X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

که عشق آسان نمود اول....

امروز دقیقاً یکماه و یک روز از تولد پسر می گذرد، در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد، سخت و شیرین، دوست دارم تجربه مادر شدنم را به تفصیل بنویسم تا باقی بماند، تجربه ای که علیرغم تمام آمادگی های روحی و جسمی باز غافلگیرمان کرد و نشان داد که هیج چیزِ این اتفاق قابل پیش بینی و کپی برداری نیست!

طبق قاعده مرسوم تمام تقویم های بارداری دنیا تاریخ زایمان تقریبی من را ١٧ نومبر اعلام کرده بودند، خواهر غافلگیرانه ١١ نومبر آمد و پیشم بود، اما اتفاق رخ نداد، می گفتند پیاده روی و بعضی ورزش ها باعث بروز زایمان می شود ولی نشد، بعد از آن تاریخ ددلاین بعدی ام دو هفته بعدش بود، یعنی طبق قانون بیمارستانی که من تحت نظرش بودم زایمان تا هفته چهل و دوم بارداری طبیعی است، که این ددلاین در ایران هفته چهل است، این هفته چهل و چهل و دوم هم داستان دارد که أهل فن باخبرند، درواقع اولین روز از آخرین پریود زن باردار را تاریخ تقریبی بارداری اش إعلام می کنند در حالیکه اینطور نیست و کمتر زنی در آن زمان باردار است، بگذریم، باید تا هفته چهل و دوم( که اگر حساب کنی جنین می شود ده ماه و نیمه!!!!!) هم صبر می کردم، و بعد از آن هم اگر کماکان در فاز زایمان نیفتاده بودم باید بطریق آمپول فشار وارد مرحله زایمانم می کردند و من هرگز فکر نمی کردم به آن مرحله برسم و حدس می زدم بین این دو هفته تا قبل از زمانی که داده بودند زایمان خواهم کرد اما ناباورانه این اتفاق نیفتاد!!!

رسیدیم به روز واقعه که باید می رفتم بیمارستان و بستر می شدم، مطالعه ام می گفت همه چیز بشکل غیرطبیعی به بدنم ألقا خواهد شد و به خوبی و خوشی زایمان خواهم کرد، با خودم هم به توافق رسیده بودم که زایمان اپیدورال را تقاضا کنم چون هم میزان استرسم نسبت به قبل بالا رفته بود و هم حدس می زدم نوزاد درشت تر از حدی است که در هفته های قبل انتظار داشتم.

ما در روز چهارشنبه سی و یکم نومبر ٢٠١٦ به بیمارستان رفتیم و بستر شدم، و عملیات آغاز شد، همان روز و ساعت چیزی که بهش بالون می گفتند را وارد بدنم کردند تا بقول خودشان مجرای زایمانی باز شود، و درست در قدم اول با پدیده درد بهتر آشنا شدم!!! و هرگز فکر نمی کردم چنین دردی بابت یک وسیله در درونم بیدار شود، بقول خودشان دردی شبیه درد پریود داری، و من گفتم دردم شبیه درد زایمان است و آنها گفتند نه عزیزم این تنها چند دقیقه طول می کشد و دردی شبیه پریود است، همانجا شصتم خبردار شد که آستانه دردهایم از نظر اینها خیلی پایین تر است هر چند طی همان دقیقه های اندک یکسره آفرین و مرحبا بهم می گفتند و تشویقم می کردند که خیلی خوب همکاری کردم!

