صبر کنیم ایشان از سفر برگردد کابل من هم تا آنزمان در تهران مستقر شده باشم و برویم روی یک سری صحبت های دقیق و روی برنامه برای شناخت بیشتر از هم.

قبلش یک تفاهمنامه امضاء کردیم، آن هم این بود که فقط و فقط روی اجندای از قبل مشخص شده وارد گفتگو بشویم، گفتگو هم در ابتدای امر تلفنی نبود، اول قرار شد چارچوب را تنظیم کنیم، روی آن یکی دو بار تلفنی صحبت کردیم، چهار مبحث مهم و اساسی در نظر گرفتیم،(اخلاقیات و اعتقادات، انتظارات از همسر آینده، روابط و دوستان، برنامه آینده)، و تصمیم بر این شد هر دوی مان طی یک نوشته نسبتا" جامع تمام آنچه در این چهار مقوله بنظرمان مهم می آیند را بنویسیم، بعد از آن در یک روز و یک ساعت معین هر دوی ما نامه ها را برای هم ایمیل کنیم، دلیل یک ساعت و یک زمان معین هم این بود که با خواندن نامه های همدیگر وارد عمل نشده باشیم، مرحله بعد از بدقت خواندنِ نامه ها، ریز شدن در نکات اشتراک و افتراق مان بود، اینکه تا چه اندازه درباره مسائل مثل هم فکر می کنیم و یا می توانیم از شیوه خود عبور کرده به دیگری نزدیک باشیم، هر دوی ما بعد از پرینت گرفتن نامه ها نکات برجسته و مهم را هایلایت کردیم، و بعد تماس های تلفنی شروع شد، همه این داستان ها روی نظم و برنامه ریزی انجام میشد، تماس های تلفنی مان زمانی رخ می داد که هر دوی ما روبروی لب تاب و یا نوشته خود پشت میز نشسته بودیم و قلم در دستان مان بود، خوشبختانه من در شرایط عالی ای قرار داشتم، اتاقم را که با یک دختر اعجوبه روزگار یکی بود جدا کرده بودم و بخاطر شرایط خاصی که داشتم و پایان نامه داشتن و بورسیه بودن و این مسائل و وجود نداشتن اتاق های دیگر یک اتاق تک نفره در طبقه آخر بهم داده بودند، خیلی راحت می توانستم با صدای بلند حرف بزنم، توی کل سوئیت مان بغیر از من و یکی دیگر کسی نبود!

تعداد ساعات و دقایقی که باهم صحبت کردیم را در سالنامه همان سال نوشته ام، و شرحی بر صحبت ها، و همچنین کاغذهایی که زیر دستم بود و خط می زدم و یا از خلال صحبت های همسر نکته ای را یادداشت می کردم را نیز، ساعت ها را دقیق یادم نیست ولی فکر می کنم حدود هفت ساعت با وقفه و طی یکماه سر جمع حرف زدیم، و این هفت ساعت تمامش درباره مسائل مهمی بود که به ذهنمان رسیده بود و در نامه بهش یادآروی کرده بودیم و همچنین مسائلی که از بین حرف ها می برآمد! 

آن وسط هم گاهی سعی کردیم چیزهای دیگر را هم چک کنیم، ندای درونی مان و رفتارهای اخیرمان و اینکه آیا چیزی در حال شکل گیری است و اصلا" می تواند شکل گیرد و یا اصلا" این خوب است که " عاقلانه ازدواج کنی و عاشقانه زندگی؟" و اصلا" می شود؟ و اگر نشد چه؟ آیا ما بدنبال عاشق شدن هستیم و یا زندگی کردن و درک شدن؟ آیا ما عشق را به رسمیت می شناسیم؟ و مگر نه اینکه عشق هم هر چه باشد با وصال پودر می شود و تو می مانی و یک دنیا سوال؟ و آیا عاشق شدن خوب است یا معشوق بودن؟ و آیا تا بحال اگر معشوق بوده ای چیزی عایدت شده از معشوق بودن؟ مگر نه اینکه اگر تو که زن هستی عاشق هم بشوی باید انتظار معشوقت را بکشی برای رسیدن بهش، و اگر عاشق باشی و نتوانی تلاش بکنی به چه  ارزد؟؟؟

صحبت های پشت تلفن هرگز در باب عاشقی و ناز کشیدن و ناز کردن و اراجیفی از این دست نبودند، به هر کسی می گویم باورش نمی شود، ولی این من بودم که مدیریت این داستان را بعهده گرفته بودم، و من حتی گاهی خودم هم خودم را نمی شناسم در سختگیری و افسار بسته بودن خودم در دستِ روح خودم، به همان اندازه که می توانم افسار بگسلم از روح دربندم، می توانم محکم ببندمش جوری که نتواند جم بخورد، نمی دانم چطور در آن برهه از زندگی ام آنقدر قوی شده بودم، من کسی بودم که از جیک و پوکم دنیا را باخبر می کردم، نیمه اول زندگی ام مانند سیستم حاکم خانه مان دروازه های دلم بروی همه باز بود، برای اکثر کسانی که فکر می کردم دوستم است درددل می کردم، معمولا" رازی در دل خانواده ما پنهان نمی ماند، اما در آن بهار عجیب متحول شده بودم، پاسخ پیام ها و ایمیل های دوستان در جواب اینکه "چی شد؟" هیچ بود، به همسر هم سپرده بودم با هیچکس درباب صحبت هایمان چیزی نگوید تا خودمان بدون دخالت دیگران به نتیجه برسیم.

و به نتیجه رسیدیم. 

بعد از اینکه فکر کردیم دیگر هیچ نقطه کور و علامت سوالی از بدنه اصلی شخصیت هایمان نداریم، و این با توجه به این پیش فرض بسنده شده بود که، " هیچ دو انسانی نمی توانند کل خودشان را بریزند توی چند تماس تلفنی، نامه یا از این دست، و هیچ مقدار زمان نامحدودی برای شناخت هم نمی تواند تضمین کننده تمام مسائل باشد، خیلی از مسائل اصلا" ارزش گفته شدن ندارند، چیزهایی مثل اینکه چه رنگی را دوست داری و چه غذایی و از این حرفها برای توی فیلم هاست، و خیلی از حرفهای دیگر برای دلبری است و هیچ دو نامزد یا آپشنی با بیشتر صحبت کردن آنهم بی برنامه و از روی هوا نمی توانند بیشتر همدیگر را بشناسند، و کلا" می روند توی فاز دلبری و ناز کردن و خریدن."

نتیجه این بود که خب صحبت ها تمام، و من یک هفته به خودم و خودش فرصت تعمق بیشتر دادم، گفتم من یک هفته وقت می خواهم که جواب بدهم، جواب را هم برایت ایمیل می کنم، بله یا خیر را روز جمعه هفته آینده ساعت دوازده ظهر خواهی گرفت!




تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1394 ساعت 11:16 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

از مرد چشم شیشه ای ام(2)!

وقتی در بهار 1389 برای تحقیق میدانی برای پایان نامه ام به کابل رفتم از آخرین دیدار ما سالها گذشته بود، علاوه بر انجام کارهای پایان نامه دیدارها تازه شد با دوستان و همکاران سالهای قبل در افغانستان، اسکانم در منزل مشترک دو دوست واقع شده بود و دوستان رنج پذیرایی از ما را بعهده داشتند، دوستان دیگر از دور و نزدیک دعوتمان کردند به خانه هایشان و یا رستوران های پل سرخ و شهر نو، می دانستم همسر هم در کابل است و در اداره مستقلی کار می کند، اما رویم نمی شد بخواهم ببینمش و یا بهش ایمیل بزنم که من اینجایم، گرچه طبق آخرین گپ و گفت های دوستانه مان متذکر شده بودم که برای کارهایم سفری به کابل خواهم داشت و او گفته بود پس حتما" وقتی برای با هم بودن هم بگذارید، اما من چون آخرین در خواست ایشان را "نه ی محکمی"گفته بودم و از آن ماجرا تنها چند ماهی گذشته بود نخواستم این کار را بکنم، اما جدای از این جریان دوست داشتم ببینمش، یک جور فضولی آمده بود به سراغم، دوست سفیر گفته بود نمی دانی چه تغییرات فاحشی در ایشان پدید آمده، همین و دیگر هیچ، برای من تغییر فاحش معنایی نداشت وقتی در رویه و سبکش هیچ تغییری نیامده باشد، نمی دانستم همان اندازه که من دیگر آن دختر سرخوش و بی باک گذشته نبودم و هر حرفی را هر جایی نمی زدم و یا دیگر مثل سابق در جمع نمی خندیدم، او هم شاید حالا تغییراتی در سبک تعاملاتش روی داده است، نمی دانستم همانطور که من حالا یک مانتوی بلند اندامی زنانه طوری پوشیده ام با یک جفت کفش مشکی پاشنه بلند او هم شاید لباس های پسرانه اش را دور ریخته باشد، نمی توانستم جز با همان تیپ چهار پنج سال پیش، با لباسهای اسپرت که معمولا" بخاطر لاغری اش در تنش زار می زدند و با موهایی تایتانیک طورِ بور که کاملا" جک وار از وسط باز شده به دو طرف تصورش کنم، اصلا" نمی دانستم او هم اندازه من تغییر کرده است، و یا می تواند بکند، تمام روابط ما محدود بود به چند تا حال و احوال و ایمیل!

دوستِ میزبان داشت یکی یکی دوستان دیگر را برای یک مهمانی به مناسبتِ حضورداشتِ من دعوت می کرد، و برای این کار نظر من را هم می پرسید، منتظر شدم خودش از همسر هم حرفی بزند، نزد، گفتم فلانی چه؟ و دوست شاید تعجب کرد، که من در تعجبش گفتم خوب است که ایشان را هم دعوت کنی، به هر حال او هم جزء دار و دسته ما بود و جدای از مسأله شخصیِ من که گذشته است او هنوز یک دوست است برای ما، تلفنش را نداشت و سپرد به یکی دیگر از دوستان که بهش خبر بدهند.

همه چیز در روز مهمانی به خوبی پیش می رفت، دوستان پس و پیش می آمدند و اوقات خوشی بود، من کمی هیجان داشتم اما خیلی راحت می توانستم کنترلش کنم، اما وقتی او آمد این کنترل از دستم خارج شد، تو گویی در دلم غوغایی بپا شد و من را محاکمه می کردند، هزار ساغر به صدا در آمده بود و داشت تمام رفتار گذشته ام را ملامت می کرد، اصلا" لازم نبود تا کسی دقت کند و تغییر رفتار من را بفهمد، همچنان که ایشان با دیدن من در آنجا شوکه شد، فکر می کردم آن رفیق که بهمراهی ایشان آمده بود خبر آمدن مرا بهش داده باشد، حتی روزهای قبل از آن که خودش مهمانم کرده بود می توانست به دوستش بگوید که فلانی، فلانی اینجاست، اگر کاری داری باهاش، خلاصه آنجا فهمیدم که همسر سورپرایز شده بوده از حضور من، و این برای اولین بار در عمرم بود که خشم او را می دیدم، (تا آنموقع حتی یکبار ندیده بودم ایشان خشمگین شده باشد و بر اثر خشم سر و رویش سرخ شود)، وقتی  درست بعد از سلام و احوالپرسی انتقاد تندی مبنی بر اینکه" مگر قرار نبود از آمدن تان من را باخبر کنید، و خوب شد خانم فلانی من را هم لایق این گردهمایی دانستند و الا شاید شما را نمی دیدم تا به قیامت." (همسر همیشه من را در جمع شما خطاب می کرد و می کند.)

خشمش را دوست داشتم، لازم نبود که به خودم رجوع کنم که دوستش دارم یا نه، این مرد، در جامه های سپید افغانی که برق می زند، در یک کت تکِ مشکی رویش با این استایل جدید مردانه صورتش، با موهایی که کاملا" بالغ و متفاوت از قبل اصلاح شده است، با طرز نشستنِ موقرانه اش، با شمرده صحبت کردنش به لهجه دری و نه مثل سابق ایرانی گک و کمی هزارگی، وقتی علاوه میشد با یک حُبِّ مدامِ چند ساله، معجونی از احساسات مختلف را برایم به ارمغان می آورد.

من و او تنها کسانی بودیم که خیلی کم غذا خوردیم، و بعد غذا من سردرد را بهانه کردم و رفتم در اتاق دیگر کمی دراز کشیدم.

بعد از صرف ناهار تصمیم گرفته شده بود که به دیدن یکی دیگر از دوستان که در یک محله دیگر بودند برویم، و رفتیم، و اولین باری بود که بار نگاهش را خوب حس می کردم، سنگین بود.

بعد از آنجا رفتیم دارالامان و با خرابه ی قصر عکس گرفتیم، بعد هم خداحافظی، و قبل از آن همسر از من خواست تا بیرون ببینمش، شاید برای آخرین بار!

تاریخ ارسال: شنبه 26 دی‌ماه سال 1394 ساعت 01:15 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

از مرد چشم شیشه ای ام(1)!

این روزها که فرصت زیاد داریم برای باهم بودن، از خاطراتمان می گوییم، از اینکه همسر نیمه اول عمرش را زیاد اهل حرف زدن و بیان خودش نبوده است و کلا" زندگی اش به بخش اول و بخش دوم تقسیم می شود، بخش اولش شامل  نگفتن و شرکت نکردن و اظهار نظر نکردن است و بخش دوم زندگی اش را بیان کردن و عیان کردن و اظهار نظرش در بر می گیرد، باری وقتی در خود بودم و دلم گرفته بود و برای دقایقی حالم را نفهمیدم و قطرات اشکی بر گونه ام سرازیر شد به کنارم آمد و گفت آنوقت ها که غمگینی ات را می دیدم و نمی توانستم کنارت باشم و اشکت را بزدایم را خوب بیاد دارم مخصوصا" یکی دو باری که این غمگینی ات اوج گرفته بود و گریه می کردی، توضیح داد که وقتی رفته بودیم نَی طاقِ یکاولنگ و روز دوم بعد از صرف صبحانه به دشت ها شدیم و تو فکر کردی قافله بقدری دور شده اند که تویی و یک دشت تنهایی و بغضت شکفت و های های گریه کردی، و من پشت درختی یا درختچه ای به نظاره ات هزار بار  شکستم و همراه با تو گریستم، هر چه فکر کردم بیادم نیامد ولی حتمی خیلی صحنه رمانتیک و دلخراشی بوده است برای یک دلِ عاشق!

زیاد حرف می زنیم درباره رفتار های آن سالهایمان، ما در دو نقطه کاملا" مخالف هم بودیم، من اهلِ بلند بلند حرف زدن و اظهار نظر کردن و رُک و پوست کنده دل شکستن و او اهلِ زبان گشودن فقط به قدر نیازهای اساسی و ساده، من اهلِ هیاهو و ریسک و دویدن های پیاپی میان دشت ها و سنگ ها بی پروا از ماین های جاسازی شده سالهای جنگ با شوروی و او اهلِ از دور تماشا کردن، یکبار که به دره اژدر رفته بودیم و آهو وار میان سنگ ها و دشت ها می دویدیم یکباره از دور دیدیم که همسر و دو تا از دوستان دیگر دارند صدایمان می کنند، بیشتر که دقت کردیم دیدیم دارند حَذَرمان می کنند از پیش تر رفتن، نگاه که به دور و برمان انداختیم دیدیم دورمان را سنگ های سرخ رنگ احاطه کرده، و بله، ما به منطقه ممنوعه "ماین پاکی نشده "قدم گذاشته بودیم، مثل فیلم روسری آبی شد یک صحنه، از دور گفتند که دقیقا" از جاهایی برگردید که رفته اید و قدم بر جای پای خود بگذارید، یادم نمی آید چقدر از رد پاهایم مانده بود و چقدرش را تخمینی برگشتیم، آن روز تنها روزی بود که بشدت احساس کردم مراقبم  است.

یکبار دیگر هم که برای رخصتی عید فطر تصمیم گرفته بودیم با یکی از دوستانِ خانم و نامزدش به مزار شریف به دیدن یک دوست دیگرم بروم و آن دوست ناجوانمردانه در کابل نظرش را تغییر داد و ما خیلی غمگین و ناراحت و عصبانی داشتیم نقدشان می کردیم که دوستم تدبیرها اندیشیده و آمادگی گرفته و خودم چقدر رویش سرمایه گذاری کرده بودم و خیلی نامرد هستید که اینجای کار تنهایم گذاشتید، نمی توانستم تنهایی بروم یک شهر دیگر، همسر و دو تای دیگر از دوستان کاملا" غیر مترقبه والونتییر شدند تا با من تا مزار شریف همراهی کنند بی اجر و مزد، وقتی گفتم دوست ندارم بخاطر من اینهمه راه بیایید بدون هیچ برنامه شخصی، هر کدام برنامه های شخصی در توجیه آوردند و بعد از ظهرِ همانروز راهی مزار شریف شدیم و من را در ساعت یکِ بعد از نیمه شبِ یک شب سرد زمستانی به دوستم تحویل دادند و دو روز بعد در روضه سخی تحویل گرفتند، به من خیلی بیشتر از آنها خوش گذشته بود، من به نظر خودم حجت را تمام کرده بودم و بدهی ای به کسی نداشتم ولی آن دو رفیقِ دیگر تنها بخاطر همسر این سفر را به جان خریده بودند تا مثلا" کاری کرده باشند برای رفیق شیدایشان، اما دریغ از کلامی و تبادل مهری از جانبِ همسر خان در این مسیر طولانیِ رفت و برگشت!

برایم تعریف می کند که تمام مسیر که تو در سیت جلو نشسته بودی این دو تا داشتند توی سر من می زدند از این به قول آنها خونسردی ام!

هدفم از این نوشته فقط ثبتِ این خاطرات بود اما الآن دارم به این فکر می کنم که هیچوقت فرصت اینرا پیدا نکرده بودم که داستانمان را بنویسم، قبلا" گفته بودم در یک فرصت مقتضی که مثلا" باشد بعد از "یک هجده مرداد تا بیست و دوی شهریوری" که تاریخ های عقد و بعد یکسال عروسی مان است اینها را بنویسم ولی ننوشته ام.

شاید هم فکر کرده ام نباید بنویسم چون عاشقانه قبل ازدواج نداشته ایم. صرفا" یک تعاملِ از طرف من دوستانه و از طرف همسر عاشقانه بوده است، تعاملی که اواخرش من را به فکر فرو می برد از اینهمه صلابت و صبوری اش، بی آنکه دست و پایی بزند و بی آنکه تلاش در خوری برای تغییرش داشته باشد.

ما در زمستانِ سال 1382 که به وطن آمدیم باهم آشنا شدیم، منِ بیست و دو ساله و همسرِ بیست و پنج ساله، و اکثر مابقی دوستانی هم که در زمره همکاران و دوستان آن زمان مان بودند در همین رده سنی قرار داشتند، قریب به نود درصدشان مجرد، و ما چهار بانو بودیم بین نزدیک سی آقا! و جالب است بدانید از بین این چهار بانو اولین بانو در زمستان سال بعدش با همسرش از بین آقایان ازدواج کرد، دیگری به گمانم بهار سال بعد یعنی چند ماه بعد از اولین زوج، و بنده بعد از نزدیک هفت سال! 

همکاران و دوستان دور و نزدیک دیگر کم کم پرونده همسر و من را بسته بودند و حرفی ازش نمی زدند، و اکثرا" طرفدار همسر بودند تا من، ولی من بعنوان بزرگترین گناهِ همسر همین خونسردی اش را عنوان می کردم و همیشه فکر می کردم چرا نباید به خودش زحمتِ تلاش و تکاپو بدهد و چرا یکجا نشسته است و فقط احوالاتش را از دور و نزدیک به من مخابره می کند، بدی قضیه در این بود که من و همگان می دانستیم سخت دربندِ ماست، اما دریغ از تقلا، تقلای قابل دیدن توسط ما، در طول این هفت سال سه بار از من خواستگاری کرد، بار اول که درست روزهای اول دیدارمان بود، بار دوم قبل از رفتن برای بورسیه ماستری به هند بود، و بار سوم همان زوج همکار را سفیر کرده بود، اما اتفاق نیفتاد و من کم کم احساس گناه می کردم، با خودم  می گفتم خب شاید این طرز تفکر توست که غلط است، تو فکر می کنی همه باید مثل تو باشند، مثل فیلم ها هنوز فکر می کنی باید مثلا" در خانه ات تا محل سرویس دانشگاه را گل رز بپاشد، یا نامه بنویسد ببندد به پای کبوتر؟ خب این این مدلی است، از آن ها که هزار های و هوی دارند اما در اصل ماجرا بی شرف هایی بیش نیستند خوب است؟ ندیدی در زندگی ات؟ 

کم کم داشتم به زیبایی این صبوری  یکطرفه اش فکر می کردم، به خودم می گفتم این یک تنه تا اینجا آمده است، با آن برخوردهای تو و با آن "نه" های محکمِ تو هنوز هم فقط تو را می خواهد، اگر تو کمترین نشانه ای از حُب بهش نشان می دادی شاید همان می کرد که انتظار داشتی، لااقل الآن می دانی چقدر در انتخابش مصمم است، اگر آن موقع که تو جوانکی احساساتی خطابش کردی جوانکی بود که هوای بامیان عاشقش کرده است، حالا چه؟ حالا که یک مرد سی و دو ساله است چه؟

دارد طولانی می شود، بقیه اش را در پست بعدی می نویسم!

قلبم دارد تند می زند و ایکاش هوا اینقدر گرم نمی بود!



تاریخ ارسال: دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1394 ساعت 12:11 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

با تو یه دانشگاه سیگاری شده!

یک. نمی دانم گفتم یا نگفتم، درست دو روز قبل از اینجا آمدنم دندانم توی دهانم خورد شد، بخشی از یک دندانم ریخت، و با اصرار توانستم در درمانگاه نزدیک خانه مان خارج از نوبت پر کنم، بعد اینجا حدود دو ماه پیش همان دندان دوباره باز شد، نمی دانم شاید بغلی اش باشد ولی من همه اش فکر می کنم خودش است، و سهل انگاری دکتری که فهمید خیلی عجله دارم و به گفته خودم به تهران می روم!!!، مقصد بار دوم نیازمند دکتر دندان شدیم، و با چه سادگی ای  وقت دکتر دندان گرفتیم در یکی از کلینیک های تخصصی دندان در اینجا و علیرغم اینکه همسر نیک می دانست کلینیک های خصوصی اینجا خدا دلار ازت پول می گیرند، رفتیم و بعد ویزیت گفت همین حالا یا بعد از آوردن عکس دندانت می خواهی اقدام کنی، در هر دو صورت می توانم برایت پر کنم اگر نخواهی عصب کشی کنی، خیلی خودم را سفت گرفتم و پرسیدم اگر الآن بخواهم وارد عمل بشوم چه مبلغی باید بپردازم، گفت: هزار و پانصد دلار، برق از کله ام پرید و با حفظ حالت نورمال و خونسرد بهش گفتم پس من با عکس خدمت می رسم که کار دوباره انجام ندهم و اگر نیاز به عصب کشی داشت یکبارگی انجام شود، بعد لبخند زیبایی تحویلش دادم، لبخندی که بعدا" با پرداخت شصت دلار بابت ویزیت از روی صورتم محو شد، خب لامصب! همان اولش چرا نمی گیرید که حساب کار دستمان بیاید، هیچی دیگه دلم برای شصت دلار خیلی سوخت، رفتیم دنبال راه های نزدیکتری به درمان، و یک وقت در کلینیک دولتی دندان اینجا گرفتیم و بیست و پنج دلار دادم دندانم را پر کرد و برگشتم!

بعد همین هفته پیش داشتم پاپ کورن می خوردم و به تهش رسیده بودم و ولع و عجله خوردنم هم زیاد شده بود برای تمام کردنش، همیشه اینجای هر کاری که می رسم عجله ام می گیرد، حالا اگر تمام آن آخرش را با آن شوریِ تند و تیزی که داشت و ذرت هایی که باز نشده و زنده بودند را نمی جویدم و نمی خوردم انگار چیزی کم بود، داشتم با ناخنم یک تکه از ذرت را بیرون می آوردم که ناگهان با یک تکه سنگ اندازه یک نخود روبرو شدم، سنگ داخل دستانم و جیغ می کشیدم و گریه می کردم، از ترس و دلهره نزدیک بود از حال بروم، ریختم شان توی گریه، زنیکه گنده، روبروی آینه با سنگی در دست و سعی کردم جایگاه سنگ را بیابم، و بله جایش اندازه یک غار در انتهای سمت راست بالای دهانم خودنمایی می کرد، و این است حکایت ما و دندان های ما، متأسفانه ساغر هرگز رابطه خوبی با مسواک روزی سه بار و نخ دندان و مرتب رسیدگی کردن بهشان ندارد و سیگار لعنتی، این دلیل آخر که مخصوصا" با سقوطِ این سه تای آخر دارد عوارضش را نشان می دهد.......

دو. یک آلبوم با نام رستاک توی آهنگ هایم دارم، برادر برایم ریخته انگار، نمی دانم اسم خواننده رستاک است یا یک گروهند یا اسم آلبوم هست، مقصد یک آهنگی دارد آن وسط هایش که می بردم به سالهای دورِ جوانی در دانشگاه، وقتی می گوید" استادها و هم کلاسی هات هیچ، با تو یه دانشگاه سیگاری شده" نه که من کسی باشم که با من یک دانشگاه سیگاری شده باشد، ولی حال و هوای ترانه آنقدر راحت ربط پیدا می کند به آن سالها که تا الآن نشده یکبار بشنومش و به همان اندازه نرم و لطیف نشوم، سالهایی که باران دیوانه ام می کرد، می توانستیم یکروز از صبح که مثلا" ساعت هشت کلاس داشته ایم تا کلاس بعدی که از بد حادثه هفتِ یک شب زمستانی باشد بنشینیم روی یک نیمکت و یکریز حرف بزنیم، برویم چای بگیریم و با ساقه طلاییِ توی کیفمان احساس لرد ترین آدم پیرامون مان را پیدا کنیم و برگردیم توی محوطه روی یک نیمکت دیگر، گاهی آدم ها را دنبال کنیم و ببینیم چه سر و سری دارند باهم، غرق لذت شویم از یک هوای زیبا و خودمان که زیبا شده ایم، لااقل در نظر خودمان!

سه. یک آهنگ دیگری هم دارد که می گوید:" ساکت نشستی و من عاشقت شدم، موهاتو بستی و من عاشقت شدم، و خلاصه هر کاری که بکنی من عاشقت شدم و هستم." کلا" من خواندن هایی را که ربطی به مو پیدا می کند را دوست دارم، و همیشه موی بلند را دوست داشته ام، چقدر تلاش کرده ام همیشه که موهای بلند و زیبایی داشته باشم، هر چند من کلا" آدم خشنی هستم و سالها و ماهها می گذرند و من به موهایم چیزی نمی زنم و مثلا" هیچوقت برند شامپویی که مصرف می کنم برایم مهم نبوده است، اما دوستش داشته ام، یادم می آید زمانی موهای خیلی بلندی تا کمر داشتم و خیلی حس خوبی بود، با خودم فکر می کردم اگر کسی عاشقم می بود شاید دیوانه وار موهایم را دوست می داشت، چون موهای من با اینکه چنان نرم و افتاده نیستند اما حالت زیبایی دارند و لابد در آن برهه از زندگیم زیباتر و نرم تر از الآن بوده اند، خلاصه همیشه تصورم از هر مردی در زندگیم این بود که از این موهایم بالا برود، دوستشان داشته باشد، برایشان شعر بخواند و با بویشان مست شود، ببافدشان، شانه شان بزند، مثل فیلم ها، بعد فکر کن، مردی همراهِ این انسان شوریده است که نه تنها موی بلند من برایش شاعرانه نیست و این چیزها را افسانه ای و مربوط به قرون وسطی می داند، بلکه آنرا دردسر ساز و مانع راحتی خودش و من می داند،  و خانم های مو کوتاه را که می بیند بهم می گوید ببین مثلا" این چقدر زیباست، چقدر شیک است،( مثلا" یارو ازین مدل هایی زده که نصفش هم ماشین شده و کچل است)، خیلی هم راحت زندگی می کند با این موها!

خب این طبق خواست ما جور در نیامده، و البته شاید من به اشتباه روی موهایم سرمایه گذاری کرده بودم، و لابد نباید می کرده ام!

چهار. هر کس ازم می پرسد چطوری می گویم عالی، بهترین، خوشحالم!

پ ن: ولی نمی دانم چرا یک ساغرِ حسود بدبین از ته وجودم بهم می گوید حالا داغی اولش هست نمی فهمی، قراره به فاک بری بعد یکی دو سال، و تنهایی هم حدی دارد، تو اندازه کابل هم دوست و رفیق نداری دور و برت! 

دلم خوش است به یک دوست که بزودی ویزایش را می گیرد و به همسرش ملحق می شود، زودتر بیا عسل بانو!

برچسب‌ها: روز مره نویسی!
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394 ساعت 01:26 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

تجربه اولین سال نو در کنار هم!

سال جدید میلادی مبارک!

رفتیم مرکز شهر برای تحویل سال در اعماق تابستان و دمای بالای سی درجه! توی مسیر راه داخل ترن ملت شاد بودند، فضا فضای سال نو بود، مردم دسته دسته در هر ایستگاه سوار شدند و پیاده نشدند تا مرکز شهر، جایی که آتش بازی ملبورن مرکزیت دارد و از فراز برج های بلند تجاری آتش افروختند و ما جیغ زدیم، و دست و هورا! نیم ساعتی طول کشید و موقع برگشت برای اولین بار با هجم عظیم ملتی که می خواستند به خانه هایشان برگردند روبرو شدیم و برای اولین بار نزدیک بود زیر دست و پا له شویم اینجا!

روزهای خوبی است، شب ها بیداریم و روزها تا دوازده خواب! خوش می گذرد، کسی  را نداریم برویم دیدنش، پسر عموی همسر هم دو روز پیش برای تعطیلات رفتند ایران، دختر دایی هم رفت سیدنی برای همیشه، ماندیم ما و یک شهر بی کسی، و یک عمر با کسی، خودمانیم و خودمان، و لحظات به سرعت سپری می شوند، و ما نمی فهمیم کی شب می شود و چرا باید بخوابیم؟!

همچنان پاسخگوی نزدیک و دوریم در باب تولید مثل، دکتر با دیدن نتایج آزمایشات مخصوص گفت پرفکتی برای تولید مثل، و آیا دوست داری و چگونه؟ و جواب من این بود، و با هر بار پاسخ دادن دلم برای بچه ام می سوزد، که بی رودربایستی می گویم نمی خواهم، اما فکر می کنم باید داشته باشم، تا مادرم خوشحال شود، تا مادر همسرم دل جمع باشد از زندگی مان، تا خواهرهایم بچه خواهر داشته باشند، اما خودمان اینجای زندگی خیلی حریصانه به تنهایی مان و خلوت هایمان فکر می کنیم و طفل معصوم را چون گرگ درنده ای فرض کرده ایم که وقتی بیاید همه چیز را می بلعد و چیزی نمی ماند برای خودمان!

دکتر گفت می فهمم، من هم بعد از طلاقم باید پاسخگوی سبک جدید زندگیم باشم، هر روز ملامت می شوم و هر روز باید پاسخ بدهم که انسانم و حق انتخاب دارم و نمی خواهم جهنم دیگری به جان بخرم....

قابل قیاس نیست، ولی هر دو به نحوی اجبار است، نمی دانم از کی اینطور شده ام و تا کی اینگونه خواهم بود، کاش من هم مثل خیل عظیم ملتی که علیرغم شرایط بد کشور در افغانستان بارها مادر شدن را می چشند سهل تر می گرفتم، نه اینکه دوست نداشته باشم، که بقول دوست همیشگی و همسر تو یک مادر نمونه و وحشتناک عالی خواهی بود اما، در این برهه از زندگی خیلی سخت است انتخاب، یک انتخاب محکم و قطعی و یک خواستنِ عاشقانه، بعضی وقت ها می گویم حالا از کجا معلوم من آنقدر توانا باشم که با صرف اقدام و خواستن بچه دار شدم، و شاید خدا خواست گوشه چشمی از قدرتش را بهم نشان بدهد که بگذارد در حسرتش بمانم، دخیل ببندیم و نذر کنیم تا بچه دار شویم!!!!! 

مقصد بدجوری داریم ماست مالی می کنیم سوال های تکراری " دیگه چه خبر" های مادر را، خواهر گفته روزی یک دانه سیب بده همسرت بخورد و اگر می خواهید بچه تان خیلی سالم و صالح باشد ده روز قبل اقدام از مصرف گوشت قرمز خودداری کنید، حساب کتاب ها جور در نمی آید، چطوری ده روز برویم توی قرنطینه و کی می داند ما با کدام اقدام بچه دار می شویم، می گویم بله بله درست است، همین کار را می کنیم!

البته به خواهر گفتم تازه داریم بهش فکر می کنیم، اعصابش خورد شد و گفت مادر در هر نمازش دارد دعا می کند برایت و تو هنوز داری بهش فکر می کنی؟ بگذریم از خواب های روز درمیان مادر خانم در باب دو قلو و چند قلوهای من، دیروز زن برادر بهم پیام داده که خواب دیدم دخترکی بارداری، اینو کجای دلم بذارم!

امروز هم با یک دوست قدیمی داشتم صحبت می کردم می گفت تنها تو مانده ای از دوستان و همکاران سابق که بچه دار نیستی، ببین چه تیتری بشود بچه ی تو و همسرت!

زیر باری از معذوریت جدی قرار داریم، دلم می سوزد برایش، دوست دارم بچه ام نتیجه یک خواستنِ لبریز باشد، دیوانه وار بخواهمش، خیلی دور شده ام ازش، یک زمان هایی خیلی نزدیک بودم بهش، این روزها حتی دخترها و پسرم هم دارند داخل کشوی کمدم خاک می خورند و بهشان بی مهر شده ام.

ببینیم سال جدید چه می خواهد برایمان، غیر از برنامه های روی کاغذمان، شروعش را دوست دارم، امیدوارم پایانش زیباتر از آغازش باشد.



برچسب‌ها: روزمره نویسی، ملبورن
تاریخ ارسال: جمعه 11 دی‌ماه سال 1394 ساعت 10:33 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر