X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

زمان فقط به پیش می رود.....

سال پیش در چنین شبی بسمت اینجا پرواز کردم، هجده ساعت در قطر ترانزیت شدم و هجده ساعت بعد رسیدم به خانه ام، که آنشب  نخست اصلا" بنظرم شبیه خانه نبود، چقدر خسته رسیدم  و سرما هم خورده بودم، همسر بخاطر گرم تر کردن من علاوه بر ایر کاندیشنر یک فن کوچک هم روشن کرده بود و همین باعث شد ظاهرا" که مشکل برقی پیدا کنیم و برق کلا" رفت و زیر نور شمع جایمان را انداختیم و خفتیم! قبلش در مسیر فرودگاه تا خانه و در حضور پسر عموی همسر و خانمش که به استقبالم آمده بودند بدجوری به همسر توپیده بودم بخاطر خبر نگرفتن ازم در طول سفر! که البته خیلی طبیعی بود و حقم بودو قطر علیرغم اینکه هتلم توسط شرکت مسافرتی رزرو شده بود بهم ویزای ترانزیت نداد و مجبور شده بودم با تمام آن خستگی و بیماری تمام آن ساعات را در فرودگاه بچرخم! و همسر جان دنبال گل خریدن و آرایشگاه رفتن و چک کردن ماشین و تمیز کردن خانه بوده و بخیال خودش مطمئن بودم تو در هتل چند ستاره قطری داری حالش را می بری و بقول خودش از آخرین باری که از ایران آنلاین بودی و قطع شدی ببعد هر بار چک کردم نت نداشتی و من هم بی خیال شدم!!!

حالا یکسال گذشته است و من بیست و هفتمین هفته بارداری ام را می گذرانم، سختگیری ام به همه چیز کمتر شده است و یا چنین برداشت می شود، گاهی انگار بار اول است می شنوم چه اتفاقی دارد می افتد، و گاهی انگار سالهاست در این نقش زیسته ام، گاهی تحملم تمام می شود از اینهمه صبر برای دیدنش و گاهی با خودم می گویم باید از تمام لحظاتش استفاده ببری، و حظ کنی، البته حقیقت این است که واقعا" این روزها از تمام لحظاتش حظ می برم، و قدرت معجزه گونه این اتفاق را به چشم خویش می بینم، و باور دارم که تا تجربه اش نمی کردم نمی فهمیدم معنایش را، هزار کتاب هم درباره اش می خواندم و پای صحبت هزار مادر هم می نشستم نمی توانستم یک ثانیه اش را هم بفهمم، این حس وصف ناپذیر هستی بخش و مهر آفرین را من هرگز قبل از این نمی توانستم درک کنم، نمی توانستم حتی تصور کنم، و همیشه فکر می کردم این تغییراتی که ازش حرف می زنند توهم شخصی راویان است و القا است و تلقین است و خیلی هم زن ستیزانه و ناجوانمردانه است و وسیله ای برای اغفال زنان احمق است!

ولی حقیقت این است که روح و روان و تمام شخصیتِ انسانِ مادر  همزمان با بدنش فرم می گیرد و تا زمانیکه به این مرحله از عمل نرسیده باشی نمی توانی نظریه پردازی کنی و نگاه نقادانه ات را بپراکنی که ظلم است و از خودگذریِ مزخرف و دردناک است و زنان وسیله اند و مردان شهوترانند و هزار حرف و سخن دیگر از این دست!

زنی که با انتخاب خویش این نقش را می پوشد، به بهترین وجه شاهد کمال و بلوغِ انسانی خویش می شود، بلوغی که در کلمات نمی گنجد، و به بیان نمی آید، نمی توانی بگویی چون تمام توجهت به موجود ضعیف درونت است بالغ شده ای و چون مسئولیت یک انسان را به دوش می کشی یک شبه اوج می گیری، نه حرف من از تغییرات نگرش و دید آدم است، اینکه بعضی چیزها چقدر حقیرند در برابرش، و اینرا نمی فهمیدم تا این زمان....

تقریبا" تمام مدت در حرکت است، و من خیلی دوست دارم بدانم این تکان ها حاکی و راوی چه کار اویند، وقتی می چرخد و دست و پاهایش را از هم باز می کند؟ و یا شاید عضلاتش را کش می دهد تا از رخوت آن لحظه اش در آید، هرچه هست خیلی خاص و دوست داشتنی است و فکر نمی کنم هیچوقت تکراری شود!

پ ن: داریم روی اسمش کار می کنیم ولی خیلی دارد سخت می شود، از بیست و هفت اسمی که توسط خودمان و خانواده هایمان گزینش شده بود مانده چند تای محدود، ولی به هیچکدام هنوز چنان دلبستگی و تعلق خاطری نداریم، چقدر همه چیز در گذشته آسان بود، از یک دم نقی و تقی و اصغر و اکبر می گذاشتند راحت، حالا ما مانده ایم و یک دنیا اسم و تعبیر و تفسیر و دلیل و حدیث!


برچسب‌ها: از زندگی، فرزند
تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:40 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 0 نظر

از حامله بودن!

یک. تا یکماه پیش هنوز هیچ خبری از تغییرات اساسی در وجودمان نبود، هر روز فکر می کردیم کی قرار است این پدیده در ما رخ نماید، تا اینکه وقتی می خواستم برای عید فطر آماده شوم و لباسی را که از قبل داشتم و بنظرم کمی گشاد و مناسبم بود آزمایش کنم و دیدم اگر همان روزها ازش استفاده نکنم دیگر به کارم نمی آید، بله بله درست است که همینجا یکبار در ماه های اول هول شده بودم که وای گنده وک خواهم شد و دیگر لباس هایم اندازه ام نخواهد بود و یکبار دیگر إذعان داشته بودم که دارم رشد می کنم، اما درواقع امر این پدیده تا یکماه پیش رخ نداده بود، یعنی آغاز ماه ششم بارداری، و در این یکماه چنان سرعتی به خود گرفت که باور کردنش مشکل بود، یعنی کسی که من را در روزهای عید فطر دیده بود و بعد از سه هفته دوباره دیدار داشتیم از تعجب نمی دانست چه بگوید، ( هرچند هنوز هم هستند کسانی که با دیدنم و پی بردن به بارداری ام و مخصوصاً سن بارداری تعجب می کنند) و بله بیشتر این پنج شش کیلو وزنی که تا امروز اضافه کرده ام مربوط به این ماه می شود، ماه هایی که هفته به هفته اش برای هر مادری معنای خاص خودش را دارد!

دیگر بقول همسر کتمان کردنی نیست گرچه من هیچگاه چیزی را کتمان نکرده بودم، و نمی کنم، و اگر زمستان نبود و مجبور نبودم اینهمه بپوشم  شاید خوشم هم می آمد که با پوشیدن سارافون های رنگارنگ تغییر سایزم را پررنگتر کنم!

دو. باورم نمی شود که ماه هفتم را شروع کرده ام و هیبتم دقیقاً هیبت یک زن باردار است، آنقدر تغییر محسوس و سریع است که در تمام این یکماه هر بار مقابل آینه قرار می گیرم انگار این من نیستم و باید مکثی کنم به تصویر روبرو بعد دوباره یادآوری کنم به خودم و یادم بیاید، طرز راه رفتنی که در ماههای اول ادایش را در می آوردم حالا بی اختیار به بدنم تزریق می شود و قوس کمرم فرو رفته تر و باسنم برجسته تر بنظر می آید، دکمه های پالتو و بارانی هایم باز می مانند و یکسری لباسها اینبار بطور رسمی کنار زده شده اند، و تنها یک شلوار که بالایش کش پهن دارد مورد استفاده ام قرار می گیرد و لگین پوش شده ام!

صورت و باقی موارد تغییری نکرده اند و بقول دوستان حاملگی شیکی دارم که امیدوارم تا انتها همینطور باشد و از ورم و سایر مشکلات مصون بمانم، وزنم از وزن ثابت پنجاه و چهار به شصت رسیده، گرچه درست قبل از بارداری کمی بالاتر رفته بودم و در ماه های نخست چهار کیلو کم کردم، یعنی از پنجاه و شش به پنجاه و دو و حالا به شصت تغییر وزن داده ام!

سه. حالات روحی ام درست طی یکماه پیش در اوج شکوه خود بود، شادمانی و خرسندی ام از زندگی بی مانند بود، درجه آرامش و رضایت از زندگی هر لحظه بیشتر و بهتر از قبل در وجودم رخنه می کرد و چون از یک دوره سخت بیمارگونه رهیده بودم حس سرشاری از سلامتی و روال عادی زندگی داشتم، هر لحظه ام سپاس و شکر از خدا بود و دعا برای کسانی که بیمارند و باید دوره شان را بگذرانند!

حالا هم خوبم، ولی آدمی ست دیگر، همه احساس ها از خوب و بد به مرحله ای که رسید عادی می شوند، و البته تغییرات جسمی روی حس های آدم و تحرکات روانی تاثیر می گذارد و من این روزها بیشتر مراقب جسم و سلامت و تغذیه ام هستم!

چهار. درست بعد از تعیین جنسیت به فکر انتخاب نام بودیم، البته از قبل بودیم ولی بعد مشخص شدن وارد فاز دوم شدیم، در این یکماه أسامی مورد علاقه مان را لیست کرده ایم، از خانواده هایمان هم نظر خواسته ایم و بعد از اعلان آنها گزینش کرده و در لیست اضافه کرده ایم، فعلاً اسامی پیشنهادی و تأیید شده به بیست و پنج رسیده و ما قرار است طی چند مرحله از این میان به بهترین گزینه رأی بدهیم، انتخاب مختص خودمان است ولی ممکن است اسمی که نهائی می شود اسمی نباشد که خودمان پیشنهاد کرده ایم!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:49 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

خون مزاری در رگ هر شخص ما جاریست!

تنبلی می کنم در اینجا آمدن، نه سرم جای دیگری هم در این مجاز آباد گرم نیست، فیس بوک را هنوز هر روز چک می کنم و هنوز بهترین و سریع ترین منبع اطلاع رسانی من است، و گرچه بیشتر اخبار بد را منتقل می کند اما لاأقل باعث می شود حلقه اتصال مان با وطن قطع نشود، اما فقط چک می کنم و ارتباط تنگاتنگی با ملت فیس بوکی ندارم، زمانی هر چند روز یا گاهی ساعت یکبار چیزکی می نوشتم و پست می کردم، گاهی ناله گاهی شوخی، جنبه ابزاری خوبی برای ابراز احساسات داشت برایم ولی بعد از آمدن بدینجا( وبلاگ) و مخصوصاً پس از آمدن به این کشور کلاً ارتباط إحساسی ام را با فیس بوک از دست داده ام، فضا هم اگر روزی می توانست گاهی فان باشد و مایه فرح و نشاط ما، کلاً تغییر مسیر داده به اخبار بد و خون آلود، که مصداق اخیرش پررنگ ترین و تاثیر گذارترین خبری بود که درین چند سال شنیده و دیده ایم!

افغانستان طی سالهایی که لمسش کرده ام شاهد اتفاقات بسیاری بوده و هست، تشکیل احزاب متنوع و رنگارنگ، افتتاح تلویزیونهای مختلف توسط آدم های مختلف با انگیزه ها و سلایق متفاوت، تأسیس دانشگاه های خصوصی بیشمار در اکثر شهرهای بزرگ، و برگزاری سمینارها و کنفرانس های ملی و بین المللی با عنوان های مقبول، همه و همه اتفاقات مثبتی بوده اند که بعد از إیجاد دولت جدید قدرت بروز یافتند، و در تمام این سالها انتحار و کشتار، خون و باروت هم حرف اول را زده و می زند.

این بین یک رخداد کمیاب و نادر دیگر هم در حال اتفاق افتادن است، ملت ما در حال شکل گرفتن اند، در حال یافتن خویشتنِ خویشند، جریان های جدی و هدفمندی بین ما در حال شکل گیری ست، و این حرکت ها چندی ست در میان نسل نویی از ما متولد شده است، جریان هایی بنا به رخدادهایی، تجمعاتی برای ابراز نظرمان، تحرکاتی برای إثبات مان، صداهایی برای ابراز وجودمان و اینکه ما هستیم، بیداریم، و بیدارتر می شویم، ملت با بریده شدن گلوی تبسم نه ساله انقلابی بنام تبسم براه انداختند، نفهمیدیم چه شد، آیا بقیه اسرای دست طالبان آزاد شدند، آیا دولت به مذاکرات جدی با دست های در جریان پرداختند و آیا دیگر گروگان گیری و لاأقل کودک کشی برچیده شد؟؟؟نمی دانم، فقط می دانم انقلابی بنام تبسم شکل گرفت و مردم ما را بیدار کرد، همه باهم گریستند و همه باهم به خیابان رفتند، در تمام دنیا برای دختر نه ساله و لبخندش اشک ریخته شد، بهمین ترتیب  تغییر خودسرانه دولت در تغییر مسیر برق مربوط به ولایات مرکزی به دلائل مزخرف و بی اساس باعث شد جریان بیدار و پرشتاب دیگری بین ملت شکل بگیرد، جریانی که بنام جنبش روشنایی معروف شد، جریانی که تنها خواهشش اجرای پروژه اصلی و ابتدائی برق شهری بود و نه تغییر خودسرانه! 

جریان چند قطره بود که جوی شد، جوی تبدیل به رود شد، رودی که اینک با جوش و خروش بی نظیری بسمت دریا در حرکت است، گرچه در میانه راه و در اوج باشکوه خود شاهد از دست رفتن بیش از هشتاد جوان و زخمی شدن نزدیک به سیصد تن از هم پیمانان جنبش شد، اما در این جوی خون بیداری پررنگ تر از همیشه هویداست، و این رخداد در طول تاریخ افغانستان بینظیر است، ملت مظلوم ما همیشه ی تاریخ مورد ظلم حاکمان وقت کشور بوده اند اما بعد از اتفاقات دهه شصت و إیجاد یک حزب هماهنگ و منسجم مردمی به رهبری شهید مزاری، این رخدادهای اخیر از بالاترین میزان ارزش و درک اجتماعی ملت ما خبر می دهد، اتفاقاتی که نمی توان براحتی از کنارش گذشت، رخدادهایی که ملت ما را بیش از همیشه ی تاریخ به هم نزدیک کرده است، حوادثی که قرار است تا نتیجه نهائی و تثبیت شرایط ملت محروم ما ادامه یابند، و این یک انقلاب است، و چقدرِ دیگر خون می خواهد را نمی دانم، و چقدرِ دیگر قرار است دولت به نه گفتن و إنکار کردنش ادامه دهد را نمی دانم، و چقدرِ دیگر آدمک های ملت ما در دولت بیدار نمی شوند را نمی دانم، فقط می دانم جای خیلی خوبی ایستاده ایم، البته من هیج سهمی در این انقلاب ها و جنبش ها نداشته ام بجز قطره اشک هایی و دعاهایی، و فقط دلم با آنها بوده و لاغیر!

وقتی تظاهرات هزاران نفری دوم اسد( مرداد) ملت را در فیس بوک می دیدم بیاد بخشی از وصیتنامه پدرم افتادم که حسرت این نوع بیداری را در میان ملت کشیده بود و نوشته بود آرزو دارم ملت ما روزی برای احقاق حقوق خود به خیابان ها برآیند و انقلاب کنند!

پ ن: معمولاً مناسبتی نمی نویسم، این هم اتفاقی بهم هجوم آورد، صدای لالایی پیرزن در ابتدای آهنگ طاهر خاوری چند روز است در گوشم است و خون های جاری بر پیکرهای جوانان وطن از دیدگانم برون نمی رود، گفتم بنویسمش شاید سبک شدم، نشد.....



برچسب‌ها: وطن، زندگی
تاریخ ارسال: یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:38 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

بعضی حال ها خیلی ننوشتی اند، فقط باید زندگی شان کنی!

یک. بالاخره فهمیدیم مسافرمان پسر است، همان تصویر همه ی سالهای اخیر زندگی ام از فرزند نداشته مان، البته در سونوگرافی هفته سیزدهم من یک چیزهایی آن وسط دیدم و سعی کردم به روی مبارک نیاورم، و آهسته آهسته روی همسر کار کنم، چون او علیرغم من همیشه در تصوراتش پدرِ دخترکی بوده است و این تصور تا هنوز محکم چسبیده بود به مغزش، در همین فکر بودم که دکتر هم گفت، فکر می کنم بچه پسر است اما مطمئن نیستم، و بعدش هر چه سعی کردیم نشد که نشد، بنابراین بین الشک مانده بودیم، هرچند همین حرف دکتر خیلی به همسر کمک کرد تا با نقش جدید( پدرِ پسر بودن!!!) کنار بیاید.

و در سونوی هفته بیستم دیگر شکی بر جای نماند و ما از سردرگمی نجات یافتیم!

حالا دیگر باهاش حرف که می زنیم می دانیم با چه موجودی طرفیم، حداقل مجبور نیستیم یکبار دختر و یکبار پسرم خطابش کنیم، حساب کار دستمان آمد.

دو. نمی دانم چرا و با چه شرایطی در همین وبلاگ وقتی خطاب به فرزند فرضی ام حرف می زده ام از مادرم به موجودی غمگین و شکست خورده یاد کرده ام، موجودی ضعیف و ناراحت، که بلد نیست بخندد، نوشته ای که با بازخوانی اش تا دقایقی به بررسی آن برهه از زمان و شرایط مادر پرداختم، ولی حقیقت چیز دیگری بود، حقیقت این بود که در آن نوشته که فکر می کنم عنوانش " به پسرم" باشد( دقیق یادم نیست)، حال خودم خراب بوده، خواسته ام خود را مبرا کنم بهتان زده ام به مادرم، عجب غلط اضافه ای کرده بوده ام!

مادر من در تمام شرایط سخت و سنگین زندگی مان که گاهی هنوز ادامه دارد، هرگز امید و خنده را از یاد نبرده است، در تمام سالهای عمرش، حداقل در بیشترش خوشبین بوده است، و همیشه نیمه ی پر لیوان را دیده و سعی کرده به ما هم نشان دهد، مادرم شادترین و پر انرژی ترین و خوشبین ترین انسانی است که تابحال دیده ام، و شبیه ترینِ ما به مادرم، خواهر بزرگ و برادر کوچکم هستند، مابقی این وسط  آدم های مزخرفی بوده ایم، بی امید، بد بین، ناشاد، افسرده و گاهی خیلی حسابگر!

بالشخصه دوره های افسردگی دراز مدت بسیاری داشته ام، سالهای بسیاری اصلاً حرف نمی زدم، هیچ حرفی با هیچ کسی، مخصوصاً اعضای خانواده.....

چقدر شرمنده زندگی ام، و چقدر زندگی شرمنده ی من است، حالا چرا دارم اینها را می نویسم، شاید چون فصل تازه ای در زندگی ام آغاز شده، و در این فصل بلدم بخندم، تمام آرزویم این است این خواب نباشد، و موقتی نباشد، و بتوانم بقیه عمرم را با این پوست زندگی کنم، بزرگترین آرزوی من این است که انسان شاد و خوشبینی باشم، که انسان خوشحالی باشم.

سه. خمارِ هضمِ  فصل تازه زندگی مان هستیم، درباره آنچه قرار است اتفاق بیفتد حرف می زنیم، درباره آنچه در ارواح مان رخ می دهد از هم سوْال می پرسیم، سعی می کنیم تمام حالات متوقعه را تجسم کنیم، گاهی هنوز چیزی رخ نداده درباره اش جر و بحث می کنیم و کلاً فازمان فاز خوبی ست، شبها اگر خوابم نبرد بهش فکر می کنم، هزار بار لحظه دیدارش را تصور می کنم و عکس العملم را، حتی به همسر گفته ام اگر گریه ات گرفت تو هم گریه کن، اگر من با صدای بلند گریه ام گرفت مانعم نشو، دوربین را بدهیم دست کی فیلم بگیرد؟، اگر من خیلی حالم خراب بود حواست باشد بهم روحیه بدهی، خودت را نبازی بدتر از من، شوخی نیست، سناریویی دردناکتر و زیباتر از تولد یک انسان در دنیا وجود ندارد، و ما قرار است باهر سکانسش بالغ شویم!

پ ن: لباس هایم تازه برایم تنگ شده اند، و من در ابتدا چقدر عجله داشتم!



تاریخ ارسال: شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 11:37 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 3 نظر

زندگی در لحظه ها!

یک.ماهی کوچکم این روزها خیلی پر تحرک است، گرچه حرکاتش خیلی وقت است شروع شده اما من نمی دانستم آنچه به نرمی و آهستگیِ نبض هم نیست درواقع حرکات ماهی وارِ فرزندِ درونم است!

حقیقت این است که من طبق معمول از یک حادثه بیش از مقدارش انتظار داشتم، فکر می کردم حرکات وقتی حرکات بشمار می آیند که از روی پوست حسش کنم، حال اینکه این برای یک موجود کمتر از بیست سانتی و دویست و پنجاه گرمی خیلی زیاد است، خواهر گفت همان نبض مانندهایی که گاهی در درونت حس می کنی حرکات ماهی است، که کم کم قویتر و جدی تر می شوند!

حالا مترصدِ آن لحظه ام، بهترین لذتش مربوط به زمانی است که دستت از سرِ شانس روی همان نبض قرار گرفته باشد و إحساسش کنی.

همه منتظر این هستند که جنسیتش را بفهمند، طوری که حتی فکر می کنم بیش از من انتظار می کشند، برای من هیچ فرقی نمی کند، بنا به دلایلی که گاهی خیلی رمانتیک می شد دلم می خواست پسر باشد، اما از وقتی که اتفاق افتاده است و مخصوصاً با دیدن هیجان و عطش همه برای دختر بودنش، دارم فکر می کنم بد هم نمی گویند!

همسر برعکس من هیچ تصوری از داشتن پسر در ذهن نداشت، تمام تخیلات پدرانه اش حول یک دختر بابایی بوده است، در زندگی هم همیشه اگر حرفی از بچه ی نداشته مان زده ایم و دیالوگی ثبت کرده ایم روی صحبت ایشان دخترش بوده است، دیدم اگر عکس قضیه رخ بدهد این عاشق دلسوخته شکست عاطفی می خورد، نشستم بشکل رسمی باهاش حرف زدم، که از این ببعد یکی درمیانش کن، یکبار دختر، یکبار پسر، تصوراتت را مزین به فورم مذکر هم بکن گاهی، حالا دارد کنار می آید با قضیه، و هرازگاهی می گوید آنقدر به دختر فکر کرده ام که اصلاً نمی توانم تصور کنم من پسری داشته باشم، انگار به من نمی آید.

همه ی این تأکید من بخاطر حس خودم بود و البته سونوگرافی هفته سیزدهم که یکبار من و یکبار دکتر متوجه پسر بودنِ ماهی شدیم، ولی چون بعدش هر کاری کردیم عضو مبارک را رو ننمودند شک مان بر یقین بدل نشد!

کمتر از دو هفته بعد نوبت بعدی سونوگرافی است، تا آنموقع باید صبر کرد.

دو. از امروز که جمعه بود یک دوره جدید تعلیمی را شروع کردم،  دوره آمادگی برای تحصیل در دانشگاه، و محیطش هم نسبت به سازمان تعلیمی قبلی خیلی بزرگتر و حرفه ای تر است و فقط دو روز وقت در برگرفت تا من را بیازمایند که آیا مستحق شرکت در این کلاس هستم یا خیر، هر روز هفته از نه تا دو و نیم کلاس دارم.

سه. روزهای خوبی است، و من هیچوقت در زندگی ام به اندازه این روزها بی غم نبوده ام، کمتر استرس دارم و می شود گفت اصلاً استرس ندارم، تجربه سه ماه شِبهِ بیمار بودن (و نه بیمار،که حاملگی بیماری نیست)، تأثیر عجیبی روی روحیه ام گذاشته، درک ارزش سلامتی که قبلاً با هر بیماری ساده چند روزه میسر می شد اینبار روزها و شبهای پیاپی در وجودم ریشه دواند، با هر حالِ بدی هزار بار بیاد حال های خوشم افتادم و وقتی بطور کلی معدوم شد و روز به روز بهبود پیدا کردم با هر بالا و پایین شدنی شکر کردم به حالم، مدام یاد حرفهای مادر می افتادم که؛ " شما قدر یک حمام کردنِ بی مشکل، یک توالت رفتنِ بی مشکل و خوابِ راحت را نمی دانید." آنوقتها نمی فهمیدم سلامتی و سالم بودن و همین مثال های ساده که ما سهم مسلم مان می دانیم و داریمش، بعضی وقتها تبدیل به آرزوی آدم می شوند.

می دانم که هنوز به نیمه راه هم نرسیده ام و هنوز بخش دوم و انتهای بشرسازش مانده است، اما اینجای قضیه خیلی راحتم، و بابت هر لحظه شکرگذار و خوشحال هستم!

تاریخ ارسال: جمعه 4 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:41 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 5 نظر
( تعداد کل: 257 )
   1      2     3     4     5      ...      52   >>
صفحات