X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

در دل هر زن اقیانوسی از حرفهای نگفته و رازهای مگو هست!

عنوان یکی از سلسله نوشته های "آرامگاه زنان رقصنده"، خودکشی بود، با خواندن تک تک نوشته ها من هم می نوشتم، نوشته های خودم با نوشته هایی که می خواندم ترکیب می شد، چند روز همینطور توی ذهنم درگیر بودم، بعد هم سعی کردم فراموشش کنم، داستان را نه، نوشتن درباره اش را، که باز امروز که یکی از دوستان در کامنتش بر نوشته اخیرم نوشته بود" دقت کردی چه همه فرق هست بین ساغر کابل و ساغرِ اکنون؟" بیاد روزهای دورترم در کابل افتادم، زمانی که تنها بودم و در گردابی از وحشت غوطه می زدم، زمانی که حتی از ساغرِ کابلِ اخیر که به گمان آن دوست شاید خاکستری ترین روزهای عمرم را درش زیسته باشم هم خاکستری تر و زمستانی تر بود، بر این شدم که بنویسمش هرچند سخت است و هرچند به این روزهایم نمی آید و اصلاً به من نمی آید، دلیلش هم شاید رهایی از این وسوسه ی نوشتن باشد و شاید هم برای اینکه برای همیشه فراموشش کنم.

بهار بود، و من عاشق بهار بودم، بهار کابل با بهار بامیان زمین تا آسمان تفاوت داشت اما با تمام آن تفاوت هایش باز هم خیلی زیبا بود، هوا دم می کرد و بادهایش هر عصر و غروب را به لجن می کشید اما بارانِ بعدش که بیشتر مواقع روی میداد جانت را تازه می کرد، آن بهار از بامیان باستان برآمده بودم برای همیشه، دلائل زیادی داشتم اما بزرگترینش استیصال و خستگی و تنها شدن های پی در پی ام بود از حلقه دوستانی که داشتیم، وقتی دانه دانه به کابل کوچ کردند تا بخت خود را در آن دیار بیازمایند ما نیز بدنبالشان روان شدیم، این وسط نمی شود دلیل دیگر این هجرت را کتمان کرد، دلیلم حضور کسی در زندگی ام بود که باعث هجرت و ترک محل کارم شد، و در آن برهه از زندگی ام با تمام ابهتم تبدیل به احمقی شده بودم که تمام افسارم را در اختیار تصمیم ها و رفتارهای او گذاشته بودم، از کسی زخم خورده بودم و تلافی اش را بستن ریسمان محکم تری به این یکی می دانستم، نه که زخم خورده باشم که تا آن زمان بقدری خام و احمق بودم که با اولین احساسِ شکسته شدن غرورم فکر می کردم زخم خورده ام و الا موضوع اصلاً حاد و سخت نبود، این یکی بلافاصله پیش آمد، بر خود تحمیل کردمش، و وقتی فهمید سوژه قبل از او چه کسی بوده برآشفت و حالش خراب شد و رگ افغانی اش در حد تهدید به مرگِ  وی و مرگِ خودش ( مثلاً خودکشی)، بالا آمد.

بهش قول دادم از آن سازمان استعفا بدهم و از آن شهر کوچ کنم و در کابل دنبال کار باشم و او هم کمک خواهد کرد.

بگذریم که دقیقاً چه داستانی بین ما روی داد و چه ها شد که من عجیب ترین و بی عقل ترین کار زندگیم را در پی اش انجام دادم،" من خودکشی کردم".

از تماس آخری که داشتیم و طبق معمول فقط جار و جنجال بود دقایقی بیش نمی گذشت که خود را به خنکای خانه سیمانی مان رساندم، نه که در طی مسیر به جعبه قرص ها فکر کرده باشم، نه که تا آن لحظه حتی یکبار هم تصور عمل خودکشی از ذهنم گذشته باشد، من حتی تا آن روز و آن لحظه یکبار هم به خودکشی فکر نکرده بودم، اما به محض رسیدن به خانه بدون اینکه حتی لباس هایم را تبدیل کنم رفتم سراغ میزی که زیرش یک جعبه حاوی انواع قرص های ما دخترها بود، نمی دانم چرا آن هجم عظیم قرص را داشتیم و با اینکه تاریخ و دلیل بیشترشان منقضی شده بود داشتیم شان، دانه به دانه بسته ها را باز می کردم و می شمردم، هفتاد تا شدند، و من همیشه در همه کارهایم به إعداد سه و پنج و هفت اقتدا می کنم، هفتاد هم بدلیل همین بود که فاینال شد، بدون هیچ تردیدی کتری آب را هم آوردم و مشت مشت دارو ریختم در دهانم و از آب کتری رویش سر کشیدم، بعد رفتم سراغ نوشته هایم و چند صفحه نوشتم، و در حین نوشتن که هوشیار کامل بودم هی به خودم می گفتم الان از حال می روم کمی صبر داشته باش، و حتی در تمام آن لحظات به مرگ فکر نمی کردم، فقط به ناهوشیاری فکر می کردم، یادم می آید شرح کاملی بر آنچه آنروز روی داده بود نوشتم و در آخرش هم نوشتم که این خودکشی نیست و بلکه ادب کردن خودم است و نشان دادن به خودم است که دیگر من بعد به هر ناکسی نیاویزم و هر نااهلی را به حریمم راه ندهم، برای این است که از خودم خیلی دور شده ام و نباید اینطور باشد، برای این است که به آن ناکس نشان بدهم چقدر بی اعتبار است که نمی توانم با صحبت کردن قانعش کنم و چاره ای ندارم جز خودآزاری و من سابقه خودآزاری را از قبل هم داشتم ولی این خیلی بزرگ بود، بعد که دیدم  قرص ها تأثیری نداشته اند از روی حساب ده تای دیگر را هم انداختم بالا، و بعد که رخوت در برم گرفت روی تشک دراز کشیدم و به خواب رفتم...