آنشب را با بالونی در واژن سپری کردم، و اولین شبی بود که در کل این یکسال و چند ماه دور از خانه و تنها زندگی می کردم، صبح فردایش درست ساعت مقدس هفت وارد مرحله بعدی شدیم، اول معاینه کردند و دیدند بالون خان تنها توانسته است به میزان سه سانت ناقابل بدن را باز کند و وقتی با تعجب من روبرو شدند گفتند خیلی طبیعی است( تصور من این بود که صبح نشده بالون بالون می شود و من زایمان می کنم)، و وارد مرحله بعدم کردند، اول کیسه آب مبارک را با وسیله ای دیگر پاره کردند و من یک مرحله به فرزندم نزدیک تر شدم چون گرمای مایع آمنیوتیک را حس کردم، بعد از معاینه و چک مایع از نظر آغشته بودن و نبودن به مدفوع نوزاد، آمپول فشار را بهم زدند، باید تا باز شدن حداقل چهار سانت بدنم صبر می کردم تا آمپول بی حسی برای اپیدورال را می زدند، شنیده بودم که آمپول فشار را که زدند بلافاصله بعد از نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه درد شدیدی بهت وارد می شود و بیرحمانه درد خواهم کشید، دردی نامتعارف که در زایمان طبیعی آهسته آهسته واردت می کند به فاز نهایی، در این نوع زایمان که اسمش طبیعی است اما همه مراحل بشیوه غیر طبیعی به بدن ألقا می شود، آن مرحله به مرحله وارد شدن را ندارد، و همینطور هم بود، تا دو ساعتی که آمپول بی حسی را زدند درد شدیدی داشتم، با خودم می گفتم اگر این در ابتدا این است قرار است تا پایان چه بشود، آمپول بی حسی را هم که زدند باز هم درد داشتم، یعنی درد بالکل از بین نرفت ولی قابل کنترل بود و می توانستم با وسیله ای که کنترلش دستم بود دوز بی حسی را بالا ببرم، خلاصه قرار بود این مرحله تا نهایتاً ده الی دوازده ساعت به نتیجه برسد و ما مادر شویم، اما معاینات چیز دیگری را نشان می داد، یکسری سیم بسته بودند به شکم ما و از یکطرف ضربان قلب جنین و از طرف دیگر میزان فشار وارده به رحم را بررسی می کردند، ماماها  شیفت شان عوض می شد و تبدیل می شدند و تازه آمده ها خود را معرفی می کردند و دکترها همچنین و ما آنجا بودیم، اما اتفاق رخ نداد! آنروز که یک دسامبر و یک ربیع الاول بود ما فکر می کردیم به به چه تاریخ های باحال و رندی هم هست و هرگز فکر نمی کردیم که از دوازده شب هم بگذریم و اتفاق نیفتد، اما اینطور شد، طبق علم پزشکی وقتی کیسه آب پاره می شود باید نهایتاً الی دوازده ساعت بعد سریع وارد عمل شد و جنین را بیرون کشید چه با زایمان طبیعی چه سزارین اما بدن من با آمپول فشار همکاری نداشت و از ساعت نه شب در یک مرحله ایستاد و هوس پیشروی نداشت، اما فشارها بر جنین معصوم ادامه داشت و استرس من هر لحظه بیشتر می شد اما دکترم و ماماها هر بار ما را توجیه کردند که باید صبر کرد و مائع جنین تحت نظر است و مشکلی نداری، بدنم ورم کرده بود و بخاطر آمپول بی حسی نباید هم چیزی می خوردم، بی حال و استرس فول با تخت پشت دراز به دراز مانده بودم به انتظار و دعا، ساعت از دوازده شب و یک و دو و سه هم گذشت و در معاینه ساعت چهار فردایش یعنی دو دسامبر بعد از معاینه فهمیدند که دهانه رحم هنوز هیچ پیشرفتی نکرده و جدای از آن همان لحظه ضربان قلب جنین بشدت بالا رفت و صورت جنین هم بجای پایین بسمت بالا بود، همه این عوامل باعث شد جناب های محترم و خونسرد به تکاپو و تقلا بیفتند و تجویزسزارین اورژانسی دادند و در ساعت 4:56 دقیقه فرزند من بدنیا آمد....

پ ن: نمی دانم چرا در تمام طول بارداری ام تصورم این بود که أولاً خیلی زود زایمان می کنم یعنی حتی قبل از تاریخ تقریبی که بهم داده بودند و ثانیاً خیلی راحت!!! در حالیکه بعد از زایمان کاشف بعمل آمد لگن مبارک هم کوچکتر از اندازه دور سر بچه بود، یعنی حتی اگر با آمپول فشار اوکی بودم باز هم در لحظه نهایی زایمان باید دوان دوان به اتاق عمل رهنمون می شدم.

پ ن ٢: همسر و خواهر در اینجا و تمام اعضای خانواده و حتی دوستان مان در هر سوی دنیا زهره ترک شدند بابت این طرز زایمان کردن من، ولی بخدا تقصیر من نبود، بقول دوست مامای خواهرم اگر ایران بودی همان هفته چهلم ببعد سزارین می کردیم چون اندازه لگن بخواهد همکاری کند از همان موقع قابل فهم و شناسایی است.

پ ن٣: تازه بمحض رفتن به بیمارستان برادر خان توی فیس بوک زده بود همزمان با آمدن ربیع، ربیعی در خاندان ما هم خواهد آمد و کل دنیا را در کف گذاشته بودند و اول ربیع شد دوم.

پ ن ٣: در ساعات آخر مستاصل و ترسان از خدا می خواستم اگر قرار است بین من و فرزند یکی بماند هزار مرتبه مرگم را ازش می خواهم، فرزند هم که دنیا آمد سرش دو بخش داشت یک بخشش که تلاش لازم را کرده بود تا در لگن قرار بگیرد نشان از زحمت و إیثار او می داد برای کمتر درد کشیدن مادرش...

پ ن آخر: خیلی درد داشت، ترس، وحشت، اما چه معجزه ای می کند گریه ی نخستین فرزند و رویتش....

توضیح و تفسیر این روزهایم را هم خیلی دوست دارم بنویسم شاید وقتی که رسماً خواب و بیدار نازدانه ام تنظیم شد!


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1395 ساعت 03:08 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 7 نظر

او از روز اول زندگی اش لبخند بر لب دارد!

بزرگترین اتفاق زندگی ام؟، ژرف ترین رخداد عمرم؟، تاثیرگذارترین لحظات ناب روحی ام؟، وحشتناک ترین؟ عجیب ترین؟ زیباترین؟ باورنکردنی ترین؟ 

نمی دانم چه نامی برایش انتخاب کنم، لحظه ای که مخلوق بدن تو از بدن تو بیرون می شود و تجسم خارجی می گیرد، وقتی که دنیایی سکوت و بی کلامی از طرفش یکباره با وحشت زده ترین نوع از مویه و گریه گوشت را پر می کند، وقتی که هجم عظیمی از تلاش و انتظار، استرس و فشار از تو خالی می شود و تو آغاز می شوی با صدای هراسانش، دردی احساس نمی کنی، رنجی نداری، غصه ها پشت کوه قاف هم نیستند، همه چیز رو براه و زیباست تنها وقتی که مطمئن شوی حال او خوب است!

اوی کوچک ما " رایان" در صبحگاه جمعه دوم دسامبر ٢٠١٦ میلادی/ ١٢ آذر ماه ١٣٩٥در شهرستان دندینانگ، شهر ملبورن، ایالت ویکتوریای استرالیا بدنیا آمد و جهان ما را دیگرگون کرد، می دانم جمله کلیشه ای است اما براستی جهانم را دیگرگون کرد و دنیایی تازه به من سپرد.

پ ن: شرح ماوقع زمان بازتری می طلبد، همینقدر بگویم که به هردو روش طبیعی و غیر طبیعی( سزارین) زایمان نمودم!!!!!!!و از خطر ها و آسیب های فاحشی جان سالم بدر بردم!



تاریخ ارسال: دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:55 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 4 نظر

پسر هر روز از من می پرسد" آیا امروز روز خوبی برای بدنیا آمدن است؟؟!!"

یک. قرار بود بعد از زایمان بنویسم ولی نشد، خیلی دارد طول می کشد و من فکر کردم بیایم چیزی بنویسم بعد بروم به انتظارم ادامه بدهم، این از این!

دو. دوست همیشگی ام که در سرزمین آفتاب زندگی و کار می کند طی یک سفر کاری به استرالیا آمده بود، بلیط برگشتش را تغییر داد و برای چهار شبانه روز به ملبورن آمد و برگشت، از دو ماه قبل در جریان بودم و برایش با دوست برنامه ریزی کرده بودیم اما تمام این برنامه ریزی ها با پیش فرض های مختلفی بود، یا من زایمان کرده بودم یا در فازش بودم یا بعدش، با این احتمال ها دوست آمد و چهار شبانه روز خوش گذراندیم و در حد وسع مان گشتیم و چرخیدیم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد و رفت!

سه. تازه دو روز از رفتن دوست گذشته بود که یکروز دیدم همسر مقداری بی قرار است و گاهی حرف های مشکوک از خود ساطع می کند، ساعت یازده شب بود و من در رختخواب که دیدم گوشی تلفن را داد دستم که کسی با شما کار دارد، خواهرم پشت خط بود اما شماره مربوط به اینجا، و بله! خواسته بودند بنده پا به ماه را سورپرایز کنند، خواهر از آنسوی کره زمین آمده بود اینجا و همان لحظه در راه فرودگاه تا خانه بود!

و امروز که گذشت دوازدهمین روز و شبی بود که با او سپری شد، با خواهری که پس از سالها فقط میهمان گذرا بودن و دیدارهای شتابزده و پرسرو صدای ایران حالا آمده است که صددرصد و خالص و بی غل و غش فقط خواهری، شاید هم مادری کند، تمام تصویرهای دخترانه و خوش گذرانش را طی این چند روز از ضمیرم پاک و بجایش نقش کامل یک حمایتگر و دلسوز بی بدیل را ترسیم کرده است، اصلاً یکی از دلائل اینکه با آمدنش بخاطر زایمانم مخالفت کردم همین بود، می ترسیدم خانه کوچک من نتواند میزبان خوبی برایش باشد، کمدهای من نتوانند حجم فشن های دخترانه اش را در خود جای دهند و بی نظمی ها و آشوب های چمدان هایش آرامش روحم را بر هم می زد، اما، دوازده روز است دست به چیزی نزده ام و فقط پذیرایی شده ام با انواع غذاها و طعم های وحشتناک بی نظیرش، خانه ام هرگز دچار بی نظمی نشد که اگر هم شده خیلی زیبا و خانه طورش کرده، هی به خودم می گویم اگر نمی آمد اینهمه سکوت و نظم و استرس با خاک یکسانم کرده بود تابحال، هر چند هی دارد دیر می شود و پسر جا خوش کرده است و هوس آمدن هم ندارد گویا اما همه مان بشدت داریم زندگی می کنیم و بابت این خوشبختی خدا را شاکریم!

پ ن١: کلی آدم  از أقصی نقاط دنیا منتظر خبر زایمان من هستند، خانواده و فامیل و دوستان خودم به علاوه دوستان خواهر، طوری که هر صبح و شام همه شان جویای احوال می شوند، تقصیر خودم است که همه اش فکر می کردم بچه ام خیلی زودتر از موعد بدنیا می آید، و تاریخ تخمینی بیمارستان را به همه گفتم، برعکس شد، امروز ششمین روز از هفته چهل و یکم بارداری ام را آغاز کرده ام و خلقی را در کف گذاشته ام!

پ ن٢: تغییر حالت ها و مشقات بارداری روز افزون است، هر روز شکل جدیدی به خود می گیرد، از چند روز بدینسو بشدت ورم می کنم و دست هایم تماماً از مچ تا سر انگشتان بی حس و گزگز طور اند، بطوریکه چیزها از دستم می افتند، خم نمی توانم بشؤم برای بستن سگک یا بند کفش، البته تنها کفشی که هنوز اندازه و بهم وفادار مانده است، همین لحظه که دارم تایپ می کنم بشدت دستانم بی حسند!

پ ن٣: تا سه روز دیگر اگر هنوز بشکل طبیعی وارد فاز زایمان نشده باشم وارد عمل می شوند، سونوگرافی و القای درد و فشار و بقیه ماجرا و شاید هم سزارین بعنوان آخرین گزینه روی میز، ببینیم خدا برایمان چه خواسته است!




برچسب‌ها: از مادر شدن، خواهر
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 06:57 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

از روزهای آخر!

یک. خواب های شب امتحان تبدیل شده اند به خواب های شب زایمان، حالا شب یا روز، مهم این است که پریشانی احوال و استرسِ  وجود، خواب های مخصوص این احوال را تغییر داده با سناریوی جدید!

اینطوری است که مثلاً داریم با کل فامیل مشهدی مان از یک پیک نیک یکروزه بر می گردیم، و من در صندلی جلو نشسته ام که احساس می کنم دردهای قاعدگی وجودم را فرا گرفته، با خودم فکر می کنم ای کم شانسی، چطور دوام بیاورم تا خانه، در همین فکرم که با خواهرم درمیان بگذارم که یکهو شصتم خبردار می شود که ای دل غافل! مگر من باردار نیستم؟ مگر من پا به ماه نیستم؟ پس این درد زایمان است نه قاعدگی!!!!!

بعد جریان را به سمع و نظر خواهر می رسانم و در دل خودم را سرزنش می کنم که دیدی چقدر بهت گفتم به این سفر نیا، دیدی گفتم اگر هم رفتی ساک وسایل پسر و خودت را هم بیاور، تازه برخی اقلام را هنوز داخل ساک نگذاشتی، حالا چه کنیم؟ مستقیماً با تمام أهل فامیل برویم بیمارستان یا بگویم ما را مقابل اولین آژانس پیاده کند؟ بعد آیا اول برویم خانه وسایل را برداریم یا نه مستقیماً برویم بیمارستان؟؟؟؟؟

بیدار که می شوم می بینم مثانه دارد از هم می دَرد و زیر دلم و کمرم بشدت درد می کند، پاهایم هم بی حس شده اند از شدت درد، خودم را به توالت می رسانم، و با سلام و صلوات دوباره به زیر پتو می خزم، همسر هم که در اکثر مواقع بیدار می شود را به یاری می طلبم که کمی ماساژم دهد، اسم این دردها، ماه درد است، که خدایی اش چون هر لحظه فکر می کنی مستعد زایمانی با استرس عجین است تا رفع شود!

دو. انگار نه انگار نه ماه است با این داستان زندگی کرده ام، انگار نه انگار ساعت ها درباره اش حرف زده ام و بارها با فکرش به خواب رفته و بیدار شده ام، اینجای قضیه، درست سر بزنگاه، مثل وقتی کنکور یا امتحان سخت داشته ام و از استرسش فکر می کردم الف در جگر نیست، گاهی خودم را تهی از دانش و اندوخته و آمادگی می یابم و به پوچی فلسفی می رسم اما سعی می کنم به این احساس ها فایق آیم و خودم را ریلکس کنم، به توانایی های جسمی و روحی ام تکیه کنم و به تمام لحظات خوشی که این اتفاق در زندگی ام پدید آورده فکر کنم و تیره روشن های احتمالی آینده را روشن فرض کنم و مثل همیشه به خدا پناه ببرم.

سه. نمی دانم چرا آدم ها در اکثر مواقع فکر می کنند زن پا به ماه قابل ترحم است، هر کسی می بیندم با توجه به نزدیک شدن زمان زایمان نگاهی ترحم آمیز بهم می اندازند و بلافاصله از سختی مسیر پیش رو و احتمالاً سختی زندگی در این روزهایم می گوید، گاهاً به خیال خودشان دارند همدردی می کنند، اما وقتی من در جواب می گویم خداروشکر من مشکلی ندارم و غیر از کمی آهسته شدن حرکات تغییر شگرفی در زندگی ام ایجاد نشده، و خب شب بیدار ماندن و توالت رفتن و کمی سنگین بودن و مثل همیشه تر و فرز نبودن بنظر من و برای من مشکل قلمداد نمی شود که بابتش چهره ام مکدر و خاطرم پریشان شود!

راستش حقیقت هم همین است، و من تمام لحظات این رخداد را تا کنون دوست داشته ام، و امیدوارم با تمریناتی که انجام داده ام و با پیاده روی هایی که کرده ام و مخصوصاً خوش بینی و احساس سرشاری که دارم زایمانم هم همانطور خوشایند و با بهترین شرایط ممکن روی دهد!

پ ن: این آخرین نوشته من قبل زایمان خواهد بود، قول می دهم تا بعد زایمان دیگر ننویسم تا هر وقت کسانی که پیگیر هستند دیدند به روز کرده ام بفهمند انتظار به سر آمده!

می روم که متولد شوم و متولد کنم و وارد فاز جدید و ناشناخته زندگی ام شوم، فازی که درد خواهد داشت و همزمان مرا به عرش خواهد رساند!

برچسب‌ها: از زندگی، از مادر شدن
تاریخ ارسال: دوشنبه 3 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:38 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 2 نظر

در دل هر زن اقیانوسی از حرفهای نگفته و رازهای مگو هست!

عنوان یکی از سلسله نوشته های "آرامگاه زنان رقصنده"، خودکشی بود، با خواندن تک تک نوشته ها من هم می نوشتم، نوشته های خودم با نوشته هایی که می خواندم ترکیب می شد، چند روز همینطور توی ذهنم درگیر بودم، بعد هم سعی کردم فراموشش کنم، داستان را نه، نوشتن درباره اش را، که باز امروز که یکی از دوستان در کامنتش بر نوشته اخیرم نوشته بود" دقت کردی چه همه فرق هست بین ساغر کابل و ساغرِ اکنون؟" بیاد روزهای دورترم در کابل افتادم، زمانی که تنها بودم و در گردابی از وحشت غوطه می زدم، زمانی که حتی از ساغرِ کابلِ اخیر که به گمان آن دوست شاید خاکستری ترین روزهای عمرم را درش زیسته باشم هم خاکستری تر و زمستانی تر بود، بر این شدم که بنویسمش هرچند سخت است و هرچند به این روزهایم نمی آید و اصلاً به من نمی آید، دلیلش هم شاید رهایی از این وسوسه ی نوشتن باشد و شاید هم برای اینکه برای همیشه فراموشش کنم.

بهار بود، و من عاشق بهار بودم، بهار کابل با بهار بامیان زمین تا آسمان تفاوت داشت اما با تمام آن تفاوت هایش باز هم خیلی زیبا بود، هوا دم می کرد و بادهایش هر عصر و غروب را به لجن می کشید اما بارانِ بعدش که بیشتر مواقع روی میداد جانت را تازه می کرد، آن بهار از بامیان باستان برآمده بودم برای همیشه، دلائل زیادی داشتم اما بزرگترینش استیصال و خستگی و تنها شدن های پی در پی ام بود از حلقه دوستانی که داشتیم، وقتی دانه دانه به کابل کوچ کردند تا بخت خود را در آن دیار بیازمایند ما نیز بدنبالشان روان شدیم، این وسط نمی شود دلیل دیگر این هجرت را کتمان کرد، دلیلم حضور کسی در زندگی ام بود که باعث هجرت و ترک محل کارم شد، و در آن برهه از زندگی ام با تمام ابهتم تبدیل به احمقی شده بودم که تمام افسارم را در اختیار تصمیم ها و رفتارهای او گذاشته بودم، از کسی زخم خورده بودم و تلافی اش را بستن ریسمان محکم تری به این یکی می دانستم، نه که زخم خورده باشم که تا آن زمان بقدری خام و احمق بودم که با اولین احساسِ شکسته شدن غرورم فکر می کردم زخم خورده ام و الا موضوع اصلاً حاد و سخت نبود، این یکی بلافاصله پیش آمد، بر خود تحمیل کردمش، و وقتی فهمید سوژه قبل از او چه کسی بوده برآشفت و حالش خراب شد و رگ افغانی اش در حد تهدید به مرگِ  وی و مرگِ خودش ( مثلاً خودکشی)، بالا آمد.

بهش قول دادم از آن سازمان استعفا بدهم و از آن شهر کوچ کنم و در کابل دنبال کار باشم و او هم کمک خواهد کرد.

بگذریم که دقیقاً چه داستانی بین ما روی داد و چه ها شد که من عجیب ترین و بی عقل ترین کار زندگیم را در پی اش انجام دادم،" من خودکشی کردم".

از تماس آخری که داشتیم و طبق معمول فقط جار و جنجال بود دقایقی بیش نمی گذشت که خود را به خنکای خانه سیمانی مان رساندم، نه که در طی مسیر به جعبه قرص ها فکر کرده باشم، نه که تا آن لحظه حتی یکبار هم تصور عمل خودکشی از ذهنم گذشته باشد، من حتی تا آن روز و آن لحظه یکبار هم به خودکشی فکر نکرده بودم، اما به محض رسیدن به خانه بدون اینکه حتی لباس هایم را تبدیل کنم رفتم سراغ میزی که زیرش یک جعبه حاوی انواع قرص های ما دخترها بود، نمی دانم چرا آن هجم عظیم قرص را داشتیم و با اینکه تاریخ و دلیل بیشترشان منقضی شده بود داشتیم شان، دانه به دانه بسته ها را باز می کردم و می شمردم، هفتاد تا شدند، و من همیشه در همه کارهایم به إعداد سه و پنج و هفت اقتدا می کنم، هفتاد هم بدلیل همین بود که فاینال شد، بدون هیچ تردیدی کتری آب را هم آوردم و مشت مشت دارو ریختم در دهانم و از آب کتری رویش سر کشیدم، بعد رفتم سراغ نوشته هایم و چند صفحه نوشتم، و در حین نوشتن که هوشیار کامل بودم هی به خودم می گفتم الان از حال می روم کمی صبر داشته باش، و حتی در تمام آن لحظات به مرگ فکر نمی کردم، فقط به ناهوشیاری فکر می کردم، یادم می آید شرح کاملی بر آنچه آنروز روی داده بود نوشتم و در آخرش هم نوشتم که این خودکشی نیست و بلکه ادب کردن خودم است و نشان دادن به خودم است که دیگر من بعد به هر ناکسی نیاویزم و هر نااهلی را به حریمم راه ندهم، برای این است که از خودم خیلی دور شده ام و نباید اینطور باشد، برای این است که به آن ناکس نشان بدهم چقدر بی اعتبار است که نمی توانم با صحبت کردن قانعش کنم و چاره ای ندارم جز خودآزاری و من سابقه خودآزاری را از قبل هم داشتم ولی این خیلی بزرگ بود، بعد که دیدم  قرص ها تأثیری نداشته اند از روی حساب ده تای دیگر را هم انداختم بالا، و بعد که رخوت در برم گرفت روی تشک دراز کشیدم و به خواب رفتم...

دوست ها از محل کارشان برگشته بودند و طبق معمول چای درست کرده بودند و یکی دو بار من را صدا زده بوده اند که پاسخ نداده بوده ام، بعد دوست همیشگی آمده بود بالای سرم و دیده بود خوابم و گذاشته بود بخوابم، ولی بعد که طاقتشان تمام و مشکوک شده بوده اند آمده بودند تکانم داده بودند که چرا اینقدر می خوابی و دیده بوده که یک جورهایی سنگین و بی حس هستم، خودم هیچ بیاد ندارم تنها صداها در مغزم منعکس می شد ولی گویا حرف زده بوده ام و گزارش دقیق از موضوع و چرایی اش داده بوده ام و آمار هشتاد قرص را هم، و دوست که پرستاری خوانده بود رفت سراغ لاشه خالی قرص ها به شناسایی چیستی شان و بر سر زنان تا بیمارستان رسانده بودند و معده شستشو داده شده بود و بازگردانده بودندم به خانه....

فردایش وقتی بیدار شدم و آنژیوکد( کت؟؟؟) را در دستم دیدم همه چیز یادم آمد، فکر کنم دوست سر کار نرفته بود، هنوز و تا یکهفته آثار قرص ها در بدن و مغزم بود و فکر خودآزاری نیز هم، اینبار تیغ را برداشته نه به قصد رگ که بی هدف روی ساعدم می زدم تا خون بزند بیرون، و همزمان گریه أمانم را بریده بود....

از فکر اینکه دوستان و سوژه مورد نظر فکر کرده بودند بخاطر او این کار را کرده ام شرمنده بودم، از خودم متعجب و متحیر بودم، از آنچه رخ داده بود بیزار بودم اما همه اینها رخ داده بود و من این کار را کرده بودم، از اینهمه تنهایی و استیصال به وحشت افتاده بودم و زنگها در مغزم به صدا در آمده بودند که رسیده ای به انتها و باید برای خود کاری بکنی.

طی همان هفته با همان حال تلو تلو خوران رفتم بلیط رفت و برگشت ایران را گرفتم( آن زمان اگر بلیط رفت و برگشت تنها شرکت هوایی ایرانی را می خریدی بی بروبرگرد بهت ویزا می دادند حتی همان روز پرواز) و آمدم خانه و یکهفته بعد که موعد پروازم بود رفتم ایران، و هنوز گریه ها در سر داشتم و حالم عجیب بود...

بله ساغر با تمام ساغریتش یکبار خریتی در این حد هم در زندگی داشته است، خریتی که تنها می توان اسمش را خریت محض گذاشت، این است که خوب می دانم آدم ها گاهی، جایی بدجور می شکنند و بد رقم می برند، و بی فرم تهی می شوند از نور. 

آرزو می کنم هیچ زمان دیگری چنین تهی نشوم از امید.

حتی حالا که بعد ده سال نوشتمش هم باز برایم عجیب و باورنکردنی است مثل خواب، خوابی بغایت تلخ و عجیب....

برچسب‌ها: از زندگی، از مرگ
تاریخ ارسال: یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 12:54 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب 5 نظر
( تعداد کل: 275 )
<<   1     2      3      4     5      ...      55   >>
صفحات