دوست ها از محل کارشان برگشته بودند و طبق معمول چای درست کرده بودند و یکی دو بار من را صدا زده بوده اند که پاسخ نداده بوده ام، بعد دوست همیشگی آمده بود بالای سرم و دیده بود خوابم و گذاشته بود بخوابم، ولی بعد که طاقتشان تمام و مشکوک شده بوده اند آمده بودند تکانم داده بودند که چرا اینقدر می خوابی و دیده بوده که یک جورهایی سنگین و بی حس هستم، خودم هیچ بیاد ندارم تنها صداها در مغزم منعکس می شد ولی گویا حرف زده بوده ام و گزارش دقیق از موضوع و چرایی اش داده بوده ام و آمار هشتاد قرص را هم، و دوست که پرستاری خوانده بود رفت سراغ لاشه خالی قرص ها به شناسایی چیستی شان و بر سر زنان تا بیمارستان رسانده بودند و معده شستشو داده شده بود و بازگردانده بودندم به خانه....

فردایش وقتی بیدار شدم و آنژیوکد( کت؟؟؟) را در دستم دیدم همه چیز یادم آمد، فکر کنم دوست سر کار نرفته بود، هنوز و تا یکهفته آثار قرص ها در بدن و مغزم بود و فکر خودآزاری نیز هم، اینبار تیغ را برداشته نه به قصد رگ که بی هدف روی ساعدم می زدم تا خون بزند بیرون، و همزمان گریه أمانم را بریده بود....

از فکر اینکه دوستان و سوژه مورد نظر فکر کرده بودند بخاطر او این کار را کرده ام شرمنده بودم، از خودم متعجب و متحیر بودم، از آنچه رخ داده بود بیزار بودم اما همه اینها رخ داده بود و من این کار را کرده بودم، از اینهمه تنهایی و استیصال به وحشت افتاده بودم و زنگها در مغزم به صدا در آمده بودند که رسیده ای به انتها و باید برای خود کاری بکنی.

طی همان هفته با همان حال تلو تلو خوران رفتم بلیط رفت و برگشت ایران را گرفتم( آن زمان اگر بلیط رفت و برگشت تنها شرکت هوایی ایرانی را می خریدی بی بروبرگرد بهت ویزا می دادند حتی همان روز پرواز) و آمدم خانه و یکهفته بعد که موعد پروازم بود رفتم ایران، و هنوز گریه ها در سر داشتم و حالم عجیب بود...

بله ساغر با تمام ساغریتش یکبار خریتی در این حد هم در زندگی داشته است، خریتی که تنها می توان اسمش را خریت محض گذاشت، این است که خوب می دانم آدم ها گاهی، جایی بدجور می شکنند و بد رقم می برند، و بی فرم تهی می شوند از نور. 

آرزو می کنم هیچ زمان دیگری چنین تهی نشوم از امید.

حتی حالا که بعد ده سال نوشتمش هم باز برایم عجیب و باورنکردنی است مثل خواب، خوابی بغایت تلخ و عجیب....

برچسب‌ها: از زندگی، از مرگ
تاریخ ارسال: یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 12:54 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (5)
دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1395 02:37 ق.ظ
loving_69
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وب متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم خیلی خیلی خیلی خوشحال میشم به وب منم سر بزنین ممنون
84986
دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1395 02:39 ب.ظ
سارای
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدا منو ببخشه که کامنتم باعث شد پلی بزنی به گذشته و یاد تلخ ترین اتفاق آم دوران بیفتی که تا حالا چیزی ازش ننوشته بودی
آن هم در این دوران شیرین و رویایی
اما امیدوارم این به زبان آوردن حتی اگر ذره ای قلب نازنینت را میفشرد آرامت کرده باشد...
خداروشکر به واسطه مردی که الان کنارته و فرزندی که نگین انگشتری زندگیتان شده....
همیشه خوب باش ساغر
امیدوارم که این شادی پایدار باشد
پاسخ:
خوب شد نوشم سارای خوبم!
نگران نباش، ممنون!❤️❤️❤️
دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1395 05:24 ب.ظ
بختی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تاییدت می کنم در دل هر زن اقیانوسی از حرفهای نگفته و راز مگو هاست!، فکر می کردم فقط من یک سلسله نوشته هایی از جنس بغض و به نام بغض دارم
پاسخ:
بنویس شان، رهایشان کن تا راحت شوی!
جمعه 30 مهر‌ماه سال 1395 04:20 ب.ظ
نیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همه ما حماقت هایی در زندگی داشته ایم. گایه که به گذشته فکر می کنم از خودم می پرسم چرا این قدر احمق بودم؟
پاسخ:
بلانسبت، جوانی بوده و خامی و سر پر شور و بی صبر!
سه‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1395 05:39 ب.ظ
آرامگاه زنان رقصنده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
https://dancingwomen.wordpress.com/2016/09/23/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%B1/
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد